فهرست کتاب


انسان کامل و (معرفت امام و امامت در کلمات دُرربار حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیهما السلام)

سید علی طباطبائی‏

پیدایش فرقه واقفیه

از این روایت روشن می شود که تبلیغات واقفیه تا کجا را گرفته است. ابو حمزه بطائنی که وکیل امام کاظم (علیه السلام) بود و امام (علیه السلام) مدت زیادی در زندان تشریف داشتند و دسترسی به او ممکن نبود، اموال زیادی از امام، در زند او بود وقتی شنید امام (علیه السلام) شهید شده است طمع دنیا او را گول زد و برای این که اموال را به امام بعدی منتقل نکند ادعا کرد که امام کاظم (علیه السلام) را نکشته اند و او غایب شده است، و بعد از او امام دیگری نیست. او زنده است و آنهایی که می گویند او را کشته اند، دروغ می گویند. تا اوضاع امامت همین گوه بماند و او بتواند از اموال استفاده کند. و این بنیان گذاری و شیوع تفکری بود که پخش شد و چه افرادی گول خوردند تا جایی که کسانی مثل ابی جریز قمی با وجود این که این قدر به امام (علیه السلام) نزدیک است آمده خدمت امام و این همه قسم می خورد که به من واقع مطلب را بگو و من به کسی نمی گویم می پرسد که شما امامتان حق است یا باطل؟ یعنی امام کاظم (علیه السلام) زنده اند یا واقعا کشته شده اند. این را یک آدم بیگانه نمی پرسد کسی است که ادعا می کند به امام نزدیک است و امام این ادعای او را امضا می کند. وقتی مشهد مشرف می شویم عرض می کنیم السلام علیک ایها الامام الغریب، کسی بپرسد این همه جمعیت، باز هم می گویید امام غریب، ولی واقعیت این است که غربت امام در معارف امام است.
فقال: قد و الله مات، حضرت قسم یاد می کند که امام کاظم (علیه السلام)، شهید شده است فقلت جعلت فداک ان شیعتک یروون أن فیه سنة اربعة انبیاء امام با این که قسم خورد ولی هنوز باورش نیامده. می گوید: فدایت شوم. در هر امام چهار سنت از سنت انبیاست. یکی سنت حضرت موسی (علیه السلام) است یعنی ترس و انتظار و دیگری سنت حضرت یوسف (علیه السلام) است: زندان و غیبت و یکی سنت عیسی (علیه السلام) یعنی نمرد و مردم گفتند که او مرده است و سنت پیامبر اکمر (صلی الله علیه و آله و سلم) که قیام است و شمشیر. راوی می گوید: امام سنت کدام یک از این انبیاء را دارد، مبادا سنت حضرت عیسی را داشته باشد که نمرده و زنده است؟ قال: قد و الله الذی لا اله الا هو هلک، امام (علیه السلام) قسم به خدایی می خورد که جز او خدایی نیست که پدر من شهید شده است. قلت هلاک غیبة او هلاک موت؟ دوباره می پرسد هلاک به وسیله غیبت یا هلاک به سبب موت؟ قلبت هلاک موت. به سبب موت، قلت لعلک منی فی تقیة؟ آیا شما در نزد من تقیه می کنید؟
فقال: سبحان الله (که من بخواهم تقیه کنم) فقلت: فأوصی الیک؟ آیا پدر بزرگوارتان به شما وصیت کرد؟ قال: نعم، فرمود: آری، قلت فأشرک معک فیها أحدا؟ پرسیدم آیا کسی با شما در این امر (امامت) شریک است؟ حضرت فرمود: نه (قال: لا) قلت فعلیک من اخوتک امام؟ باز سوال کردم آیا از برادران شما کسی امام است؟ قال: لا، فرمود: نه پرسیدم: فأنت الامام؟ قال: نعم فرمود: آری.
- روایت دوم هم در همین فضا و مضامین است منتهی با عبارات دیگر در مورد امام رضا (علیه السلام) و طرز تفکر واقفی ها.
روایت سوم: الحسین بن محمد، عن معلی بن محمد، عن الوشاء قال قلت لابی الحسن (علیه السلام) انهم روواعنک فی موت ابی الحسن (علیه السلام) أن رجلا قال لک: علمت ذلک بقول سعید فقال: جاء سعید بعد ما علمت به قبل مجیئه...
می گوید: به امام رضا (علیه السلام) گفتم که از شما روایت کرده اند که در مورد شهادت امام کاظم (علیه السلام) مردی به شمات گفته است که شما مرگ آن حضرت را از گفته سعید آگاه شده ای. (یعنی شهادت امام کاظم (علیه السلام) به نقل و خبر یک نفر بوده است و شما به همین مقدار قانع شدید که او شهید شده است و شما امامید؟) حضرت فرمود: جاء سعید بعد ما علمت به قبل مجیئه، سعید خبر را آورد ولی قبل از آمدن او، من دانستم و آگاه بودم. حال حضرت چگونه آگاه شده است، اینجا ذکر نشده است. این مقدار در این روایت است که امام، شهادت امام قبلی را می فهمد و می داند که امام است ولی چگونه می داند در این روایت نیست، این روایت، ذیلی دارد که مربوط به مطلب دیگری است.
روایت چهارم: محمد بن یحیی، عن محمد بن الحسین، عن صفوان قال: قلت للرضاء (علیه السلام) أخبرنی عن الامام متی یعلم انه امام؟ حین یبلغه أن صاحبه قد مضی او حین یمضی؟ مثل ابی الحسن قبض ببغداد و انت ههنا، قال: یعلم ذللک حین یمضی صاحبه قلت بای شی ء؟ قال یلههه الله.
صفوان می گوید: به امام رضا (علیه السلام) عرض کردم: به من خبر بده که امام چه موقع می فهمد که امام شده است، این نقل و انتقال چگونه است، آن وقتی که به او خبر می دهند که امام قبل شهید شده است، او امام می شود یا آن موقعی که امام دارد از دنیا می رود؟ بالاخره در این بین، فاصله ای هست یا نه؟ و از طرفی امر امامت آیا بستگی به خبر دادن شخص خاصی دارد یا نه؟ مانند پدر بزرگوارتان که در بغداد شهید شدند و شما در مدینه بودید. حضرت فرمود: آن موقعی که دارد او شهید می شود (باب دیگری را مرحوم کلینی در کافی منعقد کرده اند که: امام لاحق، چه موقع علم امامت امام سایق به او منتقل می شود؟ آنجا امام (علیه السلام) می فرماید: موقع شهادت است.) عرض کردم چگونه آگاه می شوید حضرت فرمود: با الهام الهی.
روایت پنجم: علی بن ابراهیم عن محمد بن عیسی عن ابی الفضل الشهبانی عن هارون ابن الفضل قال رأیت ابا الحسن علی بن محمد فی الیوم الذی توفی فیه ابو جعفر (علیه السلام) فقال: انا لله و انا الیه راجعون مضی ابو جعفر (علیه السلام) فقیل له و کیف عرفت؟ قال: لأنه تداخلنی ذلة لله لم اکن أعرفها.
هارون بن فضل می گوید: امام هادی (علیه السلام) را در روزی که امام جواد (علیه السلام) به شهادت رسید، زیارت کردم به حضرت عرض کردم: انا لله و انا الیه راجعون... که امام جواد (علیه السلام) شهید شد همان تسلیتی کهما امروز می گوییم برای تسلی دادن صاحب عزا. فقل له: و کیف عرفت؟ شما از کجا فهمیده اید که ایشان شهید شده است (شایددر کتاب الحجة غیر از این روایت در کیفیت امامت و امام شدن امام به این صراحت نداشته باشیم. اگر کم است در حال یکه یک امر مهم معرفتی است.)
حضرت فرمود: لانه تداخلنی ذلة لله لم اکن أعرفها، فروتنی و خضوعی نسبت به خدای سبحان در دلم افتاد که برایم سابقه نداشت. اگر این روایت در جوامع علمی روی آن کار شود بحث شود خیلی فروعات دارد. امام می فرمود: دفعتا می بینیم نسبت به خدای متعال طوری دیگری شدم امر امامت تکوینی است معلوم می شود امامت چیز دیگری است، زیرا یک معصوم و ولی الله اعظم کمال فروتنی را در پیشگاه الهی دارد اما بالاخره مسأله امامت، امر دیگری است. خود حضرت می فهمد و شک بردار نیست.
روایت ششم: خلاصه آن این است: که وقتی امام کاظم (علیه السلام) را برای زندان به بغداد می بردند، به فرزند بزرگوارشان امام رضا (علیه السلام) فرمودند در این ایامی که من نیستم شبها به منزل ما بیا و در حجره من بخواب. (نقل می کنند که زندان حضرت در دوره آخر، چهار سال طول کشید، هر شب امام به منزل پدر خود تشریف می آورند و در دهلیز و اتقا مخصوص پدر خود، می خوابیدند یک شب امام، دیر کرد و نگران شدیم که چرا حضرت، دیر کرده اند چون امام کاظم فرموده بودند تا من زنده ام تو اینجا بیا و بالاخره آن شب حضرت نیامدند. صبح امام تشریف آوردند و به اهل خانه فرمودند: امانتی که پدرم در نزد شما گذاشته بیاورید و فهمیدند که حضرت امام کاظم (علیه السلام) به شهادت رسیده ولی امام (علیه السلام) فرمود: مواظب باشید کسی نفهمد و خبر به حکومت نرسد چون برای حضرت امام رضا (علیه السلام) خطر داشت.)
این روایات را ملاحظه می فرمایید آیا نباید اینها را به صورت درس و بحث داشته باشیم و روی این متون معارف کار بشود.
مطلب بعد: انسان کامل، مظهر اسم الله است، همانطور که اسم الله امام و قبله همه اسماء است مظهر او هم، امام و قبله کل است لذا هیچ وقت جهان نشئه عنصری خالی از انسان کامل مظهر الله تعالی نیست و چون این مظهریت تعدد بردار نیست لذا امام یگانه زمان است چون مظهر اتم یگانه عالم است. این بهترین دلیل است. او چون مظهر اتم واحد أحد است این منصب، منصب تعدد بردار نیست. مگر نه این است که خلیفة الله باید به صفات مستخلف عنه باشد. مستخلف عنه که ذات اقدس الله است شؤوناتی دارد در بعضی از شؤونات آن معصوم خلیفة الله عهده دار آن است ولی شأنیت امامت، شأنی الهی است آن که جانشین اوست باید به این صفت او هم متصف بوده باشد که احد واحجد است. می بینیم که بستر بحث خیلی وسیع می شود، معصوم شناسی حرفی است و امام شناسی حرف دیگر. برای شناخت انسان کامل، خلیفة الله و حجة الله می گوییم: او مظهر اسماء حسنای الهی است همه اسماء را دارد، چون (و علم آدم الأسماء کلها) همه را دارد اما در درون بحث انسان کامل شناسی امام شناسی فصل مخصوص به خود را دارد.
این انسان کامل باید در نشئه عنصری بوده باشد جناب ابو حامد محمد ترکه در فصل 43 قواعد التوحید تحلیل عرفانی مهمی افاده فرموده است (کتابهای عرفانی دو بخش است، بخش اول، توحید چیست؟ بخش دوم، موحد کیست؟ یعنی فرهان شناسی و عارف شناسی.)
لذا بحث انسان کامل مربوط به بخش دوم کتابهای عرفان نظری است.
قال: فانبعث انبعاثا ارادیا الی المنظهر الکلی و الکون الجامع الحاصر للامر الالهی و هو الانسان الکامل فانه الجامع بین مظهریة الذات المطلقة و بین الاسماء و الصفات و الافعال بما فی نشأته الکلیة فی الجمعیة و الاعتدال و بما فی مظهریته من السعة و الکمال و هو الجامع ایضا بین الحقائق الوجوبیة و نسب الاسماء الالهیة و بین الحقایق الامکانیة و الصفات الخلقیة فهو جامع بین مرتبتی الجمع و التفصیل محیط بجوامع ما فی سلاسل - سلسله - الوجود لیظهر فیه بحسبه و یدرک ذاته حسبها ذکرنا من الحیثیة الشریفة الجامعة و الجهة الکاملة
و جناب صائن الدین علی ابن ترکه در شحر ان یعنی در تمهید القواعد می فرماید:
اقول: لما بین ان التجلی الاول الذی هو حضرة الجمع لا یصلح للمظهریة المذکورة و لا التجلی الثانی الذی هو محل التفصیل فلابد من الانبعاث نحو مظهر جامع للجمع و التفصیل فانبعث انبعاثا ارادیا لان مبداء هذا الانبعاث هو التخصیص العلمی السابق رتبة فیکون الانبعاث نحو المخصص ارادیا لا ایجابیا اضطراریا کما هو مذهب المائین و ذلک المخصص المنبعث الیه باعتبار بطونه هو المظهر الکلی ای الحقیقة الانسانیة التی هو البرزخ الجامع بین الوجوب والامکان الشامل لجیمع الحقایق المنسوبة الیهما و باعتبار ظهوره هو الکون الجامع ای النشاة العنصریة الانسانیة هی اخر تنزلات الوجود...(74)
این که فرمود - النشاة العنصریة الانسانیة - استاد عظیم الشأن ما حکیم متعالی حضرت آیة الله جوادی آملی دامة برکاته در جلسه درس تمهید القواعد این نکته را افاده فرمودند که وجود عنصری ولی الله اعظم روحی له الفداء برای همیهش در جهان هستی لازم است چون ارواح انبیاء و اولیاء گذشته فعلا مرآءت کامله نیستند تا خدای سبحان را با همه اوصاف و اسماء بسیط و ترکیبی نشان بدهند.
چه این که حکیم فرزانه ما در تحریر تمهید القواعد در بیان گفتار ماتن و شارح می فرماید:
چون تجلی ذاتی و اسمایی به دلیل آن که در یکی از آنها وحدت غالب و در دیگری کثرت قاهر است هیچ یک صلاحیت اظهار جمیع اسماء الهی را نداشته برای ایجاد یک مظهری که توان ارائه مقام جمع و تفصیل را داشته باشد نیاز به انبعاثی دیگر می باشد، این انبعاث به دلیل آن که مسبوق به صور علمیه الهی است اجباری نبوده و ارادی است، آنچه که اراده الهی را بعد از تجلی ذاتی و اسمایی برای تجلی سومی که جامع جمع و تفصیل است تخصیص می دهد همانا عین ثابت انسان کامل است که دارای دو چهره بطون و ظهور می باشد. چهره باطنی انسان کامل همان مظهر کلی است که وجوب بحت و یا امکان صرف نبوده بلکه برزخ جامع وجوب و امکان است یعنی تمام تعینات و حقایق وجوبی و امکانی را واجد می باشد.
و چهره ظاهری انسان کامل همان کون جامع است که مربوط به نشئه عنصری و در آخرین مرتبه از تنزلات وجود است و این چهره مقتضی تداوم هستی انسان کامل در طبیعت و دال بر وجود عنصری ولی الله اعظم است.(75)
مطلب دوم: لا یدانیه أحد کسی به همطرازی امام نرسد، به همین جهت فرموده اند: لا یقاس بنا أحد، چون کسی هم سطح و همطراز آنها نیست. تک تک فقرا گذشته و فرمایشات قبلی امام (علیه السلام)، دلیل برای همین یک جمله است، یعنی امام و حجت خدا، معصوم چنین ویژگی هایی دارد و کسی در این جهت، همطراز او نیست.
مطلب سوم: و لا یعادله عالم هیچ عالم و دانشمندی با امام، برابر نیست. عالمان و دانایان فراوانند اما هیچ کدام در حد و اندازه امام نیستند. در بحث علم امام این مطلب تبیین شد. زیرا اولا علم امام لدنی است. علم امام از سنخ فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما(76) است. کدام دانشمند ماهیت علم و دریافت او از این سنخ است. ثانیا علم امام علم الدراسة نیست اینها نگاران به مکتب نرفته اند که با یک غمزه مسئله آموز صد مردس می شوند. از کسی یاد نگرفته اند، مکتب نرفته اند بنابر روایتی که وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) چهار هزار شاگرد و آن همه سوال، آن همه درس و گفتگو، کسی نقل نکرده که ما خدمت امام رفتیم، سوالی کردیم ایشان برای جواب دادن به کتابی نگاه کرد یا آنجا کتابی بود که ایشان می خواست نگاه کند یا این که امام فرموده باشد، مهلت دهید تا مطالعه کنم، فکر کنم و... اصلا چنین حرفهایی مطرح نیست، اینجاست که می گوییم و لایعاد له عالم امام و انسان کامل را نمی شود مغز متفکر شیعه گفت، وصف نابغه برای امام صادق (علیه السلام) جسارت به حضرت است. این وصف مربوط به ابن سینا و فارابی و ملا صدار و امثال اینها است که دارای نبوغ بشری اند. ولی امام، فقط در حد بشره با دیگران شبیه است.
مرا به هیچ کتاب دیگر مکن حواله - که من حقیقت خود کتاب می بینم
این دلیل بر این است که کسی برابر آنها نیست. عالمان زیادند ولی هر عالمی خدمت امام رسید، متواضع شد.
وجود مبارک امیرالمومنین (علیه السلام) بارها می فرمود: سلونی قبل ان تفقدونی این حرف، از غیر دهان امام نمی شود که صادر شود این حرف خیلی بلند است کسی به غیر امام معصوم ادعا کند که سلونی به طور مطلق. در رشته های علوم بشری از دانایان و عالمان هر عصر، اگر سوالی پرسیده شود می گویند اگر در رشته تخصصی من باشد ممکن است پاسخ دهم والا خیر، ولی حضرت به طور اطلاق می فرماید: هر چه خواستید از من بپرسید. سلونی گفتن دلیل این امر است که لایعاد له عالم.
ثالثا امام، حجة الله سرچشمه علم لایزال الهی است، نه این که عالم باشد بلکه حقیقت علم است. این که لایعاد له عالم در عرف ما آب جوی برابر چشمه خروشان نیست، امام چشمه است اگر کسانی در گوشه و کنار چیزی دارند آبهای روان ریزی هستند که از این چشمه ها جاری شده اند. اینها حقیقت علمند. همانطوری که صاحب طهارة الاعراق جناب ابن مسکویه فرموده اند: امیرالمومنین (علیه السلام) شجاع نبود حقیقت شجاعت بود (از کلمات درر بار این بزرگ حکمی الهی است) در مورد فضایل دیگر هم این گونه است، در مورد علم هم این گونه است. اگر بگوییم امیرالمومنین (علیه السلام) عالم بود چنانچه بعضی می گویند: امامان علم داشتند، نشانه عدم معرفت است. امام عالم بود صحیح نیست، امام حقیقت علم است. هر کس هر چه دارد از برکت اینها دارد چون اینها واسطه فیض الهی اند.
خلاصه آن که: علم امام، اصل است، حقیقت است، معدن است. علومی که دیگران دارند بالطبع است، عاریتی است، بالعرض است. و اینها یک جور نیستند با هم فرق دارند.
اصل: کلهم نور واحد، یعنی یک حقیقت و یک واقعیتند. اگر چه همه انبیاء شؤون وجودی ختمی اند (صلی الله علیه و آله و سلم) اگر همه انبیاء را جمع کنیم می شود وجود ختمی متن اجمال. این حقیقت بخواهد باز شود، یکی نوح است، یکی ابراهیم است و... اینها تفصیل وجود ختمی اند. آنها هر چه دارند از مشکوة او دارند. ائمه علیهم السلام همه از این حقیقتند نه این که مثل انبیاء دیگر بگوییم استضائه کرده از این حقیقتند. بلکه اینها یک حقیقتند. وقتی در آیه مباهله، نفس پیغمبر اکرم را از او می خواهند. او کسی را آورد که نفس اوست. اینجا بدن دوتاست ولی حقیقت یکی است. فرمود: اوتیت جوامع الکلم و اوتیت جوامع العلم. و این روایتی که اظهار شاگردی در خدمت پیغمبر اکرم می کنند و هر چه دارند از او دارند اینها هم سر جای خودش محفوظ است. گل سر سبد نظام خلقت وجود ختمی است. به یک لحاظ اینها هر چه دارند از او دارند حرف بالاتر: یک حقیقتند از همه جدا نیستند. اگر حرف باز شود، می فرماید: فاطمة بضعة منی، در وادی عرفان و معرفتی یعنی: از حقیقت من است. او پاره جگر من است، حقیقت من است، جدای از من نیست. حسین منی و انا من حسین، حسین از من است، یعنی نوه من است و من از حسینم یعنی دین ما با خون او پا بر جا شده است، اما حرف بالاتر. یعنی او از حقیقت من است. (و من از حقیقت او، چیز جدایی نیست.)
مطلب چهارم: و لا یوجد منه بدل امام، خلیفة الله جایگزین ندارد، بدلی برای او نیست. نفی بدل برای امام، منافاتی با نیابت ندارد. امامت و خلافت ظاهری، نیابت بردار است، یعنی امام افرادی را نائب خود می کند در یک محدوده و مسئولیت محدودی. گاهی نیابت خاص است و گاهی نیابت عام گاهی مربوط به یک شهر است گاهی مربوط به یک کشور است. به هر حال این نائب مربوط به حکومت ظاهری امام است، بدل امام نیست ولایت و امامت باطنی اصلا بدل بردار نیست. نمی شود کسی بدال امام باشد. به همان دلیل که در مطلب اول گفتیم: الامام واحد دهره، امام یگانه روزگار است یگانه بودن با بدل داشتن سازگار نیست او مظهر حقیقتی است که هم واحد است و هم احد یعنی یگانه است و این منافات دارد که کسی بتواند بدل او باشد تا زمانی که امام (علیه السلام) در نشئه عنصری تشریف دارند این مقام جانشین بردار نیست. این هم جزء آن بحثهای مربوط به انسان کاملی است که امام بوده باشد و الا معصومین ممکن است متعدد باشند اما در بین اینها امام یگانه است. معصوم یگانه دوران نیست. یگانه بودن مستلزم این است که او جمیع اسماء و صفات الهی را دارا باشد و این به یک نفر، بیشتر سرایت نمی کند ممکن است. در یک زمان چند معصوم باشند اما امام یکی است، در زمان وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که در نشئه عنصری تشریف داشند امیرالمومنین (علیه السلام)، حضرت زهرا و حسنین علیهما السلام که همه معصوم و انسان کامل بودند تشریف داشتند ولی امامت از آن یکی بود وقتی آن که یگانه دوران بود از این نشئه رخت بربست از بین هم سنخ های او کسی جای او را می یگرد و او یگانه دوران می شود و این امامت آن قدر اهمیت دارد که برای آن معصوم دیگر و انسان کالم دیگر حاضر می شود جان خودش را فدای امامت او بکند آن گونه که حضرت زهرا علیها السلام کرد. حضرت زهرا علیها السلام سیده شهیدان عالم و اولین شهید خط سرح تشیع علوی و جزء سر سلسله جنبان مبارزات ممتد ائمه هدی علیهم السلام است، خود را فدا کرد برای تثبیت امامت، پس امامت حقیقتی است یگانه. تا زمانی که در نشئه عنصری تشریف دارد او محور همه است حتی معصومین دیگر، مثلا فرمان و حکم و تشخیص امام مجتبی (علیه السلام) برای همه حجت بالغه است حتی برای امام حسین (علیه السلام) با این که او معصوم است. این یگانه بودن یعنی محور کل در محدوده ما سوی الله بودن. وقتی از این نشئه رخت بر بست کسی دیگر می آید نه این که جایگزین او بوده باشد بلکه یم آید تا در امامت خلل ایجاد نشود. این گونه نیست که مانند نظام سلطنتی باشد اگر یکی رفت دیگری جای او را بگیرد. خیر هر یک از اینها مهره های این حقیقت هستند که در امامت نباید خلل ایجاد شود.
لایوجد منه بدل: کلمه لایوجد می فهماند که این مطلب به عنوان یک امر اعتباری نیست به این گونه نیست که گفته شود این منصبی است کسی نباید به جای او بنشیند، اصلا بدال یافت نمی شود حتی معصوم دیگر هم بدل امام نمی توان باشد چون امامت یک امر تکوینی است که خودش فرمود: وقتی امام سابق می خواهد برود تکوینا در ما یک اثری می گذارد که ما می فهمیم امام شده ایم. آن امر تکوینی قبل از ارتحال امام قبلی نسبت به معصومین نیست. حتی معصومین دیگر به عنوان بدل امام نمی توانند قرار گیرند چون اعتبار نیست که بگوییم شما امروز به جای ایشان بنشینید چون دست خود آنها نیست بلکه امر تکوینی است یک باره می یابند در درون خود که نسبت به حق تعالی یک خضوع و فروتنی و تواضع مخصوصی ایجاد شده و این دست خود آن ها نیست بلکه دست امام قبل از آنها هم نیست.
مطلب پنجم: و لا له مثل و لا نظیر مطلب پنجم، به یک لحاظ عبارت أخری از مطلب چهارم است منتهی با یک شیوایی خاصی. و آن این است که منصب امام ماند و نظیر ندارد. مثل و مانند داشتن با یگانه دوران بودن منافات دارد به همان تقریری که گذشت به یک معنا این عبارت الأمام واحد دهره متن است و بقیه عبارات بعد از آن، شرح آن است. اگر ما بخواهیم مباحث امامت و امام شناسی را به عنوان اصول اساسی تبیین کنیم یکی از بارزترین آن اصول همین جمله است: الامام واحد دهره به تعبیر استاد عظیم الشأن ما حکیم متعالی حضرت آیة الله جوادی آملی دامت برکاته این حدیث از غرر احادیث است و این جمله، از غرر جملات این حدیث است. وقتی امام واحد دهر خود بود به یقین برای او مثل و نظیری نیست. امام جانشین و مظهر اتم حقیقتی است که لیس کمثله شی ء، اگر او جانشین اوست و مظهر اتم اوست در این اسم هم باید جانشین او بوده باشد لیس کمهله شی ء. برای امام نه مثلی در شرف ذاتی و نسبی وجود دارد و نه نظیری در فضل و کمال. از حیث شرافت ذاتی و طهارت نسبی و فضل و کمال هیچ کس مثل او نیست. در زیارت جامعه کبیره امام هادی (علیه السلام) از این حقیقت پرده برداشته که فبلغ الله بکم أشرف محل المکرمین و أعلی منازل المقربین و أرفع درجات المرسلین حیث لا یلحقه لاحق و لایفوقه فائق و لا یسبقه سابق و لا یطمع فی ادراکه طامع اینها حقیقتی این چنین هستند که خدای سبحان آنها را شریف ترین مقام اهل کرامت و عالی ترین منزلت مقربان و رفیع ترین درجات پیامبران خود نائل گردانید. همان مقام عال یکه از سابقین و لاحقین کسی بدان نخواهد رسید و فوق آن مرتبه احدی راه نیابد و ابدا کسی بر آن پیشی نگیرد و هیچ کس طمع نیل به آن مقام را نکند. کسی طمع نکند که من امام را می توانم بشناسم زیرا شناخت مقام عصمت کبری برای غیر معصوم ممکن نیست مگر در حد مفهوم اسمی، با تعابیر زیارت جامعه کبیره و فرمایشات حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) در می یابیم که نهایت شناخت ما از مقام امام و معصوم این است که بفهمیم ما نمی توانیم مقام آنها را بشناسیم. کسی طمع نکند که بگوید من می خواهم پنجاه سال درس بخوانم در باب امام شناسی تا امام را بشناسم ممکن نیست.
مطلب ششم: مخصوص بالفضل کله من غیر طلب منه له و لا اکتساب بل اختصاص من المفضل الوهاب امام به تمام فضیلت ها مخصوص است نه این که از فضیلت ها بهره ای دارد چون ممکن است در آحاد رعیت هم باشند کسانی که خیلی از فضیلت ها را دارا هستند و فضایل در آنها جمع است. امام به تمام فضیلت ها مخصوص است یعنی تمام فضیلت ها به نحو اصل و معدن در او جمع است. او به تنهایی همه فضایل را به نحو اصل آن داراست. هر فضیلتی را که دیگران دارند سهم و رشحه ای است از فضیلت او که او معدن آن فضیلت است. امام معدن فضیلت است بی آن که خود او در طلبش رفته باشد. این گونه نیست که امام چهل یا پنجاه سال درس خوانده باشد، ریاضت کشیده باشد تا این فضیلت ها را درک کرده باشد و کسب کرده باشد. امام خود تحصیل نکرده بلکه امتیاز و فضیلتی است که خدای سبحان به فضل و بخشش به آنها عنایت کرده است. اینها نعمت های خدادای آنها است. رحمت و عنایت لدنی است. این را بدون واسطه دریافت کرده اند هیچ واسطه ای بین اینها و خدای سبحان مبود که به آن واسطه، فضایل را کسب کنند.
در کسب فضایل، انسان باید از عادتهای اولیه به در آید و بعد فضایل برای او عادت شود، ابتدا بصورت حال و بعد در اثر رسوخ کردن آن فضائل در جان انسان بصورت ملکه درآید و خود این هم در خطر زوال است. ولی برای امام این گونه نیست، فضیلت هیا علمی و اخلاقی و در یک جمله هر چه فضیلت است اینها دارا هستند. اینها تابلو فضیلت انسانی اند اگر کسی می خواهد بفهمد فضایل انسانی چیست باید در این تابلو نگاه کند که ببیند امام کیست. آن چه خوبان همه دارند تو یکجا داری انسان کامل افضل از جمیع ما سوی الله است (این اصلی است که در بحث امامت مطرح است). زیرا جامع جمیع صفات کمالیه کلمات وجودیه می باشد. این جامع بودن خیلی به کار می آید. به همین جهت خلیفة الله است، یعنی اگر او جامع جمیع صفات کمالیه کلمات وجودیه نباشد نمی تواند خلیفه و جانشین خدا باشد، نمی تواند نماینده حق بوده باشد. خلافت بر همه مکونات از آن اوست. (مکونات در اصطلاح عرفان یعنی ما سوی الله. در اصطلاح فلسفه یعنی عالم کون و فساد در مقابل عالم مبدعات و مخترعات در اینجا اصطلاح عرفانی منظور است) او بر ما سوی الله خلیفه است و خلافت دارد. در همین باره در زیارت جامعه کبیره وجود مبارک امام هادی (علیه السلام) می فرمایند: آتاکم الله ما لم یؤت أحدا من العالمین طأطأکل شریف لشرفکم و بخع کل متکبر لطاعتکم و خضع کل جبار لفضلکم و ذل کل شی ء لکم و أشرقت الارض بنورکم.
فرمود: خداوند سبحان به شما مقامی عطا کرد که به احدی از اهل عالم اعطاء نکرد. این حرف یک انسان معمولی نیست تا مبالغه و توصیف خارج از حد باشد. بیان معصوم است که دارد خود را به ما معرفی می کند. غیر معصوم نمی تواند معصوم را بشناسد یقینا اجازه توصیف او را هم ندارد. اگر غیر معصوم بخواهد انسان کامل را توصیف کند باید با اجازه خود او و یاد دادن او باشد. لذا خود امام معصوم به ما یاد دادند که وقتی کنار قبر ما را این گونه توصیف کنید همان قبری که فرموده اند: قبورنا قلوب شیعتنا، قبرهای ما، قلبهای شیعیان ما است. فرمودند وقتی کنار قلبتان آمدید یعنی کنار قبر ما، ما را این گونه توصیف کنید. ما به شما می گوییم که چگونه ما را توصیف کنید، این گونه بگویید: آتاکم الله مالو یوت احدا من العالمین خدای سبحان به شما چیزی داد که به احدی از اولین و آخرین نداد. و حرف از اینجا جهش پیدا می کند و بالا می رود (به تأیید روایات و فرمایشات دیگر) که: افراد عالمین از اولین تا آخرین هر چه دارند از خوان نعمت اینهاست. در مورد ائمه علیهم السلام ابتدا می گوییم مظهر اسماء الهی اند، حق است و صحیح است. جلوتر می رویم می گوییم اینها خود، اسماء حسنای الهی اند. دید بازتر می شود می گوییم: اینها مظهر اسم اعظم الهی اند، حق است و صحیح باز در معرفت جلوتر می رویم می بینیم اینها خود اسم اعظم الهی اند حق است، با این که همه این چهارده نفر همه اسماء را دارند ولی یک مظهریت خاصی است که اختصاص به هر یک از اینها دارد. مثلا اگر کسی عرفان می خواهد باید از کانال حسین بن علی (علیه السلام) بگیرد. هر که عارف شد به عرفان واقعی از کانال حسین بن علی (علیه السلام) است حال، اینها چه سری است انسان تا به اینها نزدیک نشود نمی فهمد. منتهی باید از خدای متعال خواست که از معرفت علمی به محبت شهودی برسیم. یا وجود مبارک امام رضا (علیه السلام) مظهر رشوان الهی است به این معنا که (این حرف مربوط به زمان و مکان نیست) از اولین تا آخرین از کران ازلی تا به کران ابدی، هر کسی هر خوبی و هر خوشی و خشنودی در زندگی عائد او شده است و یا در قیامت در روضه رضوان نصیب او می شود از کانال امام رضا (علیه السلام) به او رسیده است، او مظهر رضوان الهی است. وجود مبارک امیرالمومنین (علیه السلام) مظهر انتقام الهی است. اهل معرفت در جبهه های جنگ همواره متوسل به آقا امیرالمومنین (علیه السلام) بودند. و اگر کسی خواست در دنیا در معیشت او وسعت ایجاد شود وجود مبارک امام جواد (علیه السلام) در این رابطه ت مظهریت خاص دارند.
از خداوند سبحان استمداد می طلبیم که معرفت های فکری ما تبدیل به محبت های شهودی شود، عارفانه عاشق شویم و عاشقانه عارف و عاشقانه عرفان مرحله بالاتر را بخواهیم. به آنها نزدیک تر شویم و این مظهریت های خاص را از آنها بخواهیم و بفهمیم.
پس هر یک از ذوات مقدسه، مظهریت خاصی دارند اگر انسان آنها را شناخت می فهمد از هر کدام، چه بخواهد.
آتاکم الله ما لم یؤت احدا من العالمین
شما چنین مقامی دارید. خداوند سبحان به شما مقامی عنایت کرد که به احدی از عالمیان اعطاء نکرد، هر اسنان با شرافتی پیش شرفت مقام شما سر فرود آورد و بخع کل متکبر لطاعتکم و هر سرکش متکبری به اطاعت شما سر نهاد. و خضع کل جبار لفضلکم: و هر جبار مستکبری در مقابل فضل و کمال شما خاضع شد. و ذل کل شی ء لکم: این جمله از جملات خیلی مهم است: هر چه چیز است در مقابل شما ذلیل است هر چه که شی ء بر آن اطلاق شود در مقابل شما ذلیل است. انسان اگر این را بفهمد آیا کم حرفی است؟ بعد فرمود: و أشرقت الارض بنورکم.
قرآن کریم می فرماید: و أشرقت الأرض بنور ربها، زمین به نور رب خود، منور است و به یک معنا درباره نفس ناطقه انسان و بدان او نیز می توان گفت که نفس انسان، رب بدن است و این بدن در ارتباط با روح است. جان انسان اگر نورانی بود، بدن را هم نورانی م یکند، صفا و لطافت می دهد. ولی الان حرف، حرف دیگری است. در زیارت جامعه کبیره خطاب به امام عرض می کنیم: و أشرقت الارض بنورکم، زمین به نور شما منور شد. این مطلب با حرف قبلی که نفس انسانی را ربی است که بدن را منور می کند، منافاتی ندارد بلکه او را تأیید می کند برای این که هر انسانی جان دارد و این جان رب بدن است. جانها هم جانی دارند که رب این جانها است و امام معصوم (علیه السلام) جان جانان است. اگر بدن های ما به نور جان ما منور می شود، جان های ما به نور امام، روشن می شود. امام روشن کننده جان هاست. آن چه را که نور می پذیرد و نورانی بودن برای او موضوعیت دارد، امام آن را نورانی می کند این مطلب، هماهنگ با آیه شریفه است که و أشرقت الأرض بنور ربها رب مطلق و خدای عالم، روشن کننده زمین مطلق است. ارگ او این گونه است خلیفه او هم باید این چنین باشد. نتیجه آن که: امام، جان جانان است.
در روایتی وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) فرمود: عن الصادق (علیه السلام) قال: رب الارض امام الأرض رب ارض، امام ارض است. زمین بدون امام نمی شود. أرض به معنای زمین خاکی، فقط نیست. ما سوی الله برای امام، ارض است. او حقیقتی است که ما سوی الله را روشن می کند (الله نور السماوات والأرض) اگر بگویید منظور امام است، صحیح است او خلیفه و جانشین الله است. یعنی الامام نور السموات ولارض. با ادله ای که در دست داریم می توانیم بگوییم: و أشرقت الارض و الموات بنورکم. اگر أرض را به معنای وسیع آن گرفتیم، سموات هم این گونه است.

بخش سوم: شناخت انسان کامل، کار انسان کامل است

شناخت انسان کامل که مظهر جمیع اسماء و صفات الهیه است کار اسنان کامل است و الا غیر کامل از عهده وصف و تعریف و شرح انسان کامل بر نمی آید نهایتا در مفهوم اسمی چیزی می فهمد.
اگر امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: انا لامراء الکلام و فینا تنضبت عروقه و علینا تهدلت عصونه(77) ما امیران کلامیم (نفرمود من امیر کلامم) این حدیث شریف محل بحث، مثل اعلای آن است. یکی از ابعاد کرامت و معجزه امامتشان همین گونه فرمایشات آنهاست.
این گونه سخن گفتن کار هر کسی نیست.
بر فراز راست هر تن چیر نیست - طعمه هر مرغکی انجیر نیست
در شناخت و معرفت امام معصوم مرز بین عوام و خواص نیست، بین عالم و جاهل نیست تا بگوییم مردم عوام، امام را نمی شناسند، یا آنهایی که درس نخوانده اند امام را نمی توانند بشناسند، اگر کسی 40 یا 50 سال درس خواند می تواند امام را بشناسد خیر، مرز بین کامل و غیر کامل است. مرز بین معصوم و غیر معصوم است. به این معنا که اگر فرض نمایید، جمیع شش میلیارد انسان در کره زمین همه در طرز تفکر در حد ابن سینا و ملاصدرا و فارابی و افلاطون و ارسوط باشند، باز این حرف صادق است. چون حرف کامل و معصوم در مقابل غیر معصومین است.
این گونه نیست که غیر معصوم امام را نشناخته است یعنی بعدا بتواند بشناسد حرف در این است که نمی تواند بشناسد. اگر همه در حد صدرالمتألهین باشند می فهمند که نمی توانند بشناسند و مشکل کمتر می شود. مشکل آن جاست که چون سطح فکر پایین است عده زیادی فکر می کنند که می توانند امام را بشناسند و حد شناخت خود، امام را محدود می کنند و درباره مراحل بالاتر استبعاد دارند.
فمن ذا الذی یبلغ معرفة الامام أو یمکنه اختیاره هیهات هیهات ضلت العقول و تاهت الحلوم و حارت الألباب و خسأت العیون و تصاغرت العظماء و تحیرت الحکماء و تقاصرت الحلماء و حصرت الخطباء و جهلت الألباء و کلت الشعراء و عجزت الأدباء و عییت البلغاء عن وصف شأن من شأنه أو فضیلة من فضائله و أقرت بالعجز و التقصیر و کیف یوصف بکله أو ینعت بکنهه أو یفهم شی ء من أمره أو یوجد من یقوم مقامه و یغنی غناه لا کیف و أنی و هو بحیث النجم من ید المتناولین و وصف الواصفین فأین الاختیار من هذا و أین العقول عن هذا و أین یوجد مثل هذا
بخش سوم تحت این عنوان است که: شناخت انسان کامل که مظهر جمیع اسماء و صفات الهیه است کار انسان کامل است و الا غیر کامل از عهده وصف و تعریف و شرح انسان کامل بر نمی آید نهایتا در مفهوم اسمی چیزی می فهمد پس چگونه ممکن است امام را مردم انتخاب کنند و زمام امامت به دست مردم بوده باشد وقتی مردم از شناخت امام عاجزند دیگر حق انتخاب ندارند هر کسی را که مردم می خواستند بگویند امام است. امام که انسان کامل است را بشناسد و کیست که به حد شناخت امام، نائل آید؟ یا برای او، انتخاب و اختیار امام ممکن باشد.
ضلت العقول برای اهمیت به این موضوع فرمود: هیهات در امر امامت و شناخت انسان کامل معصوم، خرده ها گم گشته اند، عقل بشری توان درک حقیقتی که ارکان توحید است را ندارد و در جامعه کبیره فرمود و أرکانا لتوحیده. اگر درباره توحید گفته شده است که:
بار توحید هر کسی نکشد - طعم توحید هر خسی نچشد
درباره ارکان توحید هم که اینها هستند همین طور است. رکن بودن یعنی پایه ای که وزنه سنگین روی آن تکیه کرده است. وقتی عقل توان درک چیزی را نداشت اگر وارد شود یقینا جز گم گشتگی چیزی عائد او نخواهد شد. عقل گم گشته است ادراک ها، خردها گم گشته اند، وقتی عقل چیزی را نمی تواند بفهمد و راهی را نمی تواند برود اگر رفت گمراه می شود. ضلت العقول. پس راهی برای عقل و ادراک و علم حصولی نیست زیرا قلمرو برهان عقلی، شناخت اشیاء مرکب از جنس و فصل است. عقل انسان و برهان عقلی چیزی را می تواند ادراک کند که مرکب از جنس و فضل باشد اگر حقیقتی فوق مقوله بود و مجرد و وراء طبیعت بود، حقیقی واسطه بین عوالم وجود بود، عقل نمی تواند درک کند. اینها نه تنها برزخ بین عالم دنیا و عالم برزخ هستند بلکه برزخ بین قیامت و عالم مثالند. بلکه رابطه و برزخ بین عالم دنیا و عالم برزخ هستند بلکه برزخ بین قیامت و عالم مثالند. بلکه رابطه و برزخ بین عالم لاهوت و عالم جبروتند. یک چنین حقیقتی ابزار علم حصولی و شناخت برهانی به آن دسترسی نخواهد داشت. تنها راه شناخت: علم وجدانی و شهود عرفانی و شناخت اعیانی است. اگر کسی بخواهد گوشه ای از عظمت امام و انسان کامل را ادراک کند ادراک شهودی باید باشد. امام حقیقتی است که تنها از راه کشف و شهود دیده می شود و الا عقل و علم حصولی و برهان و تعریفات منطقی و عقل مداری کاربرد ندارد.
و تاهت الحلوم حلوم از حلم است. حلم به معنای بردباری هم می آید منتهی در اینجا به معنای عقل است الحلم یعنی عقل جمع قله (احلام) و جمع کثره (حلوم) اگر جمع برای قلت باشد احلام گویند و اگر جمع برای کثرت باشد حلوم گویند.
پس حلوم به معنای عقل ها است. تاه یعنی راه را گم کرد عقلش پریشان شد. تاهت الحلوم یعنی عقل ها پریشان شده اند از ادراک انسانی که در سیر صعودی و اشتداد وجودیش با صادر نخستین پیوند وجودی برقرار کرده است حقیقت امر همین است. عقل ها در نفهمیدن این عظمت، پریشانند. اگر گفته می شود که صادر نخستین آن رق منشور نظام هستی است که همه کلمات نظام بر او منتقش است و او همه کلمات نظام عالم را داراست، انسان کالم هم که به این جایگاه رسیده یعنی تمام کلمات وجودی نظام هستی در جان انسان کامل نقش بسته است. دیگر برای او غیب و شهادت فرض ندارد و دنیا و برزخ ندارد اینجا و آنجا ندارد زمین و زمان ندارد. تمام کلمات نظام هستی در جان او منتقش است. لذا تأهت الحلوم.
(حارت الألباب) حارت از حیرت است. الباب از لب به معنای مغز است. مغزها فکرها و اندیشه ها در حیرتند از شناخت انسان های کاملی که خداوند سبحان آنها را حافظان و خزانه داران اسرار غیبی خویش انتخاب کرد این که در جامعه کبیره فرمودند: و اختارکم لسره، خدای سبحان شما را برای سر خود انتخاب کرد، یعنی اینها اصحاب اسرار حق اند. حقیقتا این جمله جامعه کبیره قابل دقتی است. آن چه که عیان است در آن مانده ایم چه برسد به اسرار.
عقول و حلوم و الباب مترادف یکدیگرند. همه به معنای عقل می باشد. برای عقل سه لفظ آورده و سه وصف. هر وصفی را متناسب با آن نحوه بیان عقل، سه وصف عبارت بود از ضلالت و تیه و حیرت. ضلالت در جایی مطرح است که طریق مطلوب را نیافته است. کسی مثلا می خواهد به جایی برود، راه را پیدا نکرده می گویند دچار ضلالت شده است. یعنی نمی داند به کدام طرف برود. سر در گم است تیه در جایی مطرح است که رفتن و حرمت در غیر مطلوب بوده باشد. کسی راهی را رفته بعدا می فهمد که اشتباه آمده. اینجا می گویند تاهت آن چه که دنبال آن بوده اینجا نیست. حیرت هم حاصل رفتن و حرکت کردن در غیر طریق مطلوب است. وقتی رایه را به اشتباه می رود و می فهمد که مقصود و مطلوب او نیست، دچار حیرت و سرگردانی می شود.
درباره امامت، عقول اصلا راهی برای فهمیدن ندارند و اگر کسی خیال کند که امام را فهمیده و شناخته، بیراهه رفته. آنهایی که امام را با دیگران قیاس کردند و گفتند امام شخصی است که علمش بیش از دیگران است اینها راهی در شناخت امام رفته اند ولی بیراهه رفته اند و به نتیجه ای نرسیده اند لذا دچار حیرت و سرگردانی شده اند. این روایت امام رضا (علیه السلام) در فضایی است که واقعا مردم در بحث امامت حیرت داشتند، فقط ضلت العقول نبود. با توجه به ابتدای روایت و گزارش روای به امام (علیه السلام) که مردم درباره امامت بحث می کنند یعنی خود را صاحب نظر می دانند اینجا امام می فرماید: و تأهت الحلوم، مردم چه می گویند؟ چه می توانند بگویند؟ چه می فهمند که بگویند؟ هر کس هر چه در مورد امامت بگوید بیراهه رفته است. مگر آن چه که خودشان بفرمایند که در این صورت بیراهه نیست. اگر سکی بدون راهنمایی و معرفت شناسی آنها در مورد امامت حرفی بزند مصداق تاهت الحلوم است. و تاهت الحلوم به دنبال خود حارت الألباب را به همراه دارد.
خسأت العیون عیون به معنای چشم ها. در صحاح: (خسأ بصریه أی تحیر) ینی چشم ها در حیرتند قرآن کریم در سوره مُلک می فرماید: ینقلب الیک البصر خاسئا و هو حسیر(78) از همین باب است، یعنی در حال حیرت. در صراح اللغة دارد که ألخسوء یعنی خیره شدن چشم. خیره شدن چشم همراه با حیرتی است و الا اگر متحیر نباشد، خیره شدن چشم معنا ندارد و این که فرمود خسأت العیون، دیده ها در شدت حیرت، از عظمت انسانی که محل نزول ملائکه و مثل أعی الهی اند خیره شده اند. انسانهایی که قلب شریف آنها محل نزول فرشته ها و مثل اعلی الهی اند خیره شده اند. انسانهایی که قلب شریف آنها محل نزول فرشته ها و مثل اعلی الهی اند و به یقین دیده ها در مورد آنها حیرت زده و خیره شده اند. و مختلف الملائکه و المثل الأعلی.
و تصاغرت العظماء تصاغرت از تصغیر و کوچک شدن می آید. عظماء یعنی بزرگان، در زند آنها کوچکند. هر شخص با شرافتی در مقابل شرف مقام شما، سر فرود آورد طأطأکل شریف لشرفکم.
تصاغرت العظماء به این معنا نیست که انسان هایی که بزرگی های کاذب دارند وقتی به خدمت شما می آیند، بزرگی کاذب آنها فرو می نشیند، بلکه بزرگان بشر در محدوده بشر هم چه بزرگ باشند. در خدمت معصوم (علیه السلام) کوچک اند. هر کس در مقابل معصوم قرار گیرد امی است. این اصل قرآنی است (هو الذی بعث فی الأمین...(79)) آن که برای امی مبعوث شده. امی به معنای بی سواد نیست، هر کس در مقابل معصوم امی است. هر بزرگی در مقابل آنها افتاده است. هیچ کس نمی تواند در مقابل آنها عرض اندام کند و خودی نشان دهد.
بزرگانی نظیر صدرالمتألهین در بحث اتحدد عاقل به معقول اسفار در پاورقی می فرماید: من در کهک قم بودم، بحث سنگین اتحاد عاقل به معقول برایم حل نشده بود، در فلان تاریخ فلان روز به قم آمدم. کنار قبر ستی فاطمه یعنی سیدتی فاطمه، خدای سبحان به برکت دختر موسی بن جعفر (علیه السلام) این مطلب سنگین را برایم حل کرد شخصی مثل صدرالمتألهین که از نوابغ و نوادر بشر است و ردیف اول مغزهای متفکر جامعه بشری است بحث اتحاد عاقل به معقول را که جزء نسگین ترین مباحث فلسفی است که مثل جناب ابن سینا در حل آن راجل مانده، به برکت یک امام زاده یعنی دختر موسی بن جعفر فاطمه معصومه علیها السلام حل کرده است. در شخصیت های انسانی، شخصیتی مثل محقق طوسی، استاد بشر، نصیرالدین و الملة واقعا کم نظیر است، وقتی این بزرگوار در بغداد مریض می شود و احتمال رحلت می دهد وصیت می کند که وقتی از دینا رفتم مرا به عتبه کاظمین علیهما السلام ببرید ولی مبادا در لوح قبر من القاب و عناوین بنویسید، روی سنگ قبر فقط این آیه را بنویسید و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید(80) یعنی من در مقابل جایگاه امامت مانند سگ اصحاب کهف هستم. لذا می فرماید: و تصاغرت العظماء.
اگر کسی واقعا فهمید در عالم چه خبر است چنین تواضعی دارد و در مورد علامه طباطبایی قدس الله نفسه الزکیه نقل شده است که در ماه مبارک رمضانی که قم مشرف بودند مقید بودند که موقع افطار به حرم مطهر مشرف شوند و هنگام اذان و افطار، با بوسه زدن به ضریح مطهر، افطار نمایند. علامه طباطبایی انسان عوام و احساساتی نبودند که چون همه ضریح را می بوسند ایشان هم ببوسند. ایشان وقتی به مشهد مشرف می شدند از اولین در ورودی به آستان مقدس را شرع می کردند به بوسیدن. اینها در حد خود می فهمیدند ائمه چه کسانی اند.
و تحیرت الحکماء حکیمان متحیر شخصیت متحیر العقول آنها هستند. قید حکماء به جهت آن است که جان انسان حکیم رهین غیر یقین نخواهد بود. برای انسان حکیم، ظاهر جاذبه ندارد تا جاذبه های ظاهری او را دچار حیرت کرده باشد. تخیلات در او اثر نمی کند تا ببیند یک عده ای دور امام را گرفته اند، تخیل او تحریم شود و حیرت زده گردد هر چیزی به آسانی در انسان حکیم اثر نمی گذارد تا به وسیله آن متحیر شود انسان حکیم گول هر چیزی را نمی خورد. اما همین انسان حکمی در برابر عظمت وجودی کسانی که بکم فتح الله و بکم یختم سر تعظیم فرود می آورد. این جمله جامعه کبیره جزء اسرار است اگر همه جملات جامعه کبیره را اسرار ندانیم و بگوییم بعضی از آنها را می شود فهمید ولی این جمله جزء اسرابر است بکم فتح الله.... خداوند سبحان به واسطه شما عالم ایجاد را افتتاح کرد و به شما نیز ختم کتاب آفرینش فرمود، فیض حق یعنی اینها، بکم فتح الله، آفرینش و ایجاد با شما شروع شد و این کتاب آفرینش با شما ختم شد یعنی ائمه طاهرین علیهم السلام جایگاه و عظمتی دارند که مظهر اتم هو الاول و الاخر هستند، بکم فتح الله و بکم یختم حکما در حیرت چنین انسانهایی می باشند. اگر اسنان حکیم قلب او رهین غیر یقین نمی شود وقتی این عظمت را ببیند متحیر می گردد.
و تقاصرت الحلماء بعضی فرموده اند حلماء به معنای عقلا است، یعنی عقلا، قاصرند و کم می آورند در مورد شناخت امام معصوم حلما جمع حلیم است و فرموده اند: و هو ذوالأناة المتثبت فی الأمور المتأمل فی عواقبها حلیم کسی است که تثبت و قرار دارد در اموری که نیازمند اندیشه و فکر و تامل است. انسانهایی که در امور مهم زندگی اهل تثبیتند، اهل پایه و استواری اند این گونه افراد در فهم امام، قاصرند و وامانده اند.
و حصرت الخطباء و خطیبان سخن سرا در وصف امام عاجز مانده اند (حصرت أی عجزت) خطیب و سخن سرا باید با دست باز سخنرانی کند. خطیب نوعا محیط مسابقه او در وصف کردن و اوصفا آوردن است. خطیب کسی است که خوب بتواند توصیف کند و وصف بیاورد وقتی کسی می تواند درباره چیزی سخنرانی توصیفی داشته باشد که دستش باز باشد اگر اندیشه او در مورد چیزی، محصور بود نم یتواند آن را وصف کند. خطیبان و سخن سرایان در توصیف مقام امام، دستشان بسته است محدودند و محصور. چون افق اندیشه آنها نمی رسد به آنجا که بفهمند. اگر کسی چیزی را نفهمید که نمی تواند توصیف کند. در مقام توصیف، اگر نباشد آن چه که خودشان فرموده اند و به ما یاد داده اند ما چه می توانیم بگوییم. اگر زیارت نورانی جامعه کبیره است از خودشان است و آنها به ما آموخته اند در این زیارت هر چه هست از آنهاست. انسانهایی که اهل اندیشه اند، درس خوانده اند، زحمت کشیده اند از زیان ائمه علیهم السلام، آنها را در حد خودشان شناخته اند می فهمند وقتی در مشهد ملکوتی آنها مشرف می شوند به این صورت خدمت آنها عرض می کنند: من می دانم که باید خدمت شما مودب باشم ولی ادب ندارم، جایی هم نیست که مرا ادب کنند، آن ادبی که لایق مقام شما باشد و من از شما می خواهم که مرا ادب کنید تا مودبانه در محضر شما، تشرف داشته باشیم. اگر بفرمایید قابلیت ندارید این را هم به ما یاد داده اید که شما قابلیت هم می دهید، اگر ادب ندارم به من ادب بیاموزید اگر قابلیت ندارم همین قابلیت را هم از شما می خواهم انسان وقتی بلد باشد آنجا می رود و می گیرد و آنها هم به هر کسی به اندازه فهمش به او می دهند.
امام هادی (علیه السلام) در جامعه کبیره به ما یاد داده است که محتمل لعلمکم ما می توانیم علم شما را تحمل کنیم پس اگر ما می توانیم علم شما را تحمل کنیم آمده ایم علمتان را به ما بدهید. ما می دانیم که اسماء الهی را دارا هستید و علم آدم الأسماء کلها خدای سبحان همه اسماء را به شما داده است و شما گذشته از دانایی اسماء دارای آنها نیز هستید. یکی از آن اسامی که شما دارید و حضرت مسیح (علیه السلام) که شاگرد شماست آن را دارا بود و با آن مرده زنده می کرد اسم شریف المحیی است شما مراتب بالاتر آن را دارید شما اسم المحیی را دارید و دست شما هم باز است و شما می توانید مرده زنده کنید من از شما می خواهم که این اسم را در مورد من اعمال کنید و من مرده را زنده کنید. این گونه حرف زدن چیزی است که از آنها یاد گرفته ایم.
و جهلت الألباء به فتح همزه و کسر لام و شدالباء با مد، جمع لبیب به معنای عاقل است، مانند انبیاء که جمع نبی است. الباء یعنی عقلا. مراد از جهل عقلاء عدم ادراک آنهاست در وصف امام. عقلا جاهلند یعنی آنها نمی توانند اوصاف امام را ادراک کنند. پس امام شناسی کار عقلا نیست تا بنشینند و امام انتخاب نمایند. و ادراک اوصاف امام کار عقل بشری نیست. قلمرو عقل بشری خیلی محدودتر از آن است که بتواند اوصاف کسی را که مثل اعلای الهی است درک کند. محدوده عقل بشری محدوده مشخص است. اینها کجا و درک اوصاف امام کجا؟ این که بیان شد ادراک اوصاف امام کار عقل بشری نیست به این جهت است که عقلای بشری، زمانی می توانند چیزی را برگزینند و انتخاب نمایند که بشناسند. زمانی می توانند امام را انتخاب کنند که اوصاف او را بفهمند و بشناسند و از راه شناخت اوصاف او، دریابند که این شخص می تواند امام باشد. در حالی که اوصاف امام در دسترس آنها نیست.
اوصاف کسی که مظهر اتم اسماء الهی است، اوصاف کسی که اسم اعظم الهی است قابل درک و فهم نیست زیرا جایگاه شخصیت امام در افق اعلاست که آحاد رعیت نمی توانند طمع ادراک آن را داشته باشند. یک وقت کسی چیزی را می شناسد و ادراک می کند و یک وقت کسی چیزی را نمی شناسد ولی امیدوار است که بتواند ادراک کند، طمع آن را دارد که برود درس بخواند و یاد بگیرد و بفهمد ولی آنچه که از زیارت جامعه مستفاد است آن است که به هیچ وجه کسی نمی تواند طمع ادراک جایگاه و مقام امام را داشته باشد. این از آن مواردی است که قرآن کریم درباره رسالت انبیاء می فرماید: انبیاء آمده اند به شما چیزی یاد بدهند که شما آن نیستید که بتوانید یاد بگیرید و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون(81) بحث امام شناسی هم از این قبیل است لذا فرمود: و جهلت الالباء لبیبان و عقلا در اوصاف امام جاهلند و نمی توانند ادراک کنند.
و کلت الشعراء کلال یعنی وامانده. شاعران در توصیف امام عاجز و وامانده اند. زیرا سرمایه اصلی شاعر، تخیل قوی اوست. شاعر زمانی در توصیف و تعریف چیزی موفق است که در تخیل او بگنجد و او با تخیل قوی بتواند آن را به نظم آورد و پیرامون آن توصیف کند. نوعا اشعار در توصیفات و تعریفات است ولی چون اوصاف امام در تخیل نمی گنجد، لذا شاعر وامانده است. شاعر در این زمینه، سرمایه ندارد. چه چیزی را تعریف کند؟ چه چیزی را توصیف کند؟ آری، فقط در آن حد که امام، خود را برای دیگران تعریف و تشریح و توصیف فرموده است عقلا می توانند بفهمند و شعرا درباره آن شعر گویند و توصیف کنند آن مقداری هم که آنها به ما یاد داده اند، ما در حد مفهوم می فهمیم. یعنی زیارت جامعه کبیره و همین روایت شریف محل بحث که خودشان، خود را معرفی می کنند برای ما در حد مفهوم است. و باید اقرار کنیم که شناخت ما نسبت به امام شناخت مفهومی است و به مفهوم دل خوشی کرده ایم. البته این از مفاهیم و علومی است که امیدواریم در برزخ شکوفا شود، در برزخ به مصداق برسد. و الا اگر صرف مفهوم باشد در همین حد، که چیزی نیست. البته ممکن است او حدی از انسانها در همین جا این مفاهیم را به مصادیق، تبدیل کنند و به مصادیق برسند ولی نوع انسانها و نوع راهیان وادی علم و معرفت امام، خودشان که سرمایه ندارند و عقلشان به فهم آن نمی رسد، آن مقدار که آنها خودشان را به ما معرفی کرده اند ما در حد مفاهیم داریم و به مفاهیم دل خوش کرده ایم به امید این که بعدا این گونه علوم مفهومی شکوفا بشود و ما می توانیم آن جا، با مصادیق محشور باشیم. شناخت انسان کامل که مظهر جمیع اسماء و صفات الهی است کار انسان کامل است و الا غیر کامل از عهده وصف و تعریف و شرح انسان کامل بر نمی آید. پس چگونه ممکن است که امام را مردم انتخاب کنند و زمام امامت به دست مردم باشد وجود مبارک امام (علیه السلام) در این بخش عمده نظر شریفشان بر این مطلب است که این کار مردم نیست یعنی خط ابطال کشیدن نسبت به دموکراسی مردمی در انتخاب امام. قضیه امام و امامت از این مقوله نیست که مردم بخواهند انتخاب کنند.
و اما این که شعر در لغت: به معنای الشعور بالشی ء الدقیق آمده است یعنی شاعر کسی است که به امور دقیق علم داشته باشد. اگر کسی نسبت به امور دقیق ادراکات خوبی داشت به او شاعر گویند. و شعر به این معناست نه آن معنای اصطلاحی که با قوه تخیل اوصاف و تعریفاتی را در قالب نظم یا نثر بیان نماید.
با توجه به این معنای لغوی: انسانهای دقیق مو شکاف در مسائل علمی، در اینجا وامانده اند اینها هم نمی تواند یک درک و فهم و شعور دقیقی داشته باشند. اگر شعور حاصل نشد در نتیجه کلال و واماندگی تثبیت می شود اینها وامانده اند چون نمی توانند بفهمند این حد از شعور برای آنها حاصل نمی شود.
و عجزت الأدباء ادیبان در وصف شأنی از شؤون امام ناتوانند. أدباء جمع ادیب است مانند کرماء که جمع کریم است، ادیب آن طور که شایع و مشهور است بر عالم به قوانین زبان (عربی) اطلاق می شود. اما در معنای ادیب گفته اند: الأدیب هو المالک لآداب النفس و الدرس و العارف بقوانین العقل و النقل.
آن معنایی که مشهور است در حد خاصی است ادیب آن نیست که فقط به قواعد زبان عربی عالم باشد. ادیب آن انسانی است که مالک آداب نفس و درس باشد یعنی مؤدب باشد به آداب نفس و درس به این معنا که هم معرفت نفس را خوب بداند و هم مهارت در تدریس داشته باشد منتهی با این زمینه که به قوانین عقلی و نقلی عارف بوده باشد با این سرمایه علمی هم تدریس خوب داشته باشد و هم آداب نفس را بلد باشد. خیلی از افراد عالمند، اما نمی توانند تدریس کنند، سرمایه علمی دارند ولی نمی توانند بیان کنند، به چنین شخصی ادیب نمی گویند. ادیب آن انسان ماهر به درس و تدریس است که، دارای بیان رسا و علمی سرشار و عارف به قوانین و منقول باشد منتهی به جمع سالم نه جمع مکسر. نه این که یک مقداری از مسائل عقلی و مقداری از مسائل نقلی خوانده باشد بعد به او بگوییم جامع منقول و معقول.
خیلی از افراد جامعند منتهی به جمع مکسر. یا در فلسفه خیلی کار کردند ولی در فقه در حد آشنایی. یا در فقه مجتهدند و در فلسفه در حد آشنایی. ادیب آن انسانی است که جامع معقول و منقول باشد به جمع سالم. چنین انسانی مهارت در تدریس دارد همراه با آداب نفس. انسان مودبی است.
این تعریف، تعریف جامع و خوبی است. انسانهای ادیب عاجز و ناتوانند از تشریح اوصاف امام، زیرا تشریح اوصاف امام زمانی است که او را بشناسند. وقتی او را نشناسند هر چه که بیان رسا باشد چون پشتوانه ای ندارد، قادر به توصیف و تعریف نخواهد بود.
و عییت البلغاء عیب به معنای کلت است به معنای عجز. الکلال یعنی الأعیاء بلغاء جمع بلیغ و هو العارف بقوانین الفصاحد و البلاغة و القادر علی تألیف کلام فصیح بلیغ بلیغان از این که بخواهند اوصاف امام را بفهمند و توصیف کنند عاجزند. در تعریف بلیغ دو مطلب محور است: 1. کسی که به علم فصاحت و بلاغت و معانی و بیان و بدیع آگاه و آن را خوب خوانده و قوانین آن در دستش باشد. 2. کسی که قوانین فصاحت و بلاغت را خوب به کار می گیرد. هم به قوانین آگاه است و هم قادر به تألیف کلام فصیح و بلیغ است، بنابراین انسانهای بلیغ هم از توصیف اوصاف امام عاجزند.

حاصل کلام

چگونه ممکن است کسی بخواهد امام را بشناسد یا بخواهد امام را اختیار کند، خیلی بعید و دور است چرا؟ برای این که شناخت انسان کامل، کار انسان کامل است. غیر از کامل، نمی تواند از عهده وصف و تعریف و شرح انسان کامل بر آید، زیرا خردها گمگشته، عقل ها پریشان شده، مغزها در حیرت، دیده ها در شدت حیرت خیره شده، بزرگان کوچک شده، حکیمان متحیر، عقلا قاصر، خطیبان، در حصر مانده، لبیبان جاهل، شاعران وامانده، ادیبان ناتوان و بلغاء درمانده اند از این که بتوانند یک شأن از شؤون غیر متناهی امام معصوم و انسان کامل را توصیف کنند یا بتوانند یک فضیلت از فضایل بی حد او را بیان کنند همه اقرار به عجز و اعتراف به تقصیر دارند. عن وصف شأن من شأنه أو فضیلة من فضائله و أقرت بالعجز و التقصیر.
این دوازده مورد این گونه نیست که ما در خودمان، تخیل نماییم، همه سرشناسان و سر سلسله جنبان عقلای بشری بر این حرف اعتراف دارند که: و کیف یوصف بلکه أو ینعت بکنهه أو یفهم شی ء من أمره أو یوجد من یقوم مقامه چگونه ممکن است کسی بتواند همه شؤون امام را توصیف و حقیقت کنه او را وصف کند یا مطلبی از امر امام را بفهمد یا بتوان جایگزینی که بتواند کار امام را انجام دهد برایش پیدا کرد.
و یغنی غناه همان طوری که امام در همه شؤون زندگی بی نیاز کننده مردم است. مردم با داشتن امام و شناخت امام، حقیقتا از همه چیز بی نیازند. با وجود امام مردم از هر حیث بی نیازند چون نظام دنیا و آخرت آنها به وسیله امام، تمام و کامل می شود چگونه ممکن است مردم برای امام، چنین جانشینی را انتخاب کنند. حال که امام از دنیا رفته بعد از امام چگونه ممکن است مردم کسی را انتخاب کنند که همان کار امام را انجام دهد یعنی بی نیاز کننده مردم از همه جهات باشد؟ مردم چطور امام را می فهمند تا بتوانند برای او جانشین انتخاب کنند. در بحثهای مربوط به ولایت فقیه در عصر غیبت امام معصوم اعتقاد بر این است که حتی ولی فقیه را نباید عقلای قوم انتصاب کنند ولی فقیه را که مجلس خبرگان منصوب نمی کند انتخاب آن، به عهده خود امام معصوم است.(82) چه رسد به این که جانشین امام را آن گاه که معصوم باشد مردم بتوانند انتخاب کنند، چه این که غدیر روز انتصاب جانشین پیغمبر نیست جانشین پیغمبر اکرم و امام را کسی انتخاب می کند که خود پیغمبر را انتخاب کرد، فرمود یا أیها الرسول بلغ ما أنزل الیک تو ابلاغ کن نه این که انتخاب کن. ماهیت، ماهیت تبلیغ و اعلان است نه ماهیت انتخاب که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بگوید من امیرالمومنین را به عنوان جانشین خود انتخاب می کنم و برمی گزینم، این نیست. این که فرمود من کنت مولاه فهذا علی مولاه این ادامه همان رسالت اوست. به جهت این که اگر تو این رسالت را انجام ندهی، نبوت را انجام ندادی، زیرا انتخاب جانشین به عهده خود پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام نیست چه رسد به مردم، این گونه نیست که امیرالمومنین (علیه السلام) خصوصیتی داشته باشد فقط او را نه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می تواند انتخاب کند و نه مردم ولی امام مجتبی (علیه السلام) را مثلا امیرالمومنین (علیه السلام) می تواند انتخاب کند، خیر اصلا کار او نیست. انتخاب امام مجتبی (علیه السلام) بعد از امیرالمومنین (علیه السلام) کار خداست. در انتخاب امام مجتبی (علیه السلام) وقتی امیرالمومنین (علیه السلام) او را به عنوان امام بعد از خود به مردم معرفی می کند مسائل درونی است که ما اصلا نمی فهمیم و عقل ما درنمی یابد که انتقال امامت، چگونه است. در آن روایتی که در مباحث گذشته نقل شد تا حدودی، چیزی فرمودند ولی عقل بشری نمی تواند بفهمد که انتقال امامت چگونه است.
باید اقرار کنیم که نمی فهمیم نمی دانیم آن اسرار امامت چیست. ولی به هر صورت، امام قبلی امام بعدی را انتخاب نمی کند. امامی که می خواهد از دنیا برود دو کار دارد: یکی آن که به مردم بگوید خدای سبحان بعد از من این شخص را به عنوان امام برای شما برگزیده است و دیگر این که آن اسراری که دارد و ما نمی فهمیم به او منتقل کند و از این نشئه رخت بربندد. انتخاب امام که کار مردم نیست تا بگویند بعد از این امام، این آقا امام باشد مثل یک رئیس جمهوری که وقتش تمام می شود یا از دنیا می رود، مردم جمع شوند و بگویند رئیس جمهور دیگری انتخاب کنیم. امام (علیه السلام) در این روایت، روی این نکته اشاره می کنند چون جو آن روز جو عجیبی بوده مسئله روز، مسلئه امامت بوده همان طور که از اصل این روایت بر می آید و قبلا گذشت که عبدالعزیز بن مسلم می گوید خدمت امام رضا (علیه السلام) بودیم. امام (علیه السلام) فرمودند مردم چه می گویند و حرف روز جامعه چیست؟ عرض کرد: درباره امامت و انتخاب امام حرف می زنند. بعد امام این فرمایشات را فرمودند که مگر مردم عقل آنها می رسد که امام را بفهمند. البته امام نمی خواهد مردم را نکوهش کند. بارها عرض شد که مردم اگر همه آنها در حد صدرالمتألهین رشد فکری داشته باشند باز هم این حرف صادق است و انتخاب امام کار مردم نیست. لذا امام در این قسمت خیلی با اصرار این مطلب را می فرمایند که در ذهن کسی خطور نکند انتخاب امام کار مردم است. انتخاب کار پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم نیست چه رسد به مردم. این یک امر تکوینی است و نظام عالم، نظامی است که خدا دارد خدایی می کند ما تا جایگاه امام را نفهمیم به این مطالب پی نمی بریم لذا امام وقتی در فصول گذشته، عظمت امام را تا آن جایی که مردم می توانند بفهمند بیان کرد، حال می فرماید: این عظمتی که برای امام، بیان شد جایگاه او جایگاهی نیست که در دسترس مردم باشد هیهات، هیهات.
لا کیف و أنی؟ و هو بحیث النجم من ید المتناولین و وصف الواصفین این لا، تاکید برای نفی ضمنی مستفاد از کیف یوصف است که قبلا فرمود. به این معنا که: ممکن نیست، چگونه و از کجا (مردم می توانند مقام امام را بفهمند) در صورتی که امام از دست یازان و وصف کنندگان اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد. انسانهای در زمین کجا و نظریه دادن درباره ستارگان آسمان کجا؟
فأین الاختیار من هذا و أین العقول عن هذا و أین یوجد مثل هذا؟ او کجا و انتخاب بشر کجا؟ او کجا و خرد بشری کجا؟ او کجا و مانندی برای او پیدا کردن کجا؟