فهرست کتاب


انسان کامل و (معرفت امام و امامت در کلمات دُرربار حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیهما السلام)

سید علی طباطبائی‏

فصل دوم

الامام کالشمس الطالعة المجللة بنورها للعالم و هی فی الافق بحیث لاتنالها الیدی و الابصار
مطلب اول: الامام کالشمس الطالعة المجللة بنورها للعالم (جلل الشی ء تجلیلا ای عممه و احاطه، المجللة ای المنورة) یعنی نور آن بر همه احاطه دارد. در این قسمت از فرمایشات امام هشتم (علیه السلام) از باب تشبیه معقول به محسوس و برای روشن شدن واقعیت و ایضاح امر، حضرت (علیه السلام) می فرماید: امام مانند خورشید در حال طلوع است که همه عالم را به نور خود منور می کند در حالی که خود در افق اعلی قرار دارد و از حیث بلندی و ارتفاع دست احدی به آن نمی رسد و از حیث کثرت نور، هیچ چشمی توان دیدن آن را ندارد.
نکاتی که در این تشبیه امام (علیه السلام) وجود دارد:
1. همان طوری که خورشید در حال طلوع (نه خورشید در حال غروب) مجلل و منور است و تمام محیط تحت پوشش خود را، روشن می کند امام هم خورشید طلوع کرده و تابانی است که همه جا را روشن کرده است.
2. همان طوری که خورشید اینجا نیست در افق است و همه جا را روشن می کند حقیقت امام نیز در یک وادی خاص و در یک افق مبینی قرار دارد و از آن افق همه جا را روشن می کند، اینجا نیست و در پایین قرار نگرفته است در یک افق دیگر است و اینجا را روشن می کند. دست کسی به او نمی رسد، کسی گمان نکند حقیقت امام اینجاست و اگر بدن امام را دید بگوید حقیقت همین است و من پهلوی امامم و امام هم پهلوی من است. مگر دست زدن به بدن امام و لمس او، لمس حقیقت امام است؟ همان طور که خورشید در بالا قرار گرفته و پایین نمی آید، بلکه نورش پایین می آید امام نیز این گونه است.
3. خورشید در افق قرار دارد و این زمین است که با حرکتش به دور خورشید و قرب و نزدیکی با سرچشمه نور آن منور می شود این طور نیست که خورشید به دور زمین بگردد. امام هم که قبله کل و کعبه ما سوی الله است مرکز است همه به دور او طواف می کنند هر کسی به او نزدیک تر استضاء او هم بیشتر است. و مراد از قرب و نزدیکی یعنی به اخلاق امام متخلق بودن، با اوصاف امام متصف شدن، به آداب امام متأدب بودن.
4. چون خورشید در ارتفاع زیادی قرار دارد و دست کسی به او نمی رسید، دست کسی هم به امام نمی رسد منظور از دست رسیدن، لمس کردن نیست، منظور از رسیدن دست به چیزی، تسلط بر آن چیز و انجام فعل بر اوست.
در مورد امم (علیه السلام)، فاصله زمانی و مکانی ملاک نیست. دست کسی به امام نمی رسد یعنی شأن او کجا و قدرت ما کجا؟ کسی نمی تواند بر امام قدرت پیدا کند و امام مورد فعل او واقع شود (کسی حق ندارد) به امام امر و نهی کند یا امام را جا به جا کند. الامام کالشمس الطالعة المجللة امام آن قدر عظمت دارد که کسی نمی تواند به آن دست یابد و او را در مورد نصب و عزل خود قرار دهد. با این مطلب فرمایش قبلی امام بیشتر روشن می شود که فرمود: مردم کجا و نصب امام کجا، ان الأمامة أجل قدرا و أعظم شأنا و أعلی مکانا و أمنع جانبا و أبعد غورا من أن یبلغها الناس بعقولهم أو ینالوها بآراءهم أو یقیموا اماما باختیارهم.
نه دست کسی می رسد که در غدیر امام را نصب کند و نه در سقیفه بنی ساعده او را عزل نماید.
5. چشم احدی نمی تواند خورشید را ببیند، خورشید چون سرچشمه نور است نور فروزان او اجازه نمی دهد کسی به او نگاه کند. نگاه و چشم سمبل و نمونه ادراک است می گوید نمی توانم ببینیم یعنی نمی توانم بفهمم چون خورشید یک پارچه نور فروزان است کسی نمی تواند او را ببیند و بفهمد، مطالعه کند و ادراک نماید که این خورشید چیست؟ همین طور امم (علیه السلام) مثل خورشید فروزانی است که کسی نمی تواند او را ببیند یعنی کسی نمی تواند او را بفهمد و بشناسد و ادراک کند.
خلاصه: امام آن خورشید تابان حقیقی است که با نور الهی خویش، ماسوی حق را منور کرده است خورشید که طلوع می کند قلمرو خودش را منور می کند، محدوده نورش مشخص و معین است. وقتی به کرده زمین می تابد فقط یک طرف آن را روشن می کند ولی قلمرو و پرتو امام، ما سوی الله است و نور حقیقی او بر ماسوی حق احاطه پیدا کرده است. حقیقت عرشی او در افق اعلی است اینجا نیست، یعنی امام معصوم بر حسب عروج و صعودش، به حسب اعتلای وجودیش به حدی رسیده که با نَفَس رحمانی و صادر نخستین آن رق منشور نظامی هستی و آن نور حقیقی نظام هستی، اتحاد وجودی پیدا کرده است. همه اقطار عالم نه دنیا نه کره زمین بلکه ما سوی الله از حیث ظاهر و باطن به نور امام منور است. حتی ظاهر این عالم طبیعت هم به نور امام منور است. همین خورشیدی که در مثال ذکر شد به اذن امام است که ظاهر زمین و این عالم را روشن کرده است.
درک حقیقت و شخصیت معصوم برای غیر معصوم ممکن نیست با این چند جمله، این فقره از زیارت جامعه کبیره خود را نشان می دهد در آن جا می خوانیم و لا یطمع فی ادراکه طامع هیچ کس طمع نکند که این مقام را درک کند اصلا فهمیدنی نیست درک کردنی نیست. هیچ کس طمع درک این مقام را نکند که میسور احدی نیست. نهایت امر، امام شناسی یک انسان متفکر، یک فیلسوف و یک عارف و انسان فرزانه این است که می گوید: من فهمیدم که نمی توانم بفهمم. اگر کسی بگوید که من امام را فهمیدم و می توانم بشناسم او در جهل مرکب است، حال که به این نتیجه رسیدیم شناخت امام یعنی رسیدن به این مطلب که ما نمی توانیم او را بشناسیم ادب شناخت اقتضا می کند، که همین مقدار شناخت را، از گفتار امام بشناسیم، امام را از خود امام بشناسیم چون معصوم را غیر معصوم نمی شناسد و غیر معصوم نمی تواند توصیف کند. به این مناسب کلامی از کلمات نورانی امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه در خطبه شقشقیه، نقل شود که حضرت در مقام معرفی خود می فرماید: ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر، من آن کوی بلندم که سیل علوم و معارف از دامنه من می ریزد. هر کوهی توان سیل خیزی ندارد سلسله جبال البرز توان سیل پروری ندارد، اما قله رفیع دماوند است که با یک تند باران، سیل از دامنه آن سرازیر می شود. فرمود من کوه معمولی نیستم، من آن کوه بلند سیل زایم که هر کس در دامنه من توان ایستادن ندارد. سیل انبوه فضیلت های انسانی و الهی از قله های روح من به سوی انسان ها سرازیر می شود.
بعد فرمود و لا یرقی الی الطیر ارتفاعات سر به ملکوت کشیده امتیازات من، بلندتر از آن است که پرندگان دور پرواز بتوانند هوای پریدن روی آن ارتفاعات را در سر بپرورانند.
اگر امام معصوم مظهر اتم ذات اقدس اله است، خود حضرت که در خطبه اول نهج البلاغه فرمود: الحمدلله الذی لا یدرکه بعد الهمم و لا یناله غوص الفطن. اینجا درباره خودش نیز همین را می خواهد بفرماید که ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر، نه اندیشه اندیشمندان، توان اندیشیدن مقام امامت را دارد و نه آن شعاع شهود عارفان توان ادراک حقیقت امام را دارد و حضرت خود را به عنوان امام معرفی می فرماید، زیرا حقیقت امامان، یکی است، انسان کامل این گونه است، معصوم این گونه است.
پس نهایت شناخت ما پیرامون شخصیت امام معصوم آن است که واقعا نمی توان آن را شناخت:
مطلب دوم: و هی فی الأفق بحیث لاتناله الأیدی و الأبصار نه دست قدرت کسی به او می رسد و نه چشم ادراک کسی به او می رسد، نه می شود او را مورد فعل خود قرار داد و نه می شود او را معلوم خود قرار داد و به او علم پیدا کرد ایدی یعنی قدرت و توان بر او پیدا کردن و ابصار هم یعنی شناخت.
اگر مراد از ایدی اوهام و خیالات باشد و ابصار هم به معنای عقول باشد، این معنا را می دهد که امام را با اوهام و خیالات نمی شود شناخت، زیرا مقام و منزلت امام رفیع تر از آن است که با اوهام و خیالات شناخته شود با عقول هم نمی توان او را شناخت به جهت کمال نور وجودی و اعتلای ذاتی او. پس حواس و عقول قاصر از ادراک حقیقت امام است. ما نمی توانیم امام را با عمل حصولی بشناسیم برهان و علم حصولی قاصر است از این که امام به وسیله آن شناخته شود تنها راه شناخت امام راه شهود است آن هم به قدر سعه وجودی شاهد نه شهود مطلق که برای غیر امام ممکن نیست.
حقیقت امام را با عقل نمی توان فهمید ولی با قلب می توان دید آن هم با اندازه سعه قلب انسان، حقیقت وحی و رسالت دیدنی و چشیدنی است که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: أری نور الوحی و الرسالة و أشم ریح النبوة،(52) اگر نبوت بُو دارد که حضرت می فرماید من آن را بو می کنم، امامت هم این چنین است. اگر نبوت نور دارد و نورش را امام می بیند امامت هم نور دارد و نورش را می توان دید. اگر انسان در سیر و سلوک و طهارت جان بتواند یعقوبی مشرب بشود بوی خوش عزیز مصری را در کنعان می تواند استشمام کند منتهی بوی امام چشیدنی و نور امام دیدن کار هر کسی نیست، یعقوبی مشرب شدن و یعقوب مسلک شدن می خواهد که انسان بوی خوش عزیز مصریش را در کنعان استشمام کند و لما فصلت العیر قال أبوهم انی لأجد ریح یوسف لو لا أن تفندون(53) یوسف بو دارد، حقیقت نبوت بو دارد اگر ما هم توانستیم یعقوبی مشرب بشویم ما هم می توانیم بگوییم که انی لاجد ریح المهدی عج. در هر کجای عالم که باشد بوی حضرت مهدی عج را می شود استشمام کرد، اما حقیقت او را نمی شود فهمید. عزیز مصری مادر مصر باشد در کعبه باشد، در مدینه باشد در هر کجا باشد اگر یعقوبی مشرب بوده باشیم می توانیم بوی او را استشمام کنیم.
این که حضرت فرمود: امام مانند خورشید تابانی است که ماسوی الله را منور کرده و خود در افق اعلی است دست احدی به او نمی رسد بر این اساس نمی توان امام را به عنوان نابغه بشری یا مغز متفکر انسانی معرفی کرد.
قل انما أنا بشر مثلکم یوحی الی...(54) ما فقط در بشره و ظاهر با شماییم. ریخت ما، بدن ما با شما یک جور است ولی این گونه نیست که در حقیقت، با شما یک جور بوده باشیم. نور امام همه جا تابیده ولی این نور که آن حقیقت نیست. این شعاعی از آن نور است، آن حقیقت کجاست؟ می فرماید: در افق که لاتناله الأیدی و الأبصار دست کسی به آن حقیقت نمی رسد. پس امم یک جنبه ظاهری و بشری دارد که همان نور اوست که ما را منور کرده و یک حقیقتی دارد که دست احدی به او نمی رسد. امام از سنخ ما نست تا بگوییم نابغه است.
انسان از بعضی حرفها از بعضی افراد خجالت می کشد که می گویند: امام خیلی خوش اخلاق بود. امام خیلی از مسایل را بلد بود، خیلی علم داشت، در فلان مسئله صاحب نظر بود و... گاهی می نویسند این که امام هشتم (علیه السلام) را که عالم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) معرفی کرده اند به این جهت بوده که حضرت در خیلی از علوم احاطه داشته است! این حرفها با چه اعتقادی مطرح می شود؟ این مقایسه کردن امام با ما است. این فرمایش امام در این قسمت، قله رفیع این حدیث است که شما درباره امام این گونه بفهمید که نمی توانید بفهمید او در آن افق مبینی است که دست کسی به او نمی رسد، چشم کسی توان دید او را ندارد. نور او اینجاست و شما را نورانی کرده است. مگر امیرالمومنین (علیه السلام) نفرمود: سلونی قبل أن تفقدونی فانی بطرق السماء أعلم منی بطرق الأرض، از هر کجا می خواهید سوال کنید، حقیقت امام این گونه است.
بله بدن امام مرتبه نازله جان و حقیقت امام است منتهی آن هم در کره زمین که افتخاری است برای اهل آن که با بدن امام می تواند تماس برقرار کنند. بدن او در اینجاست ولی بدن، آن حقیقت نیست. اگر در بحث معرفت نفس ارتباط روح با بدن را ملاحظه کنیم، همان ارتباط در مورد بدن امام هم هست و لذا خاک قبر او طوطیای چشم انسان هاست.
بنابراین امام فقط در بشره و ظاهر خلقت مانند انسانهاست ولی حقیقت او فوق مرتبه انسانی است. امام جایگاهی دارد که نباید با خود مقایسه کنیم و نه طمع و آرزوی شناخت او را داشته باشیم، نهایت شناخت ما در مقام امام این است که نمی توانیم امام را بشناسیم، هر چند از راه معرفت و تصفیه درون و از راه صفای باطن می شود امام را بویید و چشید. این فصل از بلندترین فصول این بخش و این حدیث است.

فصل سوم

الامام البدر المنیر و السراج الزاهر و النور الساطع و النجم الهادی فی غیاهب الدجی و أجواز البلدان و القفار و لجج البحار
مطلب اول: الامام البدر المنیر امام ماه تابان شب چهاردهم است. تعبیر به القمر المنیر نفرمود، زیرا اطلاق قمر، هلال ماه را نیز شامل می شود. از شب اول تا آخر ماه را نیز شامل می شود. امام ماه تابان شب چهاردهم است که تابنده ترین وقت تابش ماه است.
سوال: اگر امام معصوم ماه تابان است این نور را از کجا می گیرد؟ خورشید جهان افروز کیست؟ چون تشبیه کردن به ماه و آن هم ماه بدر، این معنا را می رساند که از خود نور ندارد، استقلال ندارد و از جای دیگر می گیرد. پس خورشید فروزان این عالم کیست که امام، ماه تابان اوست؟
اصل: در کلمات وجودی نظام هستی بدون استثناء آن چه که اولین و آخرین، انبیاء و مادون آنها مطلقا حقایقی را که تحصیل می کنند و معارفی را که به دست می آورند همه و همه از مشکاة وجود ختمی (صلی الله علیه و آله و سلم) می گیرند این اصلی است قرآنی، عرفانی و برهانی. اصل اصیل است. این اصل باید در جای خود بحث شود در رساله مربوط به مقام نورانیتی وجود مبارک ختمی آن را بیان کرده ایم، به این معنا انبیاء هر کدام شأنی از شؤون وجود ختمی اند انبیاء هر کدام یک مشربی دارند که از شؤون حضرت ختمی محسوب می شوند.
به یک معنا اگر بخواهیم این حقیقت را در قالب بسیط نگاه کنیم به گونه ای است و اگر بخواهیم در قالب تفصیل نظاره گر باشیم به گونه دیگر است. وجود مبارک ختمی (صلی الله علیه و آله و سلم) حقیقت بسیط همه حقایق است. این حقایق که باز شود گاهی در قالب عیسای روح الله جلوه می کند گاهی در قالب موسی کلیم الله و گاهی در چهره ابراهیم خلیل الله و مانند آن، همه اینها از شؤون وجودی حضرت ختمی (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند. پس بنابراین وجود مقدس خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) خورشید جهان افروز عالم امکان است و البته وجود مبارک خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) آئینه ایزد نماست رود نیل نظام هستی است که متصل به دریای بی کران هستی است و امام بدر منیر و ماه تابان ما سوی الله است. این یک حقیقت است، یک اصل است و آن کلام نورانی وجود مبارک حضرت، بیان گر، همین مطلب است که فرمود: اوتیت جوامع الکلم و اوتیت جوامع العلم به من جوامع کلم داده شده، همه کلمه ها در من جمع است که هر کلمه ای خود، اصلی است و نسبت به امام بزرگوار، امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: اوتیت جوامع العلم.
مطلب دوم: و السراج الزاهر (الزاهر الی المضیی، یقال زهرت النار زهورا أی اضاءت) روشن شدن، نورانی بودن و و السراج الزاهر أی السراج المضیی ء چراغ روشن، چون ممکن است چراغ، خاموش باشد. چراغ، آن گاه که روشن است و دیگران از او استضائه می کنند. در فارسی مطلقا گفته می شود چراغ به چراغ روشن و چراغ خاموش هر دو چراغ اطلاق می شود گاهی اصطلاحا می گوییم لامپ، مهتابی، لمپا، گردسوز و... در بیابان تاریک اگر چراغی روشن باشد، چراغ گفته می شود. ولی در عربی این گونه نیست، گاهی می گویند سراج و گاهی می گویند مصباح، مصباح در عربی، اختصاص به چراغ خاصی ندارد ولی سراج چراغی است که اختصاص به محیط تاریک داشته باشد یعنی در فضای تاریک روشن باشد. در محیط روشن اگر چراغی روشن باشد سراج نمی گویند، مصباح می گویند.
قرآن کریم در سوره مبارکه احزاب از وجود مبارک حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تعبیر فرموده به (سراجا منیرا(55)) اینجا نیز، امام (علیه السلام) تعبیر فرموده به السراج الزاهر، خورشید نیز در قرآن کریم به عنوان سراج مطرح است تبارک الذی جعل فی السماء بروجا و جعل فیها سراجا و قمرا منیرا(56) این که هم خورشید و هم وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان سراج مطرح می فرماید به این علت است که اگر کسی از افق دور، منظومه شمسی ما را نگاه کند می بیند که در یک فضای لایتناهی و تاریک، خورشید می درخشد. خورشید در یک محوری است که اطراف، همه تاریک است. ستاره ها، زمین و ماه و... آن گاه که با او مقابل می شوند، از او نور می گیرند ولی قسمتهایی که با خورشید ارتباط ندارند، تاریک است و نور ندارند چون در یک فضای تاریک است تعبیر نمود به سراج. وجود مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم چون در یک محیط تاریک سراسر جهل و ضلالت ظهور فرمود، و هر چه اطراف آن حضرت بود تاریکی جهالت و گمراهی بود، به عنوان سراج منیر عالم معنویت و معرفت معرفی شد. بر همین محور، حضرت، از امام تعبیر می فرمایند به سراج زاهر. اطراف همه تاریک است و در میان این تاریکی وجود امام معصوم، سراج و چراغ روشنی است که هر کسی به او نزدیک تر باشد استفاده و استضائه او بیشتر است.
پس امام چراغ روشن و نورانی جامه تاریک است. اگر حیرت جهالت و ضلالت جز تاریکی نیست و جامعه جهالت زده جز ظلمت کده چیزی نیست، وجود مطهر امام، چراغ فروزان جامعه برای نجات دادن مردم از تاریکی هاست. به همین مناسب می گوییم السراج الزاهر.

امام چراغ فروزان عالم امکان است

به یک معنای دیگر و با یک جهش فکری و علمی:
عالم امکان، عالم قیودات و تاریکی هاست به قول جناب شبستری:
سیه رویی ز ممکن در دو عالم - جدا هرگز نشد و الله أعلم
امام به عنوان خلیفة الله و نور الله، آن چراغ فروزان عالم امکان است. اختصاص به یک مکان و یک زمان خاص ندارد. تمام عالم به نور او روشن است، به وجود او موجود و به برکت او برقرار است. این معنا از معنای قبلی بلندتر است. امام آن حقیقتی است که به صادر نخستین پیوسته است و با او اتحاد وجودی برقرار کرده است، با نور مرشوش الهی با رق منشور الهی متحد شده است. خود نور الهی گردیده است. (الله نور السماوات والأرض.)
وقتی با صادر نخستین پیوند وجودی برقرار کرد تمام کلمات نظام هستی در جان انسان کامل یعنی امام، نقش بسته است به این جهت سراج زاهر است.
مطلب سوم: و النور الساطع می فرماید: امام، آن نور ساطع است. در تعریف نور گفته شده: الظاهر بنفسه و المظهر لغیره چیزی که خود ظاهر است و هم ظاهر کننده غیر است. خود روشن و روشنی بخش دیگران است.
النور الساطع: (الساطع ای المرتفع) نور که ظاهر است و ظاهر کننده، آن گاه که مرتفع و ساطع بوده باشد قلمرو نورانی کردن او هم بیشتر است. از باب تشبیه معقول به محسوس: لامپ وقتی پایین است محدوده کمی را روشن می کند ولی وقتی بالا قرار گرفت محدوده بیشتری را روشن می کند معمولا در خانه ها، لامپ در بالا نصب می شود چون نور باید ساطع باشد همه جا را روشن کند هر چه نور ساطع تر و مرتفع تبر باشد شعاع نور آن نیز بیشتر است و فضای بیشتری را روشن می کند.
امام آن نور درخشانی است که در رفیع ترین و بالاترین افق عالم قرار گرفته است تا با نور خود ما سوی الله را روشن کند. مرتفع بودن نور امام، محسوس و مادر نیست بلکه معنای اشمخی دارد آن قدر حقیقت امام بالا و بالا است که می تواند ماسوی الله را روشن کند بنابراین در مورد معرفت امام باید افق دید و شعاع اندیشه را وسیع کرد.
مطلب چهارم: و النجم الهادی فی غیاهب الدجی و أجواز البلدان و القفار و لجج البحار
غیاهب یعنی ظلمت ها، دُجی نیز به معنای ظلمت است ولی از او به شب تعبیر می شود. اجواز جمع جوز: (و هو وسط کل شی ء.)
معنای عبارت: امام ستاره راهنماست در شدت تاریکی های شب و رهگذر شهرها و کویرها و گرداب دریاها. وجود امام و همراهی با او، گمراهی ندارد امام ستاره هدایت گر است در شبهای تاریک جامعه های ظلمت کده جهل و جهالت. امام منشأ هدایت و نجات امت است در تاریکی های حاکمیت جهل و هنگامه فتنه و زمانه حیرت و سرگردانی مردم.