فهرست کتاب


انسان کامل و (معرفت امام و امامت در کلمات دُرربار حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیهما السلام)

سید علی طباطبائی‏

حقیقت گناه چیست؟

اصلا گناه یعنی خلاف، گناه یعنی ناهماهنگی با متن واقع. اگر کاری هم به ثواب و عقاب آن نداشته باشیم، گناه یعنی خلاف واقع، گناه یعنی ناهماهنگی با متن واقع نظام هستی نهی از گناه یک امر اعتباری و قرار دادی نیست. از آن جایی که کل نظام به هم منسجم است و به هم پیوسته است و هیچ نحوه گسستگی از هم ندارد کل نظام، آدم و عالم همه چیز به هم پیوسته است و این پیوند و پیوستگی نظام عالم یک اصل است. و از آن جایی که احکام تشریعی متفرع بر مصالح و مفاسد است و این مصالح و مفاسد از بطون کلمات وجودیه نسبت به انسان پدید می آید که تمام تشریعیات از باطن تکوینات پدید آمده اند لذا حرمت گناه برای مانعت انسان از انحراف از متن واقع است. حرمت گناه برای ممانعت انسان از انحراف و ناهماهنگی با متن نظام تکوین است این که می گویند گناه نکنید یعنی با متن نظام عالم هماهنگ باشید چون یک امر اعتباری و قرار دادی نیست که مثلا بگویند این تابلو را گذاشته اند که از این طرف نروید این تابلو را بر می دارند و می گویند بروید. گناه نکردن که این گونه نیست چون نظام، نظام اعتباری و قرار دادی نیست متن عالم برابر حقایق و واقعیات است، نظام عالم نظامی ریاضی است نه نظام مهندسی. یک وقت می گوییم این ساختمان بر محور مهندسی ساخته شده به طوری که همه اجزاء آن باید همین گونه باشد این چنین ساختمانی اگر یک آجر را از نقطه ای از آن برداریم و جای دیگر بگذاریم این ساختمان به هم نمی ریزد اگر ما این دیوار را برداریم و آن جا بگذاریم ساختمان به هم نمی ریزد نظام عالم نظام مهندسی ساختمان نیست. نظام عالم نظام ریاضی است یعنی اعداد همه سر جای خودش است، نمی توان آنها را برداشت یا جای آنها را تغییر داد در بین اعداد اگر پنج را برداریم و به جای چهار بگذاریم نمی شود، تمام ذرات و موجودات عالم توقیفی است آن هم توقیفیت اسماء بر مبانی عرفان، ما یک توفیقیت اسماء بر مبنای فقهی داریم و یک توقیفیت اسماء بر مبنای معرفتی، توقیفیت اسماء در بحث های فقهی این است که می فرمایند: شما که می خواهید برای خداوند سبحان اسمی بگذارید و او را توصیف کنید موظفید آن چه که در قرآن و روایات در لسان شرع آمده به همان وصف، خدای متعال را توصیف کنید اسمائی که در السنه شرعیه نیامده نمی توانید به وسیله آنها خدای سبحان را توصیف کنید اگر چه اسم درست همراه با معنای صحیحی باشد تأدبا باید به همان گونه که معصوم (علیه السلام) توصیف کرده، توصیف کنید. این توقیفیت اسماء تشریعی است اما در عرفان، توقیفیت اسماء تکوینی است آن جا می گویند تمام ذرات عالم میخکوب سر جای خودش است شما نمی توانید ذره ای را از جای خودش بردارید و در جای دیگر بگذارید، فرض ندارد. توقیفیت اسماء است. اسماء الهی تکوینا سر جای خودش که است جای او همان است، نمی شود از اینجا او را برداشت، این بیان انسجام عالم است حقیقتا حیرت آور است هر اسمی از اسماء الهی در نظام تکوین سر جای خودش میخکوب است و همه هم هماهنگند. وقتی می گویند گناه نکنید یعنی تو ای انسان در این نظامی که سراسر منسجم است باید هماهنگ با همه باشی. گناه تو را انحراف می دهد، منحرف می کند، ناهماهنگ می کند، گناه یعنی مخالفت با واقع. اگر گفتند تو ای انسان گناه نکن فقط این نیست که تو این ضربه را می بینی چون تو هم اسمی هستی از اسماء عالم در این نظام. و هر موجودی با اصل نظام و عالم فاصله بگیرد و منحرف شود ضایع می شود. بر همین اساس وقتی به بعضی از بزرگان گفته شد که ما را نصیحت کنید آن بزرگوار فرمود این درخت سیب را در حیاط نگاه کنید از آن درس بگیرید این همیشه سیب می دهد، گلابی نمی دهد مسیر خاص خودش را دارد می رود تو هم انسانی، مسیر داری، مسیر انسانی خود را برو از مسیر منحرف نشو و گناه انسان را از مسیر انسانی منحرف می کند و انحراف در این عالم یعنی ضایع شدن آن کلمه. انسان اگر از مسیر انسانی منحرف شود ضایع می شود و هر موجود تکوینی اگر با اصل نظام و متن عالم فاصله بگیرد ضایع می شود. حیف است جناب انسان این موجود با عظمت بخواهد ضایع شود و حیف جناب انسان نیست که در پیشگاه ملک و ملکوت عالم این صنع بدان لطافت و ظرافت را با حرفهای ناشایسته، با اشکال ناشایسته با مقالات ناشایسته ضایع کند؟ حقیقت هم همین طور است این که مرحم متأله سبزواری رحمة الله علیه فرمود:
دفتر حق است دل، به حق بنگارش - نیست روا که پر نقوش باطله باشد
انسان با این ناشایستگی هایش خود را ضایع می کند و حیف است این صنع به این لطافت و این کلمه با این ظرافت ضایع شود.
این نحوه درباره گناه بررسی کردن آن را جراحی روحی انسان است که انسان اگر آن را هضم کرد جراحی روحی شده. می بیند دیگر راهی برای گناه کردن نیست وقتی از این راه وارد شد و حرف را این گونه هضم کرد، به انسان دید می دهد افق دید را وسیع می کند. وقتی انسان افق دیدش وسیع بود دیگر می فهمد چه کار می کند یک وقت می گویند گناه نکن به جهنم می روی، یک وقت دیدش باز می شود هم گناه را می بیند هم آدم را می بیند هم عالم را می بیند و بعد می گوید: این آدم اگر بخواهد در این عالم گناه کند راه ندارد و نمی شود، ضایع می شود بعد می فهمد که احکام شرعی از بطون تکوینیات برخواسته اند و پدید آمده اند.
مطلب دوم: والمبرأ عن العیوب امام از عیوب مبرا است مطلقا چه عیوب ظاهری و چه عیوب باطنی چه عیوب بدنی و چه عیوب اخلاقی هر چه که برای انسان عیب محسوب می شود امام از آن مبرا است، به جهت این که اگر عیب یا نقصی داشته باشد نمی تواند امام و الگو و مقتدای کل بوده باشد. امام حجت خدا بر مردم است اگر عیب و نقصی داشته باد حجتش بر دیگران تمام نیست. اقتضای حجت بودن این است که حجتش بر همه تمام بوده باشد و احدی از او برتر نباشد که بر او حجت داشته باشد و از طرفی هم عیب و نقص منشأ تنفر دیگران است چون عیب منشأ تنفر است. انسان فطرتا به طرف عیب نمی رود امام که قبله کل است آن هم قبله کل فی الکل، ممکن نیست عوامل تنفر در او بوده باشد فرض ندارد. با قبله بودن و مقتدا بودن او سازگاری ندارد او که قبله و قدوه همه است و همه دور او طائفند اگر عیب و نقص داشته باشد همه از او متنفر می شوند، منزجر می شوند، متفرق می شوند در حال یکه باید به او جذب شوند و دور او طواف کنند. پس بنابراین ممکن نیست عیب و نقص در امام باشد و از طرفی از آن جا که تمام شؤون زندگی امام، معصوم است و حجت برای دیگران است این با عیوب منافات دارد او تمام شؤونش معصوم است و معصوم بودن با عیب داشتن جمع نمی شود این دو با هم منافات دارد. اگر در جای خود و در موطن خودش ثابت شد که امام باید معصوم باشد، غیر معصوم نمی تواند امام بوده باشد، عصمت با عیب منافات دارد امام مطلقا از عیوب مبراست، چه عیوب بدنی یا عیوب اخلاقی و علمی: عیوب بدنی بر اثر عدم اعتدال مزاج است مزاج که معتدل نباشد بدن معیوب می شود به هر اندازه اعتدال مزاج کمتر، سلامت انسان هم کمتر. ولی انسان کامل، امام معصوم مزاجش اعدل امزجه است یعنی مزاجش اعتدال تام دارد. این اعتدال تام مزاج امام با عیب جمع نمی شود. و اما عیوب اخلاقی و کمبودهای علمی بر اثر کامل نبودن انسان است. انسانی که در انسانیت کامل نباشد از نظر اخلاقی مشکل دارد از نظر علمی مشکل دارد، کمبود دارد. در حالی که امام آن انسان کامل و مکملی است که صاحب نفس مکتفی است یعنی خودکفا است نیاز به معلم ندارد نیاز به تعلیم ندارد. او علم لدنی دارد و قدرت لدنی دارد و برکت لدنی دارد و همه اینها من عندالله است. مکتفی و بی نیاز از غیر خداست بنابراین او هم کامل است و هم مکمل. کامل بودن با عیب داشتن با هم منافات دارد اگر او کامل است معیوب نمی تواند باشد. بنابراین امام از جهت ظاهر و بدن سالم ترین و معتدل ترین و زیباترین فرد زمان خویش می باشد. البته در مورد زیبایی ممکن است کسی بگوید یک امر نسبی است، ممکن است کسی برای کسی زیبا و برای کس دیگر زیبا نباشد اما قبیح المنظر نبودن یک امر ثابتی است و این زیبایی به طوری است که امام در هر عصر و زمانی هر کس او را ببیند می گوید او جمیل المنظر است. زیبایی ظاهری امام از حیث بدن، از حیث چهره طوری است که هر کس او را ببیند، دل می دهد، چهره امام چشم پرکن است. یعنی گاهی انسان منظره ای را می بیند، کسی را می بیند ولی خیلی توجهش را جلب نمی کند، گاهی می بیند توجهش را جلب کرده و با تمام وجود نظاره می کند، اینجا می گویند چشم پرکن یعنی انسان با تمام چشمش او را نگاه می کند.
امام زیباترین فرد زمان خویش است که احدی در این سلامت، بر او برتری ندارد، امام معتدل ترین افراد جامعه است. بلکه ممکن است امامی بدنش یک مقدار فربه و چاق باشد مثل امام باقر (علیه السلام) یا یک مقدار لاغر اندام باشد مثل امام صادق (علیه السلام) ولی طوری نیست که در جامعه یک چاقی و لاغری مفرط باشد. خلاصه دیدن امام، قد و قامت او، صدای او چشم او، گوش او، کمال او هر چه هست معصوم است و حجت است. احدی در این سلامت بر او برتری ندارد چه در حواس ظاهری و چه در حواس باطنی لذا امام بلیغ ترین و گویاترین افراد زمان خویش است، چه این که سمیع ترین و بصیرترین افراد زمان خود است. این گونه نیست که امام نیاز به عینک یا سمعک داشته باشد، آن که چشمش نیاز به عینک دارد، گوشش نیاز به سمعک دارد آن که زبانش نیاز به سخنگو دارد آن که دستش نیاز به کاتب دارد امام نیست. امام مبرای از عیب است. فراموشی و نسیان و ترس و افراط و تفریط و دلهره و پشیمانی و نمی دانم چه کنم و حواسم نبود و حالا صبر کنید تا ببینم، حریم قدس امام از این گونه موارد مبرا و منزه است.
بیان دیگر در همین مطلب: انسان کامل و امام معصوم خلیفه و جانشین کسی است که حقیقت لا یشغله سمع عن سمع است و لا یمنعه فعل عن فعل است و لا یلهیه قول عن قول است و لا یغطلطه سوال عن سوال و لا یحجبه شی ء عن شی ء(62) است. انسان کمال خلیفه یک چنین حقیقتی است لذا انسان کامل که مظهر اتم حق تعالی است در حریم قدسی او غفلت، نسیان، سهو، خطا، عدم التفات، ندانستن، نفهمیدن، نشنیدن، ندیدن، حالت انتظار و فکر کردن و مانند اینها اصلا راه ندارد. همه این تفصیلات زیر سر این یک کلمه است، هر چه که عیب است امام از آن مبرا است مطلقا، البته این حرف قابل تفصیل و بسط است ولی به همین مقدار که در شرح این فقره یعنی: امام المبرأ عن العیوب بیان شد کافی است.
مطلب سوم: المخصوص بالعلم علم مخصوص اوست، او معدن علم است، سرچشمه علم است، حقیقت علم است، هر کسی اگر علمی دارد از او دارد.

بحثی پیرامون علم امام (علیه السلام)

بر اساس ادله نقلیه و براهین عقلیه علم امام (علیه السلام) به اعیان خارجی و حوادث و وقایع امور زندگی دو قسم است:
قسم اول: امام (علیه السلام) که جانشین پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و صاحب ولایت کلیه می باشد به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادی و در هر شرایطی که باشد واقف است به اذن الله تعالی علم او همه چیز را در بر می گیرد و این که گفته شد در هر شرایطی، در امور مادی، زمان و مکان نقش دارد و در امور مجرد، زمان و مکان نقش ندارد امام به همه اینها واقف است. این که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: ایها الناس سلونی قبل أن تفقدونی فلأنا بطرق السماء أعلم منی بطرق الأرض(63) سماء، یعنی عالم مجردات. فرمود هر چه از من خواستید بپرسید اگر از آسمانها بپرسید من عالم ترم از زمین. زمین یعنی مادیان، این فرمایش امام به این معنا نیست که علم من در مادیات کمتر و محدود است، چون علم به مادیات، علم محدود است نسبت به مجردات که علمش وسیع است، اصلا مادیات در مقابل مجردات اندکند. مقید و محدودند. فرمود: فلأنا بطرق السماء أعلم منی بطرق الأرض چون انسان عاقل به امور مجردات آگاه تر است و مجردات اقتضای آن را دارد، نه این که به عالم برگردد، به معلوم بر می گردد، پس امام به اذن الله به این امور واقف است این مدعای ما است، ما ادعا داریم که امام معصوم، حجت خدا، انسان کامل به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادی، در هر شرایطی که باشد آگاه و واقف و عالم است.
اما اثبات این مدعا هم از راه نقل، هم از راه عقل قابل اثبات است، از راه نقل روایات متواتره ای است که در جوامع حدیثی شیعه ضبط شده است به موجب این روایات که به حد و حصر نمی آید، امام (علیه السلام) از راه موهبت الهی نه از راه اکتساب، به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است و هر چه بخواهد به اذن خدای متعال می داند. همین مضمون را در کتاب شریف کافی کتاب الحجة مرحوم کلینی بابی منعقد فرمود تحت عنوان: أن الائمة علیهم السلام اذا شاؤوا أن یعلموا علموا(64) سه روایت در این باب نقل شده که روایت اول و دوم اصل آنها یکی است منتهی طریق روایت فرق می کند.
روایت اول: علی بن محمد و غیره عن سهل بن زیاد عن ایوب بن نوح عن صفوان بن یحیی عن ابن مسلکان عن بدر بن الولید عن ابی الربیع الشامی عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الامام اذا شاء أن یعلم علم (علم) امام هر چیزی را خواست بداند می داند. روایت دوم هم همین مضمون است منتهی راویان آن فرق می کنند. ابو علی الاشعری عن محمد بن عبدالجبار عن صفوان عن ابن مسکان عن بدر بن الولید عن ابی الربیع الشامی. نکته رجالی: در روایت قبل عن سهل بن زیاد دارد چون در رجال نسبت به ایشان فرمایشاتی دارند بعضی روایات ایشان را قبول ندارند اگر چه محققین فرموده اند: الأمر فی السهل سهل ولی روایت دوم از طریقه دیگر است که جبران می شود: عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الامام اذا شاء أن یعلم أعلم.
روایت سوم: محمد بن یحیی عن عمران بن موسی عن موسی بن جعفر، عن عمرو بن سعید المدائنی، عن ابن عبیدة المدائنی عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: اذا أراد الأمام أن یعلم شیئا أعلمه الله ذلک. وقتی امام اراده نماید چیزی را بداند. خدا او را آگاه می کند. یعنی به اذن الله آگاه می شود این سه روایت مربوط به بحث فعلی است که امام به أدنی توجه هر چیزی را که بخواهد بداند به اذن خدا می داند.
اما از راه عقل: براهینی است که به موجب آنها امام (علیه السلام) به حسب مقام نورانیت خود کامل ترین انسان عصر خود و مظهر تام اسماء و صفات الهی و بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه آشنا است. و به حسب وجود عنصری خود به هر سو توجه کند برای او حقایق روشن می شود. امام مظهر تام اسماء و صفات الهی است رب مطلق بی مظاهر نمی شود. رب مطلق مظهر دارد، اسماء بدون مظهر نمی شوند اگر انسان کامل مظهر اسم شریف الله است که الله مستجمع جمیع صفات است یکی از آن اسماء که امام ائمه هفت گانه اسماء است العلیم است، انسان کامل مظهر تام العلیم است. العلیم دیگر چیزی باقی نمی گذارد. امام مظهر تام این اسم است.
انسانهای کامل یعنی ائمه علیهم السلام حامل عرشند، جانشان عرش است، سرشان وعاء معارف الهی است، حامل علمند، جان عرشی امام وعاء حقایق قرآن است او انسانی است که حامل عرش الهی است و علم الهی عرش اوست. عرش یعنی آن خزانه علم، اگر عرش الهی علم اوست و امام حامل عرش اوست. عرش یعنی آن خزانه علم، اگر عرش الهی علم اوست و امام حامل عرش است یعنی حامل علم است. و انسان کامل حامل عرش الهی است. امام معصوم عقل محض و علم محض است کمال محض است. به اقتضای مظهر اتم بودن اسماء و صفات کمالی. قلب انسان کامل مشرق حقایق الهی است قلب انسان کامل که واسطه فیض است آن مشرقی است که حقایق از آن مشرق طلوع می کند. اگر چه در رساله درر این نکته را آورده ایم که در عالم هر چه هست مشرق است. مغربی نداریم. ولی اینجا امام، انسان کامل مشرق حقایق الهی است، هر چه از حقایق و علوم الهی بخواهد طلوع کند شروقش از مشرق قلب انسان کامل است. قلب انسان کامل مشرق است. نور علم و معارف از این مشرق، شروق و طلوع دارد. انسان کامل ثمره شجره معرفت و یقین است. اگر ما معرفت و یقین را یک درخت فرض کنیم، انسان کامل و امام ثمره این درخت است. ائمه معصومین علیهم السلام انسانهای کامل، کسانی هستند که از کثرت اعتدال مزاجی و شرافت بافت تار و پود بدن عنصریشان و از شدت و صلابت قوت و قدرت روحانیتشان که تعلق به چنان مزاج گرفته است اینها مصداق (و آتیناه الحکم صبیا)(65) هستند. علوم شان اختصاص به زمان امامت ندارد. این طور نیست که وقتی امام شدند به این وصف مظهریت العلیم متصف شوند. اینها (و آتیناه الحکم صبیا) هستند، حقیقت اینها چنین حقیقتی است علوم اینها چنین علومی است، علوم کسبی نیست تا زبان یاد بگیرند و نویسا شوند و خوانا شوند.
اگر بودی کمال اندر نویسایی و خوانایی - چرا که قبله کل نانویسا بود و ناخوانا
علم غیر از سواد نوشتن و خواند است.
نکته: بحثی است که آیا واقعا پیغمبر خواندن و نوشتن بلد نبود که با این اصول نمی سازد. در مورد امی بودن به معنای بی سواد بودن قراینی وجود دارد که حضرت خواندن و نوشتن را بلد بود مثلا در جریان صلح حدیبیه و یا در آخرین روزهای عمر شریف شان وقتی اوضاع سیاسی را نا مساعد دیدند فرمودند قلم و کاغذ بیاورید بنویسم منافقین در بیت بودند و نگذاشتند و از همان زمان سقیفه را آماده می کردند. به پیغمبر اکرم نسبت هذیان دادند و بزرگترین جسارت را به پیغمبر اکرم روا داشتند در حالی که او حجت خدا بود از این جریان معلوم می شود این که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود بیاورید بنویسم، هم نویسا بود و هم خوانا، منتهی اقتضاءاتی در بین بوده که حضرت نمی نوشتند و نمی خواندن. خلاصه این را در بحث علم باید در نظر داشت که انسان کامل سرمشق است درباره علم انسان کامل، درباره احوال امام، درباره جان سفرای الهی و نمایندگان حق بحث کردن خیلی تامل و تثبت می خواهد درباره علم امام حرف زدن خیلی تامل می خواهد، خیلی تثبت می خواهد. این گونه نیست که انسان بخواهد، دیگران را با او قیاس کند این تتمه آن دلیلی عقلی. پس هم از راه نقل و روایات متواتره و هم از راه براهین عقلی ثابت شد که امام حجت الله، صاحب ولایت کلیه به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادر در هر شرایطی که باشد آگاه و واقف و عالم است به اذن الله.
مطالب مهم پیرامون این موضوع آن است که: این گونه از علوم موهبتی به موجب ادله عقلی و نقلی که آن را اثبات می کند قابل هیچ گونه تخلف و تغییرپذیر نیست، و سر مویی به خطا نمی رود و به اصطلاح، عالم است به آن چه در لوح محفوظ ثبت شده است و آگاه است از آن چه قضای حتمی خداوند به آن تعلق گرفته یعنی علوم موهبتی انسان کامل، آگاهی به لوح محفوظ نظام هستی است. لوح محفوظ که تغییر در او راه ندارد، علم الهی به جهل تبدیل نمی شود، متن واقع است و از قضایای حتمی الوقوع است این علم هیچ گونه تغییری در او نیست تا گفته شود به گونه ای دیگر تحقق پیدا کند اصلا و ابدا. و لازمه این مطلب آن است که هیچ گونه تکلیف به متعلق این گونه علم که حتمی الوقوع است تعلق نمی گیرد و همچنین قصد و طلبی از انسان به او ارتباط پیدا نمی کند، زیرا تکلیف همواره از راه امکان بر فعل تعلق می گیرد و از راه این که فعل و ترک هر دو در اختیار مکلفند فعل و ترک خواسته می شود اگر حتمی الوقوع است در قالب اختیار کسی نیست، لذا تکلیف آور نیست، برای امام تکلیف درست نمی کند و ارتباط با تکلیف خواسته شده از او ندارد، علم تشریعی است که در قالب تکلیف است در حالی که این علم موهبتی و لدنی امام، تکوینی است و فوق تکلیف است امام (علیه السلام) در زندگی عادی خود مکلف به این علم نیست. هضم این قسم از علم امام تامل و تثبت می خواهد، این علم اکتسابی معمولی ما نیست، علم موهبتی است با متن واقع سر و کار دارد. آن چه که مربوط به زمان حال و گذشته و آینده است به همه چیز واقف است یعنی امام به لوح محفوظ نظام هستی مطلع است و این اطلاع ربطی به عالم تشریع و تکلیف و اختیار ندارد.
قسم دوم از علم امام (علیه السلام) همانند سایر افراد بشر اعمالی که در مسیر زندگی انجام می دهد در مجرای اختیار و بر اساس علم عادی قرار دارد. البته به لحاظ بشره بودن و ظاهر بودن و زندگی در دنیا داشتن مانند همه مردم زمستان و تابستان دارد و در معرض گرما و سرما است. اختیار به غذا خوردن و خوابیدن و آشامیدن دارد. این زندگی معمولی که همه دارند و تکلیف هم روی این زندگی آمده امام نیز در مجرای اختیار و براساس علم عادی زندگی می نماید. امام (علیه السلام) هم همانند دیگران خیر و شر و نفع و ضرر کارها را از روی علم عادی تشخیص داده و آنچه شایسته اقدام می بیند اراده کرده و در انجام آن به تلاش و کوشش می پردازد در جایی که علل و عوامل و اوضاع و احوال خارجی موافق باشد به هدف اصابت می کند و در جایی که اسباب و شرایط مساعدت نکند از پیش نمی رود موفق نمی شود. در زمانی جنگ بدر است علل و عوامل خارجی همه آماده و مستعد است آن چنان پیروزی عائد می شود و زمانی دیگر جنگ احد است و آن گونه می شود. گاهی جنگ جمل است و فتح بصره علل و عوامل مهیا است منجر به پیروزی آن چنانی می شود و گاهی جنگ صفین است آن گرفتاری ها را دارد، امام در جنگ رفتن و در صلح کردن و در مسایل زندگی مردم از علم امامت خویش استفاده نمی کند اگر بنا بود از آن علم استفاده کند ما نمی بایست جنگ احد و جنگ صفین داشته باشیم، نمی بایست کربلا داشته باشیم و نمی بایست امام به شهادت برسد. خیر و شر و نفع و ضرر کارها را از روی علم عادی تشخیص می دهد. جنگ کردن، رفتن، آمدن، جمع آوری لشکر، تبلیغ و تلاش، سخنرانی کردن و بسیج کردن نیروها از شهرها، همه و همه از روی علم عادی است حال گاهی همه عوامل آماده است منجر به فتح بصره می شود و گاهی همه مقدمات انجام می شود ولی به صفین می انجامد همه اینها روی علم عادی امام و تشخیص ظاهری است و البته تشخیصی هم نیست که کسی نقطه ضعف بگیرد و بگوید اینجا مثلا امام درست انجام نداد این که می گوییم در زندگی مثل دیگران است نه این که گاهی اشتباه بکند گاهی اشتباه نکند، گاهی بگوید اشتباه شد ببخشید، خیر، در حریم امام این چیزها راه ندارد در هر امری امام تصمیم خود را می گیرد در جریان جنگ صفین فرمود: حالا که حکمیت را بر من تحمیل کردید تشخیص من این است که این جناب یعنی مالک اشتر از طرف ما برود گفتند: نه، امام چه کند؟ آیا شمشیر روی آنها بکشد؟ مصلحت اقتضا نمی کند. حضرت فرمود: شما می گویید چه کسی برود؟ گفتند: ابو موسی اشعری برود. فرمود: او به درد این کار نمی خورد، اصرار کردند که او باید برود. بعدا که متوجه اشتباه خود شدند به امام گفتند تو هم بیا بگو اشتباه کردم امام می فرماید من که اشتباه نمی کنم، من گناه نکردم که توبه بکنم در جریان خوارج این گونه نیست که امام بگوید نفهمیدم اشتباه کردم، شرایط زمان بر من اقتضاء کرد، خیر این گونه نیست این جزء آن بصیرت های امام است که حتی در تصمیم گیریها خطا نمی کند علم عادی است امام بناست قضاوت کند امام در تصمیم گیریها براساس بینه ظاهری قضاوت می کند آن چه که تکلیف است او همان را انجام می دهد. در شرایطی که حکومت وقت آمده از امام معصوم بیعت می خواهد می گوید من بیعت نمی کنم. فشار می آورند می خواهند او را از بین ببرند تصمیم می گیرد که در مدینه نماند از مدینه بیرون می آید، این بر اساس علم عادی و تصمیم گیریهای همه کس فهم مردم است. بهترین تصمیم را می گیرد که باید از مدینه خارج شود.
مردم کوفه وجود مبارک سالار شهیدان (علیه السلام) را دعوت کرده اند نامه ها نوشته اند گفته اند به کوفه بیایید که اینجا مرکز حکومت پدر شما بوده و ما هم شیعه ایم، خواهان شماییم و شما را می پذیریم آیا امام نمی داند چه خبر است؟ با علم لدنی که همه چیز را خبر دارد و همه چیز را می داند ولی به حسب ظاهر قضیه می گوید باشد سفیر هم می فرستد.(66)
آن علم لدنی امام سر جای خودش محفوظ است و امام به لوح محفوظ واقف است ولی ظاهر زندگی امام اقتضاء می کند آن طور عمل کند.
این علم عادی امام و آن علم لدنی امام. اینها با هم خلط نشود تا کسی شبهه وارد کند که حال که امام می داند و می رود پس اقدام به خودکشی نموده است و این خلط در جامعه موجب خیلی از لغزش ها شده است. خیلی از افراد که در مسائل معارف الهی کار نکرده اند لغزش ها داشته اند، هر یک از ائمه علیهم السلام این گونه اند. آن علم لدنی آنها با علم عادی و زندگی عادی آنها فرق دارد. بنابراین این که امام (علیه السلام) به اذن خدا به جزئیات همه حوادث حال و گذشته و آینده واقف است تاثیر در این گونه اعمال اختیاری وی ندارد این اعمال اختیاری او امری است، در قالب تشریع و تکلیف و آن علم او به همه جزئیات، امر دیگری است. امام (علیه السلام) مانند سایر افراد انسانی بنده خدا و به تکالیف و مقررات دینی مکلف و موظف می باشد و طبق سرپرستی و پیشوایی که از جانب خدا دارد به موازین عادی انسانی باید آنها را انجام بدهد و آخرین تلاش و کوشش را در احیای کلمه حق و سر پا نگهداشتن دین و آیین هم می نماید. او هم مکلف به همین تکلیف است. بر او هم نماز واجب است، حج واجب است، روزه واجب است، همه این تکالیف برای امام هم هست. در تشریعیات، امام هم احدی از بندگان خداست. بله ممکن است او تکلیف بیشتری داشته باشد که دیگران نداشته باشند نظیر وجوب نماز شب و... ولی آن علم، کاری به این جهت ندارد.
آری برای تثبیت امامت، اگر لازم شد به عنوان کرامت از آن علم لدنی استفاده می کند. این مطلب را نباید از آن غافل ماند که گاهی اقتضاء می کند برای تثبیت امامت، کرامت نشان دهد چون اصطلاحا معجزه را برای پیغمبر گویند، کرامت را برای امام. اگر چه گاهی هم برای امام معجزه می گویند از لحاظ لغوی درست است ولی اصطلاحا معجزه برای تثبیت رسالت رسول و نبوت نبی است و کرامت برای تثبیت ولایت ولی و امام. گاهی اقتضاء می کند که از آن علم استفاده کند برای تثبیت امامتش نه برای زندگی عادی اش. و این هم بسیار زیاد بوده، مثلا در یکی از مسافرتهایی که وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با دیگران داشته اند وقت استراحت بود شتر پیغمبر اکرم گم شد وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عده ای را فرستادند که بروید شتر را پیدا کنید اینها رفتند و خیلی هم خسته شدند و شتر را پیدا نکردند در بین راه که برمی گشتند یکی از اینها در ذهن خود آورد که این شخص که می گوید من پیغمبر خدایم از عرش الهی خبر می آورم چطور نمی داند شترش کجاست؟ این چه جور پیغمبر است؟ در ذهنش بود ولی به زبان نیاورد بعد آمدند خدمت پیغمبر و عرض کردند پیدا نکردیم. حضرت فرمودند: از این مسیر با این مشخصات می روید فلان تپه، فلان جا جزء جزء مشخصات را فرمود که طناب و افسار شتر به ریشه درختی گیر کرده این شتر نتوانسته آن طرف تر برود آن جا مانده. بروید و او را بیاورید و آن شبهه که در ذهنت آمد من اگر بخواهم می توانم، ولی من می خواهم با شما زندگی کنم. بعد رفتند و با همان مشخصات پیدا کردند. پس بنابراین برای تثبیت امامت و ولایت و آن مقامی که دارند اگر لازم باشد از آن علم استفاده می کنند ولی علم عادی آنها نیست.

سیری در روایات مربوط به علم امام

مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی ابواب گوناگونی درباره علم امام در کتاب الحجة مطرح فرموده اند که به بعضی از آنها اشاره می شود.
اول: امام (علیه السلام) خزانه دار و گنجینه دار علم خداست باب یازدهم کتاب الحجة تحت عنوان أن الائمة علیهم السلام ولاة امر الله و خزنة علمه.(67) ائمه علیهم السلام والیان امر الهی و گنجینه و خزانه دار علم الهی اند در این باب که شش روایت نقل می کند روایت اول این است که: محمد بن یحیی العطار عن احمد بن ابی زاهر عن الحسن بن موسی عن علی بن احسان عن عبدالرحمن بن کثیر قال سمعت ابا عبدالله (علیه السلام) یقول: نحن ولاة امر الله و خزنة علم الله و عیبة وحی الله. وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) در این روایت می فرماید: ما یعنی ائمه، ولی امر الهی بر مردم و گنجینه های علم الهی و خزانه دار علم الهی هستیم، علم الهی را خزانه ای است و امام معصوم آن خزانه دار علم الهی است که هر کس از هر جا علمی نصیب او شد این علم از این خزانه است. عنوان علم طرح است که موهبت الهی است حالا یا به کسب یا به هبه. آنچه که علم صدق می کند در عالم امکان به هر کس بخواهد افاضه بشود مخزن علم امام معصوم است.
و عیبة وحی الله (العیبة) موضع سر انسان را گویند، تعبیر می کنند به صندوق. صندوق را محل سر می داند چون نوعا اسناد مهمی که جنبه سری برای افراد دارد این را در صندوقی می گذارند که در دسترس همه نباشد. فرمود و عیبة وحی الله، ما آن صندوق سر وحی الهی هستیم، این وحی اعم از وحی تشریعی که برای وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و وحی انبائی که برای دیگر از ائمه معصومین است فرمود: ما صندوق های اسرار وحی الهی هستیم و وحی انبائی بر آنها نازل می شود درباره وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند که آن مقدار وحی انبائی که بر وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می شد اصلا قابل مقایسه با وحی تشریعی نیست، چون وحی انبائی خیلی زیادتر بود درباره دیگر ائمه وحی انبایی برای آنها نازل می شده است. درباره وجود مطهر حضرت صدیقه علیها السلام که مرحوم کلینی یک باب در کافی نقل کرد که وحی بر حضرت نازل می شد. برای ائمه دیگر هم همین طور، تعبیر این نیست که ما محل نزول وحی هستیم تعبیر این است: و عیبة وحی الله، چون وحی الهی اسرار نظام است، اسرار این حقیقت است ما صندوق های وحی اسرار الهی هستیم.
روایت دوم: عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد، عن الحسین بن سعید عن علی بن اسباط عن ابیه اسباط عن سورة بن کلیب قال لی لبو جعفر (علیه السلام) و الله انا لخزان الله فی مائه و ارضه لا علی ذهب و لا علی فضة الا علی علمه در این روایت وجود مبارک امام باقر (علیه السلام) سوگند یاد می کند که به خدا قسم ما ائمه معصومین خزانه دار الهی در آسمان و زمین هستیم. منتهی خزانه داری ما طلا و نقره نیست، ما خزانه دار علم الهی هستیم. اینجا امام در این روایت سوگند یاد می کند که ائمه معصومین خزانه دار و گنجینه علم الهی اند. این علم در این باب مربوط به علم قسم اول است نه علم قسم دوم یعنی همان علمی که هبه الهی است همان که لوح محفوظ الهی است و اینها از آن لوح محفوظ می گیرند همان علمی که هیچ گونه تکلیفی متوجه آن نیست فوق تکلیف است، فوق تشریع است، این باب مربوط به همان علم قسمت اول است.
دوم: باب دیگری را ایشان منعقد فرمودند در کافی باب 21 تحت این عنوان که: أن من وصفه الله تعالی فی کتابه بالعلم هم الائمه علیهم السلام،(68) در این باب هم دو روایت است روایت اول این است که علی بن ابراهیم عن ابیه عن عبدالله بن المغیرة عن عبد المومن بن القاسم الانصاری عن سعد عن جابر عن ابی جعفر (علیه السلام) فی قول الله عزوجل (هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون) یک تفسیر این است که دانا و نادان برابر نیست و این مطلب را هر خردمندی می فهمد که دانا و نادان یک جور نیست. این تفسیر در صدد تشویق و ترغیب علم و عالم است. تفسیر دومی که از روایت این باب استفاده می شود این است که کسانی که همه چیز را می دانند و کسانی که همه چیز را نمی دانند برابر نیستند. هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون بنابر تفسیر اول دانا با نادان برابر نیست ولی بنابر تقسیم دوم کسی که همه چیز را می داند با کسی که همه چیز را نمی داند برابر نیست، آن کسانی که همه چیز را می دانند ما هستیم و آن کسانی که همه چیز را نمی دانند دشمنان ما هستند و شیعیان ما آن اولوالالبابی هستند که این مطلب را می فهمند. خیلی این تفسیر حلاوت دارد آن انسانهای لبیب و دارای مغز شیعیان ما هستند که می داند و می فهمند ما ائمه همه چیز را می دانیم و دشمنان ما همه چیز را نمی دانند و شیعیان ما می فهمند که ما با آنها یک جور نیستیم. پس اولوالالباب، شیعه اند و یکی از اوصاف شیعه این است که می داند این مطلب را که ائمه او همه چیز را می دانند. پس اگر کسی ندانست که امامان همه چیز را می دانند او لبیب نیست. آن کسی که علم امام را انکار می کند لبیب نیست، دارای لب و مغز نیست او شیعه نیست، شیعه یعنی لبیب دارای مغز، شیعه لبیب چه می فهمد؟ او می فهمد و اعتقاد دارد که ائمه علیهم السلام همه چیز را می دانند روایت دوم هم از امام باقر (علیه السلام) به همین مضمون است این هم ناظر به علم اولی است همانطوری که عرض شد و مرحوم علامه طباطبایی قدس سره در رساله شریف و نورانیشان پیرامون علم امام ادعای تواتر می کنند این همه روایات ناظر به آن مطلب است. باب اول این بود که آنها خزانه دار علم الهی اند و این باب ناظر به این است که ائمه همه چیز را می دانند مصداق هل یستوی الذین یعلمون هستند و دشمنانشان نمی دانند و مصداق (و الذین لا یعلمون) هستند و تمام جنگ بین امام و دشمنانشان، جنگ دانایی و نادانی است.
سوم: باب بعدی باب 22 است تحت عنوان أن الراسخین فی العلم هم الائمة (علیه السلام)(69)
راسخین در علم ائمه هستند. روایت اول این است: عدة من اصحابنا عن أحمد بن محمد عن الحسین بن سعید عن النضر بن سوید، عن ایوب بن الحر و عمران بن علی، عن ابی بصیر عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: نحن الراسخون فی العلم و نحن نعلم تأویله فرمود: ما ائمه راسخون در علمیم. آن علمی که در جان رسوخ کرده و تأویلات را هم ما می دانیم بنابر آیه 7 سوره آل عمران و ما یعلم تأویله الا الله و الراسخون فی العلم تأویل آیات الهی را ما می دانیم.
چهارم: باب بعدی باب 23 است تحت عنوان: أن الائمة قد أوتوا العلم و أثبت فی صدورهم،(70) به ائمه علیهم السلام علم اعطاء شده است و در قلب عرشی آنها علم تثبیت شده است. در این باب 5 روایت ذکر شده است که روایت اول: احمد بن مهران عن محمد بن علی، عن حماد بن عیسی، عن الحسین بن المختار عن ابی بصیر قال سمعت ابا جعفر (علیه السلام) یقول فی هذه الایه (بل هو آیات بینات فی صدور الذین أوتوا العلم) فأومأ بیده الی صدره. آن أتوتو العلم ماییم. روایات این باب ناظر به این مطلب است که علم ائمه علیهم السلام اعطایی است و این ذوات مقدس در این علم مستقل نیستند بندگی آنها محفوظ است چه این که هیچ زره ای در عالم مستقل نیست کسی نعوذبالله در مورد اینها به غلو و ربوبیت فکر نکند. علم اینها اصلی نیست تبعی است، خدای متعال به اینها داده است.
پنجم: باب دیگری ایشان در کافی آورده اند باب 31 پیرامون این که: أن الائمة معدن العلم و شجرة النبوة و مختلف الملائکه.(71) در این باب می فرماید ائمه علیهم السلام معدن علمند هر علمی در هر جا سرایت کرد و به هر جا رفت باید دانست که معدن علم اینهایند. سه روایت در این باب نقل می کنند که روایت اول این است که احمد بن مهران، عن محمد بن علی، عن غیر واحد عن حماد بن عیسی عن ربعی بن عبدالله عن ابی الجارود قال: قال: علی بن الحسین (علیه السلام): ما ینقم الناس منا؟ فنحن و الله شجرة النبوة و بیت الرحمة و معدن العلم و مختلف الملائکه؛ در این روایت وجود مبارک امام سجاد (علیه السلام) می فرمایند: چیست که مردم بر ما خرده می گیرند و دست به انکار ما می زنند؟ ینقم ای ینکر. ما معصومین به خدا قسم شجره نبوتیم، ما بیت رحمتیم، ما معدن علمیم و محل رفت و آمد ملائکه ایم برای کسی سوال پیش نیاید که نزول ملائکه برای پیامبر صادق است وی برای دیگران چطور قابل تصور است؟ بیان مطلب آن است که: ملائکه آورندگان وحی انبایی اند همانطور که در سوره فصلت ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة(72) بیان شده است و این آیه اختصاصی به کسی ندارد. این آیه نزول ملائکه را تثبیت فرمود که ائمه به نحو اکمل و اتم برای وحی انبائی شایستگی دارند. دو روایت بعدی هم همین مضامین را دارد که ائمه علیهم السلام شجره نبوت، بیت رحمت. معدن علم، مختلف الملائکه می باشند، یا در بعضی از آنها موضع الرسالة و مختلف الملائکه آمده است.
ششم: باب دیگر باب 32 است، تحت عنوان: أن الائمة علیهم السلام ورثة العلم، یرث بعضهم بعضا العلم، ائمه علیهم السلام وارثان علمند و بعضی برای بعض دیگر علم به ارث می گذارند. روایت دوم این باب: علی بن ابراهیم عن ابیه عن حماد بن عیسی عن حریز عن زرارة و الفضیل، عن ابی جعفر (علیه السلام) قال: ان العلم الذی نزل مع آدم (علیه السلام) لم یرفع و العلم یتوارث و کان علی (علیه السلام) عالم هذه الامة و انه لم یهلک منا عالم قط الا خلفه من أهله من علم مثله علمه أو ماشاء الله، این روایت مضمون و بار معرفتی آن خیلی زیاد است و وجود مبارک امام باقر (علیه السلام) می فرمایند: از حضرت آدم (علیه السلام) علمی که از طرف خدا بر او نازل و افاضه شد طوری نبود که محو شود و از بین برود این علم ماند. همین طور به عنوان ارث به ورثه می رسد و علی (علیه السلام) امیرالمومنین عالم این امت است یعنی این علمی که از آدم (علیه السلام) آمده همین طور در سلسله انبیاء به ارث رسیده تا به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از پیغمبر به امیرالمومنین و امیرالمومنین (علیه السلام) عالم این امت است، یعنی وارث علوم همه است بعد می فرماید: و انه یهلک منا... ائمه هیچ کدام از دنیا نرفتند. مگر این که فرزندی برای هر یک پشت سر او بوده که این علمی که در دست اوست در اختیار اوست به او واگذار کند و به او ارث دهد مثل علمه او ما شاء الله چون امام خزانه دار علم الهی است و خداوند سبحان مفیض علم است نمی توان فیض الهی را محدود به همین علم امام کرد امام بعدی همه آن علوم امام قبلی را داراست أو ما شاء الله و چیز بیشتری که خدا می خواهد بدهد. در این باب هم هشت روایت نقل شده که همه آنها بار علمی فراوان دارند که ما تبرکا فقط به همین یک روایت، اشاره کردیم.
هفتم: باب 33: أن الائمة ورثوا علم النبی و جمیع الانبیاء والأوصیاء الذین من قبلهم، این باب تشریح و تفسیر باب قبلی است آن جا فرمود ارث می برند حال می خواهد تفسیر کند می فرماید: ائمه علم جمیع انبیاء و اوصیا پیشین را به ارث می برند. در این باب هفت روایت است که همه این مضمون را دارد.
هشتم: باب 44: کتاب الحجة أن الائمة علیهم السلام یعلمون جمیع العلوم التی خرجت الی الملائکة و الانبیاء و الرسل علیهم السلام می فرماید: ائمه علیهم السلام عالمند به جمیع علوم که خدای سبحان این علوم را به انبیاء، ملائکه و رسل عنایت فرموده به همه آن چیزهایی که آنها عالمند، ائمه هم عالمند این از آن بابهایی است که بر فضیلت ائمه بر انبیاء و ملائکه می توان به روشنی استفاده کرد. چون همه علومی که فرشتگان دارند امام دارد همه علومی که انبیاء و رسل الهی دارند اینها هم دارند البته در حد آنها و برای بیشتر آنها هم دلیل وجود دارد منتهی این باب در صدد بیان آن نیست بلکه در صدد مطلب دیگری است که به آن اشاره شد، به عنوان نمونه روایت دوم این باب را ملاحظه می فرماید: عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد، عن بن الحسین بن سعید عن القاسم بن محمد عن علی بن ابی حمزة عن ابی بصیر عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال ان لله عزوجل علمین: علما عنده لم یطلع علیه احدا من خلقه و علما نبذه الی ملائکته و رسله فما نبذه الی ملائکته و رسله فقد انتهی الینا اینجا باز به آن بحث اشاره دارد که علوم ائمه علوم موهبتی است خدا به آنها داده و علمی که خدا دارد علم غیر متناهی است ولی ائمه علیهم السلام در آن حد غیر متناهی نیستند. زیرا اینها هم ممکنند اینها هم بنده خدا هستند، منتهی بنده خدایی که با دیگر بنده ها خیلی فرق دارند همان طوری که اینها با دیگر از بنده های خیلی فرق دارند با خود خدای سبحان هم خیلی فرق دارند. اینها با تمام کمالاتی که دارند جلوه ای از عظمت الهی اند بنده خدایند و افتخار آنها هم این است که بنده خدایند، محدودند، جزء موجودات عالم امکانند نه عالم وجوب. اگر در مورد ائمه این همه روایت وارد شده مبادا کسی فکرش به گونه ای منحرف شود که ادعای الوهیت برای آنها نماید می فرماید: خدای سبحان علمش دو قسم است یک قسم از آن مخصوص به خود اوست که احدی از بندگان از آن مطلع نیست قسم دیگر آن علمی است که آن را به انبیاء و فرشته ها عنایت فرموده است منتهی آن علمی که خدا به غیر خود افاضه فرموده ما ائمه داریم. ولی به هر حال این علم مال آنها نیست، علم الهی غیر متناهی است علم ائمه با تمام وسعتش نسبت به حق تعالی، محدود است. ان لله عزوجل علمین...، هیچ کس از آن مطلع نشده و مطلع نمی شود علم متأثر الهی است.
خود اینها که به مقام کن رسیده اند و در نظام هستی می توانند به اذن الله تصرف بکنند و کن فیکون الهی هم داشته باشند همه اینها محفوظ و ثابت اما وجود خودشان، ایجاد خودشان با یک علم عنایی است که آن را که خودشان ندارند. صادر اول، اول فیض الهی است. ایجاد صادر نخستین با یک علم عنایی است که صادر نخستین آن علم ایجادی خود را که ندارد، آن علم حق تعالی است تفاوت علم امام و علم الهی تفاوت خالق و مخلوق است. منتهی این مخلوق خزانه دار علم خالق است، معدن علم است.
نهم: باب 48: أن الائمة علیهم السلام یعلمون علم ما کان و ما یکون و انه لا یخفی علیهم الشی ء (صلی الله علیه و آله و سلم)، ائمه عالمند به علم ما کان و ما یکون آن چه که بوده است و آن چه که می شود و آن چه که هست به همه چیز عالمند و هیچ چیزی برای اینها مخفی نیست، البته با در نظر گرفتن روایات باب قبلی، الشی ء که در قلمرو علم غیر خداست، نه در محدوده علم الهی، آن علم لایتناهی علمی است که صفت علیم بودن عین ذات لایتناهی اوست انه لا یخفی علیهم الشی ء هیچ چیز بر اینها مخفی نیست، در این باب هم شش روایت مرحوم کلینی نقل می کنند که این روایات همه ناظر به این مطلب است که همه چیز را آنها می دانستند و به همه چیز آشنا بودند اینها فقط در کتاب الحجة کافی ست. در کتابهای دیگر در جوامع روایی دیگر نیز است که اگر کسی بخواهد در مورد علم امام اجمالا سیری در روایات داشته باشد که از طرفی نه افراط کند و نه تفریط کند نه افراط نماید نعوذ بالله الوهیت را بخواهد برای امام توهم کند و نه تفریط داشته باشد که امام را از علوم و از آگاهی ها محروم بداند، بگوید امام نمی داند خلاصه در مورد علم امام خیلی تثبت می خواهد. این ابوابی که در کافی اشاره شد بابهایی است که مربوط به علم امام است، خود اینها اگر در بحث علم امام مطرح شود همه این روایات قابل شرح و تفصیل است، از مجموع اینها تواتر روایات استفاده می شود و این اصل، ثابت می شود که امام (علیه السلام) دو جور علم دارد آن علم اول: امام عالم به همه چیز است علم به لوح محفوظ الهی است و علم به آن حقیقت کتاب لوح محفوظ است و یک علم عادی دارند درباره آن علم عادی، هم نباید توهم شود که یک علم کسبی است و مانند دیگر از مردم امام هم باید به کلاس درس برود و درس بخواند اینها نگاران مکتب نرفته ای هستند که با یک غمزه مسئله آموز، هزاران استاد می آفرینند. آن که در گذشته گفتیم زندگی آنها عادی است و در کار خود به علوم عادی مردم استناد می کنند آن هم به آن معنا نیست که دریافت های علوم امام محدود بوده باشد و از کسی چیزی یاد گرفته باشند. وجود مبارک امام صادق (علیه السلام) که طبق روایات چهار هزار شاگرد و آن همه درس آن همه شاگردها، کسی نگفت ما رفتیم خدمت امام و امام در حال مطالعه بود و امام کتابخانه و کتابی داشت یا از امام بپرسند امام بفرماید مهلت دهید من مطالعه کنم فردا می گویم، کسی چنین حرفی نزد همه اینها را اذا شاء ان علموا، علموا اینها این گونه نبودند. منزل امام رفت و آمد داشتند، این همه سوالات و این همه درس کسی نگفته، امام مشغول مطالعه بود و یا فرموده که صبر کن من فکر کنم، مطالعه کنم، احدی نقل نکرده است.
در پایان این بحث مربوط به علم امام به دو نکته که در رساله انسان کامل آمده اشاره می شود:
نکته اول: انسان کامل عالم به سرالقدر است، هویت اشخاص را، نهان خانه اشخاص را سرالقدر اشخاص را می خواند این بحث انشاء الله در فصوص، باید مطرح شود.
نکته دوم: انسان کامل که اخبار از غیب می دهد سر آن این است: آن ذات عرشی یعنی ذات انسان کامل، امام معصوم در هر مرحله از وجود که قرار گرفته باشد هم قلبش را می خواند هم بعدش، چون سلسله نظام وجود به هم پیوسته اند. آن چنان که به قدر یک قطمیر به قدر یک میکرون، تجاوز و خطا و انحراف در آن راه ندارد. لذا هر مرحله آن را بتواند درست بخواند قهرا به قبل و بعد آن هم پی می برد، به این جهت است که امام و انسان کامل اخبار از غیب می دهد چون همه نظام عالم را می تواند بخواند و بداند.
و حسن ختام بحث علم امام، حرف آخر این که: وقتی می خواهیم ماها یعنی غیر امام در مورد علم امام حرف بزنیم باید بگوییم:
در نیابد حال پخته هیچ خام - پس سخن کوتاه باید والسلام
مطلب چهارم: الموسوم بالحلم امام موسوم به حلم است نشانه حلم و بردباری است یعنی اگر بنا باشد از بردباری و حلم نشانی بدهند امام آن نشانه حلم و بردباری است، بحث پیرامون حلم در بخش پنجم کتاب مطرح خواهد شد.
بعد فرمود:
مطلب پنجم: نظام الدین و عزالمسلمین این عبارت را قبلا در بخش اول درباره امامت با اندکی تفاوت، بیان فرمود ان الامامة زمام الدین و نظام المسلمین و صلاح الدنیا و عزالمومنین اینجا می فرماید امام نظام الدین است قبلا فرمود: امام نظام المسلمین است، اینجا می فرماید امام عزالمسلمین است قبلا فرمود امامت عزالمومنین است.
مطلب ششم: و غیظ المنافقین و بوارالکافرین دو جمله پایانی این فصل این است که امام غیظ المنافقین است زیرا این مشخصاتی که از امام گفته شد چه عز المسلمین بودن یا نظام دین بودن، صلاح دنیا بودن و آن عبارت قبلی که درباره امامت فرمود: ان الامامة اسّ الاسلام النامی و فعره السامی و این گونه مشخصات از امام، اقتضا می کند که مورد غضب منافقین باشد چون منافقین تمام غیظ و غضبشان را نسبت به اسلام، به امامت اعمال می کنند چون اصل اسلام که یک وجود خارجی ندارد آنها بخواهند غیظ خود را به او اعمال نمایند آن حقیقت اسلام که وجود خارجی بپیدا کرده امام است و منافقین تمام غیظ و دشمنی و کینه ای که به اسلام دارند بر سر امام در می آورند چون امام آن اساسی ترین و عالی ترین چیزی است که در اسلام مطرح است فرمود: ان الامامة اسّ الاسلام النامی و فرعه السامی پرچم اسلام امام است قله رفیع اسلام امام است عز مسلمان ها امام است، افتخار اسلام امام است، همه چیز اسلام امام است، پس منافقین هم تمام غیظ و کینه شان را می خواهند بر سر همه چیز اسلام در آورند لذا فرمود غیظ المنافقین و بوارالکافرین اگر از آن طرف امام مورد غیظ منافقین است از این طرف هم منافقینی مورد غضب الهی امام منعصوم (علیه السلام) هستند، منافقینی که قرآن کریم بیان کرد که خداوند سبحان به وجود مبارک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد شما نسبت به منافقین دعا نکن بر سر جنازه آنها حاضر نشو، کنار قبر اینها نرو، همه اینها نشانه های غیظ و غضب اسلام نسبت به آنها است بوار الکافرین: امام از بین برنده کافران است، ویران کننده کافران است. امام آن حقیقتی است که بنیان کفر را ویران می کند. بنای کفر به دست امام ویران می شود اساس کفر به دست امام متلاشی می شود و امم چنین حقیقتی است که کفار از دست امام در امان نیستند لذا فرمود: و بوار الکافرین، امام ویران کننده کاخ خای کفر و نفاق خواهد بود.