فهرست کتاب


ویژگی های معلّم خوب

آیت الله حسین مظاهری‏‏

خلاصه ی درس دهم

- انسان نزد قرآن و اسلام از جایگاه رفیع و والایی برخوردار است. اگر روح انسان قوی شود و به روح ربوبی اتصال یابد، قادر به انجام امور خارق العاده است. انسان های برجسته با عبادت و ریاضت، مظهر اسماء و صفات حق شدند و نمونه هایی از روح متعالی بشر را به عرصه ی ظهور رسانیدند.
- با بررسی مکاتب رایج دنیا، شاهد بی ارزش شدن و بر زمین کوبیده شدن شخصیت والای انسانی هستیم.
- عقایدی که از افرادی مثل مارکس و یا فروید گسترش یافته است، انسانیت را از دیدگاهی مادی نگریسته است و شخصیت او را از حیوانات هم پست تر معرفی کرده است.
- انسان در حقیقت جواهری بی همتا و گرانبها است که خود به ارزش واقعی پی نبرده است.

درس یازدهم: هدف از خلقت انسان

امروزه در جهان این سؤال مطرح است که «ما برای چه به دنیا آمده ایم؟» و نیافتن پاسخ برای این سؤال خصوصاً در قشر جوان باعث خودکشی های فراوان شده است.
انسان امروز متحیر و مبهوت است که برای چه به دنیا آمده است. خوب است ما سؤال را قدری وسیعتر عنوان کنیم و اصلاً بگوئیم: «این عالم وجود چرا خلق شد؟» به سخن دیگر، پروردگار عالم، دنیا را برای چه خلق کرد؟ در این باره هر مکتبی به فراخور حالش صحبت کرده است. مکاتب فلسفی، مادی و عرفانی هر یک نظری داده اند و جامعه شناسان در انی رابطه مشکل دارند که فعلاً درصدد طرح آن نیستم ولی آن مقدار که در اینجا به شما عرض می کنم این است که قرآن شریف می فرماید، عالم وجود همه و همه برای همین انسان است. هدف انسان است. زمین و آسمان و کهکشان با آن وسعت و آسمان های دموم و سوم با آن عظمت که هنوز بشر آن را کشف نکرده است - تا حضرت بقیّة اللّه(عج) بیاید و کشف نماید - و بالأخره این دنیای به این پهناوری، از مجرد و مادی، برای انسان است.
قرآن خطاب به انسان می فرماید:
ألم تروا أن اللّه سخر لکم ما فی السموت و ما فی الأرض و أسبغ علیکم نعمة ظهرة و باطنة و من الناس من یجدل فی اللّه بغیر علم و لا هدی و لا کتب منیر
(لقمان، 20)
مگر نمی بینی که عالم وجود را برای تو خلق کردم؟
ای انسان! تو فردی معمولی نیستی. خیال نکن برای خورد و خوراک به این دنیا آمده ای، تو به اندازه ای شخصیت داری که عالم برای تو بوجود آمده است.
اگر از قرآن پرسیده شود که عالم وجود برای چیست و هدف آن کدام است؟ جواب «انسان» است. حال این سؤال باقی می ماند که این انسان برای چیست؟ قرآن در جواب می گوید: «انسان برای خداست» واصطنتک لنفسی یعنی ای انسان! همه چیز را برای تو خلق کردم اما تو را برای خودم خلق کردم خلقت الأشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی. جمله دوم(تورا برای خودم خلق کردم) برای انسان بسیار عجیب است و به او بسیار شخصیت می دهد. انسان برسد به جایی که قرآن در مورد او بگوید که تو را برای خودم خلق کردم. «علم وجود برای تو» و «تو برای من» و این موضوع بحث ما است.
انسان به اندازه ای شخصیت دارد که در اسلام، هدف خلقت موجودات است و بالاتر آنکه، او برای خداست و هدف خلقت او خود «اللّه» تبارک و تعالی است. این شخصیت مانند شخصیت هایی نیست که در جلسه ی قبل گفته شد، گرچه آیات و روایاتی که ذکر شد فوق العاده و عالی بود و ارزش انسان را بالاتر از دو عالم دانست، اما شخصیتی که این آیه به انسان می دهد بسیار بالاتر است. انسان مؤمن و متعهد حرمتی بالاتر از کعبه و ملک مقرب دارد. از طرف دیگر، اهانت به این انسان گناهی است که بزرگتر از آن را نمی توان یافت و خدمت به او نیز ثوابی که عظیم تر از آن پیدا نمی شود. امام صادق(ع) فرموده اند:من اهان ولیا فقد بارزنی به المحاریه یعنی اگر کسی به یک مسلمان توهین کند با خداوند جنگیده است و از سوی دیگر می فرماید:ما عبداللّه شیی افضل من اداء حقوق المؤمن هیچ عبادتی بالاتر از آن نیست که خدمت به خلق خدای کنی و حق مؤمنی را ادا. مسلمانان بر یکدیگر خقوقی دارند. یکی از این حقوق خدمتگزاری به یکدیگر است. من باید خدمتگزار شما باشم و شما خدمتگزار من باشید. این حق هر مسلمان بر مسلمان دیگر است. امام صادق(ع) می فرماید که هیچ عبادتی افضل از اداء این حق نیست. یعنی ای انسان، تو به اندازه ای شخصیت داری که توهین به تو، توهین به خدا است و خدمت به تو، خدمت به خدا.
قرآن می فرماید:
من ذا الذی یقرض اللّه قرضاً حسناً فیضعفه له أضعافاً کثیرة و اللّه یقبض و یبصط و الیه ترجعون
(بقره، 245)
قرض حسنه به این معنی است که اگر من از شما پول قرض می خواهم - یک ماهه و یا یک ساله و - بدهید و این ثواب بسیار دارد. اگر احتیاج داشته باشم و شما بفهمید و به من قرض بدهید، هجده برابر ثواب دارد در حالیکه صدقه دادن ده برابر ثواب دارد. تأکید من روی این نکته است که قرآن شریف به جای اینکه بگوید به مؤمن قرض بدهید می گوید به خدا قرض بدهید من ذالذی یقرض اللّه قرضاً حسنا این آیه شریفه به ما چه می فهماند؟ می فرماید خدمت به مسلمان خدمت به خدا است. اگر یک زن در خانه ی شوهرش خدمت کند از نظر این آیه ی شریفه، به خدا خدمت کرده است و اگر فردی زحمت بکشد برای آنکه زن و بچه اش در رفاه و آسایش باشند، خدمت به خدا می کند و علاوه بر آن ثواب حضور در جبهه را هم دارد.
زنی خدمت پیغمبر اکرم «ص» رسید و عرض کرد: «یا رسول اللّه! پیغامی از طرف زن ها دارم و آن این است که چرا شما جهاد را برای مردها واجب کردید ولی برای زنها نه؟ زنان نیز می خواهند این ثواب و امتیاز را داشته باشند. چرا اختلاف و امتیاز برای مردها باشد؟ این پیام زنان از امروز تا قیامت است.»
پیامبر «ص» از گفته ی او بسیار خوشحال شدند و فرمودند: «پیام مرا به تمام زنان عالم برسان و بگو جهاد المرء حسن التبعل اگر زنی به درستی و خوبی شوهر داری، خانه داری و بچه داری کند مثل آن است که در خط مقدم جبهه باشد.» جهاد و خط مقدم جبهه برای زن، خانه ی او است. برای مرد نیز چنین است، یعنی اینکه خدمت کردن به زن و بچه به اندازه حضور در جبهه ثواب دارد. همه می دانید که حضور در جبهه ثواب زیاد دارد اما پیغمبر اکرم «ص» می فرماید:
من کان لعیاله کالمجاهد فی سبیل اللّه
کسی که برای رفاه و آسایش زن و بچه اش کار کند، مثل آن است که در خط مقدم جبهه باشد.
این ثواب ها برای چیست؟ برای این است که اسلام برای انسان شخصیت قائل است. شخصی از اهواز به خدمت امام جعفر صادق(ع) رسید و عرض کرد: «یابن رسول اللّه! امسال وضع مالی خوبی ندارم -ورشکسته ام- و مالیات بدهکار هستم. فرماندار اهواز شیعه است، به او بنویسید که امسال از من مالیات نگیرد.» امام صادق(ع) نمی نویسد که از او مالیات نگیرند بلکه می نویسد: بسم اللّه الرحمن الرحیم- من کان سراخیه سراللّه و هذا اخوک(هر کس برادرش را خوشحال کند، خدا را خوشحال کرده است و این برادر تو است). وی نامه را به اهواز آورد و پس از خلوت شدن جلسه به حاکم که نامش نجاشی بود، داد.حاکم وقتی نوشته مبارک امام را دید، برخاست و نامه را بر سر و چشم خود نهاد و گفت: «ای مرد! چه حاجتی داری! مرد در جواب گفت که مالیات بدهکار است و قادر به پرداخت آن نیست. نجاشی دستور داد دفتر مالیات را آوردند و از مال خود مالیات او را پرداخت نمود و حتی به غلام خود گفت که مالیات سال بعد را نیز از مال او بپردازد. آنگاه پولی فراوان به همراه یک اسب به او داد و فرش زیر پای خود را نیز برداشت و روی اسب انداخت و مرد را سوار کرد و گفت: «خوشحال شدی؟» مرد گفت: «آری».
قضیه گذشت تا سال بعد که آن شخص ماجرای خود را برای امام تعریف کرد و هر چه از جریان را که بیان می کرد، امام تبسم می کرد و خوشحال تر می شد. در پایان از امام صادق(ع) پرسید: «یابن رسول اللّه! گویا خیلی خوشحال شدی.» در این لحظه امام جمله ای فرمودند که مراد من است. فرمودند: «کسی که یک مسلمان را خوشحال کند خدا را خوشحال کرده است و پیغمبر خدا و ما(ائمه طاهرین) را. خوشحال کردن یک شیعه، خوشحال کردن خدا است، ولو فاسق و بد باشد. همین قدر که شیعه باشد، توهین به او توهین به خداست.»
در هنگام امامت حضرت موسی بن جعفر(ع)، علی ابن یقطین از شیعیان بود و وزیر هارون الرشید. وی قصد داشت از دستگاه ظلم هارون الرشید خارج شود اما امام(ع) اجازه نمی داد و در مقابل اصرار او می فرمود که کفاره ی گناه خدمت در زیر پرچم ظلم، خدمت به شیعیان است. اصولاً امام او را از آن جهت در این پست باقی گذارده بود تا شاید گره ای از کار شیعه ای بگشاید و او نیز بسیار این کار را می کرد. یکی از کارهای علی ابن یقطین آن بود که هر سال عده ای قریب هزار نفر از فقراء و ضعفای شیعه را به مکه می برد و از این راه در واقع قصد داشت هر سال به خدمت امام شرفیاب شود. یکی از سال ها که بدین صورت به حج رفته بود، به علت خفقان شدید، نیمه شب و مخفیانه، بدون آنکه زنش و غلامش متوجه شوند، به در خانه امام رفت و در زد اما امام آن شب او را به خانه راه نداد. شب های دوم و سوم هم همینطور. علی ابن یقطین تعجب کرد. فهمید که مرتکب گناه و تقصیری شده است. فریاد او بلند شد و گفت: «یاین رسول اللّه! من نمی توانم از مدینه بروم و شما را نبینم. چه تقصیر و گناهی کرده ام که توبه کنم؟» به هر حال خدمت امام رسید. امام فرمودند: «چرا ابراهیم جمّال را که برای دیدن تو به دربار آمده بود، راه ندادی؟»(ابراهیم جمّال - شتربان- پیش از آن خدمت امام رسیده بود و در پاسخ امام که جویای حال علی ابن یقطین بودند، گفته بود که به دیدن او به دربار رفته است ولی راهش ندادند- به او توهین شده بود) علی ابن یقطین هنگامی که این سخن را از امام شنید، عرض کرد: «می فرمائید چه باید بکنم؟» امام فرمودند: «تا ابراهیم جمّال از تو راضی نشود، از تو راضی نمی شوم.»(تقاضا دارم همه روی این جمله فکر کنید و سرمشق زندگی و کلاس شما باشد) علی ابن یقطین گفت: «آقا! ابراهیم جمّال در کوفه است و ما در مدینه!» امام فرمودند: «با معجزه تو را به او می رسانم. به بقیع برو، آنجا شتری است. سوار شو، او تو را با طی الارض به کوفه می رساند.» به این شکل به کوفه آمد و درب خانه ی ابراهیم را به صدا در آورد. ابراهیم با دیدن علی ابن یقطین تعجب کرد و گفت: «آقا! من کجا و شما کجا! بفرمائید داخل منزل.» علی ابن یقطین گفت: «نه، اطلاع پیدا کرده ام از دست من آزرده شده ای. از من راضی شو تا امام موسی بن جعفر(ع) نیز از من راضی شود.» ابراهیم جمّال گفت که از او راضی است اما با این وجود علی ابن یقطین - وزیر بیشتر از نصف جهان آن روز - همانجا داخل کوچه دراز کشید و گفت: «پای تو را روی سر من بکوب» ابراهیم امتناع می کرد ولی با اصرار بسیار زیاد ابن یقطین این کار را کرد. علی ابن یقطین خوشحال شد و گفت: «دلم خنک شد.» سپس سوار شتر شد و به همان شکل که آمده بود، برگشت به مدینه، خدمت امام. در زد، در را گشودند و هنوز خدمت امام نرسیده بود که امام فرمود: «علی ابن یقطین از تو راضی شدم».
این دو واقعه ی تاریخی به ما چه می گوید؟ می گوید وظیفه معلّم تنها این نیست که شخصیت بدهد، بلکه مواظب باشد که به شخصیت ضربه نیز وارد نیاید. ضربه زدن به شخصیت، گناهش گاهی از آدم کشی بالاتر است. پدرها و مادرها مواظب باشند که به شخصیت بچه حتی یک ساله و دو ساله ضربه وارد نشود.
اگر کسی بی شخصیت شد، رذل و جنایتکار می شود و یا لااقل بی نشاط و بی استعداد و دل مرده می شود. عوام چه خوب می گویند که دست شکسته به کار می آید ولی دل شکسته به کار نمی آید. آدم بی نشاط و دل مرده، عضو زائد جامعه می شود و این معلّم است که به نوجوان و جوان شخصیت می دهد و هم اوست که باید بسیار مراعات این مسئله را بنماید. این یک سال را که معلّم سر کلاس است باید با بچه ها کار کند، علاوه بر آن نباید تنبل باشد و نباید هم بگذارد که تنبل باشند. باید در حد توان آنان را تربیت کند و شخصیت دهد.
چه کسی می تواند به یک بچه شخصیت بدهد؟ کسی که خود شخصیت داشته باشد. یک مادر بی شخصیت نمی تواند بچه ای با شخصیت تحویل اجتماع نماید. به قول شاعر:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش
یک معلّم اگر خودش بی شخصیت باشد، بجای آنکه شخصیت آفرین باشد، موجب بی شخصیتی شاگردانش می شود. چه بسیار افراد که استاد و متخصص هستند ولی بی شخصیت، لذا در کلاس حرف هایی می زنند که با شخصیت انسان مناسب نیست. شوخی های نامناسب می کنند، توهین ها می کنند و بالاخره جوان های بی شخصیت تحویل جامعه می نمایند. بعضی از جوان های باسواد و دانشکده رفته، بی شخصیت هستند، چرا؟ اگر ریشه یابی کنیم، مادر، معلّم، دبیر و یا استاد او دارای شخصیت نبوده است. پس کار معلّم خیلی با ارزش است و مسئولیت او نیز سنگین.
یکی از شاهکارهای قرآن این است که بیش از ده آیه در ارتباط با مسئله حجاب دارد، یعنی راجع به شخصیت زن. یک خانم معلّم، اگر مواظب حجاب خود نباشد، همین دلیل بی شخصیتی او است. زنی که حجاب ندارد شخصیت ندارد. از خانم های معلّم، دبیر و یا استاد تقاضا دارم جوانانی را که زیر دست دارند با شخصیت و با حجاب تحویل جامعه دهند چرا که شخصیت زن یعنی حجاب، اسلام برای زن شخصیت قائل است و او را جواهری به حساب می آورد. این جواهر را باید مخفی نگهداشت و به او می گوید زیر چادر باش که این چادر برای تو شخصیت است.
شما معلّم ها سازنده ی نسل آینده هستید، با شخصیت باشید و شخصیت بدهید و مواظب این امر مهم برای خود و دیگران باشید و در هر حال از این وظیفه بزرگ غفلت نکنید.

خلاصه ی درس یازدهم

- قرآن شریف می فرماید هدف از خلقت عالم وجود، انسان است و هدف از خلقت انسان نیز به فرموده ی قرآن خود خداوند تبارک و تعالی است.
- انسان مؤمن و متعهد حرمتی بالاتر از کعبه و ملک مقرب دارد.
- از حقوقی که مسلمانان نسبت به یکدیگر دارند، حق خدمتگزاری همدیگر است و به فرموده ی امام صادق(ع) هیچ عبادتی افضل از اداء این حق نیست.
- معلمین علاوه بر اینکه باید به شاگردان شخصیت بدهند، بایستی مواظب باشند که شخصیت ایشان ضربه نیز وارد نشود.
- لازم است که معلمین در تقویت و تعالی شخصیت خود بکوشند، چرا که تنها یک انسان با شخصیت می تواند شخصیت آفرین باشد و این از وظایف برجسته ی معلمین است.
حفظ حجاب اسلامی از نشانه های شخصیت زنان است.