فهرست کتاب


ویژگی های معلّم خوب

آیت الله حسین مظاهری‏‏

درس سیزدهم: سئوال(توقع بیجا)

ششمین شرط که در این جلسه درباره ی آن صحبت می کنیم آن است که انسان با شخصیت باید مواظب باشد تا در زندگی او «سئوال» نباشد.
سئوال از دیگران هر چند کوچک و ناچیز، شخصیت انسان را لکه دار می کند و موجب وارد شدن ضربه به آن می شود، خواه سئوال کننده مرد باشد خواه زن، چه زن و شوهر از یکدیگر و خواه رفیق از رفیق و بالأخره خواه فرد در ارتباط با اجتماع. اسلام در این مورد تاکید فراوانی دارد و می گوید تا می توانی سئوال و خواهش در زندگی نداشته باشید و از کسی چیزی نخواهید مگر اینکه مجبور باشید و اسلام بر این موضوع به اندازه ای اصرار دارد که می گوید، آن افرادی که نیازی ندارند اما در زندگی آنان سئوال هست -مانند گدایی که قوت شبانه روز یا ماه و سال خود را دارد- در روز قیامت آبرو ریخته محشور می شوند و گوشت به صورت نخواهند داشت. اثر دنیایی آن نیز همین است که با سئوال کردن، شخصیت خود را می کوبند. به عبارت دیگر اسلام می گوید، خواهش کردن از دیگران به شخصیت ضربه وارد می کند و راضی نیستم که به شخصیت تو -ولو بسیار کم- ضربه وارد گردد.
در روایت می خوانیم که پیامبر اکرم «ص» اصحاب را به شکلی تربیت نموده بود که اگر صحابه ای سوار بود و تازیانه اش بر زمین می افتاد، از رفیق پیاده اش تقاضا نمی کرد که تازیانه را به او بدهد بلکه خود پیاده می شد و تازیانه اش را بر می داشت، یا اینکه در هنگام خوردن غذا، شخص تشنه می شد و ظرف آب آن سوی سفره بود از رفیق نمی خواست که به او آب دهد وبه جای اینکار خود بر می خاست، بدان سوی سفره می رفت و آب می نوشید. این مسائل گویای آن است که پیامبر «ص» به اندازه ای اصحاب را با شخصیت و منش پرورش کرده بود که اصلاً در زبان و زندگی سئوال و خواهش دیده نمی شد.
مرحوم نقة الاسلام کلینی(7) -رضوان اللّه تعالی علیه - در اصول کافی قضیه ای را که در زمان رسول اکرم «ص» وقوع یافت از زبان یک مسلمان نقل می کند. تقاضا دارم، علاوه بر اینکه به آن توجه می کنید و آن را سر مشق زندگی خود قرار می دهید؛ سعی نمائید به طور غیر مستقیم به نوجوانان بفهمانید که یک مسلمان در زندگی چگونه باید رفتار نماید.
مردی که وضع زندگی اش خوب نبود، بنا به اصرار زن خود به حضور پیامبر «ص» رفت تا تقاضای کمک نماید. وی به خدمت ایشان رسید و قبل از آنکه چیزی بگوید: پیامبر «ص» فرمودند: من سئلناآتینا و من لم سیئلنا اقناء اللّه یعنی هر کس از ما چیزی بخواهد به او می دهیم اما اگر از ما سئوال نکند و از خدا درخواست نماید، خداوند او را بی نیاز می کند.
مرد مسلمان دریافت که جمله ی پیامبر «ص» خطاب به او اوست و پیامبر به طور غیر مستقیم به او می گوید که سئوال نباید بکند حتی از پیامبر، از این رو چیزی نگفت و به خانه بازگشت. قضیه را که براب زن خود بازگو نمود، زن در جواب گفت: «خطاب پیامبر با تو نبود بلکه روایت خوانده است» روز بعد نیز زن شوهرش را مجبور کرد تا دوباره خدمت پیامبر «ص» برسد و خواسته اش را بیان کند. مرد به خدمت پیامبر «ص» رسید و هنوز کلامی بر زبان جاری نساخته بود که مجدداً پیامبر «ص» جمله ی روز قبل را تکرار فرمودند. اگر روز قبل مرد شک داشت که خطاب پیامبر با اوست، در این روز یقین یافته بود؛ لذا به خانه بازنگشت بلکه تیشه و طنابی از رفیق خود به عاریه گرفت، به بیابان رفت و به کندن و جمع آوری خار پرداخت، سپس خارها را به شهر آورد و فروخت و غذایی برای خانواده اش تهیه نمود. آن شب از اینکه با دست خود موفق شده بود غذایی برای زن و بچه ی خود فراهم نماید احساس لذت می کرد و به همین علت آن روز و روزهای پس از آن هم به کار خویش ادامه داد تا توانست تیشه و طنابی برای خود مهیا نماید و پس از آن شتری را و بالأخره فردی متمکن شد و دارای خانه و غلام و دستگاه. روزی همین مرد در حالی که بر شتری سوار بود و غلامی نیز به همراه داشت به پیامبر «ص» رسد. مرد سلام کرد، پیامبر همان جمله را به او فرمودند:من سئلناآتینا و من لم سیئلنا اقناء اللّه و در ادامه فرمودند: «ای مرد! اگر آن روز با آن جمله که گفتم نگذاشتم سئوالی کنی، ولو از من، پس بدنبال کار رفتی و کم کم از اثر آن به این حالت رسیده ای.» این جمله، جمله ی خوبی است و سر مشقی است برای همه.
جمله ی معروفی از «حاتم طائی»(8) نقل می کنند. حاتم طائی کسی بود که درب خانه اش همواره بر روی همه کس باز بود و در خانه اش از افراد پذیرایی می کرد. به او گفتند: «آیا کسی را سخی تر از خود دیده ای؟» گفت: «آری. روزی مرد خارکنی را دیدم که بر اثر کار فراوان دست ها و پاهای او زخم برداشته بود. دلم به حال او سوخت. به او گفتم، چرا خانه حاتم طائی نمی روی؟ آنجا به رایگان به تو و خانواده ات غذا خواهند داد.» مرد خارکن در پاسخ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد - منت حاتم طائی نبرد
یک مسلمان باید چنین باشد. در ریشه یابی اختلافات خانوادگی می بینیم که بسیاری از مسائل از همین جا سرچشمه گرفته است. گاهی مرد توقع های بیجا از زن دارد و امر روی امر و تحمیل روی تحمیل دارد و نیز گاهی زن توقع های بیجا دارد و خواهش روی خواهش و خواستن روی خواستن.
مرد به راستی تا می تواند نباید از زن و فرزند خود چیزی بخواهد، چه رسد به خواهش از دیگران. اگر تشنه است خود برخیزد و آب بنوشد و تا آن اندازه که فرصت دارد با خلوص بعنوان خدمت به یک مسلمان در خانه کار کند و اگر چنین شد، در خانه اختلاف پیش نمی آید.
پیامبر اکرم «ص» و امیرالمؤمنین(ع) در خانه کار می کردند. در مورد حضرت زهرا(س) روایت داریم که ایشان هرگز از امیرالمؤمنین(ع) چیزی نخواستند. ایشان در طول 9 سال که در خانه حضرت علی(ع) بودند، حتی درخواست ظرف آب را هم نکردند و حتی در روایات می خوانیم امیرالمؤمنین(ع) روزی به خانه آمدند و از زهرا(س) پرسیدند که آیا فلان چیز در خانه هست یا نه؟ زهرا(س) گفتند: «نه» و یا حتی گفتند: «هیچ در خانه نداریم.»
امیرالمؤمنین(ع) گفتند: «زهرا جان! چرا نگفتی تا بخرم؟» زهرا(س) گفتند: «یا ابی الحسن! پدرم به من دستور داد که از شوهر هیچ نخواهم، لذا شما خود باید مواظب باشید که آیا چیزی در خانه هست یا نه. من از شما چیزی نمی خواهم».
در روایتی دیگر - که البته در درستی آن تردید است - می خوانیم که حضرت زهرا(س) در هنگام وفات از امیرالمؤمنین(ع) تقاضای انار نمودند. امیرالمؤمنین(ع) رفتند و انار تهیه کردند. به هنگام بازگشت، در راه فقیری را در خرابه ای دیدند که در شرف مرگ بود. علی(ع) سر فقیر را به دامن گذاشتند و از او پرسیدند که چه تقاضایی دارد. فقیر در پاسخ گفت: «انار». علی(ع) اناری را که برای حضرت زهرا(س) فراهم نموده بودند به فقیر دادند و با دستان خالی به خانه بازگشتند. هنگام ورود به خانه سبدی پر از انار خوب در مقابل حضرت زهرا(س) مشاهده کردند.(معلوم شد که انار از عالم غیب آمده است و شاید منظور زهرا(س) این بود که انار از عالم غیب بیاید). امیرالمؤمنین(ع) از اینکه خواهش حضرت زهرا(س) اجابت شده بود، خوشحال شدند(اگر هم حضرت زهرا(س) از امیرالمؤمنین(ع) خواهشی داشته اند، فقط همین یک مورد بوده است که آن هم بوسیله ی امیرالمؤمنین(ع) جامه ی عمل نپوشید بلکه خداوند حاجت زهرا(س) را داد.)
زن نباید از مرد توقع داشته باشد، مخصوصاً توقع بیجا و خواسته ای که در فراخور حال او نیست. وظیفه سنگین خانم معلّم این است که در قالب داستان و قصه و روایت و بصورت مستقیم و غیر مستقیم، نحوه ی شوهر داری را به دانش آموزان دختر بیاموزد و در قالب داستان و روایت به آنان بفهماند که دختر باید با شخصیت باشد و نباید از دیگران توقع داشته باشد، به ویژه توقع بیجا.
بحث این جلسه را کوچک نشمارید. من با جامعه سر و کار دارم و اختلاف خانوادگی بسیاری از سراسر کشور به من مراجعه می شود. در ریشه یابی اختلافات خانوادگی، می بینیم که 50% آن ها از توقع بیجا سرچشمه گرفته است. پدر و مادر به دختر خود و خانم های معلّم به دانش آموزان خویش بفهمانند که سئوال کردن بد است، ولو از پدر و مادر.
توقع داشتن از شوهر، بخصوص توقع بیجا، که انجام آن در توانایی شوهر نباشد، گناهی است بسیار بزرگ. در روایات می خوانیم که اگر زن از شوهر چیزی بخواهد که می داند انجام آن از توان شوهرش خارج است و او تحمیل نماید، در روز قیامت خداوند آبروی زن را می برد و حتی در روایت است که جهنم بر این زن واجب می شود، مگر اینکه توبه کند و از دنیا برود. همچنین در روایات آمده است که اگر زنی آبروی شوهر خود را بریزد و شخصیت او را بکوبد هر چند به همین اندازه که بگوید: «ما که در خانه تو خیری ندیدیم»، از مسلمانی خارج می شود مگر اینکه توبه کند.
این روایات از نظر کارشناسان و روانکاوان و بویژه کسانی که در امور تربیتی کار می کنند، اهمیت فراوانی دارد، زیرا در می یابند که اسلام برای شخصیت دادن به انسان ها بررسی های دقیق و از مو باریکتر انجام داده است. اسلام می گوید، سئوال نکن حتی از شوهر، سئوال نکن حتی از زن خود، تحمیل مکن حتی بر شوهر و تحمیل مکن، حتی بر زن؛ و برای گرم بودن خانه به انسان ها شخصیت می دهد. اسلام آنچه را همانند سئوال، ضربه به شخصیت می زند، نهی کرده است و می گوید: «آقا! سئوال و تحمیل، گناهی است بزرگ و در ضمن به شخصیت تو نیز ضربه وارد می شود؛ ای خانم! اگر از شوهر سئوال و بر او تحمیل کردی، گناهی بزرگ مرتکب شده ای ضمن اینکه شخصیت تو هم لکه دار شده است.» و از این مهمتر، این سئوال ها در خانه اختلاف پدید می آورد، مثلاً شوهر صبح که قصد رفتن به محل کار را دارد، زن تقاضا می کند که وی را باید به دکتر و یا فلان محل ببرد. برای شوهر، رفتن به محل کار و اجابت تقاضای همسر، هر دو با هم ممکن نیست خواسته زن را اجابت نمی کند، در نتیجه به شخصیت زن لطمه وارد می شود و این شروع و محل پیدا شدن اختلاف است. از سوی دیگر، اگر مرد نیز کاری تحمیل بر همسر خود بنماید و زن قادر به انجام آن نباشد، هنگامی که مرد خسته از راه می رسد و می بیند که آنچه گفته است انجام نگرفته است، به شخصیت او ضربه وارد می آید و محلی برای اختلاف پدید می آید.
از معلّم ها تقاضا دارم به دانش آموزان خود بفهمانند که انسان باید دارای شخصیت باشد و آنچه شخصیت او را لکه دار می کند، سئوال و توقع بی جا است.

خلاصه ی درس سیزدهم

- توقع بیجا در همه حال شخصیت انسان را لکه دار می نماید.
- پیامبر اکرم «ص» اصحاب را به گونه ای پرورش داده بودند که در زندگی آنها توقع بیجا دیده نمی شد.
- ریشه ی پاره ای از مشکلات اجتماعی بازگشت به مسئله ی توقع و تقاضای بیجا دارد.
- با دقت در دستورات دین مبین اسلام در می یابیم که به جزئیات امور دقت فراوانی شده است تا مبادا رفتاری از مسلمان بروز نماسد که به شخصیت خود و یا اطرافیانش خدشه ای وارد آید.

درس چهاردهم: تخصص و تعهد

یکی از ویژگی های معلّم خوب، داشتن تخصص در کار است و اگر معلّم، دبیر و یا استاد تخصص در کار نداشته باشند نه تنها خدمتی نمی توانند انجام دهند، بلکه کارشان مضر و مصیبت زا خواهد بود و اصولاً هر کار دیگری نیز بدون وجود تخصص چنین حالتی خواهد داشت.
دنیای امروز بر مدیریت تأکید دارد و حتی برای این فن، دانشکده و دانشگاه تأسیس می کند و این کار، کاری است عالی. اسلام هم این کار را تأیید نموده است تا آنجا که می فرماید:
من تقدم علی قوم و فهیم اضل منه خان اللّه و رسوله و المؤمنین
«اگر کسی کاری را قبول کند، در حالی که فردی افضل از او است، نه فقط به جامعه خود، بلکه به خدا و رسول خدا و مؤمنین خیانت نموده است».
این جمله یعنی تأیید مدیریت و مفهوم آن این است هر کس کاری را تقبل می نماید در آن کار مدیر و متخصص باشد.
در اقتصاد قانونی به نام «ارزش» و «ارزش اضافی» مطرح است و مارکس می گوید که این قانون متعلق به او است. ما به این قانون اشکالات فراوان داریم واز جمله ی آن همین مسئله مدیریت است. آقای مارکس، مدیریت در کار را فراموش کرده است. از نظر اقتصادی نیمی از سود از ناحیه مدیریت است. اگر مدیر، مدیر لایقی باشد، می داند که چقدر باید تولید کرد و چه هنگام و به چه اندازه باید عرضه نمود و هنچنین او می داند که طریقه ی برخوردش با افراد باید چگونه باشد؛ و به همین علت نیمی از استفاده و سود کارخانه از این ناحیه است. در کتاب «آئین دوست یابی» که نوشته ی یک آمریکایی است -و کتاب خوبی است- با مثال هایی اثبات شده است که یک مدیر با اخلاق درست، چه اندازه در جذب افراد و مشتری و بالأخره در افزایش سود دهی مؤثر است.
قضیه ی «تخصص» و «مدیریت» همه جا کاربرد دارد و در روانشناسی، روانکاوی، اقتصاد،جامعه شناسی و نیز در اسلام، فقه و اخلاق مورد توجه قرار گرفته است. از دید اسلامی، یک مرد باید در خانه مدیریت داشته باشد. قرآن کریم می فرماید:
الرجال قوَّمون علی النساء بما فضل اللّه بعضهم علی بعض و بما أنفقوا من أموالهم فالصَّلحت قنتت حفظت للغیب بما حفظ اللّه
(نساء، 34)
ریاست خانه به مرد داده شده است و گفته اند که در خانه باید مدیر و مدبر و متخصص باشد تا نحوه اداره کردن خانه را بداند و این تخصص مشکلی است. اگر مرد، در همسر داری، نحوه ی تربیت اولاد و اعمال ریاست متخصص نباشد، موجب فاجعه ها می گردد و از این ناحیه است که عقده ها پیدا می شود. مثلاً اگر مقدار برنج و گوشت و سایر مخلفات آنرا به یک زن کدبانو بدهند غذایی لذیذ و ارزشمند تهیه می کند ولی اگر همین را به دست زنی که کدبانو نیست بسپارند، غذایی را که تهیه می کند خراب خواهد بود و سفره چیدنش نیز همچنین و کار به جایی می رسد که دیگر انسان گرسنه هم میل به خوردن غذای او ندارد و این چیزی جز بی آبرویی برای خود و شوهرش در بر ندارد. این مصیبتی است که در بعضی از خانواده ها هست و ناشی از نبودن تخصص می باشد. پرخاش گری هایی که از سوی زن و مرد دیده می شود نیز به علت نبود مدیریت در خانه است و از آنجا سرچشمه می گیرد که نحوه ی صحیح رفتار را با یکدیگر و با فرزندان نمی دانند. زن به خیال خود، چون خانم معلّم است پس تنها وظیفه دارد به دبستان برود و برگردد بدون آنکه متوجه باشد که قبل از هر چیز، او یک مادر و یک کدبانو است و وزارت یک مملکت کوچک(خانه) در دست اوست و باید مملکت داری کند و پست وزارت را به خوبی اداره نماید. مرد هم که معلّم یا دبیر است خیال می کند که وظیفه اش تنها به محل کار رفتن و تهیه خرج خانه است اما نمی داند که قبل از هر چیز، پدر است وظیفه ای که پدر بر دوش دارد محتاج تخصص است. اسلام ریاست خانه را به او سپرده است و اعمال این ریاست نیاز به تخصص دارد و همه در این باره لنگیم.
در اجتماع ما هم وضع فوق حکمفرما است. معلّم خیال می کند وقتی مدرک گرفت و پست معلمی به او دادند، واقعاً «معلّم» است؛ اما نه، معلمی تخصص می خواهد و تخصص برای معلّم مهمتر از تخصص برای یک مدیر کارخانه است. عدم تخصص یک مدیر کارخانه موجب ورشکستگی آنجا می شود، این مهم است لیکن از نظر اسلام و اجتماع دارای اهمیت زیادی نیست بلکه آنچه بسیار اهمیت دارد این است که معلمی، یک سال به کلاس برود و در پایان سال یک کلاس ورشکسته به اجتماع تحویل دهد و بدین ترتیب به جامعه ضربه وارد نماید.
در قسمت های اول این جلسات از قول قرآن شریف گفته شد که کار معلّم، دبیر و استاد دارای ارزشی عالی و ثوابی عظیم است، زیرا اگر او بتواند یک بچه مسلمان مهذّب و باسواد، یعنی متعهد و متخصص تربیت کند، گویی که جهان را زنده کرده است. از طرف دیگر گفته شد که از نظر قرآن، اگر زیر دست یک معلّم بچه ی مسلمانی منحرف شود(مثلاً وقتی از محیط دبیرستان خارج شد حجاب را «یدکی» بیش به حساب نیاورد و یا چادر را تنها جایی به سر کند که می ترسد و اگر بچه مسلمان بر اثر گفتار و کردار معلّم خود بی نماز و یا -العیاذ بااللّه - ضد انقلاب و ضد روحانیت تربیت شود) مانند آن است که جهانی را آن معلّم کشته باشد.
اینکه هر کس در کار خود مدیریت و تخصص داشته باشد، کاری است مشکل اما لازم. امام صادق(ع) در این مورد مثال ارزنده ای دارند، ایشان می فرمایند: «مواظب باشید که اگر کسی را مسلمان نمودید، برای او خیلی تحمیل نکنید».
معروف است که کسی، یک نصرانی را مسلمان کرد. پیش از اذان صبح به منزل این تازه مسلمان رفت و گفت: «برخیز تا به مسجد برویم.» باهم به مسجد رفتند و نماز شب را به او آموخت و او خواند. بعد از آنکه نماز صبح را نیز خواندند، رو به تازه مسلمان کرد و گفت: «مستحب است که بین الطلوعین تا اول آفتاب در مسجد تعقیب خوانده شود» و چنین کردند. پس از آن گفت: «روزه ی مستحبی ثواب دارد و در مسجد بودن نیز همچنین» بدین شکل تا ظهر در مسجد ماندند و نماز ظهر و عصر را هم بجای آوردند. تازه مسلمان خواست از مسجد خارج شود اما او گفت: «چیزی به نماز مغرب و عشا نمانده است، صبر کنن تا نماز مغرب و عشا را هم بخوانیم» و بالأخره تمام روز در مسجد ماندند و تازه مسلمان خسته و گرسنه و بی حال شب هنگام به خانه بازگشت و پس از افطار خوابید. قبل از اذان صبح روز بعد درب خانه او مجدداً بصدا در آمد و این بار نیز همان فرد او را به مسجد فرا می خواند. تازه مسلمان در جواب او گفت: «آقا! به دنبال کار خورت برو، من همان دیشب از اسلام برگشتم چونکه دیروز قبل از اذان صبح مرا از خانه بیرون بردی و شب بازگرداندی، پس اسلام یعنی بیکاری و تنها نشستن در مسجد، این برای انسان های بیکار خوب است و من کار دارم.» از اینجاست که امام صادق(ع) می فرماید: او نمی دانست چه باید بکند، هر چند کار خوبی کرد و کسی را زنده کرد، اما طولی نکشید که همانی را که زنده کرده بود، با دست خود به کشتن داد(کسی را مسلمان کرد اما از اسلام بازگرداند) و آنگاه امام صادق(ع) می فرماید که بر خود و دیگران زیاد تحمیل نکنید.
گاهی اوقات معلّم ها به شاگرد تکالیف بسیار سنگین می دهند، مثلاً ده مرتبه از روی فلان درس بنویس و یا پانزده دفعه از روی فلان مطلب و بچه باید از وقتی به منزل بر می گردد مرتباً بخواند و بنویسد تا آنکه روی کتاب و دفتر به خواب برود. معلّم به خیال خود می تواند با این تکالیف باسواد بسازد.
حفظ تعادل موضوع مهمی است. «بی تفاوتی» غلط است و از سوی دیگر «با تفاوتب داغ» هم نادرست است. هر چسز که داغ شود، نظیر کاسه داغ تر از آش، خود و دیگران را می سوزاند و هر چیز هم که سرد شد، دیگران را مانند خود یخ سرد می کند. حفظ تعادل مشکل است و نیاز به تخصص و مدیریت دارد.
مرحوم شهید مطهری - که خدا ایشان را رحمت کند- می فرمودند: «با اتوبوسی از تهران عازم مشهد بودم. در اولین نقطه ای که برای نماز و نهار ایستادیم، من نزد راننده رفتم و پرسیدم که چه مدت در این محل توقف دارید؟ راننده با لحن بسیار بدی پاسخ داد. فهمیدم که او خیلی ضد آخوند است و تعجب من هنگامی بیشتر شد که دیدم او پس از نهار، وضویی عالی گرفت و نماز خوبی خواند. پیش خودم گفتم چرا انسانی که اینقدر نماز را عالی می خواند، باید ضد آخوند باشد؟» مرخوم شهید مطهری ادامه می دهند: «پس از نیمه شب برای من مشخص شد که دلیل ضدیت او با روحانیون چیست. نیمه های شب راننده از دو تن از مسافرین که دانشجو بودند خواست کنارش نیشینند و با او صحبت کنند تا خوابش نبرد. راننده با آن دو دانشجو خیلی گرم گرفت و به آن ها ابراز علاقه می کرد. ضمن صحبت با آن ها، عقده ی دلش باز شد و گفت: خدا آخوندها را لعنت کند. من باید الآن دکتر یا مهندس می بودم، اما می بینید که مبتلای رانندگی هستم. تمام خویشان ما دکتر و مهندس و دبیر هستند اما می دانید چرا من راننده ام؟ زیرا پدرم مرید یک آخوند بود و آن آخوند به پدرم گفته بود که مدرسه موجب کفر است و بچه ی خود را به مدرسه نفرست که کافر خواهد شد. پدر عوام من هم به این توصیه عمل کرد و نگذاشت که من درس بخوانم و با سواد شوم. بی سواد ماندم و مجبور شدم شاگرد راننده شوم و الآن هم رانند و آخوند نگذاشت.» و آنگاه شهید مطهری می فرماید: «ببیند، یک حرف از روی نفهمی و یک افراط گری، کار را به کجا می کشاند.»
اگر من عمامه به سر، در نحوه ی گفتار و منبر و کارم تخصص نداشته باشم، جز ضرر چیزی نخواهم داشت. استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشأن انقلاب، همواره به ما سفارش می کردند و می فرمودند که عالم باید دارای سه شرط باشد. اول آنکه علم داشته باشد(اگر عمامه به سر هم عالم نباشد، به درد نمی خورد) و دوم آنکه متعهد باشد والا:
تیغ دادن در کف زنگی مست - به که آرد علم را ناکس بدست
و سومین شرط، عاقل بودن است(و گرنه موجب خرابی در کار می شود).
همه د رفن خود باید چنین باشند. رهبر عظیم الشأن انقلاب به ما طلبه ها می فرمودند: «عالم، متدین و عاقل باشید» و اینک من نیز به معلمین همین توصیه را دارم: «در کار خود عالم، متدین و عاقل باشید.»
باید توجه داشت که آموزش و پرورش فقط برای دانش آموزان نیست بلکه ابتدا برای معلّم ها است. معلّم خود باید عالم باشد تا قادر به آموزش دادن باشد. معلّم باید شب مطالعه داشته باشد. گاهی دیده می شود که معلمی در اوقات فراغت شغل اقتصادی دیگری دارد. مثلاً آقا دبیر است ولی مغازه هم دارد و پس از پایان کلاس و مدرسه، دوان دوان به مغازه اش می رود تا پولی به دست آورد(البته حقوق معلّم و دبیر کم است و باید فکری برای آن بشود اما دبیری که مغازه دار است دیگر نمی تواند مطالعه کند و چگونه معلّم بدون مطالعه قادر به تدریس می باشد؟)
ما طلبه ها هم تدریس می کنیم و حتی گاهی اوقات بیش از ده دوره یک کتاب را درس گفته ایم اما باز هم، شب پیش از شروع همان کتاب، یکی دو ساعت آنرا مطالعه می کنیم. استاد بزرگوار ما، رهبر انقلاب، گاهی به من می فرمودند: «فلانی، فقه مشکل است، من دیشب هشت ساعت در این مسئله مطالعه کرده ام.» ایشان برای حل یک مسئله، هشت ساعت مطالعه کرده اند؛ علت اینکه ما طلبه ها، مثل شما معلمین فارغ التحصیل نمی شویم، همین است. آن هنگام که دوران طلبگی است، باید کار بسیار کرد، وقتی که فاضل می شود باید بیشتر کار کند و هنگامی هم که مدرس می شود تازه آغاز کار است؛ کارهایی مشقت بار، همچون مطالعه از شب تا به صبح، اگر می شنوید که «فقه سنتی» افتخار شیعه است، به دلیل مطالعه ی علماء است. علماء در عین داشتن تخصص، روی آن کار و مطالعه می کنند.
اگر معلمی بدون مطالعه به کلاس برود، وقت کلاس را یا با قصه می گذراند یا با سایر سرگرمی ها درس دادن بدون مطالعه، درس نیست. ما طلبه هایی که مدرس هستیم، و در میان ما مشهور است که می گوئیم که فلانی، ورود و خروجش در بحث عالی است؛ یعنی در مدت درس گفتن هر مطلب را در جای مخصوص خود بیان می کند و خوب به بحث وارد و به خوبی نیز از آن خارج می شود. یک معلّم نیز باید درس گفتنش این چنین باشد.