مسائل و مشکلات زناشویی

نویسنده : دکتر احمد بهشتی

پیش گفتار

از گردانندگان مجله زن روز که سلسله مقالات مسائل و مشکلات خانوادگی را برای راهنمایی افراد و خانواده های دچار مشکل خانوادگی و زناشویی، چاپ و منتشر کردند، سپاسگزارم.
مشکل خانوده ها، از مشکلات بزرگ جامعه ماست و برای آن، باید چاره جویی و برنامه ریزی کرد.
این مشکل،از لحاظ کمی گستردگی و از لحاظ کیفی شدت دارد. دلیل آن، نامه هایی است که خوانندگان پریشان و گرفتار برای زن روز فرستاده اند و از طریق مجله مزبور به دست نگارنده رسیده است.
اکنون شما خواننده عزیز این کتاب، با دهها و صدها مشکلی که جلوی انسانهایی را گرفته، روبه رو می شوید و طبعا در صدد هستید ببینید برای رفع آنها چه پاسخ و رهنمودی داده شده است؟
مشکل خانواده ها بی ارتباط با مشکلات اقتصادی، اخلاقی، فرهنگی، دینی جامعه نیست و بنابراین، اگر مشکلات جامعه رفع شود، مسلما بسیاری از مشکلات خانوادگی نیز رفع می شود.
اگر فرهنگ جامعه از زنگارهای آداب و سنن شوم طاغوتی و غیر اسلامی پاک شود، و اگر ایمان مردم،که در حال رشد و کمال است، به رشد نهایی برسد و اگر اخلاق اسلامی بر خانواده ها حاکم شود، و اگر اقتصادی سالم و پویا و اسلام در کلیه ابعاد زندگی مردم به جریان افتد، و اگر آرامش فکری و جسمی و روحی برای مردم تأمین شود، بیقین از سنگینی بار مشکلات کاسته خواهد شد.
بار مسئولیت دولت جمهوری اسلامی نیز سنگین است. رسالت دولتهای دیگر، تأمین امنیت ظاهری و خوراک و مسکن است و این، رسالتش فراتر و در قلمرو ارشاد و هدایت و تهذیب و تزکیه انسانها نیز هست. امیدواریم که این دولت بتواند علیرغم مشکلاتی از قبیل جنگ تحمیلی و فشار ابرقدرتها در انجام رسالت واقعی خود توفیق پیدا کند.
احمد بهشتی

آوای دلنشین توبه

گر خاطر شریف رنجیده شد ز حافظ - باز آ که توبه کردیم از گفته و شنیده
نگارنده، از همان روزهایی که دست به قلم بردم تا درباره مسائل و مشکلات خانوادگی بنویسم، می دانستم که دست به کار دشوار و مشکلی زده ام و اینک که مدتی از این کار می گذرد، به دشواری آن بیشتر پی برده ام.
به مصداق و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین(1) تنها امیدم این بود که هادی این راه و گره گشای حقیقی مشکلات، خداوند بزرگ باشد. زیرا هدفی جز مجاهدت در راه او و احسان و نیکوکاری در حق خود و بندگانش در میان نبود.
اکنون احساس می کنم که در این مشکلات عظیم خداوند بزرگ دستگیر و راهنما و راهگشا بوده و حتی در مواردی که این نگرانی پیدا شده که نوشته ها به جای اینکه گرهی بگشاید، روح عناد و سرکشی را در انسانی برانگیخته، نگرانی برطرف شده و علایم امیدبخش و موفقیت، آشکار شده است.
وقتی یکی از خواهران مسئول، از مجله زن روز، تلفن کرد که برخی از انسانهای بلند همت، اعلام آمادگی کرده اند که با دختران مأیوس و پریشانی که به ظلم و عنف در سن کودکی مورد تجاوز قرار گرفته اند، ازدواج کنند، نگارنده از نتیجه نوشته ها خوشحال و سرفراز شد.
هنگامی که این خواهران مسئول، از ارزیابی کار، اظهار خرسندی می کردند و مطمئن بودند که از این رهگذر کوچکترین گره از گره های زندگی مردم گشوده می شود، نگارنده را به ادامه کار مصممتر و قاطعتر می کردند.
اما هنگامی که پس از نوشتن دو مقاله، زیر عنوان عشق آمد، عقل او آواره شد و عقل سایه حق بود، حق آفتاب(2) با واکنش شدید دختر خانمی که هر دو مقاله بر محور مشکلات او دور می زد، روبه رو شدم، سخت نگران گشتم.
دراین دو مقاله سعی شده بود که از سرگذشت یک خانواده، با استناد به نوشته های همان دختر خانم درس عبرتی به خوانندگان و هشداری به پدران و مادران و فرزندان آنها داده شود. امانفس آن دو مقاله و احیانا پاره ای از تعبیراتی که در آن به کار رفته بود، موجب گله مندی و آزردگی روح دردمند و حساس وی شده بود.
او چنین نوشته بود:
من همان هستم که پدری در زندان و مادری در خانه کس دیگر و دو برادر بدذات و زن برادری بدذات تر دارم. غمگین و مطرود، در شهر دوری هستم و تنها دوستانم شما هستید. نمی دانم چه بگویم و از کجا بگویم؟! نمی دانستم داستان زندگی مرا برای عبرت چاپ می کنید و آنگاه خیلی ظریف و جالب، خوانندگان را به تمسخر کردنم وامی دارید. شجره خبیثه یعنی چه؟! شمانمی دانید هر چند پدر و مادرم بد باشند، باز هم والدین من هستند و برایم قابل احترام؟! اما شما چه حرفهایی که برای زیباتر شدن مقاله تان به آنها نسبت نداده اید! شما هیچ فکر کرده بودید که نباید احساسات یک دختر هفده ساله بی کس و بیچاره رابه بازی گرفت و بالاتر از همه، شما مهرداد را هم به باد استهزا گرفته بودید. من چه بگویم؟ نامه های من دروغ نیست. پندآموز نیست. یک رنجنامه است و صحیح نبود شما آن را موشکافی کنید. آخر برای چه کسی؟ برای خواهری که در میان افراد خانواده خود می گوید و می خندد و به هیچ وجه درد و رنج مرا درک نمی کند؟ یا برای برادری که بزرگ منشانه، سایه مهربان و باشرافت خود را بر سر خواهران خود گرفته و آنها را مورد مهر خود قرار می دهد تا از دچار شدن آنها به سرنوشت من جلوگیری کند؟ یا برای پدری که از صبح تا شام، برای آسایش فرزندان تلاش می کند و شب هنگام با قلبی مهربان و لبهایی خندان، وارد خانه می شود؟ یا برای مادری که صبح با صدای نماز و قرآنش بچه هایش را بر می خیزاند و آنها را روانه مدرسه می کند و ظهر با دلگرمی تمام سفره را می گستراند؟... آخر برای اینها چه می گویید؟ آنها که نمی فهمند من چه می کشم؟! پس چرا باعث می شوید به من بخندند. در کلاسمان، دختری داستان زندگیم را خواند.
البته کسی نفهمید که این قهرمان ناقهرمان، من، همکلاس رنجورشان هستم و آنگاه شروع کردند به متلک باران کردن خانواده ام. من که تحمل این را نداشتم، بلند شدم و از کلاس بیرون آمدم و در گوشه ای گریه کردم. آیا صحیح است این کار شما؟ آیا شما قبول می کنید که رانده شدگان جامعه، این قدر عذاب بکشند؟ هیهات، که ما از همه جا ناامیدیم! از اینها گذشته، بازهم از رو نرفته ام و برایتان از مهرداد می گویم... شما مشخصات کامل پدر ومحل زندان او را و همچنین آدرس مهرداد را از من خواسته اید. ولی حقیقتا باید بگویم که تا ندانم چه کاری با آنها دارید، نمی توانم به شما بگویم. من در زندگیم فقط همین دو نفر را دارم. اگر آنها را هم از من بگیرید، خودم را می کشم. هر چه باشد، مهرداد سرباز است و در جبهه می جنگد. چرا می خواهید او را اذیت کنید. بالاخره، یک سرباز هم باز خودش خوب است و یا پدر بیچاره ام که جز کمی جا و غذا چیزی نمی خواهد...
به این خواهر دردمند باید گفت، راست است که شما از تعبیرات آن دو مقاله و موشکافی هایی که در نوشته هایتان شده، دل شکسته و رنجیده اید و درست است که احیانا بعضی هم با تمسخر با این گونه سرگذشت ها روبه رو می شوند یا اصلا دردها را احساس نمی کنند، اما چنین نیست که همه مردم، اهل تمسخر باشند یا آمادگی برای احساس دردها نداشته باشند.
آنچه را نوشته اید، به قول خودتان رنجنامه بود و در نوشتن مطالب، گویا هدفی جز بیرون ریختن دردها و شکوه ها پیش کسانی که اطمینان داشتید غمخوار شمایند، نداشتید اما تصدیق کنید که پندآموز هم هست و یقین بدانید که این سلسله مقالات که بر اساس بررسی مشکلات خانوادگی افراد تدوین می شود، برای جامعه مفید خواهد بود و می شود از این راه هشداری داده به افرادی که مسئولیت خانوادگی دارند و موظفند که شرافت خانوادگی خود را در همه حال، حفظ کنند.
شما از تعبیر شجره خبیثه برانگیخته نشوید. بگذارید واقعیتها گفته و نوشته شود، تا شاید شجره های خبیثه دیگری پا نگیرد و خواهر یا برادر دیگری به سرنوشت دردناک شما گرفتار نیاید.
مع الوصف، نگارنده هم از اینکه ولو به طور موقت و غیر مستقیم، سبب شده است که اشکی از چشمان شما جاری شود و قلب حساس شما بشکند، متأسف است و حتی بیمناک است از اینکه خدای ناکرده، به جای جذب، دفع کرده باشد.
در عین حال، شما را می ستاییم از اینکه والدین خود را برای خود شایسته احترام می دانید؛ چنین روحیه ای در خور ستایش است. بگذارید در برابر لغزشها و ندانمکاری ها و لطماتی که از ناحیه آنها بر شما وارد آمده است، در شما روحیه عفو و ایثار، قوی باشد و شما نه قهرمان ناقهرمان بلکه حقا قهرمان باشید.
مهرداد هم در حال حاضر، سرباز جبهه جنگ تحمیلی است و شایسته ستایش و در خور تمجید و حتما که در آنجا دستخوش تحول شده و حالات و حرکات آن چنانی را طرد و خود را بر آن کارها ملامت کرده است. در این صورت، اگر باز هم به سراغ شما بیاید و شما برای همسری بخواهد، شایسته اعتماد و اطمینان است.
ما هم در این نوشته ها هدفی جز مبارزه با رفاقتها و دوستیهایی که احیانا موجب ازدواجهای تارعنکبوتی و به وجود آوردن خانواده های سست و بی بنیاد و لغزنده می شود، نداریم و می خواهیم برای جوانان، به یاری خداوند، راهنما و راهگشا باشیم و نه وسیله دلشکستگی و تأثر و تأسف آنها.
خدای را سپاسگزارم که کمتر از دو ماه بعد، نامه دیگری از آن دختر دردمند رسید که از یک تحول درونی در وجود او حکایت کرد. او دیگر بنده عشق و هوس کور نیست. او اکنون، بر سر عقل و منطق آمده و مسائل را با همین دید، مطالعه و ارزیابی می کند.
به همین دلیل دیدش نسبت به آن دو مقاله نیز تغییر کرده و پذیرفته است که از این سلسله مقالات، درس عبرت گرفته، بیدار شده است.
این بار می نویسد:
من همان دختری هستم که نه مادر دلسوزی دارم و نه پدر مسئولیت شناسی! من از اینکه این نامه نگاری ها را تا این حد ادامه دادم و مزاحم وقتتان شدم، معذرت می خواهم. می خواهم از اتفاقاتی که تازه افتاده، برایتان شرح دهم. دو روز، پس از اینکه نام قبلیم را پست کردم، جریان مهرداد را برای دوستم، یاسمن، تعریف کردم. او از من خواست که عاقلانه رفتار کنم و من خواهش کردم که اجازه بدهد به او تلفن بزنم. وقتی صدای مادر مهرداد را شنیدم، با معرفی خودم پرسیدم: مهرداد هست؟ گفت: دخترم، خیلی متأسفم. تو چهار پنج ماه است گذاشته ای و رفته ای. مهرداد هم رفت سربازی و حتما تو را فراموش کرده، چون حالا قرار است دختر عمویش را برایش عقد کنیم. در هفته ای که مراسم عقد است، اگر خواستی تشریف بیاور.
بدین ترتیب، گویا نقطه عطفی در زندگی وی پدید می آید و معلوم می شود آن کسی که وی به خاطرش آن همه درد و رنج تحمل کرده، به هر دلیل، فراموشش کرده و به فکر زندگی خودش افتاده، می خواهد پس از اتمام دوره سربازی، بادختر عمویش ازدواج کند.
خوشبختانه، این بار دیگر عقل بر کرسی حاکمیت نشسته و همان طور که مهرداد تحت فرمان عقل، برای خود راه دیگری برگزیده، ایشان هم واقعا عاقلانه تصمیم می گیرد و عاقلانه رفتار می کند. گویا دوستی یاسمن و گفت وگوی تلفنی با مادر مهرداد، زمینه بسیار مؤثری بود برای بیداری و آگاهی وی و توجه به اینکه آنچه در این سلسله مقالات می آید، برای لفاظی و زیبا جلوه دادن مقالات نیست.
به همین دلیل در ادامه نامه می نویسد:
من هم ساده تر از آنچه فکر می کردم، مهرداد را فراموش کردم... به خدا حقیقت است. من نابینا بودم وگرنه سوار ماشین مهرداد نمی شدم که برادرم مرا ببیند و از خانه بیرون کند؛ به مادر پناه ببرم، شوهرش مرا نپذیرد؛ ویلان و سرگردان بشوم و ناامیدی سراسر وجودم را بگیرد. مهرداد همچون سرنوشت نحسی بود که در زندگی من نازل شد. اگر نامه اولم را بخوانید می بینید که برادرانم چه رفتار خوبی با من داشته اند، اما از زمان آشنایی من با مهرداد، آنها که می خواستند بعد از قهر و طلاق خنده دار مادر، و میگساری و تریاک کشی پدر، ننگ دیگری را تحمل نکند، حق داشتند که کتکم بزنند و زندانیم کنند. شاید با این عذابها کمی از عذاب الهی کاسته شود. حق داشتند که یک کلیه ام را از کار بیندازند...
انسان، با خواندن این مطالب، خوشحال می شود که واقعا در این نویسنده، تحولی پیدا شده و اکنون تابع و عقل و منطق دست از اطاعت عواطف کور و بی منطق،که سرانجام آن عهدشکنی بود، برداشته، تصمیم دارد از این پس با اتکا به عقل و ایمان و اعتماد و اتکال به خداوند لایزال، به راهی گام نهد که پایان آن ندامت و حسرت و دربه دری نباشد و از هدفهای انسانی و الهی، انحراف پیدا نکند.
این بار، صحبت از کلاس می کند. کلاسی که آن را فردی به نام احمد اداره می کند. او جوانی است که بر اثر اصابت ترکش خمپاره در جبهه جنوب، یک پا و یک دستش را از دست داده و بیست و سه سال دارد.
نویسنده نامه، مدتی است که در این کلاس حاضر می شود و اکنون از تفریحات مبتذل و لباس سانتی مانتال و حرکات نامتعادل، متنفر است و بیش از آنچه تصور شود، عابد و زاهد شده است.
بهتر است عینا نوشته خودش را بیاوریم:
احمد طی چند بر خورد عادی که با من داشت، به خواهرش گفته بود که مایل به ازدواج با من است. پیش خود گفتم، برادرانم مهرداد را که سالم بود قبول نکردند، حالا احمد را که معلول است، قبول می کنند؟! اما آنها هم موافقت کردند و حالا قرار شده پس از مراجعت من از بیمارستان و برگشتن از مشهد، در مسجدی که احمد مربی آن است، عقد کنیم. فعلا صیغه محرمیت خوانده ایم و من از او خواستم که پس از عقد و اتحانات من در خرداد، باهم به تهران برویم تا پدرم را ببینم و او هم در نهایت جوانمردی قبول کرد. احمد نه تنها همسر من خواهد بود، بلکه معلم و هادی من خواهد بود. چون همسایه ما هستند، احمد اکثر اوقات آنجاست و با من صحبت می کند. از نور، پاکی و ایمان می گوید و من متأسفم که دو سه سال را پوچ گذرانیدم و فکرم را با افکار بیهوده، مشغول و آلوده کردم. به خدا اگر می دانستم که پاکی و ایمان، این چنین زیباست، به هیچ وجه به سوی عشق مذموم، نمی رفتم. خوشبختانه، احمد و خواهرش از جریان مهرداد خبر ندارند. فکر می کنم این طور بهتر است. حالا می فهمم زندگی آن طور که فکر می کردم، زشت و سرد نیست. زندگی اگر متکی به ایمان و عشق به خدا و در رابطه با عشق خدا، عشق به مردم باشد، زیبا و دوست داشتنی است. پس برایم دعا کنید که مؤمنی خالص برای خدا، همسری فداکار برای احمد و مادری دلسوز در آینده برای فرزندانم و خواهری پاک و نجیب، برای پیمان و پیام باشم. دعایم کنید. ان شاءالله مستجاب شود.
انسان، از خواندن این نوشته ها به وجد می آید. زیرا احساس می کند که در نبرد عقل و شهوت، ایمان و کفر، هدایت و ضلالت، عقل بر شهوت و ایمان بر کفر و هدایت بر ضلالت غلبه کرده و جوانی از انحراف، به صراط مستقیم روی آورده، زیبایی زندگی را در زرق و برق ظاهر و جلوه های مادی نمی نگرد.
انسان با مطالعه این سطور، به عظمت و جاودانگی فطرت پاک آدمی پی می برد و متوجه می شود که انسانها، حتی اگر به راه انحراف کشانده شوند، قابل اصلاح و ارشاد و تربیت و هدایتند و نباید از کوشش در راه تزکیه و تربیت و تهذیب آنها خودداری کرد.
همان دو برادری که از ازدواج خواهرشان با مهرداد، نگران بودند و حتما توجه داشتند که عاقبت عشقهای خیابانی معلوم نیست، صمیمانه از ازدواج خواهرشان با یک معلول جنگی، استقبال کردند و ثابت کردند که زمینه هایی از انسانیت در وجود آنها قوی است و در پرتو نور فطرت پاک انسانی، جوان مؤمن و ایثارگری را به دامادی پذیرا شدند.
اینها جلوه ها و پرتوهایی از نورانیت انسانهایی است که هنوز در ظلمتکده کفر و نفاق و شرک، غوطه ور نشده، قلبشان بیمار و روحشان تیره نگشته است.
راستی که اگر این دختر، با شنیدن حرفهای مادر مهرداد، همچنان دنباله رو عشق کور و بی منطق می شد و به تصمیم قبلیش باقی می ماند که اگر مهرداد را از او بگیرند، خودش را می کشد، اکنون چه می شد؟ چه رسوایی های دیگری به بار می آمد؟ تکلیف برادران او چه بود؟
چه خوب است آنها که از ظلمت به نور آمده و از بدی و انحراف توبه کرده اند، خود از ناگوار بودن بدی و انخراف، سخن گویند و از زیبایی ایمان و نیکی و استقامت تعریف کنند، تا سخنان از دل برخاسته شان، بر دلها نشیند.
اینجاست که باید به این دختر بیدار و آگاه گفت که: شمابا این تحول عمیق روحی، به این سلسله مقالات، بیشتر و عمیقتر از پیش، امید بخشیدید و روشنگران جامعه را نسبت به کار خود هر چه بیشتر علاقه مند کردید و نشریات تربیتی و ارشادی را نسبت به آینده خود خوشبین تر و مطمئنتر کردید.
آیا مزد آنها غیر از این است و آیا این تلاش، جز برای جامعه و درماندگان جامعه است؟
مگر راه فرستادگان خدا غیر از این بود؟ خداوند متعال به پیامبرش می گوید: قل ما سألتکم من اجر فهولکم(3)
بگو مزدی که از شما خواستم، فقط برای شماست.
من هم گمانم این است که برای روشنگران و اصلاح طلبان و مربیان و ارشاد کنندگان، هیچ مزدی بالاتر از این نیست که ناآگاهی آگاه، و منحرفی تربیت و ارشاد شود.
حتی اگر ناآگاه یا منحرف، چند روزی عناد و گردنکشی کند و با روشنگران و مربیان، که دوستان حقیقی و خیرخواه واقعی و دلسوز مخلص هستند، ستیز و مخالفت کند، باز هم هیچ پیروزی و هیچ اجر و مزدی بالاتر از این نیست که ببینند همان فرد، سر تسلیم فرود آورده، از گذشته سیاه خود احساس سرافکندگی و ندامت می کند.
خداوند به اولیها توفیق بازگشت و به دومیها صبر و تحمل عطا فرماید!

حق حضانت

ر این وادی به بانگ سیل بشنو - که صد من خون مظلومان به یک جو
پر جبریل را اینجا بسوزند - بدان تا کودکان آتش فروزند
سخن گفتن که را یاراست اینجا - تعالی الله چه استغناست اینجا
من هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا هر غمی پایان و فراموشی دارد، جز غم متلاشی شدن کانون خانواده.
این چه رمزی است که هر غمی را می شود در اعماق دل مخفی داشت جز غم جدایی پدرها و مادرها که خواهی نخواهی چهره را ملول و افسرده می کند و نشاط زندگی را از کودک می ستاند؟
در انجمن اولیا و مربیان مدرسه، صحبت از پدر و مادری بود که به تازگی از هم جدا شده اند؛ اما چون هنوز عده طلاق، به سر نیامده، زن از خانه شوهر نرفته و فرزندان آنها هنوز از ماجرای شوم طلاق بی خبرند.
از مسئول مدرسه پرسیدم: چند فرزند دارید؟ گفت: دو فرزند. یکی در کلاس پنجم ابتدایی و دیگری در کلاس اول درس می خواند. پرسیدم: وضع روحی آنها چگونه است؟ پاسخ داد: آنکه در کلاس اول است، هنوز چیزی نمی فهمد و وضع روحیش خوب است. اما آنکه در کلاس پنجم است، گویا همه چیز را می فهمد و وضع روحیش آشفته است و ملول و افسرده به نظر می رسد.
چندی قبل، در مسافرت به شهرستانی، مادری که معلم کودکان نیز بود، به همراه دخترکی خردسال و متین و موقر و زیبا و به ظاهر آراسته، ولی ملول و افسرده نامه ای به من داد که خواندنی و عبرت آموز است.
دخترک، از نشاط کودکی چیزی در چهره اش مشاهده نمی شد و معلوم بود که از حرفهای مادر چیزهایی می فهمد و بار غم و اندوه ماجراهای گذشته و نگرانی و اضطراب از آینده، او را پریشان و دلریش، نشان می داد.
این مادر، تنها به فکر خود و کودکش نبود، دلش به حال همه مادرانی که به دلیلی از همسر جدا شده، کودک یا کودکانی دارند، می سوخت و تقاضا داشت که دستگاه قانونگذاری، چاره ای معقول و مشروع بیندیشد.
در نامه او حقایقی منعکس است که خواندنی است. او می نویسد:
من به عنوان معلم، در خدمت نوباوگان این امت شهیدپرور هستم و در ضمن خدمت با کودکانی برخورد داشته ام که با سایرین فرق داشته اند. پس از تحقیق در مورد آنها این حقیقت تلخ برملا شده که اینها بازماندگان کانونهای ویران شده هستند و بر اثر جدایی پدر و مادر، پناهگاه خود را از دست داده اند.
جدایی پدر و مادر، کودکان را دچار آثار نامطلوبی می کند که حتی گذشت زمان و ورود به محیط دبستان، آن آثار را از بین نمی برد. این کودکان، در محیط مدرسه از سایر بچه ها متمایزند و همواره به علت ناراحتی بیش از حد و برای جلب توجه دیگران و رفع کمبودهای روانی، برای خود و مسئولین مدرسه، گرفتاریهایی درست می کنند. چون از نزدیک شاهد چنین صحنه های تأثرآوری بوده ام، تکلیف شرعی خود می دانم که در راه احقاق حق این کودکان معصوم و بی پناه که همواره درد دلهای خود را به معلمان می گویند، تلاش کنم. تقاضا دارم که درد مهلک و کشنده جدایی کودک از مادر و عوارض خطرناک آن را، در مجلس به اطلاع دیگر خواهران و برادران نماینده برسانید و تقاضای تجدیدنظر در قانون حضانت کودکان کنید و چنانچه مقتضی بدانید محدودیت سنی را که موجب سلب حق حضانت فرزندان را، بخصوص دختران را، تا زمان بلوغ به عهده مادران بگذارید، تا جدایی از مادر، باعث ایجاد عقده های روانی در خردسالان و امیدهای آینده نشود.
مادری که حضانت حساسترین سالهای عمر کودک را، که همان دو سال اول زندگی پسر و هفت سال اول زندگی دختر هست، به عهده اش گذاشته اند، چگونه نمی تواند سرپرست دایمی خوبی برای کودکش باشد؟!
چرا پس از گذشتن دو یا هفت سال، طفل را از او جدا کنند و هر دو را دچار ضربه ای مهلک سازند و به تقاضای او که حاضر است صادقانه فرزند را در دامان پرمهرش بپرورد و از همه لذات زندگی، برای آسایش او چشمپوشی، وقعی ننهند و جگرگوشه اش را از او گرفته، به دست نامادری بسپارند؟!
آیا احساسات و عواطف مادری و وابستگی کودک و مادر به یکدیگر و مخصوصا مقتضیات روحی خاص دختران، نباید به حساب آید؟
آیا همان طور که حضانت فرزندان شهدا را بر عهده مادران گذاشته اید، بهتر نیست که حضانت دیگر فرزندان را هم بر عهده مادران بگذارید، یا لااقل، نظر کودک را هم در مورد سرپرست دایمی خود دخیل بدانید. امید است که ما مادران را که خالصانه و از دل و جان، پذیرای فرزند خود هستیم و از هیچ کوششی در راه آسایش او دریغ نداریم، در این امر مهم و سرنوشت ساز، یاری کنید.
مبحث حضانت، یکی از شیرین ترین مباحث مربوط به خانواده است. اینکه در فقه اسلام، حضانت طفل، از حقوق مادر شمرده شده، در حقیقت، به علت همان پیوند مستحکمی است که میان مادر و کودک وجود دارد. منتهی، این پیوند، میان پدر و فرزند نیز هست و همان گونه که مادر حق حضانت دارد، پدر هم حق دارد. اگر چه در مورد پدر، علاوه بر اینکه حق است، تکلیف هم هست. یعنی اگر مادر ترک حضانت کند، مسئولیت ندارد؛ ولی پدر، اگر ترک کند مسئولیت هم دارد.(4)
طبیعی ترین شکل حضانت، این است که پدر و مادر، با ادامه زندگی مشترک خانوادگی، مشترکا طفل را حضانت کنند و این نهال نورسته گلزار خانواده را با تفاهم و توافق و صمیمیت، بپرورانند.
در چنین محیطی، اگر والدین، از لحاظ فن تربیت، از تجربه و معلوات و ذوق و استعداد، برخوردار باشند، طفل، به خوبی پرورش می یابد و استعدادهایش شکفته می شود.
گاهی که پدر از خانه غایب است، مادر حضور دارد و زمانی که مادر، غایب است، پدر حضور دارد و آنگاه که هر دو حضور دارند، چه بهتر، و در هر حال، طفل!بی پناه و تکیه گاه نخواهد بود.
در چنین محیطی، اگر میان والدین تفاهم و توافق باشد، طفل همیشه شاداب و پرنشاط است و از لحاظ جسمی و عقلی و عاطفی، سالم بار می آید و در حد تلاش و تکاپویش، تکامل می یابد.
اگر هم در این محیط، طفل از رشد صحیح جسمی و روحی برخوردار نباشد، از عللی دیگر مثل محیط و مدرسه و رفیق و همبازی و قصور یا تقصیر والدین یا معلمان است، نه از لحاظ عوارض و اسبابی که ناشی از متلاشی شدن کانون گرم خانواده است.
اما نگرانی آنجاست که یکی از والدین یا هر دوی آنها به علت مرگ یا طلاق، برای حضانت طفل، حضور نداشته باشند.
در فقه اسلامی، حضانت به عنوان نوعی ولایت تلقی شده و به حال طفل باید دریغ و افسوس خورد، اگر از چنین ولایتی محروم بماند. زیرا این ولایت، توأم با محبت و نوازش و تربیت است و هم جنبه های جسمی و هم جنبه های فکری و عاطفی او را رشد می دهد.
اگر یکی از والدین بمیرد، محور حق حضانت، دیگری خواهد بود. مخصوصا اگر شوهر بمیرد، حق حضانت طفل، برای زن است و اوست که باید طفل خود را رشد دهد و به سن بلوغ برساند؛ حتی گفته اند: اگر شوهر هم بکند، حق حضانتش ساقط نمی شود.
در اینجا عینا مسئله 16 و 17 و 18 از کتاب تحریرالوسیله امام را برای آگاهی هر چه بیشتر خوانندگان ترجمه می کنیم:
زن، در صورتی که آزاد و مسلمان و عاقل باشد، به حضانت و تربیت و حفظ کودک در دوره شیرخوارگی، یعنی در دو سال اول، سزاوارتر است؛ اعم از اینکه کودک، پسر باشد یا دختر و اعم از اینکه خودش او را شیر دهد یا دیگری. در این مدت، پدر نمی تواند طفل را از مادر بگیرد، اگرچه بچه را از شیر بگیرد (بنابر احوط) همین که مدت شیردادن تمام بشود، پدر به پسر و مادر به دختر، تا سن هفت سالگی، و از آن پس پدر، سزاوارتر است و اگر مادر، به علت فسخ یا طلاق، قبل از سن هفت سالگی دختر، از شوهر جدا شود، تا شوهر نکرده، حقش ساقط نمی شود و اگر شوهر کند، هم از پسر و هم از دختر، حقش ساقط می شود و حضانت، برای پدر است و اگر از شوهر دوم جدا شود، بعید نیست که حقش عود کند و احتیاط، مصالحه و توافق است.
اگر بعد یا قبل از انتقال حضانت، پدر بمیرد، مادر، اگرچه شوهر کرده باشد، حضانت طفل - خواه پسر باشد، خواه دختر - از وصی پدر و خویشاوندانش، حتی پدر و مادر او سزاوارتر است. همچنان که اگر مادر در زمان حضانتش بمیرد، پدر، از دیگران سزاوارتر است و اگر والدین، هر دو بمیرند، حضانت حق پدر پدر است و اگر وی در حیات نباشد و او و پدر، وصی نداشته باشند، به ترتیب مراتب ارث، حضانت، حق خویشاوندان طفل است و نزدیکتر، مانع دورتر است و در صورت تعدد و تساوی و اختلاف، در میان آنها قرعه انداخته می شود و اگر یکی از آنها دارای وصی باشد، در اینکه به همین ترتیب عمل می شود، یا اینکه حق حضانت نخست برای وصی و سپس برای خویشاوندان است، دو وجه است و نباید از راه مصالحه و توافق، ترک احتیاط بشود.
با بلوغ و رشد طفل، حق حضانت به پایان می رسد. همین که طفل، به بلوغ و رشد رسید، هیچ کس، حتی والدین، نسبت به او حق حضانت ندارد. بلکه او، و خواه دختر باشد، خواه پسر، مالک خویش است.