سیری در رساله حقوق امام سجاد علیه السلام (جلد دوم)

نویسنده : آیت الله میرسید محمد یثربی

معانی عدالت

بعد از این مقدمه، لازم است پیرامون معنای کلمه عدل و عدالت کمی تفحص کنیم:
در کتاب های لغت، معانی متعددی برای عدالت و عدل ذکر شده است که شاید این معانی از لحاظ مفهوم با هم مترادف باشند؛ اما در مصداق تفاوت دارند.
بعضی عدالت را به معنای مساوات ذکر کرده اند و بعضی به معنی موازنه و توازن آورده اند که این هر دو معنی در ((مفردات راغب)) ذکر شده است؛(77) ولی یک معنی جامعی ارائه شده، که می گوید:
اِعطاء کُلّ ذی حقّ حقَّه.
((حقّ هر صاحب حقی را دادن)).
همان طور که بیان شد برای هر یک از این معانی، مصادیقی متصور است؛ مثلا مصداق کامل رعایت توازن، جهان خلقت و آفرینش است. اگر جهان و آفرینش تعادل و توازن نداشت، استوار و پابرجا نمی بود. قرآن در سوره مبارک الرّحمان می فرماید:
والسماء رفعها و وضع المیزان(78).
((و آسمان را برافراشت و میزان و قانون (در آن) گذاشت)).
مرحوم فیض، در ذیل این آیه شریفه در ((تفسیر صافی)) این روایت را از رسول اکرم صلَّی اللَّه علیه و آله و سلم نقل کرده که حضرت فرمودند:
بِالعدلِ قامَتِ السّموات و الارض(79).
((آسمان ها و زمین به وسیله عدالت استوار و پابرجا و موزون است)).
نقطه مقابل این معنای عدل، عدم تعادل و عدم تناسب است.
معنای دیگر عدل که در لغت آمده است تساوی است، شاید مصداقش تساوی دو طرف دعوا در امر قضا باشد که قرآن می فرماید:
انّ اللَّه یامر بالعدل و الاحسان(80).
((خداوند به عدل و احسان امر می کند)).
عدم رعایت مساوات درباره دو طرف دعوا و تمایل به یک طرف، ظلم و خروج از عدالت است. بر همین اساس، در شرایط محکمه و کیفیت قضا، در کتب فقهی ما مطالب زیادی آمده است؛ مثلا مرحوم صاحب جواهر می فرماید:
تَجبُ التَّسویةُ بین الخصمینِ و اءن تفاوتا شَرَفا وضعة فی السلام علیهما و ردِّه والجلوس والنَّظر الیهما و الکلام معهما والانصات والعدل فی الحکم و غیر ذلک من انواع الاکرام(81).
((در محکمه، قاضی باید بین دو طرف دعوا هرچند از نظر موقعیت اجتماعی با هم تفاوت داشته باشند، در سلام کردن و پاسخ سلام دادن، در نشاندن و در نگاه کردن به دو طرف دعوا و عدالت در حکم و دیگر انواع احترام و اکرام مساوات را رعایت کند)).
بنابراین، عواملی که ممکن است موجب تمایل قلبی و عاطفی قاضی به یکی از دو طرف دعوا شود، حداقل به صورت حکم کراهتی هم که شده، منع گردیده است. مثلا تا هنگامی که دعوا و مرافعه به انتها نرسیده، ممنوع است قاضی به مهمانی یکی از دو طرف دعوا برود و یا برای خرید خود به بازار برود و تصادفا از یکی از آنها خرید کند؛ که طبعا میل و علاقه ای بین او و فروشنده ایجاد شود که اگر روزی گذار او به محکمه افتاد، نتواند نسبت به او عدالت را رعایت کند.
در داستانی تاریخی نقل شده است که در زمان خلیفه دوم روزی از امیرالمؤمنین علیه السلام شکایت شد و حضرت به محکمه احضار شدند در محکمه حاکم گفت: یا اباالحسن! در کنار خصم خود قرار بگیر! آثار تکدر و تأثر در چهره امیرالمؤمنین علیه السلام آشکار شد. قاضی گفت: آیا از این که من تو را دعوت کردم کنار خصمت بنشینی متاثر شدی؟ حضرت علیه السلام فرمودند: تاثر من از این است که تو مرا با کنیه اباالحسن مخاطب قرار دادی، اما طرف دیگر دعوا را با اسم صدا کردی(82).
این نکته قابل توجه است که تساوی بین دو طرف دعوا، شرط عدالت در قضا است ولی روش و شیوه قضاوت غیرعادلانه تا آن جا استمرار پیدا می کند که تاریخ نوشته است در ماجرایی، هارون خلیفه مقتدر عباسی باید در محکمه حضور پیدا می کرد و پاسخ می گفت، اما فضل بن ربیع وزیر مقتدر او برای شهادت به نفع خلیفه به دادگاه آمد. قاضی شهادت فضل را نپذیرفت. وقتی هارون اعتراض کرد که چرا شهادت فضل را نمی پذیری؟ قاضی در مقابل خلیفه، خیلی صریح و روشن می گوید: خودم شنیدم که فضل بارها می گفت: انا عبد من عبیدک من بنده ای از بردگان خلیفه هستم. اگر این ادعا راست است، شهادت بنده درباره مولایش پذیرفته نیست و اگر دروغ می گوید، شهادت دروغگو مقبول نیست.
به هر حال رعایت تساوی بین دو طرف دعوا از معانی دیگر عدالت است.
معنای سوم عدالت که باید وسعتش از دو معنای دیگر بیشتر باشد، رعایت استحقاق است. حتی در یک کلمه می توان گفت که: هدف آفرینش انسان در عالم تکوین و تشریع، عدالت است که هم توحید را شامل می شود و هم نبوت را. در سوره مبارکه لقمان می فرماید:
یا بُنیَّ لا تُشرک باللَّه انَّ الشِّرک لظُلم عظیم(83).
((پسرم! چیزی را همتای خدا قرار مده که شرک، ظلم بزرگی است)).
برای خدا شریک قرار دادن، ظلم است و نقطه مقابل ظلم، عدل است.
بنابراین، توحید عین عدالت است. در سوره مبارکه حدید می فرماید:
لقد ارسلنا رسلنا بالبیِّنات و اَنزَلنا مَعَهُمُ الکتاب و المیزان لِیَقوم النَّاس بالقسط(84).
((رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب آسمانی و میزان شناسایی حقّ از باطل و قوانین عادلانه نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند)).
در اصل، ارسال رسل و انزال کتب و بعثت انبیا برای اقامه عدل است. معاد و قیامت هم عین عدل است. در سوره مبارک یونس می فرماید:
انَّهُ یَبدَؤُا الخَلق ثم یُعیده لِیَجزی الَّذین آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط(85).
((او آفرینش را آغاز می کند، سپس آن را بازمی گرداند، تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، به عدالت جزا دهد)).
این عین قسط و عدالت است که روزی برای محاسبه اعمال دیگران وجود داشته باشد. در آیه ای از سوره مبارکه انبیا می فرماید:
و نَضَعَ الموازین القسط لیوم القیامةِ(86).
((ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا می کنیم)).
اصلا وجود قیامت و روز باز پسین برای اقامه عدل و قسط است؛ و امامت نیز عدل است به همان ملاکی که نبوت عدل است. به هر حال همه قوانین عالم تشریع و عالم تکوین بر اساس اقامه عدل است. به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام در تایید معنای سوم عدالت:
العدل یضع الامور مواضعها(87).
((عدل عبارت است از وضع هر چیزی در جایگاه خود)).
والعدل سائس عامّ(88).
((عدالت، قانونی همگانی است)).

حسن و قبح ذاتی

نتیجه عدل، بهره مندی و انتفاع همگان از یک نظام صحیح، متناسب و عادلانه است و این از افتخارات شیعه است که یکی از اصول اعتقادی آن عدل و عدالت است؛ در مقابل اهل سنت که مذهب اعتقادی آنها اشعری است.
اشعری ها، حسن و قبح عقلی را نمی پذیرند؛ یعنی می گویند: اساسا عقل نمی تواند هیچ نظری نسبت به زشتی، زیبایی، خوبی و بدی افعال داشته باشد.
اشعری ها قبل از بیان شرع، درکی نسبت به امور ندارند و فقط خوب مطلق و زیبایی محض را آن می دانند که شارع و دین بر آن صحه گذاشته است و شر و قبیح را آن می دانند که مورد نهی و نفرت شارع است؛ به این معنی که می گویند اگر شر و قبیح هم مورد نهی قرار بگیرد، به شر و قبیح تبدیل می شود.
در مقابل این تفکر، عدلیه و امامیه می گویند این چنین نیست که افعال نزد عقل ارج و منزلتی نداشته باشند، بلکه قبل از این که اصلا حکمی از ناحیه شارع به دست ما برسد، عقل، حسن و قبح ذاتی را درک می کند.
اساسا محال است که چیزی نزد عقل قبیح و زشت باشد؛ ولی شارع بدان امر کند و یا بر عکس، چیزی در محضر و پیشگاه عقل خوب و جمیل باشد و شارع هرگز به وسعت احاطه شارع نیست. بنابراین، اگر امر و نهی به چیزی تعلق گرفت و ما نتوانستیم حسن و قبح آن را بفهمیم، معنایش این نیست که آن امر و نهی واجد و یا فاقد حسن و قبح ذاتی و عقلی است.
بدیهی است در موضوع مورد بحث ما؛ یعنی عدالت، عقل می تواند حسن و زیبایی و جمال عدل را درک کند و نسبت به آن فرمان دهد. بنابراین در ترازوی سنجش، عقل، حاکم و داور است و برهان قرآن هم بر همین استوار است:
اُفّ لکم و لما تعبدون من دون اللَّه أَفَلا تعقلون(89).
((اف بر شما و بر آنچه جز خدا می پرستید! آیا شما اندیشه نمی کنید)).
قرآن ناپسندی شرک را با عبارت أَفَلا تعقلون به عقل احاطه می کند. یا در مواردی که قرآن نشانه های الهی و خالق واحد را ذکر می کند، معمولا در انتهای آیه می فرماید:
انَّ فی ذَلَکَ لَآیات لَقَوم یَعقِلون(90).
((اینها نشانه هایی است برای گروهی که عقل خود را به کار می گیرند)).
درباره معاد هم، چنین است که بعد از این که داستان قیامت، معاد و بازگشت به بهشت و جهنم را ذکر می کند، می فرماید:
کذلک یُحیِ اللَّه الموتی و یُریکم آیاته لعلکم تعقلون(91).
((خداوند این گونه مردگان را زنده می کند؛ و آیات خود را به شما نشان می دهد؛ شاید اندیشه کنید)).
یا اجر و پاداش اخروی را که ذکر می کند، می فرماید:
أَنِّی لا أُضیعُ عَمَلَ عامل منکم من ذَکَر و اُنثی(92).
((من عمل هیچ عمل کنده ای از شما را، زن باشد یا مرد، ضایع نخواهم کرد)).
خداوند هرگز نتیجه عمل انسان های خوب و نیکوکار را ضایع نمی کند؛ چرا که این کار ظلم است و عقل قبح آن را نمی فهمد و خدا ظالم نیست و اگر این قدرت عقل را بدان گونه که اشاعره انکار کرده اند، ما نیز انکار کنیم، همه براهین و استدلالات الهی در قرآن باطل و ناتمام می ماند؛ چون همه، موکول به همان ادراکات عقل است و زیبایی و جمال عدل و زشتی و قبح ظلم از بدیهی ترین اموری است که عقل درک می کند، ولی با این همه، نباید تصور کنیم که احاطه و درک عقل ما به تمام مصالح و مفاسد احکام و به عبارت دیگر علل احکام، کامل و بدون نقصان است. شاید با این عقل محدود، نتوانیم مصلحتی را برای بعضی از امور شرع تصور کنیم؛ بنابراین هرگز نمی توانیم آن حکم را به این دلیل که برای ما قابل تعقل نیست انکار نماییم و اگر چنین کنیم، مبانی همه احکام را از اساس ویران کرده ایم و برای احکام شرعی، هیچ مبنای مستحکمی باقی نگذاشته و آن را تابع آرا و نظرات متفاوت بشر قرار خواهیم داد؛ چرا که معولا ادراکات عقل ما، متأثر از شرایط خاص زمانی و مکانی است؛ و به عبارت بهتر، محدود به حدود زمان، مکان و قدرت ادراک بشر است؛ حال آن که مصلحت سنجی شارع ورای این قیدها و محدودیت ها است. بر این اساس، این امر کلّی که عدل، زیبا است و ظلم، قبیح و زشت است و خدای متعال خود منشأ همه زیبایی ها است، و اعدل از همه عدول است، معنی و مفهوم روشنی پیدا می کند. در قرآن می خوانیم:
و ما ربّک بظلام لِلعَبید(93).
((و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمی کند)).
اما این که حکمی دارای نص و دلیل شرعی است، اگر از نظر ما ظلم تلقی و مورد انکار شود مقابله با واقعیت است؛ چون در واقع هرگز نمی توانیم چنین قدرتی را برای عقل قائل شویم و بگوییم به همه اسرار احکام احاطه دارد و اگر چنین قدرتی را برای عقل قائل شویم، مستلزم این است که ارسال رسل و انزال کتب بی معنا باشد و این یک نوع افراط در بها دادن عقل است.
گاه، عقل در مصداق اشتباه می کند و افراد به خیال این که به احکام احاطه دارند چیزی را مصداق ظلم می بینند. اگر قرار بود عقل بشر این مقدار توانایی داشته باشد، دیگر نیازی نبود خداوند پیامبران را برای هدایت انسان ها بفرستد و ائمه علیهم السلام را برای ادامه راه انبیا معین بفرماید؛ به خصوص در میان ما امامیه که معتقدیم مساله نبوت و وحی به حسب مفاهیم منقطع است، اما امامت تا پایان غیبت صغرای امام عصر علیه السلام امتداد نبوت است؛ از نظر شیعه یعنی این سیصد و چند سال دورانی است که می تواند دوران تبلیغ و جعل احکام باشد؛ بنابراین ادعای این که ممکن است امری مصداق ظلم باشد، ادعایی بی اساس و بی مبنا است و به نظر می رسد حاکی از هضم نشدن مسائل و عدم درک مبانی علمی باشد.
ما شیعیان با این که معتقد به مساله حسن و قبح عقلی هستیم، در عین حال قیاس و استحسان و مصالح مرسله(94) و سد ذرایع(95) و این گونه امور که نزد اهل سنت، به عنوان مستندات احکام پذیرفته شده است را نمی پذیریم؛ و جالب این است که اهل سنت، با این که از نظر مبانی اعتقادی اشعری هستند و عمدتا منکر حسن و قبح عقلی اند، به این مستندات تمسک می کنند و جمع بین این دو مسلک در اعتقادات و مبانی فقهی، جمع بین متنافرین و متضادین است که از مصادیق بدیهی بطلان عقلی است؛ و به همان ملاک که اتکای افراطی به عقل ناقص و محدود منع شده است، بی اعتنایی مطلق و عدم اعتبار جایگاه عقل در احکام الهی نیز مردود شمرده شده است.
اساسا اگر حسن و قبح عقلی انکار شود، راهی برای اثبات اطاعت شرع باقی نمی ماند. ثبوت شرایع و ادیان الهی موقوف بر پذیرش حسن و قبح عقلی است که به طور کلی ثبوت حسن و قبح شرعی متوقف بر ثبوت و پذیرش حسن و قبح عقلی است؛ و ما امامیه و شیعیان مفتخریم که از منظر اهل سنت عدلیه نامیده می شویم و در اصول دین عدل را یک اصل از اصول پنج گانه پذیرفته ایم و جزء معتقدات خود می دانیم و رعایت این اصل را در همه شوون زندگی دنیوی و اخروی خود لازم می دانیم.

حاکمیت و عدالت

به هر حال، ما معتقدیم از جمله زیبایی های عدالت، رعایت آن به معنای وسیع کلمه در حاکمیت است؛ یعنی در آغاز باید حاکم در روابط با نفس و مسائل شخصی خود، عادل باشد و از محدوده عدالت و خطوطی که شرع انور تعیین کرده خارج نشود و بعد در سلوک با دیگران. این جا است که بیان امام سجاد علیه السلام که فرمودند: فیجب أن تعدل فیهم حاکم باید میان مردم با عدالت رفتار کند، روشن می شود؛ یعنی اولین وظیفه حاکم اقامه عدل است و این بدان معنا است که نه تنها خود به عدل و مساوات عمل نماید، بلکه باید سلوک عملی او به گونه ای باشد که عدل در جامعه اجرا شود؛ یعنی عمان وظیفه انبیای الهی که در قرآن نیز بدان اشاره شده است:
لقد أَرسلنا رسلنا بالبیِّنات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم النَّاس بالقسط(96).
((رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب آسمانی و میزان شناسایی حقّ از باطل و قوانین عادلانه نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند)).
خدا، پیامبران را فرستاده است تا اقامه عدل کنند؛ یعنی مردم را به اجرای عدالت وادار کنند. حال این وادار کردن و الزام یک وقت به صورت تعلیم، آموزش و هدایت اخلاقی و عملی است که در این حالت برای افراد الزام درونی ایجاد می شود که خود به خود به سمت موازین عدالت گرایش پیدا می کنند؛ و گاه حاکم موظف است در مجاری حکومتی شیوه ای به کار بندد که ظالم در آن جامعه به خود اجازه ظلم و ستم ندهد و قادر به تجاوز به حقوق دیگران نباشد.
از رسول اکرم صلَّی اللَّه علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمودند:
عدل ساعة خیر من عبادةِ سبعین سنة قیام لیلها و صیام نهارها، و جور ساعة فی حکم أشدُّ و أَعظم عند اللَّه من معاصی ستین سنة(97).
((اگر کسی لحظه ای از عمرش را اقامه عدل کند، بهتر از این است که هفتادسال عبادت کند؛ طوری که همه شب ها را قائم و در حال نماز باشد و همه روزها را روزه بگیرد. و لحظه ای ستم روا داشتن معادل شصت سال معصیت الهی و تخلف از قوانین پروردگار است)).
ساعت به معنای ساعت مصطلح شصت دقیقه نیست؛ بلکه به معنای لحظه است. تعیین اعداد و ارقام هم موضوعیت ندارد و احتمالا نشانه کثرت است؛ و سبعین سنه و ستین سنه یعنی اگر انسان همه عمر را به عبادت بگذراند، نمی تواند با ارزش لحظه ای اجرای عدالت برابری کند. و یا یک عمر طولانی معصیت کردن یک طرف و لحظه ای جور و ستم روا داشتن یک طرف. این شبیه به آیه شریفه ای است که می فرماید:
من أجل ذلک کَتَبنا علی بنی اسرائیل أَنَّه مَن قَتَلَ نفسه بغیر نفس او فساد فی الارض فکانّما قتل النَّاس جمیعا(98).
((اگر انسان یک نفر را بدون جهت از بین ببرد، مثل این است که همه انسان ها را کشته و اگر یک نفر را احیا کند و نجات دهد، مثل این است که موجب حیات همه انسان ها شده باشد)).
یعنی در بی قانونی و فرمان شکنی فرقی نمی کند که یک نفر را بکشد یا همه انسان ها را قتل عام کند و در مقابل، احیای قانون و احیای نفوس همچنین است.
بنابراین، در فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در غررالحکم آمده است که می فرمایند:
انَّ العدلَ میزان اللَّه سبحانَهُ الَّذی وَضَعَهُ فی الخلق و نَصَبَهُ لاءقامةِ الحقِّ فلا تُخالفه فی میزانه و لا تُعارضه فی سلطانه(99).
((عدل، میزان الهی و وسیله سنجش پروردگار است. این میزان را خدا برای انسان ها قرار داده که در سایه آن، حقّ استوار شود، بنابراین نباید با میزان عدالت و با آنچه حاکمیت الهی به آن تعلق گرفته، مخالفت کنی)).
بنابراین، چون شأن حکومت، شأن انبیای الهی است علاوه بر این که عمل عادلانه حاکم مطلوب است، همچنین باید تلاش او اقامه عدل در جامعه باشد؛ یعنی زمینه ای فراهم کند که کسی به خود اجازه تعدی، ظلم و تجاوز به دیگران را ندهد؛ باید با عمل به قوانین الهی اقامه عدل کند نه با قوانین ساخته دست بشر؛ زیرا وقتی بشر قانون گذار باشد، تاثیرپذیری او از شرایط زمانی و مکانی و احتمال خطای او بسیار است، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند:
فی العدل الاءقتداء بسُنَّة اللَّه و ثبات الدُّوَل(100).
((عمل کردن به عدل، هم موجب اقتدا به سنت الهی است (زیرا خداوند در تکوین و تشریعش بر اساس عدل عمل کرده) و هم موجب پایداری و استواری حکومت ها است)).
شاید بتوان چنین نتیجه گرفت که سرّ ماندگاری سنن الهی در تکوین و تشریع، عمل به عدل است و هر کس می خواهد نتیجه عملش ماندگار باشد، باید به همین روش عمل نماید؛ رسول اکرم صلَّی اللَّه علیه و آله و سلم فرمودند:
العدل جُنُّة واقیه و جَنّة باقیة(101).
((عدل، سپری محافظ است - که انسان را نگهبانی و جامعه را از لغزش ها و خطرات و آفات نگهداری می کند و مصونیت می بخشد در سایه این مصونیت برای انسان - بهشتی جاودان است)).
رمزی که در این تشبیه نهفته است این است که بهشت، خانه عدل است.
شاید بتوانیم بگوییم که به این دلیل عدل به بهشت تشبیه شده است که در بهشت، غیر عادل راه ندارد و وقتی غیر عدل نباشد، ظلمی نیز نخواهد بود؛ یا می توانیم بگوییم قوانین و روابط حاکم بر آن جا، روابط و قوانینی است که امکان تعدی و ظلم نسبت به یکدیگر وجود نخواهد داشت. به هر حال هرچه باشد، اگر عدل در جامعه ای برقرار باشد، یا زمینه را از دست ظالم می گیرد و یا این که روابطی را به گونه ای منسجم می کند که ظامی یافت نمی شود. خلاصه، اقامه عدل و رفتار عادلانه، ساختن خانه ای چون بهشت را در پی دارد. حضرت رسول اکرم صلَّی اللَّه علیه و آله و سلم فرمودند:
انَّ أَهوَنَ الخَلق علی اللَّه مَن وَلَّی اَمرَ المسلمین فلم یعدل(102).
((پست ترین افراد در پیشگاه الهی کسی است که متولی امور مسلمین شود، اما حدود و ثغور عدالت را رعایت نکند)).
این بنیان عدالت علاوه بر استواری و استحکام از یک وسعت و شمولی برخوردار است که مؤمن و مسلم و کافر را زیر پوشش خود قرار می دهد. آیه شریفه سوره مبارکه مائده می فرماید:
و لا یَجرِمنَّکم شَنَئَان قوم علی أَلا تَعدِلوا هو أَقرب للتَّقوی(103).
((دشمنی و مخالفت با یک قوم، نباید باعث شود که شما پا را از مرز عدالت نسبت به آن جماعت بیرون بگذارید، حتی با دشمن هم باید به عدالت رفتار کنید، که این نشانه تقوا است)).
بی عدالتی و ظلم حتی به دشمن، انسان را از حریم تقوا خارج می کند. در وصایای امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش سیدالشهدا علیه السلام این عبارت آمده است:
یا بُنَیَّ! اُوصیک بتقوَی اللَّه فی الغنیِّ والفقر... و بالعدل علی الصِّدیق والعدوِّ(104).
((فرزندم! به تو سفارش می کنم که در حال داشتن و نداشتن فقر و غنا از مرز تقوا خارج نشوی و نسبت به دوست و دشمن با عدالت رفتار کنی)).
همه فرمایش های اهل بیت علیهم السلام برگرفته از وحی الهی است؛ و این گفتار نیز احتمالا اشاره به همان آیه شریفه باشد که ذکر شد.