فهرست کتاب


انسان کامل و (معرفت امام و امامت در کلمات دُرربار حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیهما السلام)

سید علی طباطبائی‏

منشأ گناه چیست؟

منشأ گناه کردن یا جهل است که انسان ملکوت را نبیند یا غفلت از یاد خدا است یا عدم آگاهی نسبت به گناه است، نمی داند که گناه یعنی چه؟ و یا خود را فراموش کرده است، و باید دانست که غفلت از یاد خدا منشأ فراموشی انسان است خودش را، یا خود را فراموش کرده یا گناه را نمی بیند. هر دو درباره امام منتفی است امام این که منشأ گناه ندیدن باطن و ملکوت آن باشد در مورد امام منتفی است به این جهت که امام نه تنها واقف به ملکوت است بلکه امام ملکوت است فرض ندارد، که امام باطن گناه را نبیند، امام حقیقت گناه را می بیند و انسان عاقل وقتی باطن گناه را دید که آتش است، نزدیک آتش نمی رود. این دیدن می خواهد، انسان کامل (امام معصوم) باطن عمل و ملکوت آن را می داند که گناه آتش است، لذا نزدیک آتش نمی رود. وقتی از امام پرسیدند چطور شما گناه نمی کنید؟ فرمودند: شما آیا هیچ وقت هوس می کنید لجن کنار خیابان را بخورید؟ کسی لجن نمی خورد، امام هم می بیند گناه لجن است، لذا اصلا طرف آن نمی رود میل به گناه ندارد، یک وقت کسی میل به گناه دارد ولی از جهت خاصی می ترسد گناه نمی کند یا ترس دنیای دارد ممکن است کسی او را ببیند آبرویش برود یا از جهنم می ترسد یا این که به او گفته اند تو اگر گناه نکردی یک چیز بهتر به تو می دهیم به خاطر رسیدن به آن بهتر، گناه نمی کند، مثلا گفتند شما در اینجا به نامحرم نگاه نکنید در قبال آن، خدای سبحان در بهشت به شما حوری بهشتی می دهد، پس یک عده هوس و میل به گناه دارند اما یا به جهت اجر و مانع و یا طمع چیز بهتر آلوده نمی شوند این کمال نیست، کمال انسان این نیست که میل به گناه داشته باشد، این دلیل بر این است که او باطن گناه را هنوز نفهمیده زرق و برق گناه را دیده مانند شعله آتشی است که برای کودک، زیبا است می خواهد طرفش برود و بازی کند. پدر و مادر دستش را گرفته اند. نمی گذارند، این کمال نیست، این بچگی است. اگر کسی گناه نمی کند برای این که جهنم نرود این هنوز در دوران بچگی به سر می برد. اگر کسی گناه نمی کند برای این که در بهشت بهتر به او بدهند هنوز او کودک است. کمال به این است که بفهمد این آتش است و می سوزاند. می گوید مانع باشد یا نباشد بهتر بدهند یا ندهند من دنبال این نمی روم. یک کودک ممکن است دست به لجن بزند و لجن را هم به طرف دهنش بیاورد این کودکی اوست اما یک آدم عاقل رشید بالغ که هیچ وقت آن کار را نمی کند، عقل اقتضای این کار را نمی کند. گناه نکردن دو قسم است یک وقت باطن گناه را فهمیده و گناه نمی کند اصلا نزدیک گناه نمی رود و حتی تصور گناه را هم نمی کند و یک وقت به جهت مانع و زاجر و طمع است این شخص همواره میل دارد اما این مانع نمی گذارد او را که مقام اجرا برسد. چنین انسانی تصور گناه را می کند در ذهن خود گناه را می آورد در خواب گناه می کند اما در ظاهر گناه نمی کند در مورد چنین شخصی از نظر فقهی می گوییم گناه نکرده و حکمی بر او بار نیست اما درون او، درون آلوده و متعفن است گناه تعفن دارد اگر در خارج آن را انجام داد یکپارچه متعفن شده است، اگر به خاطر مانع و زاجری انجام نداد آن تعفن درونی را دارد تصور گناه تعفن آور است تعفن آن در خواب او نیز خود را نشان می دهد. اما اگر کسی باطن گناه برای او مشخص شد نه تنها میل به آن ندارد و انجام نمی دهد اصلا تصورش را هم نمی کند یک آدم عاقل هرگز خوردن لجن را تصور نمی کند، حالت تهوع به او دست می دهد وقتی گناه باطنش معلوم شد اصلا دنبال آن نمی رود. امام چون به باطن گناه مطلع است اصلا میل به گناه ندارد نه این که گناه نمی کند اصلا تصور گناه برای او فرض ندارد.
و اما این که منشأ گناه غفلت از یاد خدا باشد. یعنی چون از خدا غافل است و غفلت از خدا، او را از خود غافل کرده خودش را نمی بیند و غافل است و گناه می کند، این شخص الان متوجه نیست که دارد می سوزد چون از خودش غافل است انسان وقتی از خود غافل بود خودش را فراموش کرده بود و معرفت به خود نداشت شعور به خود نداشت گناه می کند گناه انسان را مست می کند و انسان مست از خود غافل است یعنی هر ضربه ای به او برسد درد احساس نمی کند وقتی به حال طبیعی برگشت می فهمد که چه بر سر خود آورده است و منشأ گناه فراموشی است منشأ گناه این است که معرفت به خود ندارد و این است که می گوییم: بهترین و مهم ترین و رساترین عامل ترک گناه احیاء شخصیت انسانی انسان است که انسان شخصیت خود را احیاء کند و معرفت به خودش داشته باشد (البته خودشناسی باید بکند تا این حقیقت را احیا کند) احیاء شخصیت انسانی انسان اصلی ترین عامل ترک گناه است و مقدمه احیاء معرفت نفس است وقتی کسی خودش را فراموش کرده گناه می کند. امکان ندارد انسان به خودش شعور داشته باشد اما گناه کند. امکان ندارد انسان به یاد خدا باشد و گناه کند بنابراین گناه نمی کند، برای امام معصوم فرض ندارد که از یاد خدا غافل شود امام که مستغرق در ذات احدیت است غفلت از یاد خدا، در او راه ندارد، چون این دو منشأ گناه مشخص شد و در مورد امام هم هر دو عامل منتفی است پس در حریم امام، به هیچ وجه گناه راه ندارد چون عامل گناه برای امام نیست.

حقیقت گناه چیست؟

اصلا گناه یعنی خلاف، گناه یعنی ناهماهنگی با متن واقع. اگر کاری هم به ثواب و عقاب آن نداشته باشیم، گناه یعنی خلاف واقع، گناه یعنی ناهماهنگی با متن واقع نظام هستی نهی از گناه یک امر اعتباری و قرار دادی نیست. از آن جایی که کل نظام به هم منسجم است و به هم پیوسته است و هیچ نحوه گسستگی از هم ندارد کل نظام، آدم و عالم همه چیز به هم پیوسته است و این پیوند و پیوستگی نظام عالم یک اصل است. و از آن جایی که احکام تشریعی متفرع بر مصالح و مفاسد است و این مصالح و مفاسد از بطون کلمات وجودیه نسبت به انسان پدید می آید که تمام تشریعیات از باطن تکوینات پدید آمده اند لذا حرمت گناه برای مانعت انسان از انحراف از متن واقع است. حرمت گناه برای ممانعت انسان از انحراف و ناهماهنگی با متن نظام تکوین است این که می گویند گناه نکنید یعنی با متن نظام عالم هماهنگ باشید چون یک امر اعتباری و قرار دادی نیست که مثلا بگویند این تابلو را گذاشته اند که از این طرف نروید این تابلو را بر می دارند و می گویند بروید. گناه نکردن که این گونه نیست چون نظام، نظام اعتباری و قرار دادی نیست متن عالم برابر حقایق و واقعیات است، نظام عالم نظامی ریاضی است نه نظام مهندسی. یک وقت می گوییم این ساختمان بر محور مهندسی ساخته شده به طوری که همه اجزاء آن باید همین گونه باشد این چنین ساختمانی اگر یک آجر را از نقطه ای از آن برداریم و جای دیگر بگذاریم این ساختمان به هم نمی ریزد اگر ما این دیوار را برداریم و آن جا بگذاریم ساختمان به هم نمی ریزد نظام عالم نظام مهندسی ساختمان نیست. نظام عالم نظام ریاضی است یعنی اعداد همه سر جای خودش است، نمی توان آنها را برداشت یا جای آنها را تغییر داد در بین اعداد اگر پنج را برداریم و به جای چهار بگذاریم نمی شود، تمام ذرات و موجودات عالم توقیفی است آن هم توقیفیت اسماء بر مبانی عرفان، ما یک توفیقیت اسماء بر مبنای فقهی داریم و یک توقیفیت اسماء بر مبنای معرفتی، توقیفیت اسماء در بحث های فقهی این است که می فرمایند: شما که می خواهید برای خداوند سبحان اسمی بگذارید و او را توصیف کنید موظفید آن چه که در قرآن و روایات در لسان شرع آمده به همان وصف، خدای متعال را توصیف کنید اسمائی که در السنه شرعیه نیامده نمی توانید به وسیله آنها خدای سبحان را توصیف کنید اگر چه اسم درست همراه با معنای صحیحی باشد تأدبا باید به همان گونه که معصوم (علیه السلام) توصیف کرده، توصیف کنید. این توقیفیت اسماء تشریعی است اما در عرفان، توقیفیت اسماء تکوینی است آن جا می گویند تمام ذرات عالم میخکوب سر جای خودش است شما نمی توانید ذره ای را از جای خودش بردارید و در جای دیگر بگذارید، فرض ندارد. توقیفیت اسماء است. اسماء الهی تکوینا سر جای خودش که است جای او همان است، نمی شود از اینجا او را برداشت، این بیان انسجام عالم است حقیقتا حیرت آور است هر اسمی از اسماء الهی در نظام تکوین سر جای خودش میخکوب است و همه هم هماهنگند. وقتی می گویند گناه نکنید یعنی تو ای انسان در این نظامی که سراسر منسجم است باید هماهنگ با همه باشی. گناه تو را انحراف می دهد، منحرف می کند، ناهماهنگ می کند، گناه یعنی مخالفت با واقع. اگر گفتند تو ای انسان گناه نکن فقط این نیست که تو این ضربه را می بینی چون تو هم اسمی هستی از اسماء عالم در این نظام. و هر موجودی با اصل نظام و عالم فاصله بگیرد و منحرف شود ضایع می شود. بر همین اساس وقتی به بعضی از بزرگان گفته شد که ما را نصیحت کنید آن بزرگوار فرمود این درخت سیب را در حیاط نگاه کنید از آن درس بگیرید این همیشه سیب می دهد، گلابی نمی دهد مسیر خاص خودش را دارد می رود تو هم انسانی، مسیر داری، مسیر انسانی خود را برو از مسیر منحرف نشو و گناه انسان را از مسیر انسانی منحرف می کند و انحراف در این عالم یعنی ضایع شدن آن کلمه. انسان اگر از مسیر انسانی منحرف شود ضایع می شود و هر موجود تکوینی اگر با اصل نظام و متن عالم فاصله بگیرد ضایع می شود. حیف است جناب انسان این موجود با عظمت بخواهد ضایع شود و حیف جناب انسان نیست که در پیشگاه ملک و ملکوت عالم این صنع بدان لطافت و ظرافت را با حرفهای ناشایسته، با اشکال ناشایسته با مقالات ناشایسته ضایع کند؟ حقیقت هم همین طور است این که مرحم متأله سبزواری رحمة الله علیه فرمود:
دفتر حق است دل، به حق بنگارش - نیست روا که پر نقوش باطله باشد
انسان با این ناشایستگی هایش خود را ضایع می کند و حیف است این صنع به این لطافت و این کلمه با این ظرافت ضایع شود.
این نحوه درباره گناه بررسی کردن آن را جراحی روحی انسان است که انسان اگر آن را هضم کرد جراحی روحی شده. می بیند دیگر راهی برای گناه کردن نیست وقتی از این راه وارد شد و حرف را این گونه هضم کرد، به انسان دید می دهد افق دید را وسیع می کند. وقتی انسان افق دیدش وسیع بود دیگر می فهمد چه کار می کند یک وقت می گویند گناه نکن به جهنم می روی، یک وقت دیدش باز می شود هم گناه را می بیند هم آدم را می بیند هم عالم را می بیند و بعد می گوید: این آدم اگر بخواهد در این عالم گناه کند راه ندارد و نمی شود، ضایع می شود بعد می فهمد که احکام شرعی از بطون تکوینیات برخواسته اند و پدید آمده اند.
مطلب دوم: والمبرأ عن العیوب امام از عیوب مبرا است مطلقا چه عیوب ظاهری و چه عیوب باطنی چه عیوب بدنی و چه عیوب اخلاقی هر چه که برای انسان عیب محسوب می شود امام از آن مبرا است، به جهت این که اگر عیب یا نقصی داشته باشد نمی تواند امام و الگو و مقتدای کل بوده باشد. امام حجت خدا بر مردم است اگر عیب و نقصی داشته باد حجتش بر دیگران تمام نیست. اقتضای حجت بودن این است که حجتش بر همه تمام بوده باشد و احدی از او برتر نباشد که بر او حجت داشته باشد و از طرفی هم عیب و نقص منشأ تنفر دیگران است چون عیب منشأ تنفر است. انسان فطرتا به طرف عیب نمی رود امام که قبله کل است آن هم قبله کل فی الکل، ممکن نیست عوامل تنفر در او بوده باشد فرض ندارد. با قبله بودن و مقتدا بودن او سازگاری ندارد او که قبله و قدوه همه است و همه دور او طائفند اگر عیب و نقص داشته باشد همه از او متنفر می شوند، منزجر می شوند، متفرق می شوند در حال یکه باید به او جذب شوند و دور او طواف کنند. پس بنابراین ممکن نیست عیب و نقص در امام باشد و از طرفی از آن جا که تمام شؤون زندگی امام، معصوم است و حجت برای دیگران است این با عیوب منافات دارد او تمام شؤونش معصوم است و معصوم بودن با عیب داشتن جمع نمی شود این دو با هم منافات دارد. اگر در جای خود و در موطن خودش ثابت شد که امام باید معصوم باشد، غیر معصوم نمی تواند امام بوده باشد، عصمت با عیب منافات دارد امام مطلقا از عیوب مبراست، چه عیوب بدنی یا عیوب اخلاقی و علمی: عیوب بدنی بر اثر عدم اعتدال مزاج است مزاج که معتدل نباشد بدن معیوب می شود به هر اندازه اعتدال مزاج کمتر، سلامت انسان هم کمتر. ولی انسان کامل، امام معصوم مزاجش اعدل امزجه است یعنی مزاجش اعتدال تام دارد. این اعتدال تام مزاج امام با عیب جمع نمی شود. و اما عیوب اخلاقی و کمبودهای علمی بر اثر کامل نبودن انسان است. انسانی که در انسانیت کامل نباشد از نظر اخلاقی مشکل دارد از نظر علمی مشکل دارد، کمبود دارد. در حالی که امام آن انسان کامل و مکملی است که صاحب نفس مکتفی است یعنی خودکفا است نیاز به معلم ندارد نیاز به تعلیم ندارد. او علم لدنی دارد و قدرت لدنی دارد و برکت لدنی دارد و همه اینها من عندالله است. مکتفی و بی نیاز از غیر خداست بنابراین او هم کامل است و هم مکمل. کامل بودن با عیب داشتن با هم منافات دارد اگر او کامل است معیوب نمی تواند باشد. بنابراین امام از جهت ظاهر و بدن سالم ترین و معتدل ترین و زیباترین فرد زمان خویش می باشد. البته در مورد زیبایی ممکن است کسی بگوید یک امر نسبی است، ممکن است کسی برای کسی زیبا و برای کس دیگر زیبا نباشد اما قبیح المنظر نبودن یک امر ثابتی است و این زیبایی به طوری است که امام در هر عصر و زمانی هر کس او را ببیند می گوید او جمیل المنظر است. زیبایی ظاهری امام از حیث بدن، از حیث چهره طوری است که هر کس او را ببیند، دل می دهد، چهره امام چشم پرکن است. یعنی گاهی انسان منظره ای را می بیند، کسی را می بیند ولی خیلی توجهش را جلب نمی کند، گاهی می بیند توجهش را جلب کرده و با تمام وجود نظاره می کند، اینجا می گویند چشم پرکن یعنی انسان با تمام چشمش او را نگاه می کند.
امام زیباترین فرد زمان خویش است که احدی در این سلامت، بر او برتری ندارد، امام معتدل ترین افراد جامعه است. بلکه ممکن است امامی بدنش یک مقدار فربه و چاق باشد مثل امام باقر (علیه السلام) یا یک مقدار لاغر اندام باشد مثل امام صادق (علیه السلام) ولی طوری نیست که در جامعه یک چاقی و لاغری مفرط باشد. خلاصه دیدن امام، قد و قامت او، صدای او چشم او، گوش او، کمال او هر چه هست معصوم است و حجت است. احدی در این سلامت بر او برتری ندارد چه در حواس ظاهری و چه در حواس باطنی لذا امام بلیغ ترین و گویاترین افراد زمان خویش است، چه این که سمیع ترین و بصیرترین افراد زمان خود است. این گونه نیست که امام نیاز به عینک یا سمعک داشته باشد، آن که چشمش نیاز به عینک دارد، گوشش نیاز به سمعک دارد آن که زبانش نیاز به سخنگو دارد آن که دستش نیاز به کاتب دارد امام نیست. امام مبرای از عیب است. فراموشی و نسیان و ترس و افراط و تفریط و دلهره و پشیمانی و نمی دانم چه کنم و حواسم نبود و حالا صبر کنید تا ببینم، حریم قدس امام از این گونه موارد مبرا و منزه است.
بیان دیگر در همین مطلب: انسان کامل و امام معصوم خلیفه و جانشین کسی است که حقیقت لا یشغله سمع عن سمع است و لا یمنعه فعل عن فعل است و لا یلهیه قول عن قول است و لا یغطلطه سوال عن سوال و لا یحجبه شی ء عن شی ء(62) است. انسان کمال خلیفه یک چنین حقیقتی است لذا انسان کامل که مظهر اتم حق تعالی است در حریم قدسی او غفلت، نسیان، سهو، خطا، عدم التفات، ندانستن، نفهمیدن، نشنیدن، ندیدن، حالت انتظار و فکر کردن و مانند اینها اصلا راه ندارد. همه این تفصیلات زیر سر این یک کلمه است، هر چه که عیب است امام از آن مبرا است مطلقا، البته این حرف قابل تفصیل و بسط است ولی به همین مقدار که در شرح این فقره یعنی: امام المبرأ عن العیوب بیان شد کافی است.
مطلب سوم: المخصوص بالعلم علم مخصوص اوست، او معدن علم است، سرچشمه علم است، حقیقت علم است، هر کسی اگر علمی دارد از او دارد.

بحثی پیرامون علم امام (علیه السلام)

بر اساس ادله نقلیه و براهین عقلیه علم امام (علیه السلام) به اعیان خارجی و حوادث و وقایع امور زندگی دو قسم است:
قسم اول: امام (علیه السلام) که جانشین پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و صاحب ولایت کلیه می باشد به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادی و در هر شرایطی که باشد واقف است به اذن الله تعالی علم او همه چیز را در بر می گیرد و این که گفته شد در هر شرایطی، در امور مادی، زمان و مکان نقش دارد و در امور مجرد، زمان و مکان نقش ندارد امام به همه اینها واقف است. این که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: ایها الناس سلونی قبل أن تفقدونی فلأنا بطرق السماء أعلم منی بطرق الأرض(63) سماء، یعنی عالم مجردات. فرمود هر چه از من خواستید بپرسید اگر از آسمانها بپرسید من عالم ترم از زمین. زمین یعنی مادیان، این فرمایش امام به این معنا نیست که علم من در مادیات کمتر و محدود است، چون علم به مادیات، علم محدود است نسبت به مجردات که علمش وسیع است، اصلا مادیات در مقابل مجردات اندکند. مقید و محدودند. فرمود: فلأنا بطرق السماء أعلم منی بطرق الأرض چون انسان عاقل به امور مجردات آگاه تر است و مجردات اقتضای آن را دارد، نه این که به عالم برگردد، به معلوم بر می گردد، پس امام به اذن الله به این امور واقف است این مدعای ما است، ما ادعا داریم که امام معصوم، حجت خدا، انسان کامل به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادی، در هر شرایطی که باشد آگاه و واقف و عالم است.
اما اثبات این مدعا هم از راه نقل، هم از راه عقل قابل اثبات است، از راه نقل روایات متواتره ای است که در جوامع حدیثی شیعه ضبط شده است به موجب این روایات که به حد و حصر نمی آید، امام (علیه السلام) از راه موهبت الهی نه از راه اکتساب، به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است و هر چه بخواهد به اذن خدای متعال می داند. همین مضمون را در کتاب شریف کافی کتاب الحجة مرحوم کلینی بابی منعقد فرمود تحت عنوان: أن الائمة علیهم السلام اذا شاؤوا أن یعلموا علموا(64) سه روایت در این باب نقل شده که روایت اول و دوم اصل آنها یکی است منتهی طریق روایت فرق می کند.
روایت اول: علی بن محمد و غیره عن سهل بن زیاد عن ایوب بن نوح عن صفوان بن یحیی عن ابن مسلکان عن بدر بن الولید عن ابی الربیع الشامی عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الامام اذا شاء أن یعلم علم (علم) امام هر چیزی را خواست بداند می داند. روایت دوم هم همین مضمون است منتهی راویان آن فرق می کنند. ابو علی الاشعری عن محمد بن عبدالجبار عن صفوان عن ابن مسکان عن بدر بن الولید عن ابی الربیع الشامی. نکته رجالی: در روایت قبل عن سهل بن زیاد دارد چون در رجال نسبت به ایشان فرمایشاتی دارند بعضی روایات ایشان را قبول ندارند اگر چه محققین فرموده اند: الأمر فی السهل سهل ولی روایت دوم از طریقه دیگر است که جبران می شود: عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الامام اذا شاء أن یعلم أعلم.
روایت سوم: محمد بن یحیی عن عمران بن موسی عن موسی بن جعفر، عن عمرو بن سعید المدائنی، عن ابن عبیدة المدائنی عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: اذا أراد الأمام أن یعلم شیئا أعلمه الله ذلک. وقتی امام اراده نماید چیزی را بداند. خدا او را آگاه می کند. یعنی به اذن الله آگاه می شود این سه روایت مربوط به بحث فعلی است که امام به أدنی توجه هر چیزی را که بخواهد بداند به اذن خدا می داند.
اما از راه عقل: براهینی است که به موجب آنها امام (علیه السلام) به حسب مقام نورانیت خود کامل ترین انسان عصر خود و مظهر تام اسماء و صفات الهی و بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه آشنا است. و به حسب وجود عنصری خود به هر سو توجه کند برای او حقایق روشن می شود. امام مظهر تام اسماء و صفات الهی است رب مطلق بی مظاهر نمی شود. رب مطلق مظهر دارد، اسماء بدون مظهر نمی شوند اگر انسان کامل مظهر اسم شریف الله است که الله مستجمع جمیع صفات است یکی از آن اسماء که امام ائمه هفت گانه اسماء است العلیم است، انسان کامل مظهر تام العلیم است. العلیم دیگر چیزی باقی نمی گذارد. امام مظهر تام این اسم است.
انسانهای کامل یعنی ائمه علیهم السلام حامل عرشند، جانشان عرش است، سرشان وعاء معارف الهی است، حامل علمند، جان عرشی امام وعاء حقایق قرآن است او انسانی است که حامل عرش الهی است و علم الهی عرش اوست. عرش یعنی آن خزانه علم، اگر عرش الهی علم اوست و امام حامل عرش اوست. عرش یعنی آن خزانه علم، اگر عرش الهی علم اوست و امام حامل عرش است یعنی حامل علم است. و انسان کامل حامل عرش الهی است. امام معصوم عقل محض و علم محض است کمال محض است. به اقتضای مظهر اتم بودن اسماء و صفات کمالی. قلب انسان کامل مشرق حقایق الهی است قلب انسان کامل که واسطه فیض است آن مشرقی است که حقایق از آن مشرق طلوع می کند. اگر چه در رساله درر این نکته را آورده ایم که در عالم هر چه هست مشرق است. مغربی نداریم. ولی اینجا امام، انسان کامل مشرق حقایق الهی است، هر چه از حقایق و علوم الهی بخواهد طلوع کند شروقش از مشرق قلب انسان کامل است. قلب انسان کامل مشرق است. نور علم و معارف از این مشرق، شروق و طلوع دارد. انسان کامل ثمره شجره معرفت و یقین است. اگر ما معرفت و یقین را یک درخت فرض کنیم، انسان کامل و امام ثمره این درخت است. ائمه معصومین علیهم السلام انسانهای کامل، کسانی هستند که از کثرت اعتدال مزاجی و شرافت بافت تار و پود بدن عنصریشان و از شدت و صلابت قوت و قدرت روحانیتشان که تعلق به چنان مزاج گرفته است اینها مصداق (و آتیناه الحکم صبیا)(65) هستند. علوم شان اختصاص به زمان امامت ندارد. این طور نیست که وقتی امام شدند به این وصف مظهریت العلیم متصف شوند. اینها (و آتیناه الحکم صبیا) هستند، حقیقت اینها چنین حقیقتی است علوم اینها چنین علومی است، علوم کسبی نیست تا زبان یاد بگیرند و نویسا شوند و خوانا شوند.
اگر بودی کمال اندر نویسایی و خوانایی - چرا که قبله کل نانویسا بود و ناخوانا
علم غیر از سواد نوشتن و خواند است.
نکته: بحثی است که آیا واقعا پیغمبر خواندن و نوشتن بلد نبود که با این اصول نمی سازد. در مورد امی بودن به معنای بی سواد بودن قراینی وجود دارد که حضرت خواندن و نوشتن را بلد بود مثلا در جریان صلح حدیبیه و یا در آخرین روزهای عمر شریف شان وقتی اوضاع سیاسی را نا مساعد دیدند فرمودند قلم و کاغذ بیاورید بنویسم منافقین در بیت بودند و نگذاشتند و از همان زمان سقیفه را آماده می کردند. به پیغمبر اکرم نسبت هذیان دادند و بزرگترین جسارت را به پیغمبر اکرم روا داشتند در حالی که او حجت خدا بود از این جریان معلوم می شود این که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود بیاورید بنویسم، هم نویسا بود و هم خوانا، منتهی اقتضاءاتی در بین بوده که حضرت نمی نوشتند و نمی خواندن. خلاصه این را در بحث علم باید در نظر داشت که انسان کامل سرمشق است درباره علم انسان کامل، درباره احوال امام، درباره جان سفرای الهی و نمایندگان حق بحث کردن خیلی تامل و تثبت می خواهد درباره علم امام حرف زدن خیلی تامل می خواهد، خیلی تثبت می خواهد. این گونه نیست که انسان بخواهد، دیگران را با او قیاس کند این تتمه آن دلیلی عقلی. پس هم از راه نقل و روایات متواتره و هم از راه براهین عقلی ثابت شد که امام حجت الله، صاحب ولایت کلیه به حقایق جهان هستی اعم از مجرد و مادر در هر شرایطی که باشد آگاه و واقف و عالم است به اذن الله.
مطالب مهم پیرامون این موضوع آن است که: این گونه از علوم موهبتی به موجب ادله عقلی و نقلی که آن را اثبات می کند قابل هیچ گونه تخلف و تغییرپذیر نیست، و سر مویی به خطا نمی رود و به اصطلاح، عالم است به آن چه در لوح محفوظ ثبت شده است و آگاه است از آن چه قضای حتمی خداوند به آن تعلق گرفته یعنی علوم موهبتی انسان کامل، آگاهی به لوح محفوظ نظام هستی است. لوح محفوظ که تغییر در او راه ندارد، علم الهی به جهل تبدیل نمی شود، متن واقع است و از قضایای حتمی الوقوع است این علم هیچ گونه تغییری در او نیست تا گفته شود به گونه ای دیگر تحقق پیدا کند اصلا و ابدا. و لازمه این مطلب آن است که هیچ گونه تکلیف به متعلق این گونه علم که حتمی الوقوع است تعلق نمی گیرد و همچنین قصد و طلبی از انسان به او ارتباط پیدا نمی کند، زیرا تکلیف همواره از راه امکان بر فعل تعلق می گیرد و از راه این که فعل و ترک هر دو در اختیار مکلفند فعل و ترک خواسته می شود اگر حتمی الوقوع است در قالب اختیار کسی نیست، لذا تکلیف آور نیست، برای امام تکلیف درست نمی کند و ارتباط با تکلیف خواسته شده از او ندارد، علم تشریعی است که در قالب تکلیف است در حالی که این علم موهبتی و لدنی امام، تکوینی است و فوق تکلیف است امام (علیه السلام) در زندگی عادی خود مکلف به این علم نیست. هضم این قسم از علم امام تامل و تثبت می خواهد، این علم اکتسابی معمولی ما نیست، علم موهبتی است با متن واقع سر و کار دارد. آن چه که مربوط به زمان حال و گذشته و آینده است به همه چیز واقف است یعنی امام به لوح محفوظ نظام هستی مطلع است و این اطلاع ربطی به عالم تشریع و تکلیف و اختیار ندارد.
قسم دوم از علم امام (علیه السلام) همانند سایر افراد بشر اعمالی که در مسیر زندگی انجام می دهد در مجرای اختیار و بر اساس علم عادی قرار دارد. البته به لحاظ بشره بودن و ظاهر بودن و زندگی در دنیا داشتن مانند همه مردم زمستان و تابستان دارد و در معرض گرما و سرما است. اختیار به غذا خوردن و خوابیدن و آشامیدن دارد. این زندگی معمولی که همه دارند و تکلیف هم روی این زندگی آمده امام نیز در مجرای اختیار و براساس علم عادی زندگی می نماید. امام (علیه السلام) هم همانند دیگران خیر و شر و نفع و ضرر کارها را از روی علم عادی تشخیص داده و آنچه شایسته اقدام می بیند اراده کرده و در انجام آن به تلاش و کوشش می پردازد در جایی که علل و عوامل و اوضاع و احوال خارجی موافق باشد به هدف اصابت می کند و در جایی که اسباب و شرایط مساعدت نکند از پیش نمی رود موفق نمی شود. در زمانی جنگ بدر است علل و عوامل خارجی همه آماده و مستعد است آن چنان پیروزی عائد می شود و زمانی دیگر جنگ احد است و آن گونه می شود. گاهی جنگ جمل است و فتح بصره علل و عوامل مهیا است منجر به پیروزی آن چنانی می شود و گاهی جنگ صفین است آن گرفتاری ها را دارد، امام در جنگ رفتن و در صلح کردن و در مسایل زندگی مردم از علم امامت خویش استفاده نمی کند اگر بنا بود از آن علم استفاده کند ما نمی بایست جنگ احد و جنگ صفین داشته باشیم، نمی بایست کربلا داشته باشیم و نمی بایست امام به شهادت برسد. خیر و شر و نفع و ضرر کارها را از روی علم عادی تشخیص می دهد. جنگ کردن، رفتن، آمدن، جمع آوری لشکر، تبلیغ و تلاش، سخنرانی کردن و بسیج کردن نیروها از شهرها، همه و همه از روی علم عادی است حال گاهی همه عوامل آماده است منجر به فتح بصره می شود و گاهی همه مقدمات انجام می شود ولی به صفین می انجامد همه اینها روی علم عادی امام و تشخیص ظاهری است و البته تشخیصی هم نیست که کسی نقطه ضعف بگیرد و بگوید اینجا مثلا امام درست انجام نداد این که می گوییم در زندگی مثل دیگران است نه این که گاهی اشتباه بکند گاهی اشتباه نکند، گاهی بگوید اشتباه شد ببخشید، خیر، در حریم امام این چیزها راه ندارد در هر امری امام تصمیم خود را می گیرد در جریان جنگ صفین فرمود: حالا که حکمیت را بر من تحمیل کردید تشخیص من این است که این جناب یعنی مالک اشتر از طرف ما برود گفتند: نه، امام چه کند؟ آیا شمشیر روی آنها بکشد؟ مصلحت اقتضا نمی کند. حضرت فرمود: شما می گویید چه کسی برود؟ گفتند: ابو موسی اشعری برود. فرمود: او به درد این کار نمی خورد، اصرار کردند که او باید برود. بعدا که متوجه اشتباه خود شدند به امام گفتند تو هم بیا بگو اشتباه کردم امام می فرماید من که اشتباه نمی کنم، من گناه نکردم که توبه بکنم در جریان خوارج این گونه نیست که امام بگوید نفهمیدم اشتباه کردم، شرایط زمان بر من اقتضاء کرد، خیر این گونه نیست این جزء آن بصیرت های امام است که حتی در تصمیم گیریها خطا نمی کند علم عادی است امام بناست قضاوت کند امام در تصمیم گیریها براساس بینه ظاهری قضاوت می کند آن چه که تکلیف است او همان را انجام می دهد. در شرایطی که حکومت وقت آمده از امام معصوم بیعت می خواهد می گوید من بیعت نمی کنم. فشار می آورند می خواهند او را از بین ببرند تصمیم می گیرد که در مدینه نماند از مدینه بیرون می آید، این بر اساس علم عادی و تصمیم گیریهای همه کس فهم مردم است. بهترین تصمیم را می گیرد که باید از مدینه خارج شود.
مردم کوفه وجود مبارک سالار شهیدان (علیه السلام) را دعوت کرده اند نامه ها نوشته اند گفته اند به کوفه بیایید که اینجا مرکز حکومت پدر شما بوده و ما هم شیعه ایم، خواهان شماییم و شما را می پذیریم آیا امام نمی داند چه خبر است؟ با علم لدنی که همه چیز را خبر دارد و همه چیز را می داند ولی به حسب ظاهر قضیه می گوید باشد سفیر هم می فرستد.(66)
آن علم لدنی امام سر جای خودش محفوظ است و امام به لوح محفوظ واقف است ولی ظاهر زندگی امام اقتضاء می کند آن طور عمل کند.
این علم عادی امام و آن علم لدنی امام. اینها با هم خلط نشود تا کسی شبهه وارد کند که حال که امام می داند و می رود پس اقدام به خودکشی نموده است و این خلط در جامعه موجب خیلی از لغزش ها شده است. خیلی از افراد که در مسائل معارف الهی کار نکرده اند لغزش ها داشته اند، هر یک از ائمه علیهم السلام این گونه اند. آن علم لدنی آنها با علم عادی و زندگی عادی آنها فرق دارد. بنابراین این که امام (علیه السلام) به اذن خدا به جزئیات همه حوادث حال و گذشته و آینده واقف است تاثیر در این گونه اعمال اختیاری وی ندارد این اعمال اختیاری او امری است، در قالب تشریع و تکلیف و آن علم او به همه جزئیات، امر دیگری است. امام (علیه السلام) مانند سایر افراد انسانی بنده خدا و به تکالیف و مقررات دینی مکلف و موظف می باشد و طبق سرپرستی و پیشوایی که از جانب خدا دارد به موازین عادی انسانی باید آنها را انجام بدهد و آخرین تلاش و کوشش را در احیای کلمه حق و سر پا نگهداشتن دین و آیین هم می نماید. او هم مکلف به همین تکلیف است. بر او هم نماز واجب است، حج واجب است، روزه واجب است، همه این تکالیف برای امام هم هست. در تشریعیات، امام هم احدی از بندگان خداست. بله ممکن است او تکلیف بیشتری داشته باشد که دیگران نداشته باشند نظیر وجوب نماز شب و... ولی آن علم، کاری به این جهت ندارد.
آری برای تثبیت امامت، اگر لازم شد به عنوان کرامت از آن علم لدنی استفاده می کند. این مطلب را نباید از آن غافل ماند که گاهی اقتضاء می کند برای تثبیت امامت، کرامت نشان دهد چون اصطلاحا معجزه را برای پیغمبر گویند، کرامت را برای امام. اگر چه گاهی هم برای امام معجزه می گویند از لحاظ لغوی درست است ولی اصطلاحا معجزه برای تثبیت رسالت رسول و نبوت نبی است و کرامت برای تثبیت ولایت ولی و امام. گاهی اقتضاء می کند که از آن علم استفاده کند برای تثبیت امامتش نه برای زندگی عادی اش. و این هم بسیار زیاد بوده، مثلا در یکی از مسافرتهایی که وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با دیگران داشته اند وقت استراحت بود شتر پیغمبر اکرم گم شد وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عده ای را فرستادند که بروید شتر را پیدا کنید اینها رفتند و خیلی هم خسته شدند و شتر را پیدا نکردند در بین راه که برمی گشتند یکی از اینها در ذهن خود آورد که این شخص که می گوید من پیغمبر خدایم از عرش الهی خبر می آورم چطور نمی داند شترش کجاست؟ این چه جور پیغمبر است؟ در ذهنش بود ولی به زبان نیاورد بعد آمدند خدمت پیغمبر و عرض کردند پیدا نکردیم. حضرت فرمودند: از این مسیر با این مشخصات می روید فلان تپه، فلان جا جزء جزء مشخصات را فرمود که طناب و افسار شتر به ریشه درختی گیر کرده این شتر نتوانسته آن طرف تر برود آن جا مانده. بروید و او را بیاورید و آن شبهه که در ذهنت آمد من اگر بخواهم می توانم، ولی من می خواهم با شما زندگی کنم. بعد رفتند و با همان مشخصات پیدا کردند. پس بنابراین برای تثبیت امامت و ولایت و آن مقامی که دارند اگر لازم باشد از آن علم استفاده می کنند ولی علم عادی آنها نیست.