نگاه دوم (روایتی دیگر از سرگذشت و اندیشه های شیخ فضل الله نوری)

نویسنده : دکتر شمس الدین تندرکیا (نوه شیخ فضل الله نوری) مترجم : به اهتمام مجتبی شکوری

مقدمه ویراستار

وجود عبارت «نگاه دوم» و «روایتی دیگر» بر روی جلد این کتاب که توسط ویراستار انتخاب شده، نیاز به توضیحی مختصر دارد.
این کتاب از آن رو «نگاه دوم» و «روایتی دیگر» از زندگی شیخ فضل اللَّه نوری نام گرفته، که نوشته فردی از خویشان درجه اول شیخ است و مطالب، مدارک و نگاهی در آن وجود دارد که در دیگر آثار مربوطه موجود نمی باشد گزارش های رایج در تواریخ موجود مشروطه که عمدتاً توسط مخالفان شیخ فضل اللَّه نگارش یافته اند و به اصطلاح «نگاه اول» در این محسوب می شوند، فاقد بسیاری از مطالبی هستند که در این کتابچه دیده می شود.
این کتاب ،روایت انتقادی و دردمندانه دکتر شمس الدین تندرکیا نوه شیخ فضل اللَّه نوری است که با استفاده از اطلاعات خانوادگی خود و نیز دیگر کسان و دوستان نزدیک شیخ، روایتی دیگر از یکی از سرشناس ترین تاریخ سازان معاصر ایران ارائه می دهد. دکتر تندرکیا دانش آموخته مدرسه سیاسی تهران است که به اروپا رفته و با اخذ مدرک دکترا به ایران بازگشته است .
حاج شیخ فضل اللَّه نوری، چهار فرزند پسر داشته که به ترتیب سنّ ی عبارتند از: میرزامهدی، آقا ضیاء الدین، میرزاهادی و جلال کیا.
دکتر تندرکیا فرزند میرزا هادی است که همه کاره پدرش بوده وسختی های مربوط به گرفتن جنازه و کفن و دفن شیخ را نیز او متحمل گردیده و در این باره تدبیرات مهمی به خرج داده است .
«میرزا مهدی» نیز همان است که در روز اعدامِ شیخ فضل اللَّه نوری در میدان توپخانه حاضر بوده و به عنوان ابراز شادی کف می زده و شعار «زنده باد مجازات!» سر می داده است،داستان منحصر به فرد ترور او توسط «آقا جان سنگتراش» یکی از مریدان شیخ فضل اللَّه نیز در همین کتاب آمده است .
کتاب حاضر به قلم تندرکیا در اصل در سال 1335 هجری خورشیدی به عنوان بخشی از نشریه «نهیب جنبش ادبی شاهین» از طرف روزنامه سیاسی «فرمان» انتشار یافته است .
نام اصلی مؤلف که نوه پسری شیخ فضل اللَّه نوری است، «شمس الدین »بوده ولی او بعدها نام کوچک «تندر» و نام خانوادگی «کیا» را برای خود انتخاب کرده است .
اهمیت نقش شیخ فضل اللَّه نوری در تاریخ معاصر، ابهامات فراوان پیرامون این شخصیت در تواریخ موجود و روایت ویژه و دستِ اول موجود در لابلای سطرهای این کتاب، ما را بر آن داشت تا با پرداخت، تنظیم و ویرایش این مقاله گم گشته در هیاهوی تاریخ نویسان و انتشار آن ،قدمی کوچک در راه ارائه جزئیاتی از حرکت مشروطه خواهی و زندگی سیاسی شیخ فضل اللَّه نوری برداشته باشیم .
در بسیاری از قسمت ها مطالب این کتاب منحصر به فرد است .نویسنده با اخذ و تدوین خاطرات نزدیکان شیخ فضل اللَّه نوری، این تئورسین و رهبر جریان «مشروطه ی مشروعه»، از زوال حتمی آنها جلوگیری نموده و افقی تازه در شناخت وی را گشوده است.
با این همه نویسنده تحت تأثیر احساسات خویشاوندی آنجا که به نقل و نقد مطالب برخی از مخالفان شیخ فضل اللَّه نوری - که البته کم هم نیستند!- پرداخته ،تعادل قلمی خود را از دست داده و بعصاً با جملاتی که مناسب یک مورخ بی طرف نیست، آنان را به باد انتقاد گرفته است که ما از باب رعایت امانت در آنها هیچ گونه تصرفی نکرده ایم. با این همه نمی توان گفت که این قطعات کوچک که بسیار هم مشخص هستند، ارزش واقعی مطالب مستند او را از بین می برد و لذا به اعتقاد ما این کتاب، اثری کامل، به یاد ماندنی و خواندنی است که راجع به شیخ فضل اللَّه نوری، عقاید سیاسی، زندگی خصوصی و نحوه دستگیری، محاکمه، اعدام و کفن و دفن او نوشته شده است. روایتی بِکر و خانوادگی که با نثری استوار، ادبی و بعضاً آمیخته به طنز نگاشته شده، و این نیز از دیگر نقاط تمایز این اثر با سایر نوشته های تاریخی مربوط به شیخ است .
پرداختن به این کتاب را مرهون و مدیون معرفی پدر فرزانه ام «دکتر ابوالفضل شکوری» هستم که اولین معلم و همواره بهترین دوستم بوده اند.و انگیزه اصلی ما نیز صرفاً ارائه یک روایت مکتوم مانده راجع به انقلاب مشروطه و شیخ فضل اللَّه نوری به جامعه ایرانی بوده است و نه تأیید و تکذیب یا ترویج و تنقید این و آن.
به جرأت می توان گفت شیخ فضل اللَّه نوری، مبهم ترین شخصیت در انقلاب مشروطه است، چرا که او یکی از جدی ترین مروّجان انقلاب مشروطه در آغاز و یکی از سرسخت ترین مخالفان آن در انجام آن بوده است.و لذا به هیچ عنوان در تقسیم بندی های سیاه و سفید مرسوم همه انقلابات نمی گنجد و لاجرم قربانی این «تمایز» نیز می شود.شخصیتی که با صرف نظر از برخی اشتباهاتش ،شجاعانه در راه اعتقاداتش چوبه «دار» را پذیرفت و همچون محمدعلی شاه و برخی دیگر از مخالفان مشروطه به زیر پرچم بیگانگان پناه نبرد و مگر نه این است که «هر انقلابی، نخست فرزندان خود را می خورد» و به راستی چه کسی خویشاوندتر از شیخ فضل اللَّه نوری با انقلاب مشروطه؟!
اعتقاد ما بر این است که اگر شیخ فضل اللَّه نوری توسط برخی از چهره های مشکوک و یا بی تجریه ی نهضت مشروطه به دار آویخته نمی شد و مثلاً فقط به تبعید او اکتفا می کردند، هرگز انقلاب مشروطه در ایران شکست نمی خورد و مخالفت با آن نهادینه نمی شد. اعدام شیخ موجب دلسردی و بی اعتمادی توده های مردم مسلمان به انقلاب مشروطه گردید و حتی فقهای بنامی همچون میرزای نائینی نیز در ادامه حمایت از آن دچار تردید شدند و در نتیجه این انقلاب با کودتای سوم اسفند قزاقان از مسیر اصلی خود منحرف گردید و شد آن چه که شد.
کارهایی که ما به عنوان ویراستار و مصحح بر روی این کتاب انجام داده ایم عبارتند از:
1- اصلاح رسم الخط آن طبق معیارهای امروزی.
2- نقطه، ویرگول گذاری و به کار بستن کلیه نشانه های سجاوندی .
3- تقطیع و پاراگراف بندی مطالب و انتخاب عناوین فصل ها که همه آنها را از متن کتاب برگزیده ایم .
4- افزودن برخی توضیحات در درون متن در درون علامت کروشه ] [ و یا در پاورقی با افزودن «م» حرف اول «مصحح»
5- و بالاخره پردازش شکلی و هندسه فیزیکی کتاب و انتخاب نامی مناسب با محتوا برای آن.
امید آن که موجب جلب رضایت خداوند گشته و پرتوی کوچک در تبیین تاریخ معاصر کشور عزیزمان، ایران باشد.
مجتبی شکوری
دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف
شهریور 1385

انگیزه نگارش این کتاب

کار از تو می رود مددی ای دلیل راه - کانصاف می دهیم ز راه اوفتاده ایم.
چطور شد که من به فکر حاج شیخ فضل اللَّه نوری افتادم؟ من نوه ی پسری حاج شیخ فضل اللَّه هستم، بعد از مرگ پدربزرگ خود در محیطی ماتم زده به دنیا آمده ام. زود بگویم که خیلی زود حافظه ام به کار افتاد، چند ماهی از تولدم نگذشته بود که در همه چیز به روشنی می دیدم، امروز مثل این که دیروز بوده روشن می بینم که در گوشه ی اتاق بزرگی(بعدها فهمیدم حسینیه ی حاج شیخ می بوده) نزدیک دری که به روی ایوانی باز می شد« نعنوی» مرا زده اند و دایه ام در گوشه ی اتاق نشسته مرا شیر می داد و در نعنو می گذاشت.
از همان چند ماهگی تا به امروز هیچ چیزی در حافظه ی من گم نشده، در تمام جزئیات جریان گذشته ام به کمال وضوح بینا هستم، حتی رنگ ها!خیلی زود چشم و گوشم باز شد، خیلی زود فهمیدم خانه ای که من در آن به دنیا آمده، زندگانی می کنم، جای مهمی بوده.خیلی زود فهمیدم پدربزرگ من آدم بزرگی بوده و به دارش زده اند. مثل این که از آدم بزرگ خوشم می آمد. یک محبتی از پدربزرگم دل دلم افتاد که با محبتی که نسبت به پدرم می داشتم فرقی داشت.
چطور شد که آن چیزها را فهمیدم زیاد نمی شود تحلیل و تجزیه کرد. تحلیل و تجزیه حقیقت، حیات را خورد می کند. ولی این که می دیدم از هر صف و صنفی، از عالی ترین مقامات دولتی و ملی و روحانی تا دانی ترین طبقات کاسب و توده در خانه ی ما رفت وآمد می کنند، این که می دیدم هر کس می فهمد من «نوه ی حاج شیخ فضل اللَّه» هستم - یا به قول خودشان «شیخ شهید!»- با یک حرمت و سلام و صلوات مخصوصی از من پذیرایی می کند، این ها همه در من اثر زیادی داشت.
یک نکته ی دیگری هم مرا متوجه حال و حالت مردم می کرد: هر ساله از اول تا سیزدهم رجب به یاد بود شهادت «حاج شیخ» در بیرونی چادر می زند و روضه خوانی می کردند، قیامتی برپا می شد، یک کربلای حقیقی! لابد این همه غَ لیان مردم برای حاج شیخ فضل اللَّه است و گرنه پسران او که نه زری دارند و نه زوری ،نه مالی دارند و نه مقامی! بعدها که به مدرسه رفتم و سواد پیدا کردم یک عامل دیگری هم بر این ها افزوده شد، دائماً میان کاغذجات پدربزرگم می لولیدم و چیزها می دیدم، بگذریم! باری این ها همه از ذهن من بچه می گذشت و جا می افتاد به طوری که یک نوع غروری در من پدید آورده بود، غرور خانوادگی!
سال ها می گذشت تا این که به کلاس پنجم ابتدایی مدرسه ی شرف مظفری رسیدم.کتاب تاریخ ایران ما از لحاظ کاغذ و چاپ و قد و قواره از تمام کتاب های مان دلچسب تر بود. مؤلف آن... هر که بود کاری نداریم... همین طوری که عکس های آن را به رسم بچه ها تماشا می کردم چشمم به عکس حاج شیخ فضل اللَّه افتاد.با ذوق و شوق سرشاری به خواندن آن صفحات پرداختم ،روز بد نبینید، برای نخستین بار در عمرم دیدم که به پدربزرگ من گفته اند.مضمون مطالب آن صفحه این بود:
«شیخ فضل اللَّه به تحریک محمدعلی شاه با یک عده اراذل و اوباش و فراش و قاطرچی رفت در میدان توپتخانه بنای مخالفت با ملت و مشروطه را گذاشت، ملت او را گرفت و به دار زد». خیلی اوقاتم تلخ شد! کتاب را به پدرم نشان دادم،گفتم ببینید چه چیزهایی نوشته! پدرم سرسری نگاهی به آن صفحه انداخت و با حالتی طبیعی و بی اعتنا گفت: «دروغ گفته».
به گفتن نیازی نیست که زمینه ی فکری من به قدری آماده بود که به آسانی این حرف را پذیرفتم.یعنی پدربزرگ من اراذل و اوباش بوده، یعنی این مردم که من می بینم او را به دار زده اند؟! ابداً، البته که دروغ گفته، اراذل و اوباش خودت هستی و مرا نسبت به مطبوعات از هر قسمتی مظون کرد، دیگر هر چه می خواندم نسنجیده قبول نمی کردم!
ولی فکر من به همین آسانی ها راحت نشد. راستی اگر مردم حاج شیخ فضل اللَّه را دوست می داشتند پس چرا گذاشتند او را ببرند و به دار بزنند؟! این سؤال را از هر که می کردم جواب همه تقریباً یکی بود:«این مردم از اهل کوفه بدترند، تا بود دور و ورش بودند و وقتی که او را گرفتند و دارش زدند همه متفرق شدند و رفتند گوشه ی صندوق خانه هایشان های های گریه کردند!» از همان کوچکی یک حس بدبینی نسبت به این مردم در من پیدا شد که هرچه بزرگتر و در امور اجتماعی داناتر و بیناتر گردیدم روشن تر و استوارتر گردید. این حقیقت مهم اجتماعی ایران بود که بسیاری سرها را به باد داده و می دهدو خواهد داد و یکی از بزرگ ترین خوشبختی های من این است که نزاییده جزو خون من شد.بعدها در این حقیقت بسیار اندیشیدم و آن را بسیار سنجیدم و عاقبت بهتر دیدم اصلاً به این مردم اعتماد نکنم و وارد میدان سیاست نشوم و خود را بیهوده آلوده ننمایم!
هر چه عقل رو می آمد آن احساسات خانوادگی فرو می نشست .کم کم از این صرافت ها افتادم. اصلاً فکرم از هرچه کهنه بود برگشت. خدا بیامرزدش، پدربزرگ هم جزو عتیقه جات گردید!
سال ها می گذشت: تصدیق ابتدایی، متوسطه، مدرسه سیاسی، دانشکده ی حقوق، فرنگ، تهران، سال ها گذشت. کم کم تاریخ های مشروطیت رنگ و وارنگ یکی بعد از دیگری از دیگ در آمد. لازم بود اطلاعات اجمالی خود را راجع به نهضت مشروطه تکمیل کنم. یک کتاب خریدم. بر طبق عادت همیشگی خود همین که باز کردم تا نظری کلی بر آن بیندازم تمام صفحه یک سند تاریخی مربوط به حاج شیخ فضل اللَّه بود، عجب اتفاقی! این اتفاق اثر محسوسی در من نگذاشت.رد شدم. فردایش تا باز همین کتاب را باز کردم یک عکس از حاج شیخ فضل اللَّه آمد با صحبت هایی، عجب این دو مرتبه! ولی هرگز به خاطرم خطور نمی کرد که چیزی درباره ی حاج شیخ بنویسم.
در اثر خواندن این کتاب زده شدم، نه چندان برای این که نسبت به حاج شیخ کینه ورزیده بود، بلکه بیشتر برای این که از خلال صفحاتش کاملاً بر می آمد که نویسنده ی آن قبل از شروع به نوشتن این اصل را پایه ی کار خود قرار داده است:«باید به موافقین دموکراسی دسته گل نثار کرد و مخالفین آن را به لجن کشید!» و به حکم همین اصل خود ناگزیر در پیچ و خم ها و پخت و پزها و تعبیر و تفسیرهای بی حد و حصری افتاده، تاریخ ننوشته، دلی از عزا در آورده است! این کتاب در من اثر زننده گذاشت و افسوس خوردم که کسی نیست تا به مزخرفاتش جواب بگوید، من که این کاره نیستم، به من چه!
این کتاب به کنارم یک کتاب دیگر، تا باز کردم باز حاج شیخ، عجب، این سه مرتبه، یعنی چه؟ باز هم بگذریم! هر چه بیشتر در این کتاب دومی پیش می رفتم کسل تر می شدم، یک مرد رند مبتذلی می دیدم که یک بغل کاغذ پاره از توی خاکروبه ها جمع کرده و جلد کرده، یک تعرفه ی شخصی، این است نتیجه ی تمام عمر این آقای پدر ما در دار، نه بر مرده، بر زنده باید گریست! هر چه در این کتاب دومی پیش می رفتم کسل تر می شدم تا این که به این قسمت رسیدم:
«واقعه ی میدان توپخانه.... مهم تر از همه اینست که آن جماعت که فریاد می کشیدند دین نبی می خواهیم صدها قرابه ی شراب و عرق در گوشه و کنار گذارده و هر چند دقیقه جامی سر می کشیدند، حاج شیخ فضل اللَّه که با چشم عرق خوردن آن ها را می دید عمل آن ها را نادیده می پنداشت و چون کار بالا کشید او گفت نخورید، این کار را نکنید، الواط جواب دادند این دوغ است، ما محض رفع عطش می خوریم...
خوانندگان تصور نفرمایند من از روی طرفداری مشروطیت مطلب بالا را نوشتم، بلکه خودم حضور داشتم و ناظر اعمال آن ها بودم»...
که ناگاه گوی سال ها را همه آب برد و یک مرتبه برگشتم به حالت کلاس پنجم ابتدایی، منبر همان بود و مطلب همان!... اللَّه اکبر، عجب مردمان وقیحی هستند! راستی انسان نمی داند بخندد یا گریه کند. آخر مردیکه بی شرم و شرف، امروز پس از نیم قرن که تعصبات مذهبی صد درجه کمتر و استعمال مشروبات الکلی نسبت به آن وقت صد درجه بیشتر و علنی تر شده، آیا کسی جرأت می کند در کنار و گوشه ی میدان توپخانه عوض قدح آب آلبالو، قرابه های شراب و عرق بگذارد که آن روز این کار را کرده باشند آن هم در حضور علمای اعلام؟ آخر مردیکه یک چیزی بگو که بگنجه! به ببینید کار وقاحت ما مردم به کجاها کشیده، اینست نتیجه ی ترقیات ما! حالا انصافاً اراذل و اوباش آن فراش ها و قزاق ها و قاطرچی ها بودند یا این میرزا قلمدون ها؟! آن بیچاره ها هر چه بودند لااقل سند کتبی به دست کسی ندادند، آن بدبخت ها هر چه بودند اقلاً این همه ادعا نداشتند... راستی که آدم کله اش داغ میشه...
خلاصه، باز خیلی اوقاتم تلخ شد... اما به من چه، من که تاریخ نویس نیستم!... باز هم می گویی به من چه، پس به کی چه؟! اگر وظیفه ی تو که می توانی بنویسی نیست، پس وظیفه ی کیست؟ تو لااقل می توانی این تیکه ی تاریخ را روشن کنی، چرا نمی کنی، تو نکنی که بکند؟... از گوشه کنارها این گونه تذکرات را جسته و گریخته به من می دادند ولی باز هم نمی خواستم زیر بار بروم.اصلاً من از قوم و خویش بازی خوشم نمی آید. حقیقت خودش راه خودش را از یک جایی باز خواهد کرد و روی خود را عاقبت خواهد نمود. اما اگر راستش را بخواهید خودم هم کم کم دروناً دچار تردید شدم... در هر حال، باشد تا ببینم آخر عاقبت کار چه خواهد شد!(1)
آخر عاقبت، یک روزی در همان زباله دان،(2)پس از یک مقدمه ی چاخان، این تیکه را خواندم:
«یک پاکت بزرگ از چلوار که سر او مهر و لاک شده بود... به دست نگارنده این تاریخ افتاد... در این پاکت صدها احکام و فتوا وتلگراف و نامه هایی است (؟!) که بعد از توپ بستن مجلس(؟!) از طرف روحانیون مستبد و رجال معروف در تحریم مشروطیت و مخالفت آن با مذهب اسلام منتشر نموده و یا تقدیم دربار استبداد کرده اند...».
آن وقت درباره ی این سند، دروغ ها به هم بافته، آن وقت شارلاتان بازی ها در آورده، آن وقت... ای بر اون ذاتتون لعنت! این سندی بود که بیست سال بلکه بیشتر در دست خود من بود و خود من با حسن نیت تمام به جریان انداخته ام، یک سند معصوم، هنوز هیچی نشده ببینید چه دروغ های گنده گنده ای درباره ی آن آروغ می زنند، این بی چشم و روها! در این پاکت از این خبرها نبود که صدها احکام و فتوا و تلگرافات و نامه ها در آن باشد، مبادا چیزهای دیگری قاطی زده باشند، حتماً زده اند!(3)
عجب، عده ای هستند که امیدشان را برای آباد کردن این ملک و اصلاح کردن این مردم در بسط سواد و فرهنگ می نهند.مگر این ها، عصاره های دروغ و سه روغ و چاپ و چاخان ،همه دیپلمه و لیسانسیه و دکتر نیستند، مگر همه عنعنات ملی نیستند، پس دیگر چه امیدی، دیگر چه آخر عاقبتی؟... با خودم غرولند می زدم و طول اتاق را با قدم ذرع و پیمان می کردم... در این حیص و بیص ناگاه توی جای کتابی چشمم به دیوان حافظ افتاد، هوس کردم! دل حافظ را باز نمودم، حافظ مقدس! همان بیت اول سر صفحه این بود:
کار از تو می رود مددی این دلیل راه - کانصاف می دهیم ز راه او فتاده ایم.
به حکم حافظ! [شروع به نوشتن این کتاب نمودم ]!

آشنایی با منابع این کتاب

اطلاعات این لوحه ی تاریخی از سه منبع می تراود.از خود من، از سندهای کتبی، از گواهی گواهان.
آن چه مربوط به خود من می شود عبارت از چیزهایی است که شخصاً دیده ام یا در محیط خانوادگی و خارج از آن، از مردمان موثقی شنیده ام و همچنین عبارت از استنباطات شخصی خود من است از جریان امور و حقایق تاریخی .
آن چه مربوط به سندهای کتبی می شود یا سندهایی است که از خود حاج شیخ فضل اللَّه باقی مانده، یا سندهای دیگری است که در تاریخچه های مشروطیت آمده است .
اما از گواهی گواهان، بسیارند کسانی که با ایشان چه در گذشته، چه امروز، راجع به شیخ نوری مصاحبه کرده ام، ولی در این لوحه [فقط] به ذکر اظهارات چند نفری بس می کنم. برای این که این چند نفر هر یک در قسمت مربوطه خودکامل ترین مشاهدات را داشته اند و به اظهارات ایشان در قسمت خودشان اطمینان داشته ام. ضمناً باید دانست همین اظهارات محدود همین کسان معدود نیز در اغلب جاهایش با گواهان و مأخذهای دیگری مورد کنترل و امتخان من قرار گرفته اند.
اکنون لازم است که گواهان نامبرده را بشناسیم:
1- حاج میرزا عبداللَّه سبّوحی واعظ: در جوانی جزو حوزه ی علمیه ی شیخ نوری بود و از محرمان حرم او محسوب می شده. بعداً یکی از دوستان صمیمی پدر من به شمار می رفت. میرزا عبداللَّه به مرور در تهران میان اهل منبر مقام مسلم اول را پیدا کرد و به کمال شهرت رسید،مقامی در زمان خود بی رقیب.بیان گرم و گیرایی داشت.امروز در خانه اش بستری است. گمان نمی کنم کسی باشد که در صحت اظهارات او تردیدی داشته باشد.
2- سیدمحمدعلی شوشتری: در جوانی جزو حوزه ی علمیه ی شیخ نوری بوده، بعداًیکی از دوستان خوب پدر و عموی من به شمار می رفت. پس از کودتای سوم اسفند 1299 شمسی در صف اول قرار گرفت و برای نهضت پهلوی(4)
کوشش ها کرد و به مرور نماینده ی مجلس مؤسسان و نایب التولیه آستان قدس رضوی شد و چند دوره به وکالت مجلس شورای ملی انتخاب گردید.
3- مدیر نظام نوّابی: بگذاریم خودش خودش را معرفی کند: «محمد زمان معروف [به ]آقابزرگ خان فرزند میرزا حسن نایب الصدر نواب. پدر اندر پدر روحانی هستم، ولی علاقه ی زیادی به خدمت سربازی داشتم و با اجازه ی پدر وارد مدرسه ی نظام شدم. پس از طی دوره ی سه ساله در زمان قاجاریه با درجه ی صاحب منصبی منتقل به ژاندارم نظمیه گردیدم. صاحب منصبی بودم قوی بنیه و رشید که کارهای سخت اداره ی نظمیه را به من محول می کردند. لقب مدیر نظام را بعداً گرفتم. سنم هفتادو هفت سال [است ]».
من از روزی که چشم باز کردم مدیر نظام را در محله و خانه ی خودمان می دیدم. وقتی که می خواستیم از «سنگلج» کوچ کنیم، بیرونی حاج شیخ را که سهم عمویم شده بود، او خرید و هنوز هم در همان خانه تقریباً با همان وضع و وضعیت زندگی می کند. پس از ترک سنگلخ دیگر او را ندیدم تا این که اخیراً بنا بر توصیه ی حاج میرزا عبداللَّه سبوحی در منزل مألوف به سراغ او رفتم. پیر و علیل شده بود. ولی با وجود کبر سن و کسالت مزاج به قدری دقیق و منجز، جزئیات امو را تشریح می کرد که نقطه ی ناقصی باقی نمی گذاشت. اتفاقاً روز اعدام حاج شیخ فضل اللَّه، صاحب منصب کشیک نظمیه و از آغاز تاانجام امر حاضر و ناظر بوده است. مدیر نظام، با روح انضباط و صداقت یکی صاحب منصب قدیمی خیلی در ذکر جزئیات امور و اتفاقات مقید به عین حقیقت می بود. به اظهارات او راجع به جریان واقعه، که بسیاری از قسمت هایش را قبلاً نیز از دیگران شنیده بودم، اطمینان تمام دارم .
4- جلال کیا: پسر کوچک حاج شیخ فضل اللَّه، صدق گفتار او حتمی است.
5- ابوالقاسم بهزادی: بعد از شهادت شیخ دختر او «منیره» را گرفته. آن چه در این جا گفته درست می دانم.
6- سرهنگ خلیل پرچم: بعد از شهادت شیخ دختر او «اقدس» را گرفته.آن چه در این جا می گوید درست می دانم .
7- مشهدی علی: قدیمی ترین نوکر خاندان ماست. مدتی خدمت پدر حاج شیخ فضل اللَّه را کرده، بعداً پیش خود او بوده است. تا دو سه سال پیش هنوز زنده بود. حالا خبری ندارم. اظهارات او صاف و صادق و طبیعی است.
گواهان نامبرده، به شرط علی، همه حیات دارند و هر کس بخواهد می تواند به خود ایشان مراجعه کند، به شرطی که با روح حرمت و صفا باشد!