فهرست کتاب


ویژگی های معلّم خوب

آیت الله حسین مظاهری‏‏

درس دهم: شخصیت از دیدگاه سایر مکاتب

پنجمین شرط که در جلسه قبل در رابطه با آن صحبت شد ولی ناقص ماند این بود که معلّم خوب، هم باید خود شخصیت داشته باشد و هم درصدد شکوفایی شخصیت کودک، نوجوان و جوان باشد. تقاضا دارم در دبستان ها، دبیرستان ها و دانشگاه ها به این شرط اهمیت بسیار داده شود.
اسلام برای یک فرد مؤمن و متعهّد و اصولاً برای مسلمان شخصیت فراوانی قائل است. قرآن انسان را خلیفه خدا در زمین معرفی می کند. خداوند به هنگام آفرینش آدم، خطاب به ملائک فرمود:
و اذ قال ربّک للملکة انی جاعل فی الأرض خلیفة قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدّماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی أعلم مالاتعلمون
(بقره، 30)
یعنی می خواهم خلیفه ای در زمین برای خود قرار دهم. ملائکه از طرز خلقت انسان که بعد حیوانی دارد، فهمیدند که این انسان مفسده دارد و خونریزی ها، تجاوزها و ظلم های فراوان در میان انسان ها بروز خواهد کرد و طبع انسان این زمینه و اقتضاء را دارا است. لذا به پروردگار عالم گفتند: «خدایا! اگر می خواهی کسی تو را تقدیس و تسبیح و عبادت کند، ما می کنیم و مفسده ای هم نداریم چرا که تمایلات و غرایز بُعد حیوانی در ما نیست». خطاب شد: که شما نمی دانید، اگر چه انسان مفسده دارد ولی در میان آنان، افراد متعهد به مراتب بسیار بلند می رسند. به عبارت فلسفی، واجب است انسان را خلق کنم. بعد می فرماید:
و علّم ءادم الأسماء کلها ثم عرضهم علی الملئکة فقال أنبئونی بأسماء هؤلاء ان کنتم صدقین
(بقره، 31)
یعنی چگونگی خلقت انسان به اندازه ای عالی و والاست که می تواند مظهر اسماء و صفات حق شود. ملائک وقتی این «مظهر» را دیدند، به اشتباه خود اقرار کردند و گفتند: «خدایا! اشتباه کردیم. تو میدانی و ما نمی دانیم».
همین دو، سه آیه ی سوره ی بقره که در آن خداوند داستان آدم را می گوید، به انسان به اندازه ای شخصیت می دهد که بالاتر از آن فرض نمی شود. پروردگار عالم علاوه بر اینکه انسان را مظهر اسماء و صفات خود معرفی می کند، او را خلیفه خود نیز قرار می دهد.
از این دو آیه ی شریفه روشن می شود که انسان کیست و چه شخصیتی دارد. انسان کیست؟ آنکه مسجود ملائک است و قبله ی ایشان و کسی است که روح خدا در او دمیده شد. روح خدا چیست؟ من نمی دانم و بالاتر از من هم نمی داند؛ حتی قرآن شریف نیز در پاسخ به این سؤال می فرماید:
و یسئلونک عن الرّوح قبل الروح من أمر ربی و ما أوتیتم من العلم الّا قلیلا
(اسراء، 58)
به اینها بگو: «شما حقیقت روح را نمی توانید درک کنید. همین اندازه بدانید که روح کار خدا است». روح شباهت کاملی به پروردگار عالم دارد. همان طور که خداوند خالق است، روح من و شما نیز خالق است، به این معنی که شما می توانید موجودات ذهنی را در خود ایجاد کنید؛ چنانکه پرودگار عالم می تواند هر مخلوقی را که بخواهد در خارج ایجاد کند. اگر روح شما قوی شود، همین کار را می توانید در خارج انجام دهید. ما افرادی را سراغ داریم که روح آنان متصل به روح خدا شد. ریاضت کشیدند، عبادت کردند و مظهر اسماء و صفات حق شدند و رسیدند به آنجا که توانستند چیزهایی را در خارج ایجاد کنند.
خداوند مرحوم آا شیخ غلامرضا یزدی(رضوان اللّه تعالی علیه) را که عارف کامل و عالم و خدمتگزار بود رحمت کند. او تعریف می کرد: «ما با مرحوم آقا سید عبدالهادی شیرازی که فرد خود ساخته و کامل و از مراجع بزرگ نجف بود همراه عده ای از نجف به کربلا می آمدیم. در آن وقت رسم طلاب علوم دینیّه ی حوزه ی نجف این بود که در ایام زیارتی، پای پیاده از نجف به کربلا می رفتند. چند روزی در کربلا ماندند و زیارت می کردند و پس از آن پای پیاده به نجف باز می گشتند. ما در میان راه تشنه شدیم. مرحوم آقا سید عبدالهادی فرمودند بیایید به پشت این تپه تا به شما آب بدهم. همه را به پشت تپه برد. در آنجا چشمه ای دیدیم و از آب آن نوشیدیم، وضو گرفتیم، تطهیر کردیم و لُنگ های خود را تَر نمودیم و روی سر خود انداختیم و به جاده بازگشتیم». شیخ غلامرضا ادامه داد: «من ناگهان به خود آمدم چرا ما بارها از نجف به کربلا رفته بودیم و در آن ناحیه آبی نبود. آهسته و بدون اینکه همراهان متوجه شوند، برگشتم به پشت تپه اما دیدم خبری از آب نیست». کسانی که قضیه را از آقا شیخ غلامرضا نقل می کنند، می گویند که او می خندید و می فرمود: «لُنگ تر بر سر ما بوداما چشمه ای در کار نبود.»
نظیر واقعه ی فوق را در افراد کامل می بینیم. اصولاً معنی معجزه همین است. اینکه حضرت امام رضا(ع) به دو شیر پرده اشاره کردند و شیرها جادوگر را بلعیدند، از همین باب است. وقتی روح قوی شد و اتصال به روح ربوبی پیدا کرد، می تواند اعمال خارق العاده بکند؛ همانطور که ما قادریم در ذهن هر چه بخواهیم ایجاد کنیم، کسی که متصل به قدرت خدا بشود و مظهر اسماء و صفات حق، می تواند کار خدائی بکند. این آیات شریفه ی اول سوره ی مبارکه بقره به انسان شخصیت می دهد.
سؤال دوم این است که شخصیت انسان چه مرتبه ای دارد؟ قرآن می گوید: که انسان! تو روح اللّه هستی و به ملائکه می گوید، این انسان، روح اللّه است، به او سجده کنید و در ادامه می گوید:
و اذ قلنا للملکة اسجدوا لأدم فسجدوا الا ابلیس ؟بی و استکبر و کان من الکفرین
(بقره، 34)
همه سجده کردند جز شیطان و چون سجده نکرد از درگاه خدا رانده شد و کافر شد. این نیز برای انسان شخصیت دیگری است. قرآن کریم خطاب به انسان می فرماید: «ای انسان! به اندازه ای شخصیت داری که اگر کسی با تو مخالفت کند از درگاه من رانده می شود ولو آنکه شیطان باشد با آن همه عبادت و تقربش. در قرآن آیه دیگری است به نام کرامت که آن نیز به انسان شخصیت می دهد، می فرماید:
و لقد کرّمنا بین ؤادم و حملنهم فی البر و البحر و رزقنهم من الطیّبت و فضلنهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلاً
(اسراء، 70)
برای معنی کردن آیه و نشان دادن اینکه این آیه چه مقدار به انسان شخصیت می دهد یک مثال ساده می آورم. شما اگر کسی را بسیار دوست داشته باشید و به او ارادت بورزید، او را به خانه دعوت می کنید، برای آوردن او اتومبیل می برید، در خانه بهترین غذا را برایش مهیا می کنید و به هنگام بازگشت، او را به خانه اش می رسانید. آیه ی کرامت همین را می گوید. خطاب به انسان می فرماید که به اندازه ای در پیش من مقربی که ترا در دنیا مهمان نموده ام. البته مهمانی در دنیا برای استکمال است و برای آن است که انسان مظهر اسماء و صفات بشود و از نظر معنی غذا خورده و کامل شود. قرآن می گوید ترا دعوت کرده ام و مهمان نموده ام. بهترین غذاها را برای تو تهیه کرده ام، هم از نظر بُعد حیوانی و هم روحانی. برای تو مرکب تهیه کرده ام، چه در دریا و چه در خشکی. می خواهد بگوید: «ای انسان! تو در پیش من والایی، بسیار شخصیت داری، قدر خود را بدان. من که خالق تو هستم، برایت شخصیت بسیار قائلم». این آیه ی کرامت از نظر قرآن، افتخاری برای انسان است.
قرآن کریم در آیه ی دیگری نیز به انسان شخصیت داده است و می فرماید:
انا عرضنا الأمانة علی السموت و الأرض والجبال فأبین أن یحملنها و اشفقن منها و حملها النسن انه کان ظلوماً جهولاً
(احزاب، 72)
این انسان! تو امانتدار هستی! تو را برای امنتداری روی زمین آورده ام امانتی را که به تو دادم و قبول کردی و لیاقت آن را داشتی، همین امانت را به عالم وجود عرضه داشتم اما عالم وجود استعداد این امانتداری را نداشت. تو استعداد داری اما حیف که قدر خود را نمی شناسی و ظالم به خود هستی.
انسان نسبت به خود ظالم است، برای آنکه شخصیت دارد ولی آن را لکه دار می کند و زیر پا می گذارد؛ این انسان نسبت به خود جاهل است. جواهری بی همتا و گرانبهاست اما ارزش خود را نمی داند. نظیر بچه ای که اگر در گرانبهایی به او داده شود، ابتدا با آن بازی می کند و پس از بازی با سنگی آن را می شکند ولو آنکه جواهر «کوه نور»(5) با آن قیمت فراوانش باشد.
قرآن می فرماید ای انسان! تو امانتی را توانستی بپذیری که عالم خلقت نتوانست. سؤالی که در آنجا مطرح می شود آن است که این امانت چیست؟ هر کس در پاسخ چیزی گفته است. شاید این امانت، دل مؤمن است. در روایت می خوانیم قلب المؤمن عرش الرحمن دل مؤمن عرش خداست. آیا می توان بالاتر از این به انسان شخصیت داد. در روایت دیگر آمده است:
لایسعنی ارضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المؤمن
یعنی عالم وجود گنجایش ندارد که من در آن باشم اما اگر می خواهی مرا پیدا کنی، در دل مؤمن پیدا کن. دل مؤمن جایگاه و عرش و تخت من است.
اما حیف! هر چقدر اسلام و قرآن انسان را بالا برد، دنیای روز بالعکس عجیب انسان را بر زمین زد و به اندازه ای انسان را بی ارزش جلوه داد که انسان با مطالعه مکتب های خرافی دچار تعجب می شود و آنقدر پست که گویا الفبای انسانیت را هم بلد نیستند اگر چه اتم را شکافته اند. مکتب های فروید، مارکس، نیچه و دورکیم با انسانیت چه کردند؟
یادم نمی رود، یک مهندس آلمانی که پرورش یافته همین مکاتب بود، انسان را «80 مارک» قیمت گذاری کرده بود! در مورد علت آن هم گفت: «انسان فلان اندازه قند دارد چند مارک و فلان اندازه هم آهک دارد چند مارک و » بالأخره مواد شیمیایی داخل بدن را محاسبه و قیمت گذاری کرده و در نهایت نوشته است: «انسان یعنی 80 مارک!»
حال ببینیم از دید قرآن قیمت انسان چقدر است. می فرماید:
من أجل ذلک کتبنا علی بنی اسرئیل أنه من قتل نفساً بغیر نفس أو فساد فی الأرض مکأنما أحیا الناس جمعیاً و لقد جاءتهم رسلنا بالبینت ثم ان کثیراً منهم بعد ذلک فی الأرض لمسرفون.
(مائده، 32)
یعنی، هر کس، فرد بی گناهی را بکشد، مثل این است که جهان را کشته باشد و اگر کسی، فردی را زنده کند، به مانند آن است که جهان را زنده کرده باشد. این آیه شریفه از نظر ظاهر(قطع نظر از تفسیر و تأویلش) می گوید: «قیمت یک انسان به اندازه ی دنیا است».
آری، مکتب فروید می گوید که انسان! تو آنی که شیر مادر هم برای ارضاء غریزه ی جنسی می مکیدی و اصلاً به دنیا آمده ای تا غریزه ی جنسی را ارضاء نمایی؛ قیمت تو این است. شعار مارکس چیست؟ او می گوید که هر کس باید به اندازه ی قدرت کار کند و به اندازه ضرورت برداشت. معنی این جمله چیست؟ جز این است که قیمت انسان برابر قیمت یک الاغ است. برای اینکه الاغ را برای چه می خواهند؟ الاغ باید به اندازه ی قدرت کار کند و به اندازه ی ضرورت برداشت کند. یعنی اینکه صاحبش به اندازه به او جو می دهد که سیر شود و بس. وقتی مارکس و فروید اینگونه سخن می گویند، معلوم است که آن مهندس آلمانی هم به آن شکل روی انسان قیمت می گذارد. اما من به شما بگویم، اگر انسان، آن انسانی باشد که مورد نظر مارکس و فروید و آن مهندس آلمانی است، آن میزان هم ارزش ندارد.
امیر المؤمنین(ع) در نهج البلاغه می فرماید:الانسان اعظم حرمة من الکعبه قیمت انسان از کعبه بالاتر است، یا الانسان اعظم حرمة من الملک المقرب مقام انسان از ملک مقرب و جرئیل بالاتر است؛ اما چه موقع؟ هنگامی که متعهد و مؤمن باشد. همچنین امیر المؤمنین(ع) می فرماید: «من کان همه بطنه قیمته ما یخرج عن بطنه یعنی آن کسی که مادی گرا شد و روز و شب در فکر دنیا و شکم، قیمت او همان است که از او دفع می شود. این ذلتی است که امام(ع) به مارکس ها و فرویدها و آنگونه مهندس ها و دیگر مادیگرایان و دنیا طلبان و شکم پرست ها می دهد.
قرآن کریم می فرماید:انه کان ظلوماً جهولاً خیلی ظالم و جاهل هستی ای انسان.
قیمت انسان بسیار بالا است، اما حیف که خود را نشناخت. می گویند روزی تیمور لنگ در حمام از کیسه کش پرسید: «قیمت من چقدر است». کیسه کش در پاسخ گفت: «صد تومان، قربان!» تیمور ناراحت شد و گفت: «احمق من فقط صد تومان قیمت دارم؟ تنها این لُنگ من قیمتش صد تومان است». کیسه کش در جواب گفت: «قربان! با لنگ حساب کردم». و چقدر عالی گفت. اگر انسان تیمور لنگ و فروید و امثال آنها شد، اگر انسان دل و معنویت را فراموش کرد و از یاد برد که او مظهر اسماء و صفات حق است، این همان است که دلاک حمام به تیمور گفت و همان است که 80 مارک قیمت گذاری شد.
این بحث، بحث ارزنده ای است و همین مقدار به شما می گویم که انسان شخصیت دارد و معلمین علاوه بر اینکه برای خود باید شخصیت قائل شوند باید کاری کنند که شخصیت کودک شکوفا شود و به او شخصیت دهند.

خلاصه ی درس دهم

- انسان نزد قرآن و اسلام از جایگاه رفیع و والایی برخوردار است. اگر روح انسان قوی شود و به روح ربوبی اتصال یابد، قادر به انجام امور خارق العاده است. انسان های برجسته با عبادت و ریاضت، مظهر اسماء و صفات حق شدند و نمونه هایی از روح متعالی بشر را به عرصه ی ظهور رسانیدند.
- با بررسی مکاتب رایج دنیا، شاهد بی ارزش شدن و بر زمین کوبیده شدن شخصیت والای انسانی هستیم.
- عقایدی که از افرادی مثل مارکس و یا فروید گسترش یافته است، انسانیت را از دیدگاهی مادی نگریسته است و شخصیت او را از حیوانات هم پست تر معرفی کرده است.
- انسان در حقیقت جواهری بی همتا و گرانبها است که خود به ارزش واقعی پی نبرده است.

درس یازدهم: هدف از خلقت انسان

امروزه در جهان این سؤال مطرح است که «ما برای چه به دنیا آمده ایم؟» و نیافتن پاسخ برای این سؤال خصوصاً در قشر جوان باعث خودکشی های فراوان شده است.
انسان امروز متحیر و مبهوت است که برای چه به دنیا آمده است. خوب است ما سؤال را قدری وسیعتر عنوان کنیم و اصلاً بگوئیم: «این عالم وجود چرا خلق شد؟» به سخن دیگر، پروردگار عالم، دنیا را برای چه خلق کرد؟ در این باره هر مکتبی به فراخور حالش صحبت کرده است. مکاتب فلسفی، مادی و عرفانی هر یک نظری داده اند و جامعه شناسان در انی رابطه مشکل دارند که فعلاً درصدد طرح آن نیستم ولی آن مقدار که در اینجا به شما عرض می کنم این است که قرآن شریف می فرماید، عالم وجود همه و همه برای همین انسان است. هدف انسان است. زمین و آسمان و کهکشان با آن وسعت و آسمان های دموم و سوم با آن عظمت که هنوز بشر آن را کشف نکرده است - تا حضرت بقیّة اللّه(عج) بیاید و کشف نماید - و بالأخره این دنیای به این پهناوری، از مجرد و مادی، برای انسان است.
قرآن خطاب به انسان می فرماید:
ألم تروا أن اللّه سخر لکم ما فی السموت و ما فی الأرض و أسبغ علیکم نعمة ظهرة و باطنة و من الناس من یجدل فی اللّه بغیر علم و لا هدی و لا کتب منیر
(لقمان، 20)
مگر نمی بینی که عالم وجود را برای تو خلق کردم؟
ای انسان! تو فردی معمولی نیستی. خیال نکن برای خورد و خوراک به این دنیا آمده ای، تو به اندازه ای شخصیت داری که عالم برای تو بوجود آمده است.
اگر از قرآن پرسیده شود که عالم وجود برای چیست و هدف آن کدام است؟ جواب «انسان» است. حال این سؤال باقی می ماند که این انسان برای چیست؟ قرآن در جواب می گوید: «انسان برای خداست» واصطنتک لنفسی یعنی ای انسان! همه چیز را برای تو خلق کردم اما تو را برای خودم خلق کردم خلقت الأشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی. جمله دوم(تورا برای خودم خلق کردم) برای انسان بسیار عجیب است و به او بسیار شخصیت می دهد. انسان برسد به جایی که قرآن در مورد او بگوید که تو را برای خودم خلق کردم. «علم وجود برای تو» و «تو برای من» و این موضوع بحث ما است.
انسان به اندازه ای شخصیت دارد که در اسلام، هدف خلقت موجودات است و بالاتر آنکه، او برای خداست و هدف خلقت او خود «اللّه» تبارک و تعالی است. این شخصیت مانند شخصیت هایی نیست که در جلسه ی قبل گفته شد، گرچه آیات و روایاتی که ذکر شد فوق العاده و عالی بود و ارزش انسان را بالاتر از دو عالم دانست، اما شخصیتی که این آیه به انسان می دهد بسیار بالاتر است. انسان مؤمن و متعهد حرمتی بالاتر از کعبه و ملک مقرب دارد. از طرف دیگر، اهانت به این انسان گناهی است که بزرگتر از آن را نمی توان یافت و خدمت به او نیز ثوابی که عظیم تر از آن پیدا نمی شود. امام صادق(ع) فرموده اند:من اهان ولیا فقد بارزنی به المحاریه یعنی اگر کسی به یک مسلمان توهین کند با خداوند جنگیده است و از سوی دیگر می فرماید:ما عبداللّه شیی افضل من اداء حقوق المؤمن هیچ عبادتی بالاتر از آن نیست که خدمت به خلق خدای کنی و حق مؤمنی را ادا. مسلمانان بر یکدیگر خقوقی دارند. یکی از این حقوق خدمتگزاری به یکدیگر است. من باید خدمتگزار شما باشم و شما خدمتگزار من باشید. این حق هر مسلمان بر مسلمان دیگر است. امام صادق(ع) می فرماید که هیچ عبادتی افضل از اداء این حق نیست. یعنی ای انسان، تو به اندازه ای شخصیت داری که توهین به تو، توهین به خدا است و خدمت به تو، خدمت به خدا.
قرآن می فرماید:
من ذا الذی یقرض اللّه قرضاً حسناً فیضعفه له أضعافاً کثیرة و اللّه یقبض و یبصط و الیه ترجعون
(بقره، 245)
قرض حسنه به این معنی است که اگر من از شما پول قرض می خواهم - یک ماهه و یا یک ساله و - بدهید و این ثواب بسیار دارد. اگر احتیاج داشته باشم و شما بفهمید و به من قرض بدهید، هجده برابر ثواب دارد در حالیکه صدقه دادن ده برابر ثواب دارد. تأکید من روی این نکته است که قرآن شریف به جای اینکه بگوید به مؤمن قرض بدهید می گوید به خدا قرض بدهید من ذالذی یقرض اللّه قرضاً حسنا این آیه شریفه به ما چه می فهماند؟ می فرماید خدمت به مسلمان خدمت به خدا است. اگر یک زن در خانه ی شوهرش خدمت کند از نظر این آیه ی شریفه، به خدا خدمت کرده است و اگر فردی زحمت بکشد برای آنکه زن و بچه اش در رفاه و آسایش باشند، خدمت به خدا می کند و علاوه بر آن ثواب حضور در جبهه را هم دارد.
زنی خدمت پیغمبر اکرم «ص» رسید و عرض کرد: «یا رسول اللّه! پیغامی از طرف زن ها دارم و آن این است که چرا شما جهاد را برای مردها واجب کردید ولی برای زنها نه؟ زنان نیز می خواهند این ثواب و امتیاز را داشته باشند. چرا اختلاف و امتیاز برای مردها باشد؟ این پیام زنان از امروز تا قیامت است.»
پیامبر «ص» از گفته ی او بسیار خوشحال شدند و فرمودند: «پیام مرا به تمام زنان عالم برسان و بگو جهاد المرء حسن التبعل اگر زنی به درستی و خوبی شوهر داری، خانه داری و بچه داری کند مثل آن است که در خط مقدم جبهه باشد.» جهاد و خط مقدم جبهه برای زن، خانه ی او است. برای مرد نیز چنین است، یعنی اینکه خدمت کردن به زن و بچه به اندازه حضور در جبهه ثواب دارد. همه می دانید که حضور در جبهه ثواب زیاد دارد اما پیغمبر اکرم «ص» می فرماید:
من کان لعیاله کالمجاهد فی سبیل اللّه
کسی که برای رفاه و آسایش زن و بچه اش کار کند، مثل آن است که در خط مقدم جبهه باشد.
این ثواب ها برای چیست؟ برای این است که اسلام برای انسان شخصیت قائل است. شخصی از اهواز به خدمت امام جعفر صادق(ع) رسید و عرض کرد: «یابن رسول اللّه! امسال وضع مالی خوبی ندارم -ورشکسته ام- و مالیات بدهکار هستم. فرماندار اهواز شیعه است، به او بنویسید که امسال از من مالیات نگیرد.» امام صادق(ع) نمی نویسد که از او مالیات نگیرند بلکه می نویسد: بسم اللّه الرحمن الرحیم- من کان سراخیه سراللّه و هذا اخوک(هر کس برادرش را خوشحال کند، خدا را خوشحال کرده است و این برادر تو است). وی نامه را به اهواز آورد و پس از خلوت شدن جلسه به حاکم که نامش نجاشی بود، داد.حاکم وقتی نوشته مبارک امام را دید، برخاست و نامه را بر سر و چشم خود نهاد و گفت: «ای مرد! چه حاجتی داری! مرد در جواب گفت که مالیات بدهکار است و قادر به پرداخت آن نیست. نجاشی دستور داد دفتر مالیات را آوردند و از مال خود مالیات او را پرداخت نمود و حتی به غلام خود گفت که مالیات سال بعد را نیز از مال او بپردازد. آنگاه پولی فراوان به همراه یک اسب به او داد و فرش زیر پای خود را نیز برداشت و روی اسب انداخت و مرد را سوار کرد و گفت: «خوشحال شدی؟» مرد گفت: «آری».
قضیه گذشت تا سال بعد که آن شخص ماجرای خود را برای امام تعریف کرد و هر چه از جریان را که بیان می کرد، امام تبسم می کرد و خوشحال تر می شد. در پایان از امام صادق(ع) پرسید: «یابن رسول اللّه! گویا خیلی خوشحال شدی.» در این لحظه امام جمله ای فرمودند که مراد من است. فرمودند: «کسی که یک مسلمان را خوشحال کند خدا را خوشحال کرده است و پیغمبر خدا و ما(ائمه طاهرین) را. خوشحال کردن یک شیعه، خوشحال کردن خدا است، ولو فاسق و بد باشد. همین قدر که شیعه باشد، توهین به او توهین به خداست.»
در هنگام امامت حضرت موسی بن جعفر(ع)، علی ابن یقطین از شیعیان بود و وزیر هارون الرشید. وی قصد داشت از دستگاه ظلم هارون الرشید خارج شود اما امام(ع) اجازه نمی داد و در مقابل اصرار او می فرمود که کفاره ی گناه خدمت در زیر پرچم ظلم، خدمت به شیعیان است. اصولاً امام او را از آن جهت در این پست باقی گذارده بود تا شاید گره ای از کار شیعه ای بگشاید و او نیز بسیار این کار را می کرد. یکی از کارهای علی ابن یقطین آن بود که هر سال عده ای قریب هزار نفر از فقراء و ضعفای شیعه را به مکه می برد و از این راه در واقع قصد داشت هر سال به خدمت امام شرفیاب شود. یکی از سال ها که بدین صورت به حج رفته بود، به علت خفقان شدید، نیمه شب و مخفیانه، بدون آنکه زنش و غلامش متوجه شوند، به در خانه امام رفت و در زد اما امام آن شب او را به خانه راه نداد. شب های دوم و سوم هم همینطور. علی ابن یقطین تعجب کرد. فهمید که مرتکب گناه و تقصیری شده است. فریاد او بلند شد و گفت: «یاین رسول اللّه! من نمی توانم از مدینه بروم و شما را نبینم. چه تقصیر و گناهی کرده ام که توبه کنم؟» به هر حال خدمت امام رسید. امام فرمودند: «چرا ابراهیم جمّال را که برای دیدن تو به دربار آمده بود، راه ندادی؟»(ابراهیم جمّال - شتربان- پیش از آن خدمت امام رسیده بود و در پاسخ امام که جویای حال علی ابن یقطین بودند، گفته بود که به دیدن او به دربار رفته است ولی راهش ندادند- به او توهین شده بود) علی ابن یقطین هنگامی که این سخن را از امام شنید، عرض کرد: «می فرمائید چه باید بکنم؟» امام فرمودند: «تا ابراهیم جمّال از تو راضی نشود، از تو راضی نمی شوم.»(تقاضا دارم همه روی این جمله فکر کنید و سرمشق زندگی و کلاس شما باشد) علی ابن یقطین گفت: «آقا! ابراهیم جمّال در کوفه است و ما در مدینه!» امام فرمودند: «با معجزه تو را به او می رسانم. به بقیع برو، آنجا شتری است. سوار شو، او تو را با طی الارض به کوفه می رساند.» به این شکل به کوفه آمد و درب خانه ی ابراهیم را به صدا در آورد. ابراهیم با دیدن علی ابن یقطین تعجب کرد و گفت: «آقا! من کجا و شما کجا! بفرمائید داخل منزل.» علی ابن یقطین گفت: «نه، اطلاع پیدا کرده ام از دست من آزرده شده ای. از من راضی شو تا امام موسی بن جعفر(ع) نیز از من راضی شود.» ابراهیم جمّال گفت که از او راضی است اما با این وجود علی ابن یقطین - وزیر بیشتر از نصف جهان آن روز - همانجا داخل کوچه دراز کشید و گفت: «پای تو را روی سر من بکوب» ابراهیم امتناع می کرد ولی با اصرار بسیار زیاد ابن یقطین این کار را کرد. علی ابن یقطین خوشحال شد و گفت: «دلم خنک شد.» سپس سوار شتر شد و به همان شکل که آمده بود، برگشت به مدینه، خدمت امام. در زد، در را گشودند و هنوز خدمت امام نرسیده بود که امام فرمود: «علی ابن یقطین از تو راضی شدم».
این دو واقعه ی تاریخی به ما چه می گوید؟ می گوید وظیفه معلّم تنها این نیست که شخصیت بدهد، بلکه مواظب باشد که به شخصیت ضربه نیز وارد نیاید. ضربه زدن به شخصیت، گناهش گاهی از آدم کشی بالاتر است. پدرها و مادرها مواظب باشند که به شخصیت بچه حتی یک ساله و دو ساله ضربه وارد نشود.
اگر کسی بی شخصیت شد، رذل و جنایتکار می شود و یا لااقل بی نشاط و بی استعداد و دل مرده می شود. عوام چه خوب می گویند که دست شکسته به کار می آید ولی دل شکسته به کار نمی آید. آدم بی نشاط و دل مرده، عضو زائد جامعه می شود و این معلّم است که به نوجوان و جوان شخصیت می دهد و هم اوست که باید بسیار مراعات این مسئله را بنماید. این یک سال را که معلّم سر کلاس است باید با بچه ها کار کند، علاوه بر آن نباید تنبل باشد و نباید هم بگذارد که تنبل باشند. باید در حد توان آنان را تربیت کند و شخصیت دهد.
چه کسی می تواند به یک بچه شخصیت بدهد؟ کسی که خود شخصیت داشته باشد. یک مادر بی شخصیت نمی تواند بچه ای با شخصیت تحویل اجتماع نماید. به قول شاعر:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش
یک معلّم اگر خودش بی شخصیت باشد، بجای آنکه شخصیت آفرین باشد، موجب بی شخصیتی شاگردانش می شود. چه بسیار افراد که استاد و متخصص هستند ولی بی شخصیت، لذا در کلاس حرف هایی می زنند که با شخصیت انسان مناسب نیست. شوخی های نامناسب می کنند، توهین ها می کنند و بالاخره جوان های بی شخصیت تحویل جامعه می نمایند. بعضی از جوان های باسواد و دانشکده رفته، بی شخصیت هستند، چرا؟ اگر ریشه یابی کنیم، مادر، معلّم، دبیر و یا استاد او دارای شخصیت نبوده است. پس کار معلّم خیلی با ارزش است و مسئولیت او نیز سنگین.
یکی از شاهکارهای قرآن این است که بیش از ده آیه در ارتباط با مسئله حجاب دارد، یعنی راجع به شخصیت زن. یک خانم معلّم، اگر مواظب حجاب خود نباشد، همین دلیل بی شخصیتی او است. زنی که حجاب ندارد شخصیت ندارد. از خانم های معلّم، دبیر و یا استاد تقاضا دارم جوانانی را که زیر دست دارند با شخصیت و با حجاب تحویل جامعه دهند چرا که شخصیت زن یعنی حجاب، اسلام برای زن شخصیت قائل است و او را جواهری به حساب می آورد. این جواهر را باید مخفی نگهداشت و به او می گوید زیر چادر باش که این چادر برای تو شخصیت است.
شما معلّم ها سازنده ی نسل آینده هستید، با شخصیت باشید و شخصیت بدهید و مواظب این امر مهم برای خود و دیگران باشید و در هر حال از این وظیفه بزرگ غفلت نکنید.