فهرست کتاب


ویژگی های معلّم خوب

آیت الله حسین مظاهری‏‏

درس هفدهم: چه چیز قادر به کنترل غرایز انسان است؟ (عقل-علم-تربیت)

در بین علمای «علم اخلاق» در مورد این سؤال که «چه چیز قادر به کنترل غرایز انسان است؟» اختلاف است. اگر انسان خود را در اختیار تمایلات نفسانی قرار دهد، به شقاوت و بدبختی کشیده می شود. قرآن کریم می فرماید:
بل یرید الانسن لیفجر أمامه
(قیامت، 5)
یعنی انسان علاقه مند است که جلویش باز باشد و بر غرایزش نیروی کنترلی نباشد و اگر این خواسته انسان تحقق یابد، هم خودش بیچاره می شود و هم جامعه را بدبخت و بیچاره می کند ولذا حتماً باید این غرایز کنترل شوند. سؤالی که مطرح است این است که نیروی کنترل کننده چیست؟ در پاسخ به این سؤال، بعضی نظیر فلاسفه «عقل» را ذکر می کنند و معتقدند که اگر عقل فرد یا جامعه قوی شود، نیروی کنترل کننده محسوب می شود و انصافاً نیز چنین است.
عقل چیز خوبی است به قول خواجه عبداللّه انصاری(11) چه خوش می گوید:«به آن کسی که عقل دادی، چه ندادی؟ و به آنکه عقل ندادی، چه دادی؟» احمق اگر چه دنیا را داشته باشد، هیچ ندارد و از آن طرف عاقل هر چند هیچ نداشته باشد، بالاتر از دنیا را دارد. در قرآن شریف و در روایات از عقل تمجید فراوان شده است. در قرآن به انسانی که قوّه ی تمیز داشته باشد و خوب را از بد تشخیص دهد، بشارت داده شده است.
الّذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه اولئک الّذین هدیهم اللّه و اولئک هم أولوا الألبب
(زمر، 18)
رستگاری فقط برای کسی است که عقل دارد و قادر به تمیز خوب از بد است؛ خوب را می گزیند و بد را رها می کند. در روایات می خوانیم که آنچه را خداوند اول خلق کرد عقل بود. خداوند به عقل خطاب کرد «بیا»، آمد و خطاب کرد «برو» رفت؛ یعنی عقل، تابع صرف بود. از جانب خداوند خطاب شد: به عزت و جلالم سوگند که تو را به هر کس بدهم او سعادتمند است و هر کس تو را نداشته باشد، هیچ ندارد؛ به عزت و جلالم سوگند، به واسطه ی تو ثواب و عقاب می کنم.
«حُمق» بد دری است، لذا غزالی(12) در وصیت به پسرش می گوید: «پسر جان! با احمق صحبت نکن، زیرا احمق را نمی توانی هدایت کنی.» روایتی از حضرت عیسی(ع) که فرموده اند: «من توانستم مرده را زنده کنم اما نتوانستم احمق را تربیت کنم.» اگر احمق شبانه روز عبادت کند وسال ها نیز به آن مشغول باشد، عبادت های او ارزشی ندارد و مانند اعمالش سبک است. از سوی خداوند امر شد که به سراغ عابد احمقی بروند و او را امتحان کنند. آمدند و به عبد گفتند: «الحمداللّه وضع خوبی داری. مجرّدی و در مکان خلوت، رابطه با خداوند داری و روزی تو نیز که از عالم غیب می رسد؛ دیگر چه حاجتی داری؟» عبد آهی کشید و گفت: «غمی دارم که نمی دانید.» گفتند: «چه غمی؟» گفت: «این علف ها را ببینید؛ خشک می شوند و از بین می روند، اگر خدا الاغی می داد که آن را می چراندم، چقدر خوب بود!» احمق معمولاً اینگونه است. عقل چیز خوبی است و خوشا به حال کسانی که عقل دارند، لذا از جوانان تقاضا دارم روی عقل و تعقل خود کار کنند تا آدم پخته ای شوند. اگر شما می خواهید عقلتان کامل و قوی شود، حرف عقل را بشنوید و آنرا زیر پا نگذارید و اگر حرف عقل را زیر پا نهادید، کم کم احمق می شوید و عقل خود را با این کار از بین می برید. قرآن کریم می فرماید:
انّ شرّ الدّوآبّ عند اللّه الصّم البکم الّذین لا یعقلون
(انفال، 22)
یعنی کسی که عقل دارد اما تعقل ندارد، آن کسی که فکر دارد ولی تفکر ندارد، پست تر از گرگ بیابان و پلنگ درنده و میکرب سرطان است. برای قوی شدن عققل باید از آن کار کشید.
عقل یک نیروی کنترل کننده است اما با این اشکال که این نیرو همیشه قادر به کنترل انسان نیست. تا هنگامی که غرایز و تمایلات انسانی توفانی نشده است و در حالت عادی، عقل برای انسان عاقل، راهنما است. انسان در حالت عادی اگر عقل قوی داشته باشد، این عقل او را کنترل می کند و نمی گذرد گناه، کارهای خلاف عقل و اعمال خلاف شرع و مخالف رسومات اجتماعی انجام دهد اما اگر غریزه توفانی شد، دیگر البته صدایی که به جایی نمی رسد، صدای عقل است و دیگر عقل قادر نخواهد بود کاری انجام دهد. مثلاً -الیاذ باللّه - اگر برای دختر و پسر عشقی پیدا شود - عشق به معنای توفانی شدن غریزه جنسی - و این غریزه توفانی شود، عقل هر چه به عاشق بخواند و عاقل ها هم هر اندازه به او گوشزد نمایند، هیچ فایده ای نخواهد داشت، بلکه عاشق در جواب شعر می خواند و می گوید: «دیوانه ای از شهر برون شد، شده باشد» عقل به او می گوید که آبروی تو و طایفه ات خواهد رفت و او در جواب می گوید، برود. عقل به دختر خانم می گوید: اگر خدای ناکرده کسی بفهمد، ابروی تو که می رود هیچ، آبروی شهر تو هم خواهد رفت و او در پاسخ می گوید: برود.
تمایلات انسان عجیب است و خدا نکند توفانی شود. غریزه مانند سیل است. اگر در مقابل سیل سدی محکم و فولادی قرار داشته باشد جلوی آن را می گیرید اما اگر سد خاکی و خاکریز و گونی های شن باشد، سیل همه را بر می دارد و می برد. هر کدام از غرایز را که حساب کنید به همین شکل است.
مثال عوامانه ای که از نظر روانشناسی و زیست شناسی نیز صحیح است، می گوید در میان حیوانات میمون بچه اش را بسیار دوست دارد - حیوان شناسان نیز می گویند میمون بچه اش را بیشتر از انسان دوست دارد - اطاقی را که کف آن را می توانستند گرم کنند، مهیا نمودند و میمونی را با بچه اش به داخل آن فرستادند. ابتدا که سطح حمام حرارت زیادی نداشت میمون مادر، فرزند خود را بدندان گرفت و به این سو و آن سو حرکت می کرد اما وقتی حرارت کف اطاق خیلی زیاد شد، بچه اش را روی زمین گذاشت و خود روی او استاد تا نسوزد. بله، میمون بچه اش را خیلی دوست دارد اما تا موقعی که مسئله ی جان خودش جلو نیاید. حتی بسیار اتفاق افتاده است که انسان بر اثر شدت گرسنگی و غریزه ی «جوع» بچه اش را سر بریده و خورده است! فروید فرضیه غلطی دارد و عجیب اینکه این فرضیه غلط هنوز در کتاب ها مطرح است. یکی از شاگردان فروید، فرضیه ی او را رد می کند و می گوید: «آقای فروید! خدا نکند جوانی گرسنه شود که در آن حالت، یک زن با جمال را برای خوردن بهتر می خواهد تا برای اطفاء شهوت» و چقدر عالی گفت. فروید تصور می کند بعضی از غرایز انسان از غریزه ی جنسی سرچشمه می گیرد، اما خدا نکند یکی از غرایز، مانند غریزه ی جوع، توفانی شود.
دانستیم که عقل چیز خوبی است و برای کنترل غرایز هم عالی است، اما نه همه وقت همه جا، بلکه کنترل غرایز چیز دیگری می خواهد. نیرویی که افلاطون در «مدینه فاضله» روی آن پافشاری بسیار نموده است، «علم» می باشد. او می گوید: «اگر سطح معلومات فرد یا جامعه بالا برود، این علم غریزه را می تواند کنترل کند. مصالح و مفاسد هر چیز را باید به انسان نشان داد، وقتی مفاسد و مصالح چیزها را انسان دریافت خودبخود کنترل می شود.» از این رو مدینه ی فاضله، این فیلسوف تأکید فراوانی روی علم دارد و شاگردان وی نیز همچنین. حرف افلاطون، حرف خوبی است. علم چیز خوبی است تا آنجا که قرآن کریم می فرماید: «نزول قرآن و ارسال برای پیامبر برای آن است که تربیت و سطح معلومات انسان ها را بالا ببرد.»ویزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکه در روایات می خوانیم که پیامبر اکرم «ص» وارد مسجد شدند و مشاهده نمودند که دسته ای به دعا مشغولند، از این دسته گذشتند، سپس گروهی را دیدند که در حال ذکر و ورد می باشند، از این دسته نیز گذشتند و بدنبال آن عده ای را مشاهده نمودند که به تعلیم و تعلم مشغول بودند؛ در جلسه این گروه نشستند و سه مرتبه فرمودند:بعثت للتعلیم من مبعوث شدم تا عالِم بسازم. اسلام برای عالم متعهد و یا تقوی فضیلت بسیاری قائل شده است و قرآن کریم در این رابطه می فرماید:
یأیّها الّذین ءامنوا اذا قیل لکم تفسّحوا فی المجلس فافسحوا یفسح اللّه لکم و اذا قیل انشزوا فانشزوا یرفع اللّه الّذین ءامنوا منکم و الذین أوتوا العلم درجت واللّه بما تعملون خبیر
(مجادله، 11)
در این آیه می فرماید، برای عالم متعهد امتیاز فراوانی قائل هستم. برای همین است که علم نیروی کنترل کننده است. عالم با جاهل تفاوت زیادی دارد، اما همان ایرادی را که نسبت به عقل در مورد کنترل غرایز عنوان گردید، در مورد علم نیز مطرح است، علم در وضعیت عادی، کنترل کننده ی غرایز است اما خدا نکند موقعیت غیر عادی پیش بیاید، یعنی غرایز توقانی شود؛ در این حالت انسان حاضر است دو سوم دنیا را با علم خود نابود کند تا قادر گردد که بر یک سوم باقی مانده سلطنت نماید. دلیل ادعای فوق وضعیت امروز دنیا است. دنیای امروز چرا با اینکه علم دارد، اما اینقدر درنده است؟این وضعی را که علما و عقلا!(آمریکا و شوروی) برای ایران و عراق پیش آورده اند،(13) هیچ درنده ای برای کسی پیش می آورد؟ هیچ پلنگی و گرگی می کند؟
چرا علم این چنین شد؟ اتم را شکستند تا از آن استفاده های سودمند بنمایند اما بوسیله آن بمب ساختند و دو شهر ژاپن را مخروبه کردند و یکصد پنجاه هزار انسان بی گناه را به خاک و خون کشیدند و این اولین نتیجه کار انیشتین بود؛ چرا؟ خدا نکند غرایز انسان توفانی شوند که در آن صورت، انسان مبدّل به درنده ای میشود که با کمال وقاحت عقل را زیر پا می گذارد و با پُر رویی می گوید: منافع ام در خطر است، پس باید بچه و پیر، بی گناه و با گناه، خوب و بد و دوست و دشمن را بکشم تا به منافع خود دست یابم. این وضع دنیای امروز است، باغ وحش به تمام معنی!
مسئولین جمهوری اسلامی ایران و به ویژه رهبر عظیم الشأن انقلاب، به همان اندازه که دلشان برای تهران می تپد، برای بغداد نیز می تپد و به همان مقدار که از اصابت موشک، به تهران متأثر می شوند، از موشکی که از ایران به بغداد نیز فرستاده می شود متأثّرند، اما چاره چیست؟ چه باید بکنیم؟ چه می شود کرد؟ دینای امروز وضع را به جایی رسانده است که ما باید علیرغم میل باطنی خود به پرتاب موشک اقدام کنم. این علم است و اگر این وضع دنیا ادامه پیدا کند، علم خود را نابود می کند و تمدن نیز نابود می شود؛ اگر نه امروز، فردا چنین خواهد شد.
بعضی از غرب زده ها وقتی به آمریکا، سوئد و فرانسه و می روند، در آنجا می بینند که ظاهراً دزدی نیست و رأفت و مهربانی وجود دارد(البته جایی که آنان را برده اند) و اینان خیال می کنند در آنجا انسانیت وجود دارد، اما وقتی انسان دقیقتر به حالاتشان مراجعه می کند، می بیند که آدمکشی، دزدی، زنای به عنف و بی حیائی ها در میان آنها غوغا می کند و هر کجا که متمدنترند(!) این اعمال بیشتر است. چرا با آنکه علم دارند، این علم نتوانسته آنان را کنترل نماید؟ همین دنیای روز نظریه افلاون را رد می کند. دنیای روز به افلاطون می گوید: ای افلاطون! گر چه فیلسوف هستی و افتخار بشریت، اما اشتباه کرده ای ؛ نمی دانی که اگر غریزه «گُل» کند کار انسان را به کجا می کشاند.
یکی از رفقا می گفت: «در زمان طاغوت، در یک کنفرانس، آقای دکتری یک سخنرانی عالی بر علیه مسکرات(مشروبات الکلی) نمود. وی مفاسد طبی، فردی و اجتماعی شراب را یکی یکی برشمرد و از آنجا که فن او طبابت بود روی مضرات پزشکی اصرار زیادی داشت. پس از اتمام سخنرانی مورد تشویق شدید حضار قرار گرفت و جمعیت دور او را گرفتند و او را غرق بوسه ساختند.» رفیق ما ادامه می دهد که: «من هم قصد داشتم جلو برم و دست او را ببوسم ولی به دلیل جمعیت زیاد در اطراف او موفق نشدم. ساعت پنج صبح روز بعد، ضمن عبور از خیابان لاله زار تهران، جناب دکتر را دیدم که در آنسوی خیابان در حال عبور است. با خوشحالی فراوان از اینکه فرصتی پیدا شده است که از سخنرانی جالب روز گذشته اش تشکر کنم، جلو رفتم و سلام کردم، اما وی پاسخی نداد. دوباره و سه باره سلام کردم، جوابی نداد. دقت کردم، دیدم که دکتر مست است؛ مستِ مست! گفتم: آقای دکتر! سخنرانی دیروز شما درباره ی مفاسد شراب، خصوصاً از نظر طبی چه بود و این حالت مستی چیست؟ گفت: بله، چون دیروز خسته شدم، یک لیوان بیشتر خوردم.» مشخص شد که دکتر مزبور «دائم الخمر» بود و بر اثر خستگی سخنرانی پیرامون مضرّات مسکرات مقداری بیشتر خورده بود!
قضیه ی فوق به افلاطون می گوید که علم چیز خوبی است، اما اگر چیز دیگری با علم توأم نباشد مضر خواهد بود. یعنی چه عالی می گوید:
تیغ دادن در کف زنگیّ مست - به که آرد علم را ناکس بدست
امروز علم در دست آمریکا و شوروی است، ببینید چه می کنند. اگر یک سال در دنیا اسلحه ساخته نشود و آدم کشی کنار گذاشته شود، دیگر فقیری نخواهد بود و همه مستغنی می شوند. در روایت داریم که در زمان حضرت ولی عصر(عج) زکات دهندگان نمی توانند زکات بدهند زیرا هر چه جست و جو می کنند فقیر و مستمندی نمی یابند. در آن زمان اقتصاد اسلامی بر قرار خواهد شد و همه در رفاه و آسایش خواهند بود. اگر اقتصاد اسلامی پیاده شود و فقط یک سال آمریکا و شوروی اسلحه نسازد، دنیا متمّل می شود. در حال حاضر، هر روز هزاران کودک از بی غذایی یا بد غذایی می میرند و چندین هزار نیز از بی دکتری و عدم دسترسی به دارو تلف می شوند؛ این چه رحمی است؟ رحم کجا رفت؟ انسانیت کجا رفت؟ چرا با اینکه علم وجود دارد اما انسانیت موجود نیست؟ برای اینکه علم منهای ایمان و علم منهای تقوی و اخلاق قادر نیست به انسان «انسانیت» بدهد. افلاطون اشتباه کرد و شاید هم مراد او از علم، علم توأم با اخلاق بوده است، همان که قرآن کریم می فرماید:
هو الّذی بعث فی الأمّیّن رسولاً منهم یتلوا علیهم ءایته و یزکّیهم و یعلّمهم الکتب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلل مّبین
(جمعه، 2)
سومین نیرویی که بعنوان نیروی کنترل کننده معرفی شده است، «تربیت» است. تربیت چیز خوبی است و اگر به راستی انسان تربیت خانوادگی داشته باشد و در مراحل مختلف، دبستان تا دانشگاه از تربیت اجتماعی سالم برخوردار گردد و آموزش و پرورش او همراه و توأم باشد، عالی است. شاید برای انسان چیزی مهمتر از تربیت نباشد و قرآن از همین جهت است که می فرماید برای تربیت و تعلیم آدم آمده است و نازل کردیده است تا سطح معلومات را بالا ببرد.
باید دانست که اشکالی که بر عقل و علم وارد بود، بر تربیت نیز وارد است. برای اینه بدانید تربیت تنها کافی نیست، مثالی می آورم. می گویند پادشاهی با وزیر خود روی این مسئله که طبیعت مقدم بر تربیت است یا تربیت مقدم بر طبیعت، گفتگو داشتند. وزیر معتقد به تقدم طبیعت بر تربیت بود اما شاه برخلاف او نظر داشت و بحث این دو به جایی نرسید تا آنکه به دستور پادشاه سفره ی غذایی مهیا گردید که در چهار سوی آن، چهار گربه هر کدام شمعی در دست، قرار داشتند و وزیر به این مجلس دعوت شد. پادشاه از این که در بحث بر وزیر غلبه یافته خوشحال بود. رو به وزیر خود کرد و گفت: «تو می گویی طبیعت مقدم است بر تربیت، اما ببین که گربه های تربیت شده چگونه بر چهار گوشه ی سفره ی پر از غذا، بدون حرکت با شمع هایی که در دست دارند، ایستاده اند.» وزیر در پاسخ چیزی نگفت. روز بعد که همین صحنه با حضور وزیر برقرار تود ناگهان وزیر چند موش را که قبلاً آماده و پنهان نموده بود، روی سفره رها کرد. گربه ها به محض مشاهده ی موش ها، شمع ها را رها کردند و سر در پی موش ها نهادند به قول کتاب «موش و گربه»:
دوبه این چنگ و دوبه آن چنگش - دوبه دندان چو شیر غرّانا
آنگاه وزیر رو به پادشاه کرد و گفت: «تربیت خوب است و مقدم بر طبیعت اما تنها هنگامی که طبیعت توفانی نشده باشد». آن هنگام که تمایلات توفانی شوند، تربیت به ساختن آمریکا و شوروی می پردازد و همین تربیت بر سر مظلومین و بی گناهان بمب و موشک می ریزد و دیگر تربیت و علم و عقل برای خوردن مال مردم به کار گرفته می شود. می دانید چرا به مردم ایران به این اندازه ظلم می شود؟ اولین بار که رهبر عظیم الشأن انقلاب را دستگیر کردند و به تهران می بردند، در چند فرسخی قم(سراجه) که چاه نفت است واز زمین معلوم بود که منطقه نفت خیز است؛ امام فرمودند: «یکی از رؤسای ساواک از من پرسید: اینجا کجاست؟ گفتم: اینجا، آجائی است که الآن مزاحم من و شما است.» می دانید معنای این جمله چیست؟ یعنی، چون نفت داریم باید موشک بر سر ما فرود آید و اگر نفت نداشتیم کاری هم با ما نداشتند. آنچه آمریکا و شوروی می کنند فقط برای منافع مادی، پول و نفت است. از همین رو است که این سگ زنجیری(صدام) را رها کرده اند تا ایران و عراق را در آتش بسوزاند زیرا این دو کشور نفت دارند. «خطر منافع!» آمریکا و شوروی را به این حالت کشانده است واین تربیت غرب و شرق است.

خلاصه ی درس هفدهم

- اگر انسان خود را در اختیار تمایلات نفسانی قرار دهد، دچار شقاوت و بدبختی خواهد شد.
- گروهی از فلاسفه عقل را عامل کنترل کننده ی غرایز انسان معرفی می کنند و در واقع نیز در بسیاری از موارد عقل قادر به کنترل غرایز است. از نظر قرآن کریم نیز رستگاری فقط برای کسی است که عقل دارد و خوب را بر می گزیند و بد را رها می نماید.
- عده ای را عقیده بر آن است که اگر سطح معلومات فرد یا جامعه بالا برود، علم حاصله قادر خواهد بود غریزه را کنترل نماید. پیامبر اکرم «ص» فرموده اند که برای عالِم سازی مبعوث شده اند.
- تربیت از جمله عوامل کنترل کننده ی غرایز عنوان شده است.
- باید توجه داشت که عقل، علم و تربیت تنها در شرایط عادی قادر به کنترل غرایز می باشند و مشاهده شده است که در حالات توفانی غریزه، همچون سد خاکی در مقابل سیلابی عظیم از هم پاشیده می شوند. انسان نیازمند قوایی قدرتمندتر برای پیشگیری از طغیان غریزه است.

درس هجدهم: وجدان اخلاقی(1)

تاکنون پیرامون سه نیروی کنترل کننده ی انسان، تحت عناونی عقل، علم و تربیت مطالبی بیان شد و همچنین گفته شد که هر سه خوبند، اما نه صددرصد و هر سه برای کنترل انسان مفیدند ولی قادر به کنترل کامل انسان در تمام شرایط نیستند. در این جلسه پیرامون چهارمین وسیله ی کنترل، یعنی «وجدان اخلاقی» بحث خواهیم کرد.
وجدان اخلاقی از چیزهایی است که می تواند تعهد و تقوا به انسان بدهد. و او را کنترل کند. اسلام برای وجدان اخلاقی اهمیت فراوانی قائل گردیده است تا آنجا که در سوره های مبارکه ی والشّمس و قیامت به آن قسم یاد شده است. در سوره ی قیامت می فرماید:
لآ أقسم بیوم القیمة و لا أقسم بالنّفس اللّوّامة
(قیمامت، 2-1)
در قرآن گریم به دو علت قسم یاد شده است. اول آنکه سعی بر رسا نمودن مطلب و تأکید بر آن دارد و دیگر آنکه بفهماند که به آنچه قسم یاد کرده اهمیت می دهد. لذا در سوره ی قیامت خداوند تبارک و تعالی، به وجدان اخلاقی قسم یاده نموده و اسم آن را نیز «نفس لوّامه» نهاده است. عملی را که وجدان اخلاقی انجام می دهد برای انسان بسیار مفید است. در کارهای نیک و گفتار و پندار درست، چه قبل از عمل و چه در موقع انجام آن، وجدان اخلاقی انسان را ترغیب و تحریص می کند واین نیروی درونی پس از اینکه کار به شکل صحیح صورت گرفت انسان را تحسین می کند و گویا در وجود او یک حالت سرور و شادی بر انگیخته می شود و از ضمیر داخلی به او می گوید: «بارک اللّه» به این می گویند وجدان اخلاقی، از سوی دیگر، در کارهای بد چه قبل و چه در حین آن، وجدان اخلاقی به تقبیح و ملامت می پردازد. اگر وجدان اخلاقی بشر نمرده باشد، آن هنگام که قصد کار ناشایسته ای را می کند، یک نیرویی از درون، سعی در بازداشتن او دارد. اگر قبل و یا به هنگام عمل «تیغش نبرد» و جلوگیری از وقوع عمل ناشایست نتوانست بکند، به ملامت انسان می پردازد و پس از عمل نیز او را رها نمی کند. این که قرآن، نفس لوّامه نامید به همین دلیل است. نفس لوّامه یعنی آن حالی که در انسان است و او را در گناه ملامت می کند، لذا وجدان اخلاقی خیلی عالی است.
چیزی را که می بایست به شما عزیران تذکر دهم آن است که قرآن شریف این را کنار قیامت گذاشته است، چرا؟ برای اینکه در روز قیامت از پارتی بازی، جازدن، رشوه دادن و اینگونه کارها خبری نیست و به فرموده ی قرآن شریف که می فرماید، بپرهیز و بترس از آن روز که نمی شود در آن کس را فریب داد، ظاهر سازی کرد و با پارتی جهنمی یا بهشتی شد و با رشوه و دروغ و زور کسی را مجال فرار نیست. وجدان اخلاقی نیز همین طور است. شما اگر گناهی مرتکب شده باشید، ضربات تازیانه ی وجدان یک پس از دیگری روی گرده ی شما فرود می آید. هر مقدار به او التماس کنی یا بخواهی با پارتی بازی و رشوه و گول زدن و یا روز گویی مانع کار او شوی موفق نخواهی شد. همین معنی را که عوام استفاده می کنند و مثلاً می گویند فلانی آدم با وجدانی است یا آن دیگری چقدر بی وجدان است، قرآن به آن می گوید نفس لوّامه و روانشناسان وجدان اخلاقیش می خوانند.
اگر وجدان زنده و بیدار باشد کمک و یاری دهنده ی خوبی برای همه است و بر اثر آن بسیاری مفاسد از زندگی انسان رخت می بندد و به راستی که اگر وجدان انسان کار کند، آن وجدان نمی گذارد گناه نماید - کاری به بهشت و جهنم و علاقه به این و ترس از آن نداریم بلکه وجدان نمی گذارد گناه کند. شخصی خدمت امام صادق(ع) ریسد و عرض کرد: «یابن رسول اللّه! من عادت به گناه پیدا کرده ام، چه کنم؟» حضرت دریافتند که این شخص را با بهشت و جهنم نمی شود از عادت ناپسندش رهانید، در نتیجه از مسیر وجدان اخلاقی وارد شدند و فرمودند: «گناه بکن اما در وقت گناه به مکانی برو که خدا تو را نبیند و در مقابل کسی که به تو محبت دارد و تو را خلق نموده است، مخالفتش را نکن.» عرض کرد: «نمی شود، برای اینکه به هر نقطه ای بروم، خدا حضور دارد.» حضرت فرمودند: «اگر چنین است، لااقل وقتی قصد گناه داری، روزیِ خدا را نخور».
آن کس که نمک خورد و نمکدان بشکست - پیش زندان حقیقت سگ به از اوست
آن مرد عرض کرد: «نمی شود، چون من هر چه بخورم از آنِ خداوند است» امام(ع) می فرمایند وقتی گناه کنی، از ملک خدا بیرون برو. در خانه کسی روزی کسی را بخوری بعد هم گناه و مخالفت او را بنمای! مرد گفت: «آقا! نمی شود» وقتی که امام(ع) وجدان و احساسات او را تحریک نموند، فرمودند: «آن هنگام که عزرائیل می آید نگذار جان تو را بگیرد و یا موقعی که می خواهند تو را به جهنم ببرند، نرو.» و مرد پاسخ گفت که قادر به این اعمال نخواهد بود و سرانجام امام صادق(ع) فرمودند: «اگر چنین است چرا گناه می کنی و مخالفت با خداوند می کنی؟» این جمله امام صادق(ع) از دیدگاه روانکاوها و روانشناس ها از نظر علمای علم اخلاق بسیار والا است و حقیقتاً اگر انسان متوجه باشد که در محضر خداست دیگر گناه نمی کند.
یک معلم خوب آنگاه که در کلاس حاضر می شود، فرض می کند که این بچه ها، بچه های خود او هستند. یک مادر و یا یک پدر با فرزند خویش چگونه رفتار می کند و چه اندازه دلسوزی دارد؛ یک خانم معلم و یا آقای معلم و یک استاد دانشگاه اگر وجدان اخلاقی داشته باشد، همانگونه دلسوز شاگردان خود است، دلسوز نوجوان ها و جوان ها، دلسوز وطنش - اگر انقلابی هم نباشد- و چه بهتر حزب اللهی باشد که دلسوز انقلابی و اسلام و خانواده های شهداست و دلسوز برای خود شهداء؛ و اگر وجدان اخلاقی نباشد همه ی اینها زیر پا است.
یک آقا اگر وجدان اخلاقی داشته باشد در خانه هم رئوف و مهربان است. این پرخاشگری که گاهی در خانه دیده می شود، برای این است که وجدان اخلاقی کار نمی کند. این خانم که زحمت فراوانی در خانه متحمل است و خانه داری و بچه داری نیز کاری مشکل، باید از او تشکر شود نه نسبت به او پرخاشگری گردد.
جمله ای را از یکی از مراجع بزرگ نقل می کنند که جمله ی خوبی است. می گویند ضیاءالسلطنه دختر فتحعلیشاه، برای اینکه اصلاً در داخل دستگاه پدرش نباشد، ترک وطن کرد و به کربلا رفت و آجا مجاور شد. از آنجا که شاهزاده بود، از نظر مالی در وضع عالی قرار داشت و دارای جوانی و جمال نیز بود. ضیاءالسلطنه قاصدی فرستاد پیش آقا که پیرمردی است اهل علم، و از نظر تقوی و انسانیت والا. پیغام داد: آقا! بی سرپرستم، دلم می خواهد دست شما روی سر من باشد و شما مرا به همسری قبول کنید. ایشان نپذیرفتند و به قاصد گفند: سلام مرا به ضیاءالسلطنه برسانید و بگوئید من به درد شما نمی خورم و او نیز به درد من. من پیرم و او جوان، من فقیرم و او متموّل. روز بعد دوباره از سوی ضیاءالسلطنه قاصد آمد و گفت که آقا! من از شما پول نمی خواهم و علاوه بر آن خانه ی شما را هم اداره می کنم و نمی خواهم «هوو» و «هووگری» و امثال ان مسائل باشد. به جمله ای که آن عالم متقی در پاسخ می گوید توجه کنید که مراد من این است و دلیل بر وجدان اخلاقی اوست. گفت: «سلام مرا به این زن برسانید و بگوئید :خانم! من زنی دارم که چهل- پنجاه سال با فقر من و با طلبگی من و با خوب و یا بد من ساخته است و بعد از این مدت طولانی، بی وفایی است که من «هوو» سر این زن بیاورم، حالا اگر چه ضیاءالسلطنه باشد ولو اینکه عوام نان من برود توی روغن، چه از نظر غریزه و چه از نظر مال و ثروت.» و بالاخره ضیاءالسلطنه را جواب کرد.
اگر آدم وجدان اخلاقی داشته باشد -العیاذ باللّه- عمل منافی با عفّت نمی کند و اعمال و رفتارش مشابه با آقا سید ابراهیم قزوینی خواهد بود. یک خانم اگر وجدان اخلاقی داشته باشد معلوم است که عمل منافی با عفت انجام نمی دهد چرا که جمال و زینت و لباس خویش متعلق به شوهر اوست چه رسد به عمل منافی با عفت. این زن هایی که بد حجاب یا بی حجاب در معابر دیده می شوند، ابتدا بنام روشنفکری وجدان خود را کشته اند، سپس به این عمل زشت مبادرت نموده اند. عفت یک زن ارزش دارد واین عفت مال شوهر است، لذا قرآن می فرماید، زن شایسته آن است که عفت خود را که متعلق به شوهرش است، حفظ کند.
در زمان معاویه، مردی ورشکست شد و با اینکه او و همسرش علاقه زیاری به یکدیگر داشتند ولی پدر و مادر زن به قدری در گوش زن خواندند تا کار برای طلاق به دادگاه کشیده شد(وای بر پدر و مادر نفهم که با دختر و یا پسرشان گاهی چه می کنند) در آن هنگام مروان حکم، حاکم آنجا بود و از آن رو که زن دارای جمال بود، پای مروان لغزید و حکم خطا به نفع پدر و مادر زن داد و طلاق زن را به زور گرفت و پس از ایام عده، مرد را به زندان افکند و زن را به زور به ازدواج خود در آورد. وقتی مرد از زندان خارج شد، رفت شام پیش معاویه و شکایت استاندارش را به او نمود. معاویه ابتدا غضبناک شده و داد و فریاد به راه انداخت و دستور داد که مروان زن و پدر و مادرش از کوفه به شام آورده شوند. هنگامی که چشم معاویه به زن افتاد او نیز مانند استاندار خود پایش لغزید -معلوم است که چنین خواهد شد، آنگاه که وجدان اخلاقی نباشد، پُست و مقام و خلیفه و استاندار و شخص غیر عادی نخواهد بود. این که اسلام می گوید رهبر یا استاندار و یا قاضی باید متعهد و متقی باشد به همین جهت است- اکنون که معاویه خود نیز لغزش پیدا کرده بود، نم دانست چه بگوید، در نتیجه برای تحریک کردن غرایز زن رو به او کرد و گفت: «خانم! آن شوهر فقیر و بیچاره ی بدرد نخورت را می خواهی یا این استاندار کوفه را به آن حکومتش یا من را با این قصر و این سلطنت؟» زن نیز در پاسخ با کمال شهامت گفت: «یک موی شوهرم را به تو و قصرت و حاکم و آن حکومتش نمی فروشم. من با غنای شوهرم ساخته ام، اکنون نیز با فقر او می سازم. من متعلق به شوهرم هستم اگر خوبم برای او و اگر بدم نیز مال اویم.» این قضیه به ما می گوید این زن شایسته است برای اینکه وجدان اخلاقی دارد. وقتی زن وجدان اخلاقی داشته باشد با حجاب خواهد بود و دیگر به عنوان روشنفکری روی خود را باز نمی کند و به عنوان «امّل گری» چادرش را بر نمی دارد. زن شایسته آن است که چادر داشته باشد از دید قرآن(14)، آنکه بی حجاب و بد حجاب تر است، امّل تر است. زنی شایسته است که در مقابل شوهر متواضع است. و زنی شایسته است که در بود ونبود شوهر و در خلوت و جلوت، عفت داشته باشد و با حجاب باشد و بالأخره وجدان اخلاقی چیز خوبی است و قدرت کنترل انسان را دارد که در آینده مشروح تر بیان خواهد شد.