فهرست کتاب


انسان کامل و (معرفت امام و امامت در کلمات دُرربار حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیهما السلام)

سید علی طباطبائی‏

بحثی پیرامون علم امام (علیه السلام)

بر اساس ادله نقلیه و براهین عقلیه علم امام (علیه السلام) به اعیان خارجی و حوادث و وقایع امور زندگی دو قسم است:
قسم اول: امام (علیه السلام) که جانشین پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و صاحب ولایت کلیه می باشد به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادی و در هر شرایطی که باشد واقف است به اذن الله تعالی علم او همه چیز را در بر می گیرد و این که گفته شد در هر شرایطی، در امور مادی، زمان و مکان نقش دارد و در امور مجرد، زمان و مکان نقش ندارد امام به همه اینها واقف است. این که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: ایها الناس سلونی قبل أن تفقدونی فلأنا بطرق السماء أعلم منی بطرق الأرض(63) سماء، یعنی عالم مجردات. فرمود هر چه از من خواستید بپرسید اگر از آسمانها بپرسید من عالم ترم از زمین. زمین یعنی مادیان، این فرمایش امام به این معنا نیست که علم من در مادیات کمتر و محدود است، چون علم به مادیات، علم محدود است نسبت به مجردات که علمش وسیع است، اصلا مادیات در مقابل مجردات اندکند. مقید و محدودند. فرمود: فلأنا بطرق السماء أعلم منی بطرق الأرض چون انسان عاقل به امور مجردات آگاه تر است و مجردات اقتضای آن را دارد، نه این که به عالم برگردد، به معلوم بر می گردد، پس امام به اذن الله به این امور واقف است این مدعای ما است، ما ادعا داریم که امام معصوم، حجت خدا، انسان کامل به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادی، در هر شرایطی که باشد آگاه و واقف و عالم است.
اما اثبات این مدعا هم از راه نقل، هم از راه عقل قابل اثبات است، از راه نقل روایات متواتره ای است که در جوامع حدیثی شیعه ضبط شده است به موجب این روایات که به حد و حصر نمی آید، امام (علیه السلام) از راه موهبت الهی نه از راه اکتساب، به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است و هر چه بخواهد به اذن خدای متعال می داند. همین مضمون را در کتاب شریف کافی کتاب الحجة مرحوم کلینی بابی منعقد فرمود تحت عنوان: أن الائمة علیهم السلام اذا شاؤوا أن یعلموا علموا(64) سه روایت در این باب نقل شده که روایت اول و دوم اصل آنها یکی است منتهی طریق روایت فرق می کند.
روایت اول: علی بن محمد و غیره عن سهل بن زیاد عن ایوب بن نوح عن صفوان بن یحیی عن ابن مسلکان عن بدر بن الولید عن ابی الربیع الشامی عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الامام اذا شاء أن یعلم علم (علم) امام هر چیزی را خواست بداند می داند. روایت دوم هم همین مضمون است منتهی راویان آن فرق می کنند. ابو علی الاشعری عن محمد بن عبدالجبار عن صفوان عن ابن مسکان عن بدر بن الولید عن ابی الربیع الشامی. نکته رجالی: در روایت قبل عن سهل بن زیاد دارد چون در رجال نسبت به ایشان فرمایشاتی دارند بعضی روایات ایشان را قبول ندارند اگر چه محققین فرموده اند: الأمر فی السهل سهل ولی روایت دوم از طریقه دیگر است که جبران می شود: عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الامام اذا شاء أن یعلم أعلم.
روایت سوم: محمد بن یحیی عن عمران بن موسی عن موسی بن جعفر، عن عمرو بن سعید المدائنی، عن ابن عبیدة المدائنی عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: اذا أراد الأمام أن یعلم شیئا أعلمه الله ذلک. وقتی امام اراده نماید چیزی را بداند. خدا او را آگاه می کند. یعنی به اذن الله آگاه می شود این سه روایت مربوط به بحث فعلی است که امام به أدنی توجه هر چیزی را که بخواهد بداند به اذن خدا می داند.
اما از راه عقل: براهینی است که به موجب آنها امام (علیه السلام) به حسب مقام نورانیت خود کامل ترین انسان عصر خود و مظهر تام اسماء و صفات الهی و بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه آشنا است. و به حسب وجود عنصری خود به هر سو توجه کند برای او حقایق روشن می شود. امام مظهر تام اسماء و صفات الهی است رب مطلق بی مظاهر نمی شود. رب مطلق مظهر دارد، اسماء بدون مظهر نمی شوند اگر انسان کامل مظهر اسم شریف الله است که الله مستجمع جمیع صفات است یکی از آن اسماء که امام ائمه هفت گانه اسماء است العلیم است، انسان کامل مظهر تام العلیم است. العلیم دیگر چیزی باقی نمی گذارد. امام مظهر تام این اسم است.
انسانهای کامل یعنی ائمه علیهم السلام حامل عرشند، جانشان عرش است، سرشان وعاء معارف الهی است، حامل علمند، جان عرشی امام وعاء حقایق قرآن است او انسانی است که حامل عرش الهی است و علم الهی عرش اوست. عرش یعنی آن خزانه علم، اگر عرش الهی علم اوست و امام حامل عرش اوست. عرش یعنی آن خزانه علم، اگر عرش الهی علم اوست و امام حامل عرش است یعنی حامل علم است. و انسان کامل حامل عرش الهی است. امام معصوم عقل محض و علم محض است کمال محض است. به اقتضای مظهر اتم بودن اسماء و صفات کمالی. قلب انسان کامل مشرق حقایق الهی است قلب انسان کامل که واسطه فیض است آن مشرقی است که حقایق از آن مشرق طلوع می کند. اگر چه در رساله درر این نکته را آورده ایم که در عالم هر چه هست مشرق است. مغربی نداریم. ولی اینجا امام، انسان کامل مشرق حقایق الهی است، هر چه از حقایق و علوم الهی بخواهد طلوع کند شروقش از مشرق قلب انسان کامل است. قلب انسان کامل مشرق است. نور علم و معارف از این مشرق، شروق و طلوع دارد. انسان کامل ثمره شجره معرفت و یقین است. اگر ما معرفت و یقین را یک درخت فرض کنیم، انسان کامل و امام ثمره این درخت است. ائمه معصومین علیهم السلام انسانهای کامل، کسانی هستند که از کثرت اعتدال مزاجی و شرافت بافت تار و پود بدن عنصریشان و از شدت و صلابت قوت و قدرت روحانیتشان که تعلق به چنان مزاج گرفته است اینها مصداق (و آتیناه الحکم صبیا)(65) هستند. علوم شان اختصاص به زمان امامت ندارد. این طور نیست که وقتی امام شدند به این وصف مظهریت العلیم متصف شوند. اینها (و آتیناه الحکم صبیا) هستند، حقیقت اینها چنین حقیقتی است علوم اینها چنین علومی است، علوم کسبی نیست تا زبان یاد بگیرند و نویسا شوند و خوانا شوند.
اگر بودی کمال اندر نویسایی و خوانایی - چرا که قبله کل نانویسا بود و ناخوانا
علم غیر از سواد نوشتن و خواند است.
نکته: بحثی است که آیا واقعا پیغمبر خواندن و نوشتن بلد نبود که با این اصول نمی سازد. در مورد امی بودن به معنای بی سواد بودن قراینی وجود دارد که حضرت خواندن و نوشتن را بلد بود مثلا در جریان صلح حدیبیه و یا در آخرین روزهای عمر شریف شان وقتی اوضاع سیاسی را نا مساعد دیدند فرمودند قلم و کاغذ بیاورید بنویسم منافقین در بیت بودند و نگذاشتند و از همان زمان سقیفه را آماده می کردند. به پیغمبر اکرم نسبت هذیان دادند و بزرگترین جسارت را به پیغمبر اکرم روا داشتند در حالی که او حجت خدا بود از این جریان معلوم می شود این که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود بیاورید بنویسم، هم نویسا بود و هم خوانا، منتهی اقتضاءاتی در بین بوده که حضرت نمی نوشتند و نمی خواندن. خلاصه این را در بحث علم باید در نظر داشت که انسان کامل سرمشق است درباره علم انسان کامل، درباره احوال امام، درباره جان سفرای الهی و نمایندگان حق بحث کردن خیلی تامل و تثبت می خواهد درباره علم امام حرف زدن خیلی تامل می خواهد، خیلی تثبت می خواهد. این گونه نیست که انسان بخواهد، دیگران را با او قیاس کند این تتمه آن دلیلی عقلی. پس هم از راه نقل و روایات متواتره و هم از راه براهین عقلی ثابت شد که امام حجت الله، صاحب ولایت کلیه به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادر در هر شرایطی که باشد آگاه و واقف و عالم است به اذن الله.
مطالب مهم پیرامون این موضوع آن است که: این گونه از علوم موهبتی به موجب ادله عقلی و نقلی که آن را اثبات می کند قابل هیچ گونه تخلف و تغییرپذیر نیست، و سر مویی به خطا نمی رود و به اصطلاح، عالم است به آن چه در لوح محفوظ ثبت شده است و آگاه است از آن چه قضای حتمی خداوند به آن تعلق گرفته یعنی علوم موهبتی انسان کامل، آگاهی به لوح محفوظ نظام هستی است. لوح محفوظ که تغییر در او راه ندارد، علم الهی به جهل تبدیل نمی شود، متن واقع است و از قضایای حتمی الوقوع است این علم هیچ گونه تغییری در او نیست تا گفته شود به گونه ای دیگر تحقق پیدا کند اصلا و ابدا. و لازمه این مطلب آن است که هیچ گونه تکلیف به متعلق این گونه علم که حتمی الوقوع است تعلق نمی گیرد و همچنین قصد و طلبی از انسان به او ارتباط پیدا نمی کند، زیرا تکلیف همواره از راه امکان بر فعل تعلق می گیرد و از راه این که فعل و ترک هر دو در اختیار مکلفند فعل و ترک خواسته می شود اگر حتمی الوقوع است در قالب اختیار کسی نیست، لذا تکلیف آور نیست، برای امام تکلیف درست نمی کند و ارتباط با تکلیف خواسته شده از او ندارد، علم تشریعی است که در قالب تکلیف است در حالی که این علم موهبتی و لدنی امام، تکوینی است و فوق تکلیف است امام (علیه السلام) در زندگی عادی خود مکلف به این علم نیست. هضم این قسم از علم امام تامل و تثبت می خواهد، این علم اکتسابی معمولی ما نیست، علم موهبتی است با متن واقع سر و کار دارد. آن چه که مربوط به زمان حال و گذشته و آینده است به همه چیز واقف است یعنی امام به لوح محفوظ نظام هستی مطلع است و این اطلاع ربطی به عالم تشریع و تکلیف و اختیار ندارد.
قسم دوم از علم امام (علیه السلام) همانند سایر افراد بشر اعمالی که در مسیر زندگی انجام می دهد در مجرای اختیار و بر اساس علم عادی قرار دارد. البته به لحاظ بشره بودن و ظاهر بودن و زندگی در دنیا داشتن مانند همه مردم زمستان و تابستان دارد و در معرض گرما و سرما است. اختیار به غذا خوردن و خوابیدن و آشامیدن دارد. این زندگی معمولی که همه دارند و تکلیف هم روی این زندگی آمده امام نیز در مجرای اختیار و براساس علم عادی زندگی می نماید. امام (علیه السلام) هم همانند دیگران خیر و شر و نفع و ضرر کارها را از روی علم عادی تشخیص داده و آنچه شایسته اقدام می بیند اراده کرده و در انجام آن به تلاش و کوشش می پردازد در جایی که علل و عوامل و اوضاع و احوال خارجی موافق باشد به هدف اصابت می کند و در جایی که اسباب و شرایط مساعدت نکند از پیش نمی رود موفق نمی شود. در زمانی جنگ بدر است علل و عوامل خارجی همه آماده و مستعد است آن چنان پیروزی عائد می شود و زمانی دیگر جنگ احد است و آن گونه می شود. گاهی جنگ جمل است و فتح بصره علل و عوامل مهیا است منجر به پیروزی آن چنانی می شود و گاهی جنگ صفین است آن گرفتاری ها را دارد، امام در جنگ رفتن و در صلح کردن و در مسایل زندگی مردم از علم امامت خویش استفاده نمی کند اگر بنا بود از آن علم استفاده کند ما نمی بایست جنگ احد و جنگ صفین داشته باشیم، نمی بایست کربلا داشته باشیم و نمی بایست امام به شهادت برسد. خیر و شر و نفع و ضرر کارها را از روی علم عادی تشخیص می دهد. جنگ کردن، رفتن، آمدن، جمع آوری لشکر، تبلیغ و تلاش، سخنرانی کردن و بسیج کردن نیروها از شهرها، همه و همه از روی علم عادی است حال گاهی همه عوامل آماده است منجر به فتح بصره می شود و گاهی همه مقدمات انجام می شود ولی به صفین می انجامد همه اینها روی علم عادی امام و تشخیص ظاهری است و البته تشخیصی هم نیست که کسی نقطه ضعف بگیرد و بگوید اینجا مثلا امام درست انجام نداد این که می گوییم در زندگی مثل دیگران است نه این که گاهی اشتباه بکند گاهی اشتباه نکند، گاهی بگوید اشتباه شد ببخشید، خیر، در حریم امام این چیزها راه ندارد در هر امری امام تصمیم خود را می گیرد در جریان جنگ صفین فرمود: حالا که حکمیت را بر من تحمیل کردید تشخیص من این است که این جناب یعنی مالک اشتر از طرف ما برود گفتند: نه، امام چه کند؟ آیا شمشیر روی آنها بکشد؟ مصلحت اقتضا نمی کند. حضرت فرمود: شما می گویید چه کسی برود؟ گفتند: ابو موسی اشعری برود. فرمود: او به درد این کار نمی خورد، اصرار کردند که او باید برود. بعدا که متوجه اشتباه خود شدند به امام گفتند تو هم بیا بگو اشتباه کردم امام می فرماید من که اشتباه نمی کنم، من گناه نکردم که توبه بکنم در جریان خوارج این گونه نیست که امام بگوید نفهمیدم اشتباه کردم، شرایط زمان بر من اقتضاء کرد، خیر این گونه نیست این جزء آن بصیرت های امام است که حتی در تصمیم گیریها خطا نمی کند علم عادی است امام بناست قضاوت کند امام در تصمیم گیریها براساس بینه ظاهری قضاوت می کند آن چه که تکلیف است او همان را انجام می دهد. در شرایطی که حکومت وقت آمده از امام معصوم بیعت می خواهد می گوید من بیعت نمی کنم. فشار می آورند می خواهند او را از بین ببرند تصمیم می گیرد که در مدینه نماند از مدینه بیرون می آید، این بر اساس علم عادی و تصمیم گیریهای همه کس فهم مردم است. بهترین تصمیم را می گیرد که باید از مدینه خارج شود.
مردم کوفه وجود مبارک سالار شهیدان (علیه السلام) را دعوت کرده اند نامه ها نوشته اند گفته اند به کوفه بیایید که اینجا مرکز حکومت پدر شما بوده و ما هم شیعه ایم، خواهان شماییم و شما را می پذیریم آیا امام نمی داند چه خبر است؟ با علم لدنی که همه چیز را خبر دارد و همه چیز را می داند ولی به حسب ظاهر قضیه می گوید باشد سفیر هم می فرستد.(66)
آن علم لدنی امام سر جای خودش محفوظ است و امام به لوح محفوظ واقف است ولی ظاهر زندگی امام اقتضاء می کند آن طور عمل کند.
این علم عادی امام و آن علم لدنی امام. اینها با هم خلط نشود تا کسی شبهه وارد کند که حال که امام می داند و می رود پس اقدام به خودکشی نموده است و این خلط در جامعه موجب خیلی از لغزش ها شده است. خیلی از افراد که در مسائل معارف الهی کار نکرده اند لغزش ها داشته اند، هر یک از ائمه علیهم السلام این گونه اند. آن علم لدنی آنها با علم عادی و زندگی عادی آنها فرق دارد. بنابراین این که امام (علیه السلام) به اذن خدا به جزئیات همه حوادث حال و گذشته و آینده واقف است تاثیر در این گونه اعمال اختیاری وی ندارد این اعمال اختیاری او امری است، در قالب تشریع و تکلیف و آن علم او به همه جزئیات، امر دیگری است. امام (علیه السلام) مانند سایر افراد انسانی بنده خدا و به تکالیف و مقررات دینی مکلف و موظف می باشد و طبق سرپرستی و پیشوایی که از جانب خدا دارد به موازین عادی انسانی باید آنها را انجام بدهد و آخرین تلاش و کوشش را در احیای کلمه حق و سر پا نگهداشتن دین و آیین هم می نماید. او هم مکلف به همین تکلیف است. بر او هم نماز واجب است، حج واجب است، روزه واجب است، همه این تکالیف برای امام هم هست. در تشریعیات، امام هم احدی از بندگان خداست. بله ممکن است او تکلیف بیشتری داشته باشد که دیگران نداشته باشند نظیر وجوب نماز شب و... ولی آن علم، کاری به این جهت ندارد.
آری برای تثبیت امامت، اگر لازم شد به عنوان کرامت از آن علم لدنی استفاده می کند. این مطلب را نباید از آن غافل ماند که گاهی اقتضاء می کند برای تثبیت امامت، کرامت نشان دهد چون اصطلاحا معجزه را برای پیغمبر گویند، کرامت را برای امام. اگر چه گاهی هم برای امام معجزه می گویند از لحاظ لغوی درست است ولی اصطلاحا معجزه برای تثبیت رسالت رسول و نبوت نبی است و کرامت برای تثبیت ولایت ولی و امام. گاهی اقتضاء می کند که از آن علم استفاده کند برای تثبیت امامتش نه برای زندگی عادی اش. و این هم بسیار زیاد بوده، مثلا در یکی از مسافرتهایی که وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با دیگران داشته اند وقت استراحت بود شتر پیغمبر اکرم گم شد وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عده ای را فرستادند که بروید شتر را پیدا کنید اینها رفتند و خیلی هم خسته شدند و شتر را پیدا نکردند در بین راه که برمی گشتند یکی از اینها در ذهن خود آورد که این شخص که می گوید من پیغمبر خدایم از عرش الهی خبر می آورم چطور نمی داند شترش کجاست؟ این چه جور پیغمبر است؟ در ذهنش بود ولی به زبان نیاورد بعد آمدند خدمت پیغمبر و عرض کردند پیدا نکردیم. حضرت فرمودند: از این مسیر با این مشخصات می روید فلان تپه، فلان جا جزء جزء مشخصات را فرمود که طناب و افسار شتر به ریشه درختی گیر کرده این شتر نتوانسته آن طرف تر برود آن جا مانده. بروید و او را بیاورید و آن شبهه که در ذهنت آمد من اگر بخواهم می توانم، ولی من می خواهم با شما زندگی کنم. بعد رفتند و با همان مشخصات پیدا کردند. پس بنابراین برای تثبیت امامت و ولایت و آن مقامی که دارند اگر لازم باشد از آن علم استفاده می کنند ولی علم عادی آنها نیست.

سیری در روایات مربوط به علم امام

مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی ابواب گوناگونی درباره علم امام در کتاب الحجة مطرح فرموده اند که به بعضی از آنها اشاره می شود.
اول: امام (علیه السلام) خزانه دار و گنجینه دار علم خداست باب یازدهم کتاب الحجة تحت عنوان أن الائمة علیهم السلام ولاة امر الله و خزنة علمه.(67) ائمه علیهم السلام والیان امر الهی و گنجینه و خزانه دار علم الهی اند در این باب که شش روایت نقل می کند روایت اول این است که: محمد بن یحیی العطار عن احمد بن ابی زاهر عن الحسن بن موسی عن علی بن احسان عن عبدالرحمن بن کثیر قال سمعت ابا عبدالله (علیه السلام) یقول: نحن ولاة امر الله و خزنة علم الله و عیبة وحی الله. وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) در این روایت می فرماید: ما یعنی ائمه، ولی امر الهی بر مردم و گنجینه های علم الهی و خزانه دار علم الهی هستیم، علم الهی را خزانه ای است و امام معصوم آن خزانه دار علم الهی است که هر کس از هر جا علمی نصیب او شد این علم از این خزانه است. عنوان علم طرح است که موهبت الهی است حالا یا به کسب یا به هبه. آنچه که علم صدق می کند در عالم امکان به هر کس بخواهد افاضه بشود مخزن علم امام معصوم است.
و عیبة وحی الله (العیبة) موضع سر انسان را گویند، تعبیر می کنند به صندوق. صندوق را محل سر می داند چون نوعا اسناد مهمی که جنبه سری برای افراد دارد این را در صندوقی می گذارند که در دسترس همه نباشد. فرمود و عیبة وحی الله، ما آن صندوق سر وحی الهی هستیم، این وحی اعم از وحی تشریعی که برای وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و وحی انبائی که برای دیگر از ائمه معصومین است فرمود: ما صندوق های اسرار وحی الهی هستیم و وحی انبائی بر آنها نازل می شود درباره وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند که آن مقدار وحی انبائی که بر وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می شد اصلا قابل مقایسه با وحی تشریعی نیست، چون وحی انبائی خیلی زیادتر بود درباره دیگر ائمه وحی انبایی برای آنها نازل می شده است. درباره وجود مطهر حضرت صدیقه علیها السلام که مرحوم کلینی یک باب در کافی نقل کرد که وحی بر حضرت نازل می شد. برای ائمه دیگر هم همین طور، تعبیر این نیست که ما محل نزول وحی هستیم تعبیر این است: و عیبة وحی الله، چون وحی الهی اسرار نظام است، اسرار این حقیقت است ما صندوق های وحی اسرار الهی هستیم.
روایت دوم: عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد، عن الحسین بن سعید عن علی بن اسباط عن ابیه اسباط عن سورة بن کلیب قال لی لبو جعفر (علیه السلام) و الله انا لخزان الله فی مائه و ارضه لا علی ذهب و لا علی فضة الا علی علمه در این روایت وجود مبارک امام باقر (علیه السلام) سوگند یاد می کند که به خدا قسم ما ائمه معصومین خزانه دار الهی در آسمان و زمین هستیم. منتهی خزانه داری ما طلا و نقره نیست، ما خزانه دار علم الهی هستیم. اینجا امام در این روایت سوگند یاد می کند که ائمه معصومین خزانه دار و گنجینه علم الهی اند. این علم در این باب مربوط به علم قسم اول است نه علم قسم دوم یعنی همان علمی که هبه الهی است همان که لوح محفوظ الهی است و اینها از آن لوح محفوظ می گیرند همان علمی که هیچ گونه تکلیفی متوجه آن نیست فوق تکلیف است، فوق تشریع است، این باب مربوط به همان علم قسمت اول است.
دوم: باب دیگری را ایشان منعقد فرمودند در کافی باب 21 تحت این عنوان که: أن من وصفه الله تعالی فی کتابه بالعلم هم الائمه علیهم السلام،(68) در این باب هم دو روایت است روایت اول این است که علی بن ابراهیم عن ابیه عن عبدالله بن المغیرة عن عبد المومن بن القاسم الانصاری عن سعد عن جابر عن ابی جعفر (علیه السلام) فی قول الله عزوجل (هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون) یک تفسیر این است که دانا و نادان برابر نیست و این مطلب را هر خردمندی می فهمد که دانا و نادان یک جور نیست. این تفسیر در صدد تشویق و ترغیب علم و عالم است. تفسیر دومی که از روایت این باب استفاده می شود این است که کسانی که همه چیز را می دانند و کسانی که همه چیز را نمی دانند برابر نیستند. هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون بنابر تفسیر اول دانا با نادان برابر نیست ولی بنابر تقسیم دوم کسی که همه چیز را می داند با کسی که همه چیز را نمی داند برابر نیست، آن کسانی که همه چیز را می دانند ما هستیم و آن کسانی که همه چیز را نمی دانند دشمنان ما هستند و شیعیان ما آن اولوالالبابی هستند که این مطلب را می فهمند. خیلی این تفسیر حلاوت دارد آن انسانهای لبیب و دارای مغز شیعیان ما هستند که می داند و می فهمند ما ائمه همه چیز را می دانیم و دشمنان ما همه چیز را نمی دانند و شیعیان ما می فهمند که ما با آنها یک جور نیستیم. پس اولوالالباب، شیعه اند و یکی از اوصاف شیعه این است که می داند این مطلب را که ائمه او همه چیز را می دانند. پس اگر کسی ندانست که امامان همه چیز را می دانند او لبیب نیست. آن کسی که علم امام را انکار می کند لبیب نیست، دارای لب و مغز نیست او شیعه نیست، شیعه یعنی لبیب دارای مغز، شیعه لبیب چه می فهمد؟ او می فهمد و اعتقاد دارد که ائمه علیهم السلام همه چیز را می دانند روایت دوم هم از امام باقر (علیه السلام) به همین مضمون است این هم ناظر به علم اولی است همانطوری که عرض شد و مرحوم علامه طباطبایی قدس سره در رساله شریف و نورانیشان پیرامون علم امام ادعای تواتر می کنند این همه روایات ناظر به آن مطلب است. باب اول این بود که آنها خزانه دار علم الهی اند و این باب ناظر به این است که ائمه همه چیز را می دانند مصداق هل یستوی الذین یعلمون هستند و دشمنانشان نمی دانند و مصداق (و الذین لا یعلمون) هستند و تمام جنگ بین امام و دشمنانشان، جنگ دانایی و نادانی است.
سوم: باب بعدی باب 22 است تحت عنوان أن الراسخین فی العلم هم الائمة (علیه السلام)(69)
راسخین در علم ائمه هستند. روایت اول این است: عدة من اصحابنا عن أحمد بن محمد عن الحسین بن سعید عن النضر بن سوید، عن ایوب بن الحر و عمران بن علی، عن ابی بصیر عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: نحن الراسخون فی العلم و نحن نعلم تأویله فرمود: ما ائمه راسخون در علمیم. آن علمی که در جان رسوخ کرده و تأویلات را هم ما می دانیم بنابر آیه 7 سوره آل عمران و ما یعلم تأویله الا الله و الراسخون فی العلم تأویل آیات الهی را ما می دانیم.
چهارم: باب بعدی باب 23 است تحت عنوان: أن الائمة قد أوتوا العلم و أثبت فی صدورهم،(70) به ائمه علیهم السلام علم اعطاء شده است و در قلب عرشی آنها علم تثبیت شده است. در این باب 5 روایت ذکر شده است که روایت اول: احمد بن مهران عن محمد بن علی، عن حماد بن عیسی، عن الحسین بن المختار عن ابی بصیر قال سمعت ابا جعفر (علیه السلام) یقول فی هذه الایه (بل هو آیات بینات فی صدور الذین أوتوا العلم) فأومأ بیده الی صدره. آن أتوتو العلم ماییم. روایات این باب ناظر به این مطلب است که علم ائمه علیهم السلام اعطایی است و این ذوات مقدس در این علم مستقل نیستند بندگی آنها محفوظ است چه این که هیچ زره ای در عالم مستقل نیست کسی نعوذبالله در مورد اینها به غلو و ربوبیت فکر نکند. علم اینها اصلی نیست تبعی است، خدای متعال به اینها داده است.
پنجم: باب دیگری ایشان در کافی آورده اند باب 31 پیرامون این که: أن الائمة معدن العلم و شجرة النبوة و مختلف الملائکه.(71) در این باب می فرماید ائمه علیهم السلام معدن علمند هر علمی در هر جا سرایت کرد و به هر جا رفت باید دانست که معدن علم اینهایند. سه روایت در این باب نقل می کنند که روایت اول این است که احمد بن مهران، عن محمد بن علی، عن غیر واحد عن حماد بن عیسی عن ربعی بن عبدالله عن ابی الجارود قال: قال: علی بن الحسین (علیه السلام): ما ینقم الناس منا؟ فنحن و الله شجرة النبوة و بیت الرحمة و معدن العلم و مختلف الملائکه؛ در این روایت وجود مبارک امام سجاد (علیه السلام) می فرمایند: چیست که مردم بر ما خرده می گیرند و دست به انکار ما می زنند؟ ینقم ای ینکر. ما معصومین به خدا قسم شجره نبوتیم، ما بیت رحمتیم، ما معدن علمیم و محل رفت و آمد ملائکه ایم برای کسی سوال پیش نیاید که نزول ملائکه برای پیامبر صادق است وی برای دیگران چطور قابل تصور است؟ بیان مطلب آن است که: ملائکه آورندگان وحی انبایی اند همانطور که در سوره فصلت ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة(72) بیان شده است و این آیه اختصاصی به کسی ندارد. این آیه نزول ملائکه را تثبیت فرمود که ائمه به نحو اکمل و اتم برای وحی انبائی شایستگی دارند. دو روایت بعدی هم همین مضامین را دارد که ائمه علیهم السلام شجره نبوت، بیت رحمت. معدن علم، مختلف الملائکه می باشند، یا در بعضی از آنها موضع الرسالة و مختلف الملائکه آمده است.
ششم: باب دیگر باب 32 است، تحت عنوان: أن الائمة علیهم السلام ورثة العلم، یرث بعضهم بعضا العلم، ائمه علیهم السلام وارثان علمند و بعضی برای بعض دیگر علم به ارث می گذارند. روایت دوم این باب: علی بن ابراهیم عن ابیه عن حماد بن عیسی عن حریز عن زرارة و الفضیل، عن ابی جعفر (علیه السلام) قال: ان العلم الذی نزل مع آدم (علیه السلام) لم یرفع و العلم یتوارث و کان علی (علیه السلام) عالم هذه الامة و انه لم یهلک منا عالم قط الا خلفه من أهله من علم مثله علمه أو ماشاء الله، این روایت مضمون و بار معرفتی آن خیلی زیاد است و وجود مبارک امام باقر (علیه السلام) می فرمایند: از حضرت آدم (علیه السلام) علمی که از طرف خدا بر او نازل و افاضه شد طوری نبود که محو شود و از بین برود این علم ماند. همین طور به عنوان ارث به ورثه می رسد و علی (علیه السلام) امیرالمومنین عالم این امت است یعنی این علمی که از آدم (علیه السلام) آمده همین طور در سلسله انبیاء به ارث رسیده تا به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از پیغمبر به امیرالمومنین و امیرالمومنین (علیه السلام) عالم این امت است، یعنی وارث علوم همه است بعد می فرماید: و انه یهلک منا... ائمه هیچ کدام از دنیا نرفتند. مگر این که فرزندی برای هر یک پشت سر او بوده که این علمی که در دست اوست در اختیار اوست به او واگذار کند و به او ارث دهد مثل علمه او ما شاء الله چون امام خزانه دار علم الهی است و خداوند سبحان مفیض علم است نمی توان فیض الهی را محدود به همین علم امام کرد امام بعدی همه آن علوم امام قبلی را داراست أو ما شاء الله و چیز بیشتری که خدا می خواهد بدهد. در این باب هم هشت روایت نقل شده که همه آنها بار علمی فراوان دارند که ما تبرکا فقط به همین یک روایت، اشاره کردیم.
هفتم: باب 33: أن الائمة ورثوا علم النبی و جمیع الانبیاء والأوصیاء الذین من قبلهم، این باب تشریح و تفسیر باب قبلی است آن جا فرمود ارث می برند حال می خواهد تفسیر کند می فرماید: ائمه علم جمیع انبیاء و اوصیا پیشین را به ارث می برند. در این باب هفت روایت است که همه این مضمون را دارد.
هشتم: باب 44: کتاب الحجة أن الائمة علیهم السلام یعلمون جمیع العلوم التی خرجت الی الملائکة و الانبیاء و الرسل علیهم السلام می فرماید: ائمه علیهم السلام عالمند به جمیع علوم که خدای سبحان این علوم را به انبیاء، ملائکه و رسل عنایت فرموده به همه آن چیزهایی که آنها عالمند، ائمه هم عالمند این از آن بابهایی است که بر فضیلت ائمه بر انبیاء و ملائکه می توان به روشنی استفاده کرد. چون همه علومی که فرشتگان دارند امام دارد همه علومی که انبیاء و رسل الهی دارند اینها هم دارند البته در حد آنها و برای بیشتر آنها هم دلیل وجود دارد منتهی این باب در صدد بیان آن نیست بلکه در صدد مطلب دیگری است که به آن اشاره شد، به عنوان نمونه روایت دوم این باب را ملاحظه می فرماید: عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد، عن بن الحسین بن سعید عن القاسم بن محمد عن علی بن ابی حمزة عن ابی بصیر عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال ان لله عزوجل علمین: علما عنده لم یطلع علیه احدا من خلقه و علما نبذه الی ملائکته و رسله فما نبذه الی ملائکته و رسله فقد انتهی الینا اینجا باز به آن بحث اشاره دارد که علوم ائمه علوم موهبتی است خدا به آنها داده و علمی که خدا دارد علم غیر متناهی است ولی ائمه علیهم السلام در آن حد غیر متناهی نیستند. زیرا اینها هم ممکنند اینها هم بنده خدا هستند، منتهی بنده خدایی که با دیگر بنده ها خیلی فرق دارند همان طوری که اینها با دیگر از بنده های خیلی فرق دارند با خود خدای سبحان هم خیلی فرق دارند. اینها با تمام کمالاتی که دارند جلوه ای از عظمت الهی اند بنده خدایند و افتخار آنها هم این است که بنده خدایند، محدودند، جزء موجودات عالم امکانند نه عالم وجوب. اگر در مورد ائمه این همه روایت وارد شده مبادا کسی فکرش به گونه ای منحرف شود که ادعای الوهیت برای آنها نماید می فرماید: خدای سبحان علمش دو قسم است یک قسم از آن مخصوص به خود اوست که احدی از بندگان از آن مطلع نیست قسم دیگر آن علمی است که آن را به انبیاء و فرشته ها عنایت فرموده است منتهی آن علمی که خدا به غیر خود افاضه فرموده ما ائمه داریم. ولی به هر حال این علم مال آنها نیست، علم الهی غیر متناهی است علم ائمه با تمام وسعتش نسبت به حق تعالی، محدود است. ان لله عزوجل علمین...، هیچ کس از آن مطلع نشده و مطلع نمی شود علم متأثر الهی است.
خود اینها که به مقام کن رسیده اند و در نظام هستی می توانند به اذن الله تصرف بکنند و کن فیکون الهی هم داشته باشند همه اینها محفوظ و ثابت اما وجود خودشان، ایجاد خودشان با یک علم عنایی است که آن را که خودشان ندارند. صادر اول، اول فیض الهی است. ایجاد صادر نخستین با یک علم عنایی است که صادر نخستین آن علم ایجادی خود را که ندارد، آن علم حق تعالی است تفاوت علم امام و علم الهی تفاوت خالق و مخلوق است. منتهی این مخلوق خزانه دار علم خالق است، معدن علم است.
نهم: باب 48: أن الائمة علیهم السلام یعلمون علم ما کان و ما یکون و انه لا یخفی علیهم الشی ء (صلی الله علیه و آله و سلم)، ائمه عالمند به علم ما کان و ما یکون آن چه که بوده است و آن چه که می شود و آن چه که هست به همه چیز عالمند و هیچ چیزی برای اینها مخفی نیست، البته با در نظر گرفتن روایات باب قبلی، الشی ء که در قلمرو علم غیر خداست، نه در محدوده علم الهی، آن علم لایتناهی علمی است که صفت علیم بودن عین ذات لایتناهی اوست انه لا یخفی علیهم الشی ء هیچ چیز بر اینها مخفی نیست، در این باب هم شش روایت مرحوم کلینی نقل می کنند که این روایات همه ناظر به این مطلب است که همه چیز را آنها می دانستند و به همه چیز آشنا بودند اینها فقط در کتاب الحجة کافی ست. در کتابهای دیگر در جوامع روایی دیگر نیز است که اگر کسی بخواهد در مورد علم امام اجمالا سیری در روایات داشته باشد که از طرفی نه افراط کند و نه تفریط کند نه افراط نماید نعوذ بالله الوهیت را بخواهد برای امام توهم کند و نه تفریط داشته باشد که امام را از علوم و از آگاهی ها محروم بداند، بگوید امام نمی داند خلاصه در مورد علم امام خیلی تثبت می خواهد. این ابوابی که در کافی اشاره شد بابهایی است که مربوط به علم امام است، خود اینها اگر در بحث علم امام مطرح شود همه این روایات قابل شرح و تفصیل است، از مجموع اینها تواتر روایات استفاده می شود و این اصل، ثابت می شود که امام (علیه السلام) دو جور علم دارد آن علم اول: امام عالم به همه چیز است علم به لوح محفوظ الهی است و علم به آن حقیقت کتاب لوح محفوظ است و یک علم عادی دارند درباره آن علم عادی، هم نباید توهم شود که یک علم کسبی است و مانند دیگر از مردم امام هم باید به کلاس درس برود و درس بخواند اینها نگاران مکتب نرفته ای هستند که با یک غمزه مسئله آموز، هزاران استاد می آفرینند. آن که در گذشته گفتیم زندگی آنها عادی است و در کار خود به علوم عادی مردم استناد می کنند آن هم به آن معنا نیست که دریافت های علوم امام محدود بوده باشد و از کسی چیزی یاد گرفته باشند. وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) که طبق روایات چهار هزار شاگرد و آن همه درس آن همه شاگردها، کسی نگفت ما رفتیم خدمت امام و امام در حال مطالعه بود و امام کتابخانه و کتابی داشت یا از امام بپرسند امام بفرماید مهلت دهید من مطالعه کنم فردا می گویم، کسی چنین حرفی نزد همه اینها را اذا شاء ان علموا، علموا اینها این گونه نبودند. منزل امام رفت و آمد داشتند، این همه سوالات و این همه درس کسی نگفته، امام مشغول مطالعه بود و یا فرموده که صبر کن من فکر کنم، مطالعه کنم، احدی نقل نکرده است.
در پایان این بحث مربوط به علم امام به دو نکته که در رساله انسان کامل آمده اشاره می شود:
نکته اول: انسان کامل عالم به سرالقدر است، هویت اشخاص را، نهان خانه اشخاص را سرالقدر اشخاص را می خواند این بحث انشاء الله در فصوص، باید مطرح شود.
نکته دوم: انسان کامل که اخبار از غیب می دهد سر آن این است: آن ذات عرشی یعنی ذات انسان کامل، امام معصوم در هر مرحله از وجود که قرار گرفته باشد هم قلبش را می خواند هم بعدش، چون سلسله نظام وجود به هم پیوسته اند. آن چنان که به قدر یک قطمیر به قدر یک میکرون، تجاوز و خطا و انحراف در آن راه ندارد. لذا هر مرحله آن را بتواند درست بخواند قهرا به قبل و بعد آن هم پی می برد، به این جهت است که امام و انسان کامل اخبار از غیب می دهد چون همه نظام عالم را می تواند بخواند و بداند.
و حسن ختام بحث علم امام، حرف آخر این که: وقتی می خواهیم ماها یعنی غیر امام در مورد علم امام حرف بزنیم باید بگوییم:
در نیابد حال پخته هیچ خام - پس سخن کوتاه باید والسلام
مطلب چهارم: الموسوم بالحلم امام موسوم به حلم است نشانه حلم و بردباری است یعنی اگر بنا باشد از بردباری و حلم نشانی بدهند امام آن نشانه حلم و بردباری است، بحث پیرامون حلم در بخش پنجم کتاب مطرح خواهد شد.
بعد فرمود:
مطلب پنجم: نظام الدین و عزالمسلمین این عبارت را قبلا در بخش اول درباره امامت با اندکی تفاوت، بیان فرمود ان الامامة زمام الدین و نظام المسلمین و صلاح الدنیا و عزالمومنین اینجا می فرماید امام نظام الدین است قبلا فرمود: امام نظام المسلمین است، اینجا می فرماید امام عزالمسلمین است قبلا فرمود امامت عزالمومنین است.
مطلب ششم: و غیظ المنافقین و بوارالکافرین دو جمله پایانی این فصل این است که امام غیظ المنافقین است زیرا این مشخصاتی که از امام گفته شد چه عز المسلمین بودن یا نظام دین بودن، صلاح دنیا بودن و آن عبارت قبلی که درباره امامت فرمود: ان الامامة اسّ الاسلام النامی و فعره السامی و این گونه مشخصات از امام، اقتضا می کند که مورد غضب منافقین باشد چون منافقین تمام غیظ و غضبشان را نسبت به اسلام، به امامت اعمال می کنند چون اصل اسلام که یک وجود خارجی ندارد آنها بخواهند غیظ خود را به او اعمال نمایند آن حقیقت اسلام که وجود خارجی بپیدا کرده امام است و منافقین تمام غیظ و دشمنی و کینه ای که به اسلام دارند بر سر امام در می آورند چون امام آن اساسی ترین و عالی ترین چیزی است که در اسلام مطرح است فرمود: ان الامامة اسّ الاسلام النامی و فرعه السامی پرچم اسلام امام است قله رفیع اسلام امام است عز مسلمان ها امام است، افتخار اسلام امام است، همه چیز اسلام امام است، پس منافقین هم تمام غیظ و کینه شان را می خواهند بر سر همه چیز اسلام در آورند لذا فرمود غیظ المنافقین و بوارالکافرین اگر از آن طرف امام مورد غیظ منافقین است از این طرف هم منافقینی مورد غضب الهی امام منعصوم (علیه السلام) هستند، منافقینی که قرآن کریم بیان کرد که خداوند سبحان به وجود مبارک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد شما نسبت به منافقین دعا نکن بر سر جنازه آنها حاضر نشو، کنار قبر اینها نرو، همه اینها نشانه های غیظ و غضب اسلام نسبت به آنها است بوار الکافرین: امام از بین برنده کافران است، ویران کننده کافران است. امام آن حقیقتی است که بنیان کفر را ویران می کند. بنای کفر به دست امام ویران می شود اساس کفر به دست امام متلاشی می شود و امم چنین حقیقتی است که کفار از دست امام در امان نیستند لذا فرمود: و بوار الکافرین، امام ویران کننده کاخ خای کفر و نفاق خواهد بود.

فصل دهم

الامام واحد دهره لا یدانیه أحد و لا یعادله عالم و لا یوجد منه بدل و لا له مثل و لا نظیر مخصوص بالفضل کله من غیر طلب منه له و لا اکتساب بل اختصاص من المفضل الوهاب
امام (علیه السلام)، یگانه زمان خود است. فصل های گذشته مربوط به انسان کامل، وجود مبارک معصوم و امام (علیه السلام) بود ولی این جمله اول فصل دهم ویژگی مخصوص امام است نه معصوم. گرچه امام، معصوم هم است. این ویژگی شخص معصوم از آن جهت که دارای عصمت الله کبری است نیست. این مربوط به آن معصوم و ولیی است که گذشته از عصمت کبری و ولایت تکوینی، منصب امام را نیز داراست.
مطلب اول: الامام واحد دهره امام یگانه زمان خود است چون معصوم لازم نیست، یگانه بوده باشد ولی امام منصبی است یگانه به نحوی که دیگر معصومین در زمان او، تابع او هستند. به عنوان مثال در زمان امامت امیرالمومنین (علیه السلام) چهار معصوم در عالم عنصری زندگی می کردند. خود حضرت و وجود مبارک حضرت صدیقه علیها السلام و حسنین علیهما السلام اینها معصوم بودند، ولایت مطلقه تکوینی داشته اند ولی امامت، یگانه و مخصوص حضرت امیر (علیه السلام) بود.
امام چون مظهر اتم آن حقیقت واحد أحد است، تعدد بردار نیست. مظهر واحد احد باید مثل خود آن حقیقت، یگانه باشد و این منصب، با تعدد نمی سازد. انسان کامل، امام معصوم و خلیفه الهی همیشه در عالم هست و بیش از یک شخص هم نیست. در مورد امر اول که قبلاع اشاره شد روایات زیادی ناظر به آن است و برهان بر آن قائم است که: زمین خالی از حجت خدای متعال نمی شود عالم بدون خلیقه حق تعالی ممکن نیست. آقایان عرفا نسبت به این مطلب خیلی اصرار دارند که زمین بدون انسان کامل نمی شود. حال چرا زمین گفته می شود چرا زمین محور قرار گرفته است و چرا انسان کامل، ولی الله در زمین قرار گرفته است و زمین مرکز اوست؟ باید در کتابهای عرفانی مطرح شود.
در مورد امر دوم که بیش از یک شخص نیست و یک شخص باید امام بوده باشد به این جهت که تمام موجودات عالم امکان همچون یک شخص است و انسان کامل قلب آن شخص می باشد. از آن جایی که هیچ شخص، بدون قلب نمی تواند باشد لذا همیشه در عالم، اسنان کامل خواهد بود. اگر انسانی را یافتید که بدون قلب زنده بماند، عالم هم بدون انسان کامل و امام باقی می ماند. و چون هر شخص یک قلب بیشتر ندارد در عالم هم یک انسان کامل بیشتر نیست. در عالم دانایان و اندیشمندان و نوابغ فراواند اما آن که قلب عالم است یکی بیش نیست و چون آن یگانه عالم در گذرد و از عالم عنصری رخت بربندد یگانه دیگری که به مرتبه اوست به جای او می نشیند تا عالم بی قلب نماند. آن یگانه دیگر که در مرتبه اوست، در مرتبه ولایت او و عصمت اوست. چون زیر بنای امامت، عصمت و ولایت است. این که معصوم دیگر به جای او می نشیند یعنی خدای سبحان او را برای این منصب، بعد از آن یگانه قبلی، قرار داده است. در مباحث گذشته، مطرح شد که منصب امام، نه دست خود اوست و نه دست غیر او. حتی وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم نصب امام، کار او نیست. غدیر برای نصب امام نبود. امامت هم منصوب و هم منصوص از جانب حق تعالی است و غیر از او جل و علی در نصب امام نقشی ندارند. این که یکی از امامان، از عالم عنصری رخت بر می بندد خدای سبحان معصوم دیگری را که هم خود او می داند و هم معصوم شهید قبلی، به جای او می نشاند تا خیمه نظام عالم امکان همواره بر جای باشد.
در بحث امامت، نوعا معارف سنگینی را ائمه علیهم السلام خودشان می فرمودند کمتر پیش آمده که از امام سوال کنند، ائمه شاگردان زیادی داشتند ولی آنهایی که بیایند از معارف بلند سوال کنند کم بودند. وقتی کتابهای وسایل و... مشاهده می شود در باب احکام ظاهری نماز و روزه مسایل شخصی سوال زیاد وجود دارد ولی از معارف بلند خیلی کم است مثلا از امام سوال کنند که شما از کجا می فهمید که امام شده اید؟ از کجا می فهمید که امام قبل، از دنیا رفته است و شهید شده است و امامت به شما منتقل شده است؟ از کجا در می یابید که معاذالله این تخیل و وهم نیست.
زیرا امامت یک ام راعتباری نیست کسی بیاید حکم او را بنویسد که از امروز امامید این یک منصب الهی است شما از کجا یقین می کنید، چه ارتباطی بین شما و آن حقیقتی که می خواهد شما را منصوب کند هست؟ در این باره، روایات خیلی کم است ولکن همین مقدار کم، نباید مهجور بماند. سوالات پیرامون احکام، هم فهم آن آسان است و هم مشکل روز مره آنها بود که می آمدند و سوال می کردند اما این گونه سوالات و معارف جزء گرهرهای نهفته ای است که باید آشکار شود.