فهرست کتاب


انسان کامل و (معرفت امام و امامت در کلمات دُرربار حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیهما السلام)

سید علی طباطبائی‏

فصل اول

الامام یحل حلال الله و یحرم حرام الله و یقیم حدود الله و یذب عن دین الله و یدعو الی سبیل ربه بالحکمة والموعظة الحسنة والحجة البالغه.
مطلب اول: امام حلال الهی را حلال و حرام الهی را حرام و حدود الهی را اقامه و دین الهی را نگهداری می کند.
امام (علیه السلام) ولی دین نیست، مبین و مجری دین است، ولی مومنین است. از آن جایی که ولی دین نیست نه خود چیزی را حلال می کند و نه چیزی را حرام و نه هرگز حلال الهی را حرام می کند و نه حرام الهی را حلال، چون ولی دین نیست که در دین دست بگذارد. بلکه مبین دین خداست یعنی آن چه که حلال است و آن چه که حرام است. آن را تبیین می کند. این که فرمود حلال الهی را حلال می کند، آن چه که حلال است، که حلال کردنی نیست یا این که فرمود حرام الهی را حرام می کند، آن چه که حرام است، که حرام کردنی نیست پس منظور آن است که وجود مبارک امام (علیه السلام) حلال و حرام الهی را تبیین می کند، تفسیر می کند، تشریح می کند و به دیگران ابلاغ می نماید.
این در حقیقت تشریح و تبیین دین است که ایفای امام در محور دوم از محورهای سه گانه دین است و چون اجرای دین از اوست و او مجری دین است لذا حدود الهی را پیاده می کند. پیاده کردن حدود الهی کار اجرا کننده دین است و از آنجا که یکی از اساسی ترین رسالت امام، حفظ دین خداست و در واقع امام حافظ وحی الهی است لذا از دین خدا دفاع می کند، حمایت و نگهداری می کند.
مطلب دوم: و یقیم حدود الله و یذب عن دین الله (ذب یذب ذبا عنه) از او دفاع و حمایت و نگهداری کرد. پس این جمله ناظر به سه مطلب است: 1. یحل... (تبیین دین) 2. یقیم حدود الله (اجرای دین) 3. یذب عن دین الله (حفظ دین) که اینها راسلت امام است که در بحث کلی به آن اشاره شد.

آیا مقام امام بالاتر است یا قرآن؟

اگر مقام امام بالاتر باشد می بینیم در این محدوده از رسالت امام که حمایت و نگهداری و حفاظت دین به عهده اوست جان خود را فدا می کند، شهادت را می پذیرد. امام شهید می شود تا قرآن و دین بماند، اگر امام بالاتر است چگونه خود را فدا می کند؟ یا این که بگوییم امام بالاتر نیست و قرآن برتر است؟
بیان مطلب: امام معصوم، انسان کامل صورت و واقعیتش دو کتاب شده یکی صورت کتبیه او که قرآن کریم است و یکی صورت عینیه او که کلمات دار وجود و دار هستی است، اگر بخواهیم حقیقت انسان کامل را بنگاریم یعنی این عالم و این قرآن (تأمل.)
مطلب دیگر آن که امام در راه دفاع از دین که شهید می شود چه چیزی را فدای قرآن می کند؟ آیا حقیقت خود را جان خود را فدای قرآن می کند یا بدن مطهرش را فدا می کند؟ امام با شهادت خود فدا نمی شود. شهادت برای انسان به معنای فدا شدن نیست، نیستی نیست. شهادت کمالی است از کمالات انسان، حقیقت انسان با شهادت، شکوفاتر می شود، لذا امام آن چه را که فدای دین می کند و فدای وحی الهی می کند بدن مطهرش است، نه جان، با شهادت روح و جان او از بین نمی رود و فدا نمی شود. بنابراین جان عرشی امام که قرآن ناطق است از قرآن مهم تر است. چون صورت عینیه آن حقیقت است و هیچ گاه فدای قرآن نمی شود بدن مطهر امام نسبت به قرآن، فدا می شود چون قرآن و وحی الهی مهم تر است.
مطلب سوم: و یدعوا الی سبیل ربه بالحکمة و الموعظة الحسنة و الحجة البالغة این قسمت از فرمایش امام ناظر به این مطلب است که: از آن جا که جریان امامت استمرار حرکت خاتم الانبیاء است و امام جانشین پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و تمام وظایف پیغمبر اکرم غیر از اصل نبوت و رسالت بر عهده امام معصوم است و قرآن کریم یکی از وظایف مهم پیامبر را دعوت او به انحاء گوناگون، چنین ترسیم می فرماید ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی أحسن(50)
در دعوت به سوی راه خدایت، با اندیشمندان به وسیله اقامه برهان و با مردم عادی به وسیله موعظه و خطابه و با مخالفان به وسیله جدال احسن برخورد کن وجود مبارک امام هشتم (علیه السلام) در این قسمت از فرمایشات در صدد بیان همین مطلب برای امام است و این جمله امام ناظر به این آیه قرآن است منتهی قرآن وظیفه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را می فرماید و وجود مبارک حضرت (علیه السلام) همین وظیفه را برای امام تبیین می فرماید چون امام جانشین پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
امام در دعوت به سوی راه خدا با عده ای به وسیله حکمت و برهان و با عده ای به وسیله موعظه یعنی خطابه و با مخالفان به وسیله حجت بالغه که همان جدال است برخورد می کند الامام یدعوا الی سبیل ربه بالحکمة و الموعظة الحسنة و الحجة البالغة.
این سه وظیفه امام است در مقابل افراد: در برخورد با اندیشمندان، با برهان و دلیل زیرا امام برهان کامل است. حجت الله است، حجت یعنی دلیل و برهان در برخورد با مردم که اهل برهان و استدلال نیستند با موعظه و خطابه و با مخالفان با جدال احسن برخورد می نماید.
علوم یا تصوری است یا تصدیقی. تصدیقیات از جهت ماده بر پنج قسم است: برهان، خطابه، جدال، شعر، و مغالطه (سفسطه) اینها اقسام قیاس و استدلالند. در بین این پنج قسم از استدلال در فرمایش امام (علیه السلام) به سه قسم اشاره شده است. امام شعر و مغالطه را نفرمود یعنی امام شعر نمی گوید و مغالطه نمی کند، چرا؟ چون آیه فرمود ادع الی سبیل ربک بالحکمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی أحسن امام می خواهد مردم را با این سه راه به سوی خدا دعوت کند با شعر و مغالطه که نمی شود مردم را به سوی خدا دعوت کرد.
بیان مطلب: قیاسات شعری و مغالطی در شأن حجت خدا نیست و دعوت خدا با شعر و مغالطه نمی شود زیرا قیاسات شعری، علم آور نیست هیچ گونه علمی و یقینی را عائد انسان نمی کند بنابراین محصول قیاسات شعری تنها تصور و خیال ذهنی قضایا است و امام و پیغمبر که خیال بافی نمی کنند (معاذالله) با خیال بافی که نمی شود مردم را به دین خدا دعوت کرد.
قیاسات مغالطی هم نه تنها منجر به یقین و واقع نمی گردد بلکه منجر به جهل مرکب و جزم بر خلاف واقع می شود با قیاس مغالطی علمی برای ما حاصل نمی شود. قیاسات شعری اگر علم آور نیست جهل مرکب عائد نمی شود ولی در مغالطه جهل مرکب است و این بدتر است. از اینجا نتیجه می گیریم که برهان شأن حجت خداست. خود او برهان قاطع است. اگر قرآن ناطق است برهان قاطع هم هست. موعظه نیز که همان خطابه است، یقین آور است منتهی با مبادی خاص خودش. عموم مردم که برهان نمی فهمند با موعظه و خطابه به سوی دین الهی دعوت می شوند با مخالف هم از راه جدال احسن، دین الهی را ترویج می کنند و دعوت می نمایند.
اما با شعر و مغالطه نمی شود دین خدا را ترویج کرد و شأن امام اجل از قیاس شعری و قیاس مغالطی است. و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له...(51) ناظر به همین است.
برای پیغمبر اکرم سزاوار نیست که شعر بگوید، او پیغمبر است، حجت خداست، فرستاده خداست دعوت کننده مردم است به سوی راه خدا، راه خدا را که با شعر نمی شود نشان داد.
نکته: منظور از شعر، شعر منطقی است نه صرف نظم، ما هر نظمی را شعر می گوییم وی از نظر قرآن، شعر قیاسی است که بخواهد از مواد تخیلی به وجود آید.

فصل دوم

الامام کالشمس الطالعة المجللة بنورها للعالم و هی فی الافق بحیث لاتنالها الیدی و الابصار
مطلب اول: الامام کالشمس الطالعة المجللة بنورها للعالم (جلل الشی ء تجلیلا ای عممه و احاطه، المجللة ای المنورة) یعنی نور آن بر همه احاطه دارد. در این قسمت از فرمایشات امام هشتم (علیه السلام) از باب تشبیه معقول به محسوس و برای روشن شدن واقعیت و ایضاح امر، حضرت (علیه السلام) می فرماید: امام مانند خورشید در حال طلوع است که همه عالم را به نور خود منور می کند در حالی که خود در افق اعلی قرار دارد و از حیث بلندی و ارتفاع دست احدی به آن نمی رسد و از حیث کثرت نور، هیچ چشمی توان دیدن آن را ندارد.
نکاتی که در این تشبیه امام (علیه السلام) وجود دارد:
1. همان طوری که خورشید در حال طلوع (نه خورشید در حال غروب) مجلل و منور است و تمام محیط تحت پوشش خود را، روشن می کند امام هم خورشید طلوع کرده و تابانی است که همه جا را روشن کرده است.
2. همان طوری که خورشید اینجا نیست در افق است و همه جا را روشن می کند حقیقت امام نیز در یک وادی خاص و در یک افق مبینی قرار دارد و از آن افق همه جا را روشن می کند، اینجا نیست و در پایین قرار نگرفته است در یک افق دیگر است و اینجا را روشن می کند. دست کسی به او نمی رسد، کسی گمان نکند حقیقت امام اینجاست و اگر بدن امام را دید بگوید حقیقت همین است و من پهلوی امامم و امام هم پهلوی من است. مگر دست زدن به بدن امام و لمس او، لمس حقیقت امام است؟ همان طور که خورشید در بالا قرار گرفته و پایین نمی آید، بلکه نورش پایین می آید امام نیز این گونه است.
3. خورشید در افق قرار دارد و این زمین است که با حرکتش به دور خورشید و قرب و نزدیکی با سرچشمه نور آن منور می شود این طور نیست که خورشید به دور زمین بگردد. امام هم که قبله کل و کعبه ما سوی الله است مرکز است همه به دور او طواف می کنند هر کسی به او نزدیک تر استضاء او هم بیشتر است. و مراد از قرب و نزدیکی یعنی به اخلاق امام متخلق بودن، با اوصاف امام متصف شدن، به آداب امام متأدب بودن.
4. چون خورشید در ارتفاع زیادی قرار دارد و دست کسی به او نمی رسید، دست کسی هم به امام نمی رسد منظور از دست رسیدن، لمس کردن نیست، منظور از رسیدن دست به چیزی، تسلط بر آن چیز و انجام فعل بر اوست.
در مورد امم (علیه السلام)، فاصله زمانی و مکانی ملاک نیست. دست کسی به امام نمی رسد یعنی شأن او کجا و قدرت ما کجا؟ کسی نمی تواند بر امام قدرت پیدا کند و امام مورد فعل او واقع شود (کسی حق ندارد) به امام امر و نهی کند یا امام را جا به جا کند. الامام کالشمس الطالعة المجللة امام آن قدر عظمت دارد که کسی نمی تواند به آن دست یابد و او را در مورد نصب و عزل خود قرار دهد. با این مطلب فرمایش قبلی امام بیشتر روشن می شود که فرمود: مردم کجا و نصب امام کجا، ان الأمامة أجل قدرا و أعظم شأنا و أعلی مکانا و أمنع جانبا و أبعد غورا من أن یبلغها الناس بعقولهم أو ینالوها بآراءهم أو یقیموا اماما باختیارهم.
نه دست کسی می رسد که در غدیر امام را نصب کند و نه در سقیفه بنی ساعده او را عزل نماید.
5. چشم احدی نمی تواند خورشید را ببیند، خورشید چون سرچشمه نور است نور فروزان او اجازه نمی دهد کسی به او نگاه کند. نگاه و چشم سمبل و نمونه ادراک است می گوید نمی توانم ببینیم یعنی نمی توانم بفهمم چون خورشید یک پارچه نور فروزان است کسی نمی تواند او را ببیند و بفهمد، مطالعه کند و ادراک نماید که این خورشید چیست؟ همین طور امم (علیه السلام) مثل خورشید فروزانی است که کسی نمی تواند او را ببیند یعنی کسی نمی تواند او را بفهمد و بشناسد و ادراک کند.
خلاصه: امام آن خورشید تابان حقیقی است که با نور الهی خویش، ماسوی حق را منور کرده است خورشید که طلوع می کند قلمرو خودش را منور می کند، محدوده نورش مشخص و معین است. وقتی به کرده زمین می تابد فقط یک طرف آن را روشن می کند ولی قلمرو و پرتو امام، ما سوی الله است و نور حقیقی او بر ماسوی حق احاطه پیدا کرده است. حقیقت عرشی او در افق اعلی است اینجا نیست، یعنی امام معصوم بر حسب عروج و صعودش، به حسب اعتلای وجودیش به حدی رسیده که با نَفَس رحمانی و صادر نخستین آن رق منشور نظامی هستی و آن نور حقیقی نظام هستی، اتحاد وجودی پیدا کرده است. همه اقطار عالم نه دنیا نه کره زمین بلکه ما سوی الله از حیث ظاهر و باطن به نور امام منور است. حتی ظاهر این عالم طبیعت هم به نور امام منور است. همین خورشیدی که در مثال ذکر شد به اذن امام است که ظاهر زمین و این عالم را روشن کرده است.
درک حقیقت و شخصیت معصوم برای غیر معصوم ممکن نیست با این چند جمله، این فقره از زیارت جامعه کبیره خود را نشان می دهد در آن جا می خوانیم و لا یطمع فی ادراکه طامع هیچ کس طمع نکند که این مقام را درک کند اصلا فهمیدنی نیست درک کردنی نیست. هیچ کس طمع درک این مقام را نکند که میسور احدی نیست. نهایت امر، امام شناسی یک انسان متفکر، یک فیلسوف و یک عارف و انسان فرزانه این است که می گوید: من فهمیدم که نمی توانم بفهمم. اگر کسی بگوید که من امام را فهمیدم و می توانم بشناسم او در جهل مرکب است، حال که به این نتیجه رسیدیم شناخت امام یعنی رسیدن به این مطلب که ما نمی توانیم او را بشناسیم ادب شناخت اقتضا می کند، که همین مقدار شناخت را، از گفتار امام بشناسیم، امام را از خود امام بشناسیم چون معصوم را غیر معصوم نمی شناسد و غیر معصوم نمی تواند توصیف کند. به این مناسب کلامی از کلمات نورانی امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه در خطبه شقشقیه، نقل شود که حضرت در مقام معرفی خود می فرماید: ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر، من آن کوی بلندم که سیل علوم و معارف از دامنه من می ریزد. هر کوهی توان سیل خیزی ندارد سلسله جبال البرز توان سیل پروری ندارد، اما قله رفیع دماوند است که با یک تند باران، سیل از دامنه آن سرازیر می شود. فرمود من کوه معمولی نیستم، من آن کوه بلند سیل زایم که هر کس در دامنه من توان ایستادن ندارد. سیل انبوه فضیلت های انسانی و الهی از قله های روح من به سوی انسان ها سرازیر می شود.
بعد فرمود و لا یرقی الی الطیر ارتفاعات سر به ملکوت کشیده امتیازات من، بلندتر از آن است که پرندگان دور پرواز بتوانند هوای پریدن روی آن ارتفاعات را در سر بپرورانند.
اگر امام معصوم مظهر اتم ذات اقدس اله است، خود حضرت که در خطبه اول نهج البلاغه فرمود: الحمدلله الذی لا یدرکه بعد الهمم و لا یناله غوص الفطن. اینجا درباره خودش نیز همین را می خواهد بفرماید که ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر، نه اندیشه اندیشمندان، توان اندیشیدن مقام امامت را دارد و نه آن شعاع شهود عارفان توان ادراک حقیقت امام را دارد و حضرت خود را به عنوان امام معرفی می فرماید، زیرا حقیقت امامان، یکی است، انسان کامل این گونه است، معصوم این گونه است.
پس نهایت شناخت ما پیرامون شخصیت امام معصوم آن است که واقعا نمی توان آن را شناخت:
مطلب دوم: و هی فی الأفق بحیث لاتناله الأیدی و الأبصار نه دست قدرت کسی به او می رسد و نه چشم ادراک کسی به او می رسد، نه می شود او را مورد فعل خود قرار داد و نه می شود او را معلوم خود قرار داد و به او علم پیدا کرد ایدی یعنی قدرت و توان بر او پیدا کردن و ابصار هم یعنی شناخت.
اگر مراد از ایدی اوهام و خیالات باشد و ابصار هم به معنای عقول باشد، این معنا را می دهد که امام را با اوهام و خیالات نمی شود شناخت، زیرا مقام و منزلت امام رفیع تر از آن است که با اوهام و خیالات شناخته شود با عقول هم نمی توان او را شناخت به جهت کمال نور وجودی و اعتلای ذاتی او. پس حواس و عقول قاصر از ادراک حقیقت امام است. ما نمی توانیم امام را با عمل حصولی بشناسیم برهان و علم حصولی قاصر است از این که امام به وسیله آن شناخته شود تنها راه شناخت امام راه شهود است آن هم به قدر سعه وجودی شاهد نه شهود مطلق که برای غیر امام ممکن نیست.
حقیقت امام را با عقل نمی توان فهمید ولی با قلب می توان دید آن هم با اندازه سعه قلب انسان، حقیقت وحی و رسالت دیدنی و چشیدنی است که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: أری نور الوحی و الرسالة و أشم ریح النبوة،(52) اگر نبوت بُو دارد که حضرت می فرماید من آن را بو می کنم، امامت هم این چنین است. اگر نبوت نور دارد و نورش را امام می بیند امامت هم نور دارد و نورش را می توان دید. اگر انسان در سیر و سلوک و طهارت جان بتواند یعقوبی مشرب بشود بوی خوش عزیز مصری را در کنعان می تواند استشمام کند منتهی بوی امام چشیدنی و نور امام دیدن کار هر کسی نیست، یعقوبی مشرب شدن و یعقوب مسلک شدن می خواهد که انسان بوی خوش عزیز مصریش را در کنعان استشمام کند و لما فصلت العیر قال أبوهم انی لأجد ریح یوسف لو لا أن تفندون(53) یوسف بو دارد، حقیقت نبوت بو دارد اگر ما هم توانستیم یعقوبی مشرب بشویم ما هم می توانیم بگوییم که انی لاجد ریح المهدی عج. در هر کجای عالم که باشد بوی حضرت مهدی عج را می شود استشمام کرد، اما حقیقت او را نمی شود فهمید. عزیز مصری مادر مصر باشد در کعبه باشد، در مدینه باشد در هر کجا باشد اگر یعقوبی مشرب بوده باشیم می توانیم بوی او را استشمام کنیم.
این که حضرت فرمود: امام مانند خورشید تابانی است که ماسوی الله را منور کرده و خود در افق اعلی است دست احدی به او نمی رسد بر این اساس نمی توان امام را به عنوان نابغه بشری یا مغز متفکر انسانی معرفی کرد.
قل انما أنا بشر مثلکم یوحی الی...(54) ما فقط در بشره و ظاهر با شماییم. ریخت ما، بدن ما با شما یک جور است ولی این گونه نیست که در حقیقت، با شما یک جور بوده باشیم. نور امام همه جا تابیده ولی این نور که آن حقیقت نیست. این شعاعی از آن نور است، آن حقیقت کجاست؟ می فرماید: در افق که لاتناله الأیدی و الأبصار دست کسی به آن حقیقت نمی رسد. پس امم یک جنبه ظاهری و بشری دارد که همان نور اوست که ما را منور کرده و یک حقیقتی دارد که دست احدی به او نمی رسد. امام از سنخ ما نست تا بگوییم نابغه است.
انسان از بعضی حرفها از بعضی افراد خجالت می کشد که می گویند: امام خیلی خوش اخلاق بود. امام خیلی از مسایل را بلد بود، خیلی علم داشت، در فلان مسئله صاحب نظر بود و... گاهی می نویسند این که امام هشتم (علیه السلام) را که عالم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) معرفی کرده اند به این جهت بوده که حضرت در خیلی از علوم احاطه داشته است! این حرفها با چه اعتقادی مطرح می شود؟ این مقایسه کردن امام با ما است. این فرمایش امام در این قسمت، قله رفیع این حدیث است که شما درباره امام این گونه بفهمید که نمی توانید بفهمید او در آن افق مبینی است که دست کسی به او نمی رسد، چشم کسی توان دید او را ندارد. نور او اینجاست و شما را نورانی کرده است. مگر امیرالمومنین (علیه السلام) نفرمود: سلونی قبل أن تفقدونی فانی بطرق السماء أعلم منی بطرق الأرض، از هر کجا می خواهید سوال کنید، حقیقت امام این گونه است.
بله بدن امام مرتبه نازله جان و حقیقت امام است منتهی آن هم در کره زمین که افتخاری است برای اهل آن که با بدن امام می تواند تماس برقرار کنند. بدن او در اینجاست ولی بدن، آن حقیقت نیست. اگر در بحث معرفت نفس ارتباط روح با بدن را ملاحظه کنیم، همان ارتباط در مورد بدن امام هم هست و لذا خاک قبر او طوطیای چشم انسان هاست.
بنابراین امام فقط در بشره و ظاهر خلقت مانند انسانهاست ولی حقیقت او فوق مرتبه انسانی است. امام جایگاهی دارد که نباید با خود مقایسه کنیم و نه طمع و آرزوی شناخت او را داشته باشیم، نهایت شناخت ما در مقام امام این است که نمی توانیم امام را بشناسیم، هر چند از راه معرفت و تصفیه درون و از راه صفای باطن می شود امام را بویید و چشید. این فصل از بلندترین فصول این بخش و این حدیث است.