فهرست کتاب


انسان کامل و (معرفت امام و امامت در کلمات دُرربار حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیهما السلام)

سید علی طباطبائی‏

بخش سوم: شناخت انسان کامل، کار انسان کامل است

شناخت انسان کامل که مظهر جمیع اسماء و صفات الهیه است کار اسنان کامل است و الا غیر کامل از عهده وصف و تعریف و شرح انسان کامل بر نمی آید نهایتا در مفهوم اسمی چیزی می فهمد.
اگر امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: انا لامراء الکلام و فینا تنضبت عروقه و علینا تهدلت عصونه(77) ما امیران کلامیم (نفرمود من امیر کلامم) این حدیث شریف محل بحث، مثل اعلای آن است. یکی از ابعاد کرامت و معجزه امامتشان همین گونه فرمایشات آنهاست.
این گونه سخن گفتن کار هر کسی نیست.
بر فراز راست هر تن چیر نیست - طعمه هر مرغکی انجیر نیست
در شناخت و معرفت امام معصوم مرز بین عوام و خواص نیست، بین عالم و جاهل نیست تا بگوییم مردم عوام، امام را نمی شناسند، یا آنهایی که درس نخوانده اند امام را نمی توانند بشناسند، اگر کسی 40 یا 50 سال درس خواند می تواند امام را بشناسد خیر، مرز بین کامل و غیر کامل است. مرز بین معصوم و غیر معصوم است. به این معنا که اگر فرض نمایید، جمیع شش میلیارد انسان در کره زمین همه در طرز تفکر در حد ابن سینا و ملاصدرا و فارابی و افلاطون و ارسوط باشند، باز این حرف صادق است. چون حرف کامل و معصوم در مقابل غیر معصومین است.
این گونه نیست که غیر معصوم امام را نشناخته است یعنی بعدا بتواند بشناسد حرف در این است که نمی تواند بشناسد. اگر همه در حد صدرالمتألهین باشند می فهمند که نمی توانند بشناسند و مشکل کمتر می شود. مشکل آن جاست که چون سطح فکر پایین است عده زیادی فکر می کنند که می توانند امام را بشناسند و حد شناخت خود، امام را محدود می کنند و درباره مراحل بالاتر استبعاد دارند.
فمن ذا الذی یبلغ معرفة الامام أو یمکنه اختیاره هیهات هیهات ضلت العقول و تاهت الحلوم و حارت الألباب و خسأت العیون و تصاغرت العظماء و تحیرت الحکماء و تقاصرت الحلماء و حصرت الخطباء و جهلت الألباء و کلت الشعراء و عجزت الأدباء و عییت البلغاء عن وصف شأن من شأنه أو فضیلة من فضائله و أقرت بالعجز و التقصیر و کیف یوصف بکله أو ینعت بکنهه أو یفهم شی ء من أمره أو یوجد من یقوم مقامه و یغنی غناه لا کیف و أنی و هو بحیث النجم من ید المتناولین و وصف الواصفین فأین الاختیار من هذا و أین العقول عن هذا و أین یوجد مثل هذا
بخش سوم تحت این عنوان است که: شناخت انسان کامل که مظهر جمیع اسماء و صفات الهیه است کار انسان کامل است و الا غیر کامل از عهده وصف و تعریف و شرح انسان کامل بر نمی آید نهایتا در مفهوم اسمی چیزی می فهمد پس چگونه ممکن است امام را مردم انتخاب کنند و زمام امامت به دست مردم بوده باشد وقتی مردم از شناخت امام عاجزند دیگر حق انتخاب ندارند هر کسی را که مردم می خواستند بگویند امام است. امام که انسان کامل است را بشناسد و کیست که به حد شناخت امام، نائل آید؟ یا برای او، انتخاب و اختیار امام ممکن باشد.
ضلت العقول برای اهمیت به این موضوع فرمود: هیهات در امر امامت و شناخت انسان کامل معصوم، خرده ها گم گشته اند، عقل بشری توان درک حقیقتی که ارکان توحید است را ندارد و در جامعه کبیره فرمود و أرکانا لتوحیده. اگر درباره توحید گفته شده است که:
بار توحید هر کسی نکشد - طعم توحید هر خسی نچشد
درباره ارکان توحید هم که اینها هستند همین طور است. رکن بودن یعنی پایه ای که وزنه سنگین روی آن تکیه کرده است. وقتی عقل توان درک چیزی را نداشت اگر وارد شود یقینا جز گم گشتگی چیزی عائد او نخواهد شد. عقل گم گشته است ادراک ها، خردها گم گشته اند، وقتی عقل چیزی را نمی تواند بفهمد و راهی را نمی تواند برود اگر رفت گمراه می شود. ضلت العقول. پس راهی برای عقل و ادراک و علم حصولی نیست زیرا قلمرو برهان عقلی، شناخت اشیاء مرکب از جنس و فصل است. عقل انسان و برهان عقلی چیزی را می تواند ادراک کند که مرکب از جنس و فضل باشد اگر حقیقتی فوق مقوله بود و مجرد و وراء طبیعت بود، حقیقی واسطه بین عوالم وجود بود، عقل نمی تواند درک کند. اینها نه تنها برزخ بین عالم دنیا و عالم برزخ هستند بلکه برزخ بین قیامت و عالم مثالند. بلکه رابطه و برزخ بین عالم دنیا و عالم برزخ هستند بلکه برزخ بین قیامت و عالم مثالند. بلکه رابطه و برزخ بین عالم لاهوت و عالم جبروتند. یک چنین حقیقتی ابزار علم حصولی و شناخت برهانی به آن دسترسی نخواهد داشت. تنها راه شناخت: علم وجدانی و شهود عرفانی و شناخت اعیانی است. اگر کسی بخواهد گوشه ای از عظمت امام و انسان کامل را ادراک کند ادراک شهودی باید باشد. امام حقیقتی است که تنها از راه کشف و شهود دیده می شود و الا عقل و علم حصولی و برهان و تعریفات منطقی و عقل مداری کاربرد ندارد.
و تاهت الحلوم حلوم از حلم است. حلم به معنای بردباری هم می آید منتهی در اینجا به معنای عقل است الحلم یعنی عقل جمع قله (احلام) و جمع کثره (حلوم) اگر جمع برای قلت باشد احلام گویند و اگر جمع برای کثرت باشد حلوم گویند.
پس حلوم به معنای عقل ها است. تاه یعنی راه را گم کرد عقلش پریشان شد. تاهت الحلوم یعنی عقل ها پریشان شده اند از ادراک انسانی که در سیر صعودی و اشتداد وجودیش با صادر نخستین پیوند وجودی برقرار کرده است حقیقت امر همین است. عقل ها در نفهمیدن این عظمت، پریشانند. اگر گفته می شود که صادر نخستین آن رق منشور نظام هستی است که همه کلمات نظام بر او منتقش است و او همه کلمات نظام عالم را داراست، انسان کالم هم که به این جایگاه رسیده یعنی تمام کلمات وجودی نظام هستی در جان انسان کامل نقش بسته است. دیگر برای او غیب و شهادت فرض ندارد و دنیا و برزخ ندارد اینجا و آنجا ندارد زمین و زمان ندارد. تمام کلمات نظام هستی در جان او منتقش است. لذا تأهت الحلوم.
(حارت الألباب) حارت از حیرت است. الباب از لب به معنای مغز است. مغزها فکرها و اندیشه ها در حیرتند از شناخت انسان های کاملی که خداوند سبحان آنها را حافظان و خزانه داران اسرار غیبی خویش انتخاب کرد این که در جامعه کبیره فرمودند: و اختارکم لسره، خدای سبحان شما را برای سر خود انتخاب کرد، یعنی اینها اصحاب اسرار حق اند. حقیقتا این جمله جامعه کبیره قابل دقتی است. آن چه که عیان است در آن مانده ایم چه برسد به اسرار.
عقول و حلوم و الباب مترادف یکدیگرند. همه به معنای عقل می باشد. برای عقل سه لفظ آورده و سه وصف. هر وصفی را متناسب با آن نحوه بیان عقل، سه وصف عبارت بود از ضلالت و تیه و حیرت. ضلالت در جایی مطرح است که طریق مطلوب را نیافته است. کسی مثلا می خواهد به جایی برود، راه را پیدا نکرده می گویند دچار ضلالت شده است. یعنی نمی داند به کدام طرف برود. سر در گم است تیه در جایی مطرح است که رفتن و حرمت در غیر مطلوب بوده باشد. کسی راهی را رفته بعدا می فهمد که اشتباه آمده. اینجا می گویند تاهت آن چه که دنبال آن بوده اینجا نیست. حیرت هم حاصل رفتن و حرکت کردن در غیر طریق مطلوب است. وقتی رایه را به اشتباه می رود و می فهمد که مقصود و مطلوب او نیست، دچار حیرت و سرگردانی می شود.
درباره امامت، عقول اصلا راهی برای فهمیدن ندارند و اگر کسی خیال کند که امام را فهمیده و شناخته، بیراهه رفته. آنهایی که امام را با دیگران قیاس کردند و گفتند امام شخصی است که علمش بیش از دیگران است اینها راهی در شناخت امام رفته اند ولی بیراهه رفته اند و به نتیجه ای نرسیده اند لذا دچار حیرت و سرگردانی شده اند. این روایت امام رضا (علیه السلام) در فضایی است که واقعا مردم در بحث امامت حیرت داشتند، فقط ضلت العقول نبود. با توجه به ابتدای روایت و گزارش روای به امام (علیه السلام) که مردم درباره امامت بحث می کنند یعنی خود را صاحب نظر می دانند اینجا امام می فرماید: و تأهت الحلوم، مردم چه می گویند؟ چه می توانند بگویند؟ چه می فهمند که بگویند؟ هر کس هر چه در مورد امامت بگوید بیراهه رفته است. مگر آن چه که خودشان بفرمایند که در این صورت بیراهه نیست. اگر سکی بدون راهنمایی و معرفت شناسی آنها در مورد امامت حرفی بزند مصداق تاهت الحلوم است. و تاهت الحلوم به دنبال خود حارت الألباب را به همراه دارد.
خسأت العیون عیون به معنای چشم ها. در صحاح: (خسأ بصریه أی تحیر) ینی چشم ها در حیرتند قرآن کریم در سوره مُلک می فرماید: ینقلب الیک البصر خاسئا و هو حسیر(78) از همین باب است، یعنی در حال حیرت. در صراح اللغة دارد که ألخسوء یعنی خیره شدن چشم. خیره شدن چشم همراه با حیرتی است و الا اگر متحیر نباشد، خیره شدن چشم معنا ندارد و این که فرمود خسأت العیون، دیده ها در شدت حیرت، از عظمت انسانی که محل نزول ملائکه و مثل أعی الهی اند خیره شده اند. انسانهایی که قلب شریف آنها محل نزول فرشته ها و مثل اعلی الهی اند خیره شده اند. انسانهایی که قلب شریف آنها محل نزول فرشته ها و مثل اعلی الهی اند و به یقین دیده ها در مورد آنها حیرت زده و خیره شده اند. و مختلف الملائکه و المثل الأعلی.
و تصاغرت العظماء تصاغرت از تصغیر و کوچک شدن می آید. عظماء یعنی بزرگان، در زند آنها کوچکند. هر شخص با شرافتی در مقابل شرف مقام شما، سر فرود آورد طأطأکل شریف لشرفکم.
تصاغرت العظماء به این معنا نیست که انسان هایی که بزرگی های کاذب دارند وقتی به خدمت شما می آیند، بزرگی کاذب آنها فرو می نشیند، بلکه بزرگان بشر در محدوده بشر هم چه بزرگ باشند. در خدمت معصوم (علیه السلام) کوچک اند. هر کس در مقابل معصوم قرار گیرد امی است. این اصل قرآنی است (هو الذی بعث فی الأمین...(79)) آن که برای امی مبعوث شده. امی به معنای بی سواد نیست، هر کس در مقابل معصوم امی است. هر بزرگی در مقابل آنها افتاده است. هیچ کس نمی تواند در مقابل آنها عرض اندام کند و خودی نشان دهد.
بزرگانی نظیر صدرالمتألهین در بحث اتحدد عاقل به معقول اسفار در پاورقی می فرماید: من در کهک قم بودم، بحث سنگین اتحاد عاقل به معقول برایم حل نشده بود، در فلان تاریخ فلان روز به قم آمدم. کنار قبر ستی فاطمه یعنی سیدتی فاطمه، خدای سبحان به برکت دختر موسی بن جعفر (علیه السلام) این مطلب سنگین را برایم حل کرد شخصی مثل صدرالمتألهین که از نوابغ و نوادر بشر است و ردیف اول مغزهای متفکر جامعه بشری است بحث اتحاد عاقل به معقول را که جزء نسگین ترین مباحث فلسفی است که مثل جناب ابن سینا در حل آن راجل مانده، به برکت یک امام زاده یعنی دختر موسی بن جعفر فاطمه معصومه علیها السلام حل کرده است. در شخصیت های انسانی، شخصیتی مثل محقق طوسی، استاد بشر، نصیرالدین و الملة واقعا کم نظیر است، وقتی این بزرگوار در بغداد مریض می شود و احتمال رحلت می دهد وصیت می کند که وقتی از دینا رفتم مرا به عتبه کاظمین علیهما السلام ببرید ولی مبادا در لوح قبر من القاب و عناوین بنویسید، روی سنگ قبر فقط این آیه را بنویسید و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید(80) یعنی من در مقابل جایگاه امامت مانند سگ اصحاب کهف هستم. لذا می فرماید: و تصاغرت العظماء.
اگر کسی واقعا فهمید در عالم چه خبر است چنین تواضعی دارد و در مورد علامه طباطبایی قدس الله نفسه الزکیه نقل شده است که در ماه مبارک رمضانی که قم مشرف بودند مقید بودند که موقع افطار به حرم مطهر مشرف شوند و هنگام اذان و افطار، با بوسه زدن به ضریح مطهر، افطار نمایند. علامه طباطبایی انسان عوام و احساساتی نبودند که چون همه ضریح را می بوسند ایشان هم ببوسند. ایشان وقتی به مشهد مشرف می شدند از اولین در ورودی به آستان مقدس را شرع می کردند به بوسیدن. اینها در حد خود می فهمیدند ائمه چه کسانی اند.
و تحیرت الحکماء حکیمان متحیر شخصیت متحیر العقول آنها هستند. قید حکماء به جهت آن است که جان انسان حکیم رهین غیر یقین نخواهد بود. برای انسان حکیم، ظاهر جاذبه ندارد تا جاذبه های ظاهری او را دچار حیرت کرده باشد. تخیلات در او اثر نمی کند تا ببیند یک عده ای دور امام را گرفته اند، تخیل او تحریم شود و حیرت زده گردد هر چیزی به آسانی در انسان حکیم اثر نمی گذارد تا به وسیله آن متحیر شود انسان حکیم گول هر چیزی را نمی خورد. اما همین انسان حکمی در برابر عظمت وجودی کسانی که بکم فتح الله و بکم یختم سر تعظیم فرود می آورد. این جمله جامعه کبیره جزء اسرار است اگر همه جملات جامعه کبیره را اسرار ندانیم و بگوییم بعضی از آنها را می شود فهمید ولی این جمله جزء اسرابر است بکم فتح الله.... خداوند سبحان به واسطه شما عالم ایجاد را افتتاح کرد و به شما نیز ختم کتاب آفرینش فرمود، فیض حق یعنی اینها، بکم فتح الله، آفرینش و ایجاد با شما شروع شد و این کتاب آفرینش با شما ختم شد یعنی ائمه طاهرین علیهم السلام جایگاه و عظمتی دارند که مظهر اتم هو الاول و الاخر هستند، بکم فتح الله و بکم یختم حکما در حیرت چنین انسانهایی می باشند. اگر اسنان حکیم قلب او رهین غیر یقین نمی شود وقتی این عظمت را ببیند متحیر می گردد.
و تقاصرت الحلماء بعضی فرموده اند حلماء به معنای عقلا است، یعنی عقلا، قاصرند و کم می آورند در مورد شناخت امام معصوم حلما جمع حلیم است و فرموده اند: و هو ذوالأناة المتثبت فی الأمور المتأمل فی عواقبها حلیم کسی است که تثبت و قرار دارد در اموری که نیازمند اندیشه و فکر و تامل است. انسانهایی که در امور مهم زندگی اهل تثبیتند، اهل پایه و استواری اند این گونه افراد در فهم امام، قاصرند و وامانده اند.
و حصرت الخطباء و خطیبان سخن سرا در وصف امام عاجز مانده اند (حصرت أی عجزت) خطیب و سخن سرا باید با دست باز سخنرانی کند. خطیب نوعا محیط مسابقه او در وصف کردن و اوصفا آوردن است. خطیب کسی است که خوب بتواند توصیف کند و وصف بیاورد وقتی کسی می تواند درباره چیزی سخنرانی توصیفی داشته باشد که دستش باز باشد اگر اندیشه او در مورد چیزی، محصور بود نم یتواند آن را وصف کند. خطیبان و سخن سرایان در توصیف مقام امام، دستشان بسته است محدودند و محصور. چون افق اندیشه آنها نمی رسد به آنجا که بفهمند. اگر کسی چیزی را نفهمید که نمی تواند توصیف کند. در مقام توصیف، اگر نباشد آن چه که خودشان فرموده اند و به ما یاد داده اند ما چه می توانیم بگوییم. اگر زیارت نورانی جامعه کبیره است از خودشان است و آنها به ما آموخته اند در این زیارت هر چه هست از آنهاست. انسانهایی که اهل اندیشه اند، درس خوانده اند، زحمت کشیده اند از زیان ائمه علیهم السلام، آنها را در حد خودشان شناخته اند می فهمند وقتی در مشهد ملکوتی آنها مشرف می شوند به این صورت خدمت آنها عرض می کنند: من می دانم که باید خدمت شما مودب باشم ولی ادب ندارم، جایی هم نیست که مرا ادب کنند، آن ادبی که لایق مقام شما باشد و من از شما می خواهم که مرا ادب کنید تا مودبانه در محضر شما، تشرف داشته باشیم. اگر بفرمایید قابلیت ندارید این را هم به ما یاد داده اید که شما قابلیت هم می دهید، اگر ادب ندارم به من ادب بیاموزید اگر قابلیت ندارم همین قابلیت را هم از شما می خواهم انسان وقتی بلد باشد آنجا می رود و می گیرد و آنها هم به هر کسی به اندازه فهمش به او می دهند.
امام هادی (علیه السلام) در جامعه کبیره به ما یاد داده است که محتمل لعلمکم ما می توانیم علم شما را تحمل کنیم پس اگر ما می توانیم علم شما را تحمل کنیم آمده ایم علمتان را به ما بدهید. ما می دانیم که اسماء الهی را دارا هستید و علم آدم الأسماء کلها خدای سبحان همه اسماء را به شما داده است و شما گذشته از دانایی اسماء دارای آنها نیز هستید. یکی از آن اسامی که شما دارید و حضرت مسیح (علیه السلام) که شاگرد شماست آن را دارا بود و با آن مرده زنده می کرد اسم شریف المحیی است شما مراتب بالاتر آن را دارید شما اسم المحیی را دارید و دست شما هم باز است و شما می توانید مرده زنده کنید من از شما می خواهم که این اسم را در مورد من اعمال کنید و من مرده را زنده کنید. این گونه حرف زدن چیزی است که از آنها یاد گرفته ایم.
و جهلت الألباء به فتح همزه و کسر لام و شدالباء با مد، جمع لبیب به معنای عاقل است، مانند انبیاء که جمع نبی است. الباء یعنی عقلا. مراد از جهل عقلاء عدم ادراک آنهاست در وصف امام. عقلا جاهلند یعنی آنها نمی توانند اوصاف امام را ادراک کنند. پس امام شناسی کار عقلا نیست تا بنشینند و امام انتخاب نمایند. و ادراک اوصاف امام کار عقل بشری نیست. قلمرو عقل بشری خیلی محدودتر از آن است که بتواند اوصاف کسی را که مثل اعلای الهی است درک کند. محدوده عقل بشری محدوده مشخص است. اینها کجا و درک اوصاف امام کجا؟ این که بیان شد ادراک اوصاف امام کار عقل بشری نیست به این جهت است که عقلای بشری، زمانی می توانند چیزی را برگزینند و انتخاب نمایند که بشناسند. زمانی می توانند امام را انتخاب کنند که اوصاف او را بفهمند و بشناسند و از راه شناخت اوصاف او، دریابند که این شخص می تواند امام باشد. در حالی که اوصاف امام در دسترس آنها نیست.
اوصاف کسی که مظهر اتم اسماء الهی است، اوصاف کسی که اسم اعظم الهی است قابل درک و فهم نیست زیرا جایگاه شخصیت امام در افق اعلاست که آحاد رعیت نمی توانند طمع ادراک آن را داشته باشند. یک وقت کسی چیزی را می شناسد و ادراک می کند و یک وقت کسی چیزی را نمی شناسد ولی امیدوار است که بتواند ادراک کند، طمع آن را دارد که برود درس بخواند و یاد بگیرد و بفهمد ولی آنچه که از زیارت جامعه مستفاد است آن است که به هیچ وجه کسی نمی تواند طمع ادراک جایگاه و مقام امام را داشته باشد. این از آن مواردی است که قرآن کریم درباره رسالت انبیاء می فرماید: انبیاء آمده اند به شما چیزی یاد بدهند که شما آن نیستید که بتوانید یاد بگیرید و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون(81) بحث امام شناسی هم از این قبیل است لذا فرمود: و جهلت الالباء لبیبان و عقلا در اوصاف امام جاهلند و نمی توانند ادراک کنند.
و کلت الشعراء کلال یعنی وامانده. شاعران در توصیف امام عاجز و وامانده اند. زیرا سرمایه اصلی شاعر، تخیل قوی اوست. شاعر زمانی در توصیف و تعریف چیزی موفق است که در تخیل او بگنجد و او با تخیل قوی بتواند آن را به نظم آورد و پیرامون آن توصیف کند. نوعا اشعار در توصیفات و تعریفات است ولی چون اوصاف امام در تخیل نمی گنجد، لذا شاعر وامانده است. شاعر در این زمینه، سرمایه ندارد. چه چیزی را تعریف کند؟ چه چیزی را توصیف کند؟ آری، فقط در آن حد که امام، خود را برای دیگران تعریف و تشریح و توصیف فرموده است عقلا می توانند بفهمند و شعرا درباره آن شعر گویند و توصیف کنند آن مقداری هم که آنها به ما یاد داده اند، ما در حد مفهوم می فهمیم. یعنی زیارت جامعه کبیره و همین روایت شریف محل بحث که خودشان، خود را معرفی می کنند برای ما در حد مفهوم است. و باید اقرار کنیم که شناخت ما نسبت به امام شناخت مفهومی است و به مفهوم دل خوشی کرده ایم. البته این از مفاهیم و علومی است که امیدواریم در برزخ شکوفا شود، در برزخ به مصداق برسد. و الا اگر صرف مفهوم باشد در همین حد، که چیزی نیست. البته ممکن است او حدی از انسانها در همین جا این مفاهیم را به مصادیق، تبدیل کنند و به مصادیق برسند ولی نوع انسانها و نوع راهیان وادی علم و معرفت امام، خودشان که سرمایه ندارند و عقلشان به فهم آن نمی رسد، آن مقدار که آنها خودشان را به ما معرفی کرده اند ما در حد مفاهیم داریم و به مفاهیم دل خوش کرده ایم به امید این که بعدا این گونه علوم مفهومی شکوفا بشود و ما می توانیم آن جا، با مصادیق محشور باشیم. شناخت انسان کامل که مظهر جمیع اسماء و صفات الهی است کار انسان کامل است و الا غیر کامل از عهده وصف و تعریف و شرح انسان کامل بر نمی آید. پس چگونه ممکن است که امام را مردم انتخاب کنند و زمام امامت به دست مردم باشد وجود مبارک امام (علیه السلام) در این بخش عمده نظر شریفشان بر این مطلب است که این کار مردم نیست یعنی خط ابطال کشیدن نسبت به دموکراسی مردمی در انتخاب امام. قضیه امام و امامت از این مقوله نیست که مردم بخواهند انتخاب کنند.
و اما این که شعر در لغت: به معنای الشعور بالشی ء الدقیق آمده است یعنی شاعر کسی است که به امور دقیق علم داشته باشد. اگر کسی نسبت به امور دقیق ادراکات خوبی داشت به او شاعر گویند. و شعر به این معناست نه آن معنای اصطلاحی که با قوه تخیل اوصاف و تعریفاتی را در قالب نظم یا نثر بیان نماید.
با توجه به این معنای لغوی: انسانهای دقیق مو شکاف در مسائل علمی، در اینجا وامانده اند اینها هم نمی تواند یک درک و فهم و شعور دقیقی داشته باشند. اگر شعور حاصل نشد در نتیجه کلال و واماندگی تثبیت می شود اینها وامانده اند چون نمی توانند بفهمند این حد از شعور برای آنها حاصل نمی شود.
و عجزت الأدباء ادیبان در وصف شأنی از شؤون امام ناتوانند. أدباء جمع ادیب است مانند کرماء که جمع کریم است، ادیب آن طور که شایع و مشهور است بر عالم به قوانین زبان (عربی) اطلاق می شود. اما در معنای ادیب گفته اند: الأدیب هو المالک لآداب النفس و الدرس و العارف بقوانین العقل و النقل.
آن معنایی که مشهور است در حد خاصی است ادیب آن نیست که فقط به قواعد زبان عربی عالم باشد. ادیب آن انسانی است که مالک آداب نفس و درس باشد یعنی مؤدب باشد به آداب نفس و درس به این معنا که هم معرفت نفس را خوب بداند و هم مهارت در تدریس داشته باشد منتهی با این زمینه که به قوانین عقلی و نقلی عارف بوده باشد با این سرمایه علمی هم تدریس خوب داشته باشد و هم آداب نفس را بلد باشد. خیلی از افراد عالمند، اما نمی توانند تدریس کنند، سرمایه علمی دارند ولی نمی توانند بیان کنند، به چنین شخصی ادیب نمی گویند. ادیب آن انسان ماهر به درس و تدریس است که، دارای بیان رسا و علمی سرشار و عارف به قوانین و منقول باشد منتهی به جمع سالم نه جمع مکسر. نه این که یک مقداری از مسائل عقلی و مقداری از مسائل نقلی خوانده باشد بعد به او بگوییم جامع منقول و معقول.
خیلی از افراد جامعند منتهی به جمع مکسر. یا در فلسفه خیلی کار کردند ولی در فقه در حد آشنایی. یا در فقه مجتهدند و در فلسفه در حد آشنایی. ادیب آن انسانی است که جامع معقول و منقول باشد به جمع سالم. چنین انسانی مهارت در تدریس دارد همراه با آداب نفس. انسان مودبی است.
این تعریف، تعریف جامع و خوبی است. انسانهای ادیب عاجز و ناتوانند از تشریح اوصاف امام، زیرا تشریح اوصاف امام زمانی است که او را بشناسند. وقتی او را نشناسند هر چه که بیان رسا باشد چون پشتوانه ای ندارد، قادر به توصیف و تعریف نخواهد بود.
و عییت البلغاء عیب به معنای کلت است به معنای عجز. الکلال یعنی الأعیاء بلغاء جمع بلیغ و هو العارف بقوانین الفصاحد و البلاغة و القادر علی تألیف کلام فصیح بلیغ بلیغان از این که بخواهند اوصاف امام را بفهمند و توصیف کنند عاجزند. در تعریف بلیغ دو مطلب محور است: 1. کسی که به علم فصاحت و بلاغت و معانی و بیان و بدیع آگاه و آن را خوب خوانده و قوانین آن در دستش باشد. 2. کسی که قوانین فصاحت و بلاغت را خوب به کار می گیرد. هم به قوانین آگاه است و هم قادر به تألیف کلام فصیح و بلیغ است، بنابراین انسانهای بلیغ هم از توصیف اوصاف امام عاجزند.

حاصل کلام

چگونه ممکن است کسی بخواهد امام را بشناسد یا بخواهد امام را اختیار کند، خیلی بعید و دور است چرا؟ برای این که شناخت انسان کامل، کار انسان کامل است. غیر از کامل، نمی تواند از عهده وصف و تعریف و شرح انسان کامل بر آید، زیرا خردها گمگشته، عقل ها پریشان شده، مغزها در حیرت، دیده ها در شدت حیرت خیره شده، بزرگان کوچک شده، حکیمان متحیر، عقلا قاصر، خطیبان، در حصر مانده، لبیبان جاهل، شاعران وامانده، ادیبان ناتوان و بلغاء درمانده اند از این که بتوانند یک شأن از شؤون غیر متناهی امام معصوم و انسان کامل را توصیف کنند یا بتوانند یک فضیلت از فضایل بی حد او را بیان کنند همه اقرار به عجز و اعتراف به تقصیر دارند. عن وصف شأن من شأنه أو فضیلة من فضائله و أقرت بالعجز و التقصیر.
این دوازده مورد این گونه نیست که ما در خودمان، تخیل نماییم، همه سرشناسان و سر سلسله جنبان عقلای بشری بر این حرف اعتراف دارند که: و کیف یوصف بلکه أو ینعت بکنهه أو یفهم شی ء من أمره أو یوجد من یقوم مقامه چگونه ممکن است کسی بتواند همه شؤون امام را توصیف و حقیقت کنه او را وصف کند یا مطلبی از امر امام را بفهمد یا بتوان جایگزینی که بتواند کار امام را انجام دهد برایش پیدا کرد.
و یغنی غناه همان طوری که امام در همه شؤون زندگی بی نیاز کننده مردم است. مردم با داشتن امام و شناخت امام، حقیقتا از همه چیز بی نیازند. با وجود امام مردم از هر حیث بی نیازند چون نظام دنیا و آخرت آنها به وسیله امام، تمام و کامل می شود چگونه ممکن است مردم برای امام، چنین جانشینی را انتخاب کنند. حال که امام از دنیا رفته بعد از امام چگونه ممکن است مردم کسی را انتخاب کنند که همان کار امام را انجام دهد یعنی بی نیاز کننده مردم از همه جهات باشد؟ مردم چطور امام را می فهمند تا بتوانند برای او جانشین انتخاب کنند. در بحثهای مربوط به ولایت فقیه در عصر غیبت امام معصوم اعتقاد بر این است که حتی ولی فقیه را نباید عقلای قوم انتصاب کنند ولی فقیه را که مجلس خبرگان منصوب نمی کند انتخاب آن، به عهده خود امام معصوم است.(82) چه رسد به این که جانشین امام را آن گاه که معصوم باشد مردم بتوانند انتخاب کنند، چه این که غدیر روز انتصاب جانشین پیغمبر نیست جانشین پیغمبر اکرم و امام را کسی انتخاب می کند که خود پیغمبر را انتخاب کرد، فرمود یا أیها الرسول بلغ ما أنزل الیک تو ابلاغ کن نه این که انتخاب کن. ماهیت، ماهیت تبلیغ و اعلان است نه ماهیت انتخاب که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بگوید من امیرالمومنین را به عنوان جانشین خود انتخاب می کنم و برمی گزینم، این نیست. این که فرمود من کنت مولاه فهذا علی مولاه این ادامه همان رسالت اوست. به جهت این که اگر تو این رسالت را انجام ندهی، نبوت را انجام ندادی، زیرا انتخاب جانشین به عهده خود پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام نیست چه رسد به مردم، این گونه نیست که امیرالمومنین (علیه السلام) خصوصیتی داشته باشد فقط او را نه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می تواند انتخاب کند و نه مردم ولی امام مجتبی (علیه السلام) را مثلا امیرالمومنین (علیه السلام) می تواند انتخاب کند، خیر اصلا کار او نیست. انتخاب امام مجتبی (علیه السلام) بعد از امیرالمومنین (علیه السلام) کار خداست. در انتخاب امام مجتبی (علیه السلام) وقتی امیرالمومنین (علیه السلام) او را به عنوان امام بعد از خود به مردم معرفی می کند مسائل درونی است که ما اصلا نمی فهمیم و عقل ما درنمی یابد که انتقال امامت، چگونه است. در آن روایتی که در مباحث گذشته نقل شد تا حدودی، چیزی فرمودند ولی عقل بشری نمی تواند بفهمد که انتقال امامت چگونه است.
باید اقرار کنیم که نمی فهمیم نمی دانیم آن اسرار امامت چیست. ولی به هر صورت، امام قبلی امام بعدی را انتخاب نمی کند. امامی که می خواهد از دنیا برود دو کار دارد: یکی آن که به مردم بگوید خدای سبحان بعد از من این شخص را به عنوان امام برای شما برگزیده است و دیگر این که آن اسراری که دارد و ما نمی فهمیم به او منتقل کند و از این نشئه رخت بربندد. انتخاب امام که کار مردم نیست تا بگویند بعد از این امام، این آقا امام باشد مثل یک رئیس جمهوری که وقتش تمام می شود یا از دنیا می رود، مردم جمع شوند و بگویند رئیس جمهور دیگری انتخاب کنیم. امام (علیه السلام) در این روایت، روی این نکته اشاره می کنند چون جو آن روز جو عجیبی بوده مسئله روز، مسلئه امامت بوده همان طور که از اصل این روایت بر می آید و قبلا گذشت که عبدالعزیز بن مسلم می گوید خدمت امام رضا (علیه السلام) بودیم. امام (علیه السلام) فرمودند مردم چه می گویند و حرف روز جامعه چیست؟ عرض کرد: درباره امامت و انتخاب امام حرف می زنند. بعد امام این فرمایشات را فرمودند که مگر مردم عقل آنها می رسد که امام را بفهمند. البته امام نمی خواهد مردم را نکوهش کند. بارها عرض شد که مردم اگر همه آنها در حد صدرالمتألهین رشد فکری داشته باشند باز هم این حرف صادق است و انتخاب امام کار مردم نیست. لذا امام در این قسمت خیلی با اصرار این مطلب را می فرمایند که در ذهن کسی خطور نکند انتخاب امام کار مردم است. انتخاب کار پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم نیست چه رسد به مردم. این یک امر تکوینی است و نظام عالم، نظامی است که خدا دارد خدایی می کند ما تا جایگاه امام را نفهمیم به این مطالب پی نمی بریم لذا امام وقتی در فصول گذشته، عظمت امام را تا آن جایی که مردم می توانند بفهمند بیان کرد، حال می فرماید: این عظمتی که برای امام، بیان شد جایگاه او جایگاهی نیست که در دسترس مردم باشد هیهات، هیهات.
لا کیف و أنی؟ و هو بحیث النجم من ید المتناولین و وصف الواصفین این لا، تاکید برای نفی ضمنی مستفاد از کیف یوصف است که قبلا فرمود. به این معنا که: ممکن نیست، چگونه و از کجا (مردم می توانند مقام امام را بفهمند) در صورتی که امام از دست یازان و وصف کنندگان اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد. انسانهای در زمین کجا و نظریه دادن درباره ستارگان آسمان کجا؟
فأین الاختیار من هذا و أین العقول عن هذا و أین یوجد مثل هذا؟ او کجا و انتخاب بشر کجا؟ او کجا و خرد بشری کجا؟ او کجا و مانندی برای او پیدا کردن کجا؟

بخش چهارم: انسان معصوم در غیر آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت نمی شود

أتظنون أن ذلک یوجد فی غیر آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)
بخش چهارم دربارء این است که انسان های کامل و امامان معصوم در غیر آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت نمی شوند. انسانهای کامل و معصمومین و اینهایی که چنین اوصافی دارند فقط در آل رسولند. نباید جای دیگر دنبال آنها گشت. آیا آنها گمان می کنند که این مقام انسان کامل و امام را می شود در غیر آل رسول دید؟ خیر. هر چه هست مربوط به این جاست بالاخره اگر صادق است، صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، اگر باقر است، باقر آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، اگر رضا است، رضای آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، اگر جواد است، جواد آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است یعنی منحصر در اینهاست. اگر هادی است هادی آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، شما اگر بخواهید جای دیگر هادی ببینید، جای دیگر صادق یا جواد و یا رضا ببینید، یافت نمی شود البته اسم عرفی این ذوات مقدس که منظور نیست بلکه معنای دقیق آن مورد نظر است وقتی می گوییم صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی این اسم را، وجود شریف امام صادق (علیه السلام) یک مظهریت خاص دارد یا وجود مبارک امام رضا (علیه السلام) یعنی فقط او رضای آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است اختصاصی به برهه زمانی وجود عنصری حضرت ندارد. او مظهر رضوان الهی است به این معنا که از اولین تا آخرین نظام خلقت، هرگاه خداوند سبحان بخواهد به موجودی چیزی بدهد که موجب خوشنودی و رضایت او شود، از کانال وجودی و از مشکاة رضوی می دهد. به یک معنا در قیامت هم هر بهشتی و اهل رضوان که بخواهد در رضوان الهی مأوا گزیند، آن جا می فهمد که صاحب این رضوان، رضا آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
کذبتم و الله أنفسهم، امام (علیه السلام) سوگند یاد می کند: به خدا سوگند که اینها به خودشان دروغ بستند زیرا خودشان می دانند اگر کسی غیر آل رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان امام معرفی کنند او امام نیست. فقط به جهت اغراض دنیایی و اهداف سیاسی این کار را می کنند. خود سقیفه نشینان می دانستند که چه می کنند آنها می دانستند که فقط دنبال مسائل سیاسی اند برای این که هر یک از آنها که حاصل سقیفه بودند، هم اولی و هم دومی و هم سومی گفتند لولا علی لهلک کذا و کذا و کذا چون می فهمیدند این مقام و منصب، مال کیست. مگر معاویه نمی فهمید؟ حرفهایی که از او نقل شده شاهد بر این است که او بیش از دیگران می دانست علی (علیه السلام) کیست. مگر مأمون نمی دانست که وضع چگونه است؟ او حقیقتا می دانست که اینجایی که او نشسته است غاصبانه است. و او می دانست این که مردم یا هر کس دیگر که او را انتخاب کرده اند، به غلط انتخاب کرده اند و این مقام در شأن او نیست.
و منتهم الأباطیل، و این آرزوهای باطل آنهاست. بیهوده آرزو برده اند. حال مردمی که امام غیر واقعی برای خود انتخاب کرده اند حال کسی است که:
فارتقوا مرتقی صعبا دحضا تزل عنه الی الحضیض أقدامهم، صعب در مقابل سهل، به معنای سخت است. الدحض: الزلق و هو مکان لا یثبت به القدم مکان لغزنده، ارتقاء یعنی بالا رفتن. مرتقی: اسم مکان است. حال اینها یعنی کسانی که امام غیر واقعی را به عنوان امام انتخاب کرده اند این است که به جای بلندی بالا رفته اند هم صعب است و سخت و هم لغزنده. در جای لغزنده پای انسان نمی تواند ثابت باشد. اینها در یک بالایی بالا رفته اند که هم شیب آن خیل یتند است که بالا رفتن از آن سخت است و هم لغزنده است. نتیجه بالا رفتن از یک کوه یا از یک دیوار صاف و لغزنده آن است که دچار حضیض شوند (حضیض یعنی جدا شدن از کوه و پایین آمدن.) کسی اگر بخواهد از چنین جایی بالا رود نمی تواند. کسی از دیوار لغزنده، نمی تواند بالا رود. فرمود: تزل الی الحضیض اقدامهم: اینها بالاخره پایین می افتند اینهایی که برای امام خواستند جانشین انتخاب کنند و امام را برگزینند چنین وضعیتی دارند. خلاصه آن که: به گردنه بلند و لغزنده ای بالا رفته اند که به پایین می لغزند.
راموا اقامة الأمام بعقول حائرة بائرة ناقصة و آراء مضلة، فلم یزدادوا منه الا بعدا خواستند با خرد گم گشته و ناقص خود و با آراء گمراه کننده خویش، نصب امام کنند که جز دوری از حق بهره ای نبردند، اقامه یعنی نصب کردن. بعقول حائرة أی ناقصة بائرة أی هالکة اینها با عقول ناقص هالک (ناقصة قید تفسیری برای حائرة و بائرة است) و آراء مضلة و گمراه کننده (قصد نصب امام را دارند) که در نتیجه چیزی جز دوری از حق و حقیقت عائد آنها نشده است این جمله حضرت حکایت کننده درد 1400 ساله جامعه بشری است که بیش از 1400 سال است جامعه بشری در بُعد و دوری از حق و حقیقت می سوزد. در جامعه کنونی ما بیش از شش میلیارد نفر زندگی می کنند. از این تعداد هر که بگوید من آرامم دروغ گفته است. یک زندگی توام با سوختن و ساختن و سازش کردن و سوزاندن است زیرا این شش میلیارد در جامعه ای زندگی می کنند که منهای عقل است. با عقل کل فاصله گرفته اند. اینها با عقول ناقص و هالک خود و با عقاید و آرای گمراه کننده خود، سقیفه را به وجود آوردند. ایجاد سقیفه یعنی بستن در خانه اهل بیت. اینها با دست خود در خانه اهل بیت را به روی خود بستند یعنی در علم را بستند، در حکمت را بستند. این که وجود مبارک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: انا مدینة الحکمة و هی الجنة و انت یا عی بابها(83) (این فرمایش حضرت خیلی عمیق است) فرمود: من شهر حکمتم و حکمت همان بهشت است حکمت یعنی همان معارف و به فعلیت رسیدن و این به فعلیت رسیدن ها همان بهشت انسان است. انسانی در بهشت است که به فعلیت رسیده باشد و انسان با علم و عمل به فعلیت می رسد، فرمود من شهر حکمتم یعنی من محیط و خیمه شهری هستم که برای به فعلیت رساندن انسان، آمده ام در این شهر انسان ها به فعلیت می رسند و فعلیت رسیدن آنها از راه علم و عمل است. من پرورش دهنده انسانم. من آمده ام تا انسان را به معراج ببرم انسان را به تکامل و تعالم برسانم. رسالت من تکامل انسانیت است. یا أیها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم(84)
هرگاه خدا و رسول شما را دعوت کردند قبول کنید که می خواهند شما را احیا کنند. ایحاء شما یعنی به فعلیت رساندن شما، به حرف من گوش دهید، اجابت کنید که جز احیاء شما کار دیگری ندارم. احیاء شما یعنی تکامل شما و به فعلیت رسیدن شما و احیاء شما یعنی بهشت شما .نا مدیند الحکمة و هی الجنة، ولی ورود به این وادی تکامل و شروع به سیر تکاملی انسان که همان علم و عمل است، معارف و عمل صالح است، این گونه نیست که هر جا که بخواهید برود، (این قسمت فرمایش امام رضا (علیه السلام) تفصیل این حدیث شریف است.)
فرمود: انا مدیند الحکمة و هی الجنة شما اگر بخواهید آدم بشوید، به کمال برسید، احیا شوید، ارتقاء وجودی پیدا کنید و خلاصه اگر می خواهید اهل بهشت شوید، بهشتی شدن در هر جایی یافت نمی شود. این مخصوص بیت وحی است: انا مدینة الحکمة و هی الجنة و انت یا علی بابها وجود مبارک امام رضا (علیه السلام) در این جا فرمود: أتظنون ان ذلک یوجود فی غیر آل الرسول، اینها گمان کرده اند که غیر از اینجا می شود پیدا کرد، یا علی در این بهشت تو هستی.
اینجا شخص امیرالمومنین (علیه السلام) که موضوع تمام نیست بلکه ولایت، امامت، عصمت تمام موضوع است. اگر کسی خواست به این بهشت برسید راهی جز ولایت علی (علیه السلام) و اولاد علی علیهم السلام نیت. این ولایت صرفا محبت نیست چون محبت بدون معرفت اثر ندارد. قلمرو محبت به اندازه معرفت است، فرمود: در این بهشت، علی (علیه السلام) و اولاد عی علیهم السلام است. اگر کسی خواست وارد این خانه شود باید از این در وارد شود یعن یاگر کسی خواست به فعلیت برسید و فعلیت رسیدن او با علم و عمل است آن علمی که از این خاندان باشد و آن عملی که دستور این خاندان باشد، در غیر این صورت از بهشت خبری نیست. اگر این بهشت فعلیت و احیا است، اسم شریف المحیی باید از دم مسیحایی علی (علیه السلام) و اولاد او علیهم السلام باشد. راه دیگری نیست، جای دیگری نیست، انا مدینة الحکمة و هی الجنة و انت یا علی بابها. تکامل باید از اینجا باشد. علمی احیا کننده است که از علی و اولاد علی علیهم السلام باشد. باید از آنها گرفت. زندگی برای انسن تکامل بخش است که آداب آن از اینها باشد یعنی امامت اینها را پذیرفتن ورود در مدینه حکمت و بهشت است. بدون ولایت اینها اصلا وارد این در نشده اید.
الان 1400 سال است آمده اند این در را بسته اند و گفته اند داخل آن نشوید رسما در سقیفه در خانه اهل بیت پیغمبر اکرم علیهم السلام را بستند، یعنی در علم و حکمت و بهشت را بستند. (أکثرهم لا یعقلون) تعداد اندکی از انسانهای عاقل مجاهد به اینها توجهی نکردند با شکنجه شدن و جان دادن و مال دادن و تحمل سختی توانستند از گوشه و کنار وارد این در شوند. سقیفه آن سنگ بزرگی است که جلوی در خاندان وحی و رسالت انداخته اند، راه برای عموم مردم سد شده است عده ای با زحمت های طاقت فرسا روزنه ای پیدا کردند و وارد این در شدند. جایگاه جامعه بشری بعد از سقیفه این است امام رضا (علیه السلام) می خواهند همین را بفرمایند که اینها سقیفه درست کردند: راموا اقامة الأمام... سقیفه نشینان آن عصر و سقیفه نشینان عصر بعدی (از سقیفه این سنگ بنا نهاده شد که هر کسی را به جای پیغمبر اکرم بنشانند.) با آراء و عقاید گمراه کننده، از جهل مردم استفاده کرده و آنها را گمراه کردند در نتیجه فلم یزدادوا منه الا بعدا چیزی جز دوری از حق عایدشان نشد. این است که مردم هر چه که بکشند تا زمان ظهور، از سقیفه است، سقیفه سازان باید روز قیامت پاسخ گو باشند در حد خودشان. چیزی جز دوری برای مردم حاصل نشد، دوری از حق دوری از علم، دوری از بهشت و معارف و سرچشمه لایزال معارف الهی، دوری از کوثر، اینها به طمع تکاثر، در کوثر را به روی مردم بستند و این حقیقتا یک مطلب جگر سوز انسانی است.
این که جامعه انسانی دائما می سوزد علت آن همین است و الا بهشت که جای سوختن نیست. مدینه فاضله که جای کشت و کشتار نیست. سقیفه نشینان زمینه را از روز اول آماده کردند یک روز، اولی بود یک روز دومی، یک روز یزید بود و معاویه، روز دیگر منصور و مأمون بودند و همین طور که جامعه رشد کرده از نظر علمی و غیر علمی، در حال حاضر، رئیس جمهور آمریکا و مانند او، یزیدها و معاویه ها و منصورها و مأمون ها و هارون های پیشرفته اند. اگر رمدم را از این خانه دور نمی کردند، الان مردم این قدر گرفتار نبودند. در کجای عالم جایی را می یابید که گرفتاری نباشد. یک عده در فقر و یک عده در ترس می سوزند، نه امنیت هست و نه تأمین معیشت، از عدالت جز مفهوم نمانده، از غیرت جز اسم نمانده است.
قاتلهم الله أنی یؤفکون، یا از باب نفرین یا از باب تعجب می فرماید: خدا آن ها را بکشد، به کجا منحرف می شوند؟ یعنی اینها مسیر امامت را منحرف کردند افک به کسر یعنی کذب و به فتح یعنی صرف: کیف یکذبون علی الله و الرسول قاتلهم الله أنی یؤفکون (اینها چگونه به خدا و رسول دروغ بستند) یا این که کیف یصرفون عن الحق الی الباطل چگونه اینها از حق منحرف شدند و مسیر را از حق به سوی باطل منصرف کردند.
به هر تقدیر این جمله، یا نفرین است و بُعد از رحمت (برای افرادی که در زمان حاضر هستند) برای هلاک شدن آنها، و یا از باب تعجب است (برای افرادی که در زمان گذشته بودند) از شناعت عقایدشان و از پلیدی اهدافشان.
و لقد رامو صعبا، اینها آهنگ مشکلی کرده اند. با انحراف مسیر امامت از راه حق، بد معضلی در جامعه ایجاد کردند. مشکل بزرگی به وجود آوردند و این مشکل جامعه را به تب و تاب انداخت برای قرنهای نا معلوم.
و قالوا افکا، با طرح مسئله دموکراسی در باب امامت به خدا دروغ بستند. أفک یعنی کذب، مسئله امامت را به دموکراسی تبدیل کرده و اختیار آن را به دست مردمی دادند که در فقرات قبل فرمود: مردم از امامت چه می فهمند.
و ضلوا ضلالا بعیدا. با وجود این که شرایط و منزلت امام را می دانستند. در عین حال به خاطر اهداف پلید سیاسی امام واقعی را رها کردند. خود و جامعه اسلامی را به سوی ضلالت و گمراهی سختی سوق دادند. جامعه حاکمیت سقیفه جامعه حاکمیت دموکراسی مردمی و رها کردن امام معصوم، جامعه گمراهی است. اینها جامعه را به این سو، سوق دادند. جامعه بدون امام معصوم در ابعاد گوناگون زندگی جامعه گمراه است ضلالت، این جامعه را فرا گرفته است.
و وقعوا فی الحیرة اذ ترکوا الأمام عن بصیرة. وقتی مسیر واقعی امامت را منحرف کردند و جامعه انسانی را از برکات نور امامت محروم ساختند، حیرت و سرگردانی دامن همه را الی یومنا هذا گرفته است. وقتی جامعه بر اثر طرز تفکر سقیفه نشین ها امام معصوم و حجت خدا، خلیفه الهی، آن انسان کامل مکمل، معدن علم الهی، سرچشمه لایزال نور الهی را خانه نشین کرد و او را رها نموده و عده ای بین او و بین مردم مانع ایجاد کردند و باعث شدند که امام معصوم در جامعه وجود نداشته باشد، نه وجود واقعی بلکه وجود اجتماعی، چنین جامعه ای و چنین مردمی گمراهند، هم در گمراهی جهالت می سوزند و هم در گمراهی ضلالت. هم از نظر علمی در آتش جهل می سوزند و هم از نظر عملی، در حیرت و گمراهی اند. در هر دو بُعد نظر و عمل هم در جهالت و هم در ضلالت.
جهالت، نداشتن علم و ضلالت گمراهی عمل، این حیرت و ضلالت و آن جهالت، چیزی است که جامعه انسانی را برای قرن های متمادی به چنین روزی نشاند. مردمی که در خدمت امام معصوم نباشند چه چیزی برای آنها وجود دارد؟ امامت، آن محور و قطب است، قطب رحی است. امامی که نظام دین است، امامتی که قوام جامعه و دین به اوست. وقتی نباشد، مردم در تایکی های جهالت و ضلالت می سوزند، زندگی بدون امام معصوم ارزش زیست ندارد.
در تمام احکام دین همین طور است. جامعه ای که امامت نداشته باشد و امام معصوم را منزوی کرده باشد نه نماز واقعی دارد، نه روزه صحیح دارد، نه حج حقیقی دارد، اتمام الحج لقاء الأمام یعنی حج زمانی تمام است که با ملاقات امام همراه باشد و الا:
کعبه یک سنگ نشان است - حاجی احرام دگر پوش
چون امام، روح حج است باطن حج است یکی از فلسفه های حج این است که مردم سالی یک مرتبه کنگره جهانی داشته باشند تا همه پیام یک سال امام را دریافت کنند. وقتی حج باشد منهای امام، ارزشی ندارد. دردی دوا نمی کند لذا فرموده اند: اتمام الحج لقاء الأمام. این مطلب درباره اسرار حج، احکام ظاهری حج و مسائل اجتماعی حج هم هست که اگر کسی واقعا در موسم حج امام زمانش را ندید، حجش ناتمام است.
اگر امام و امامت واقعی در جامعه اسلامی نباشد و نور امامت در جامعه پرتو افکن نباشد جامعه انسانی برای همیشه هم در آتش جهالت می سوزد چون علم در اختیار او نیست و هم از آتش ضلالت می سوزد چون گمراهی و حیرت دامن گیر او است. از لحاظ عمل فساد و گناه جامعه را گرفته است. و این که در زیارت اربعین درباره امام حسین (علیه السلام) عرض می کنیم: و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة خدایا وجود مبارک سید الشهداء (علیه السلام) در راه تو خون جگرش را داد، برای این که جامعه را از جهالت و ضلالت نجات دهد. وقتی بساط سقیفه در جامعه ای پهن شود می رسد به جایی که وجود مبارک سیدالشهداء (علیه السلام) باید با خونش از این دین دفاع کند یعنی این سقیفه نشینان در جامعه از روز اول کاری کردند که برای حفظ دین، راهی نیست جز دادن خون حسین بن علی (علیه السلام).
اگر راه دیگری بود آن را انتخاب می کردند، وقتی امامت از جامعه برداشته شد اینها ضلوا ضلالا بعیدا و وقعوا فی الحیرة این جامعه برای این که اصل دین از بین نرود به جایی می رسد که امام معصوم باید خون جگر خود را بدهد تا از ضلالت، نجات پیدا کند. بعد می فرماید:
و زین لهم الشیطان أعمالهم فصدهم عن السبیل و کانوا مستبصرین این اقدام با کمک شیطان صورت گرفت یعنی جدایی جامعه از امام، پیدایش سقیفه و مانند این دموکراسی هایی که بخواند امام را برای مردم نصب کنند، این کارها با مشارکت شیطان است شیطان این کار را برایشان زیبا جلوه داد تا آنها با رها کردن قطب عالم امکان سبیل حق را مسدود کنند. این راه واقعی به سوی بهشت زندگانی را بستند. و با خانه نشین کردن ولی الله الأعظم میلیاردها انسان را برای قرن های متمادی در تاریکستان جهل و گمراهی گرفتار کردند و این یک واقعیت غیر قابل انکار است.
و اگر بعد از بیت و پنج سال وجود مبارک امیرالمومنین (علیه السلام) زمان حکومت را بدست گرفت تمام سعی ایشان ترمیم اساس حکومت اسلامی بود که قبلا ویران شده بود و این که وجود مبارک ایشان در نهج البلاغه فرمود: فان هذا الدین قد کان اسیرا فی أیدی الاشرار، یعمل فیه بالهوی و تطلب به الدنیا(85)... شاهد این مدعی است.
رغبوا عن اختیار الله و اختیار رسوله (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیته الی اختیارهم اینها از سنت الهی روبر گرداندند و امری که مربوط به خدا و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت او علیهم السلام بود خود، به عهده گرفتند. یعنی حکومت اسلامی که در واقع حکومت خدا بر مردم با ماهیت حکومت ولایی است به دموکراسی و اختیار و انتخاب مردم تبدیل کردند خدایی که دین را فرستاده مجری دین را هم او باید انتخاب کند ولی اینها از این، رو برگرداندند و گفتند دموکراسی است مردم باید برای خود حکومت تعیین کنند. بله اگر اینها در تبدیل حکومت به حکومت دموکراسی، علنا به مردم می گفتند حالا که پیغمبر از دنیا رفته ما این پیغمبر و این دین را نمی خواهیم، ما می خواهیم دین دیگری برای خود بیاوریم، پذیرش این، آسان بود، زیرا آن حالت نفاق را نداشت. باطن خود را علنا اظهار می کردند می گفتند: تا به حال پیغمبر بوده ما به نحوی در فشار بوده ایم پیغمبر که از دنیا رفت، ما حکومت دیگری می خواهیم حکومت اسلامی نمی خواهیم، حکومت دموکراسی می خواهیم خود مردم بیایند و یک حاکم تعیین کنند، اما اینها گفتند: در قالب حکومت اسلامی، حام را باید مردم تعیین کنند همین شبهه ای که الان در ذهن عده ای است و به آن دامن می زنند دموکراسی در حکومت اسلامی، مردم سالاری در حکومت اسلامی (البته بزرگان فرمودند: مردم سالاری دینی، پسوند دینی را به آن اضافه کنید تا توجیهی داشته باشد و الا) حکومت اسلامی که مردم سالاری نیست، حکومت ولایی است. بله مردم می توانند آن حکومتی را که می خواهند انتخاب کنند. وقتی حکومت اسلامی را انتخاب کردند اینجا مسئله اساسی و محور اساسی دین، دست مردم نیست یکی از آن نحورها، انتخاب امام است، یکی آوردن قانون و تشریح و تبیین قانون است. مردم که مفسر و مبین دین نیستند. اینها دست خداست. پس در نتیجه حکومت یا اسلامی است یا دموکراسی.
حکومت اسلامی دموکراسی چیزی است که اینها جعل کرده اند، از یک سو حرف دین می زنند و از سوی دیگر می خواهند خودشان همه کاره باشند. این که یک عده دموکراسی را این گونه آب و تاب می دهند، حرف تازه ای نمی زنند اینها در واقع، دارند فتنه سقیفه را بالا می آورند و نشان می دهند و اگر این تبیین نشود و مردم چه بسا فکر کنند که خبری است. روایت امام رضا (علیه السلام) می فرماید اگر حکومت اسلامی می خواهید انتخاب حاکم اسلامی، به دست شما نیست انتخاب حاکم اسلامی، کار خداست و کار پیغمبر است، یا أیها الرسول بلغ ما أنزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته.
ای رسول، اگر شما امر امامت را ابلاغ نکردی، اصلا رسالتت را تبلیغ نکردی. یعنی این مال من است. در اصل خدا باید انتصاب و انتخاب کند. پیغمبر اکرم باید معرفی کند، پیغمبر اکرم، اما بعد از خود را معرفی کرده: من کنت مولاه فهذا علی مولاه همین حرف را هم امیرالمومنین (علیه السلام) نسبت به امام حسن (علیه السلام) می فرماید به عنوان زبان حال، نه زبان قال: من کنت مولاه فهذا حسن مولاه امام حسن هم نسبت به امام حسین (علیه السلام) تا می رسد به امام حسن عسکری (علیه السلام) که او هم حرفش به مردم این است که: من کنت مولاه فهذا المهدی مولاه این حرف همین طور هست و ادامه دارد. (البته این عین گفتار امامان نیست بلکه شأن گفتار است.) خدای سبحان منصوب نمود، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت او یعنی ائمه علیهم السلام به مردم معرفی کرده اند.
بعد وجود مبارک امام رضا (علیه السلام)، استشهاد می فرمایند به آیاتی از قرآن.
امام (علیه السلام) می فرماید: امام و امامت، مربوط به امر الهی و خدای سبحان است. اگر کسی آن چه که مربوط به خداست بخواهد خود، به عهده بگیرد، به خدا دروغ بسته است. پس امامت امر مربوط به خداست پس اگر کسی امر امامت را به خود مربوط دانسته، به خدا دروغ بسته است. منتهی در قسمت اول که می فرماید: امامت یک امر الهی است و مربوط به خداست در فرمایشات خودشان هست وی برای قسمت دوم که اگر امری به خدا مربوط بود و کسی خواست خود، به عهده بگیرد، چه تبعاتی دارد. از آیات قرآن استشهاد می آورند:
و القرآن ینادیهم (و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة سبحان الله و تعالی عما یشرکون)(86) پروردگار تو هر چه بخواهد می آفریند و هر چه بخواهد بر می گزیند آنان در برابر او اختیار ندارند یعنی ذات اقدس اله چون آفریدگار است، پروردگار هم اوست چون در بحث توحیدی ثابت شده است که پروردگاری از آن آفریدگار است. ذات اقدس اله چون آفریده است باید بپروراند، رب باید همان خالق باشد. پروردگاری از آن آفریدگار است. ذات اقدس اله چون آفریدگار است پروردگار هم اوست، مشیت او که متخذ از حکمت بالغه اوست در نظام احسن هر چه خواست می آفریند و می پروراند، آفریده او در برابر او هیچ اختیاری ندارد. خداوند سبحان انسان ها را آفریده است. برای پروراندن آنها، وحی لازم است، قرآن و امامت لازم است. این خداست که برای پروراندن مردم یعنی مخلوقات خود، باید امام مبعوث کند. بعثت پیغمبر و فرستادن انبیاء و اولیاء و ائمه علیهم السلام در جریان پروردگاری این آفریدگار است. پروراندن اقتضا می کند که امام باشد. مردم در قبال این خواست الهی، اختیاری ندارند. اختیار انسان که خود، فعل خداست در قبال تکلیف است نه این که سرنوشت نظام عالم در حیطه اختیار انسان باشد لذا فرمود: و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة.
و قال عزوجل (ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا(87))
فرمود: هیچ مرد و زن با ایمانی، حق ندارد هنگامی که خدا و پیغمبرش امری را لازم بدانند اختیاری در برابر فرمان خدا داشته باشد. اینها در قبال خدا اختیاری ندارند. خدای سبحان می فرماید: جانشین پیغمبر این شخص منصوب و منصوص است.
این آیات استشهاد است بر این که جریانی مثل سقیفه مشروعیت ندارد، خلاف قرآن است. این آیات، کبری قیاس است و صغری قیاس در بیانات حضرت است.
و قال (ما لکم کیف تحکمون أم لکم کتاب فیه تدرسون ان لکم فیه لما تخیرون أم لکم أیمان علینا بالغة الی یوم القیامة ان لکم لما تحکمون سلهم أیهم بذلک زعیم أم لهم شرکاء فلیأتوا بشرکائهم ان کانوا صادقین.(88))
شما را چه می شود چگونه داوری می کنید؟ آیا کتابی دارید که از آن درس می خوانید؟ که آنچه را شما انتخاب می کنید از آن شماست؟ یعنی خودتان آیا کتاب دیگری دارید که در آنجا این اختیارات را به شما داده باشد؟ در این قرآن که نیست. در این دین که به شما اختیاری در این مورد نداده شما رد جای دیگری چیزی دارید یا این عهد و پیمان موکد و مستمری را تا روز قیامت بر ما دارید که هر چه را حکم کنید برای شما باشد؟ یعنی شما از ما تعهد گرفته اید که اختیار با شما باشد و شما هر حکمی که می خواهید بکنید؟ از آنها بپرس کدام یک از آنها چنین چیزی را تضمین می کنند. یعنی دلیل شما در این انتخابتان چیست؟ یا این که معبودانی دارید که آنها را شریکان خدا قرار داده اید؟ یعنی آن خدایان دیگر چنین اختیار و انتخابی به شما داده اگر راست می گویید معبودان خود را بیاورید تا ببینیم آنها چه کسانی هستند که چنین اختیاری را به شما داده اند. خدا که در این امور چنین اختیاری به شما نداده.
حال که جامعه این گونه است، حال که امامت منزوی است، حال که در خانه اهل بیت بسته است، حال که در سقیفه الی یومنا هذا کاری کرده اند که امام معصوم از جامعه دور باشد، اینها قرآن را نخوانده بودند، مگر به قرآن عمل نکرده بودند بعد در مقابل اینها می فرماید: و قال عزوجل (أفلا یتدبرون القرآن أم علی قلوب أقفالها(89))
مگر شما در این قرآن تدبر نمی کنید یا این که دل های شما از گناهان چرک و شرک پر شده و شما در قرآن تدبر نمی کنید. أم طبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون یا این که دل های شما مهر زده شد. مهر زدن به معنای این است که مثلا اگر نامه ای تمام شد پایان آن را مهر می زنند. قلب اگر مهر شد یعنی ظرفیت خود را از دست داده. وقتی قلب ظرفیت نداشت، تفقه و فهمیدن ندارد لذا می فرماید: این که شما تفقه ندارید این که شما درس را نمی فهمید، معارف را نمی فهمید به خاطر این است که دل های شما مهر شده.
اینجا نکته ای است قابل توجه که اگر کسی می بینید اهل تفقه نیست باید بداند در دل چه خبر است! اگر کسی در قرآن اهل تدبر نیست باید بداند که به دل، قفل بسته شده. این آیات برای انسان خیلی پیام دارد. اگر کسی می بیند نمی تواند تفقه کند و اهل فهم نیست باید به درون خود مراجعه کند و ببیند چه خبر است.
قالوا سمعنا و هم لا یسمعون ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لا یعقلون(90) در بین جنبده ها، بدترین جنبده آن است که نمی فهمد، تعقل نمی کند. یعنی انسان غیر عاقل از سنگ هم بدتر است. از درخت هم بدتر است. از هر چیز دیگر بدتر است.
حضرت استاد آیه الله حسن زاده آملی (دامت برکاته) در الهی نامه خود می فرماید الهی حسن را شیر و پلنگ بدرد و با احمق به سر نبرد برای این است که خیلی سخت است، انسانی که نمی فهمد، تعقل ندارد، سطح درکش پایین است. (خیلی زحمت ایجاد می کند.)
و لو علم الله فیهم خیرا لأسمعهم و لو أسمعهم لتولوا و هم معرضون أم قالوا سمعنا و عصینا بل هو فضل الله یؤتیه من یشاء و الله ذو الفضل العظیم.(91)
این آیات استشهاد حضرت است، وجود مبارک امام هشتم (علیه السلام) در فضای باز و آزادی که در خراسان برای تبیین معارف پیش آمده بود می بینیم یکی از مهم ترین مسائلی دینی که بحث امامت است، را در این حدیث شریف از هر جهت، مطرح می فرمایند.