فهرست کتاب


ویژگی های معلّم خوب

آیت الله حسین مظاهری‏‏

درس هفتم : سعه ی صدر

تاکنون چهار شرط از شرایط و ویژگی های معلّم خوب را عنوان کردیم. پنجمین شرط که اینک مطرح می شود، تسلط بر اعصاب است.
از ویژگی های هر معلّم خوب، برخورداری از اعصاب سالم و قوی است. تسلط بر اعصاب در این بحث، به معنای داشتن «سعه ی صدر»، دریا دل بودن، توانایی پیش سر گذاشتن مشکلات و قدرت مقابله با مصائب است.
در روایات آمده است که علی(ع) فرمود: آلة الریاسة سعة الصدر، یعنی کسی که مسئولیت می پذیرد باید سعه ی صدر داشته باشد. پدر در خانه، رئیس در اداره، وزیر و رهبر در مملکت باید سعه صدر داشته باشند و اصولاً وسیله ی ریاست سعه ی صدر است. همانگونه که نجار به ارّه،آهنگر به چکش و منشی به قلم نیاز دارد، معلّم هم نیاز به سعه ی صدر دارد و اگر معلمی فاقد آن باشد مانند نجاری است که ارّه ندارد و یا منشی که قلم نداشته باشد.
قرآن مجید در قالب قصه ای به ما می فهماند که معلّم باید به اعصاب خود مسلط باشد و دارای سعه ی صدر. وقتی موسی(ع) مبعوث به رسالت شد به او خطاب شد:
اذهبآ الی فرعون انه طغی لّعلّه یتذکّر أو یخشی فقولا له لّیّناً
(طه، 44-43)
یعنی برو فرعون را - این قلدار را - آدم کن، کاری کن که دست از طغیانگری بردارد. خدا دوست دارد کسی مثل فرعون هم آدم بشود. این معلّم حقیقی(حضرت موسی «ع») از خداوند نخواست که لشکر مجهز و امکانات به او بدهد تا نزد فرعون برود، بلکه گفت:
قال ربّ اشرح لی صدری
(طه، 25)
«خدایا! اگر قرار است که معلّم شوم، وسیله ی معلمی را من بسپار و مرا مسلط بر اعصاب و دریا دل کن؛ تا با مشکلات مبارزه کنم و بتوانم مانند دریا همه چیز را در خود هضم کنم».
پس از آن قرآن می فرماید، اگر شرح صدر پیدا شود، بدنبال آن نعمت های بسیاری پیدا می شود و یسرلی امری. حضرت موسی(ع) می گوید: «خداوندا! به من شرح صدر عنایت کن تا کارم آسان شودواحلل عقدة من لسانی، تا قادر باشم مقابل دشمن حرف بزنم». برای اینکه افرادی که تسلط بر اعصاب ندارند هنگام صحبت کردن در مقابل دیگران دچار لکنت می شوند و توانایی بکارگیری لغات مناسب را ندارند. در ادامه آیه ی شریف می فرماید که اگر کسی شرح صدر داشت و دریا دل و مسلط بر اعصاب بود به خوبی می تواند حرف بزند یفقهو قولی. می فرماید: «خدایا! به من شرح صدر عنایت کن تا ما فی الضمیر را به دیگران بفهمانم».
قضیه ی تفهیم و تفهم مشکل است و اگر کسی شرح صدر نداشته باشد و مسلط بر اعصاب نباشد، قادر به تفهیم و تفهم نخواهد بود. این آیه ی شریفه می فرماید که اگر معلّم فاقد شرط فوق باشد، نمی تواند به نحوی فرمول ریاضی را مطرح کند که شاگردانش آن را درک کنند. آیه ی فوق برای مسئول، مدیر و پدر و مادر سرمشق است و بالأخره شأن نزول آن در مورد یک معلّم است، یک معلّم حقیقی مانند حضرت موسی(ع). تسلط بر اعصاب از ضروریات شغل معملی است و کاری است مشکل.
اگر معلّم سعه ی صدر داشته باشد می تواند استعداد افراد کودن را شکوفا نماید.
آیا ممکن است که عقده ی فردی عقده ای را خنثی و یا بی استعدادی را نابغه کرد؟ آری، اگر که شاگرد یک معلّم با تجربه، رئوف، دلسوز و مسلط بر اعصاب باشد. نباید تصور شود که تمام کسانی که خدمت های بزرگی به جهان کردند، از اول استعداد عالی و خارق العاده داشته اند آن مقدار که من مطالعه کرده ام، معمولاً مخترعین و دانشمندان در ابتدا بی استعداد بوده اند. راجع به انیشتین می گویند که بارها روفوزه شد و در فقر و فلاکت غوطه ور بود، پاستور سردرد همیشگی داشت و نیوتن با آن فضیلت علمی بی استعداد بود. درباره یکی از مخترعین می گویند که کفش نداشت و پا برهنه به مدرسه می رفت و یا دیگری صبحانه نداشت، همشاگردیش فهمید و هر روز برای او صبحانه می آورد. بهر حال فکر نشود که اینها از نظر فکر و استعداد نابغه بوده اند، نه بلکه نبوغ آنها در کار و استقامت فراوان بوده است.
از پاستور پرسیده شد که نابغه کیست؟ گفت: «هر کس که خوب کار بکند و استقامت زیاد داشته باشد». کار و استقامت می تواند انسان را به هر کجا که بخواهد، برساند؛ لذا خیال نشود که بچه کودن نمی تواند به جایی برسد. اگر معلمی دلسوز و مسلط بر اعصاب برای بچه های کودن وقت بگذارد، می تواند آنها را با استعداد بار بیاورد.
پدر و مادر نیز باید تسلط بر اعصاب داشته باشند و هرگز نباید خستگی فعالیت های بیرون از خانه موجب گردد که هنگام حضور در منزل، با رفتار ناشایست خود بچه ها را عقده ای کنند بلکه می باید با بچه ها کار کنند.
از طرف دیگر، داشتن حافظه و استعداد خوب، معمولاً در افراد ایجاد غرور می کند و باعث می گردد که کمتر کار کنند و در نتیجه از پیشرفت زیادی برخوردار نباشند ولی افرادی که آهسته و پیوسته در حرکت هستند به مقصد و هدف خود خواهند رسید.
یادم هست که سابقاً در کتب ابتدایی مثالی بود به این صورت که لاک پشت و خرگوشی با یکدیگر مسابقه ی دویدن گذاشتند. از آنجا که خرگوش به سرعت زیاد خود می بالید به خوابیدن و استراحت پرداخت و گفت: «لاک پشت! تو برو! من بعد به تو خواهم رسید). لاک پشت به آهستگی اما بطور مداوم حرکت می کرد و خرگوش هنگامی از خواب بیدار شد که لاک پشت به خط پایان و هدف نزدیک بود. خرگوش هر چه دوید، نتوانست به او برسد و بالأخره لاک پشت برنده ی مسابقه شد.
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود - رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
مسئله دیگر آن است که نباید تنها شاگردان مستعد و با حافظه مورد تشویق قرار گیرند، بلکه همه را باید تشویق کرد و آهسته و پیوسته روها را بیشتر باید امیدوار کرد.
ألم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک الذی أنقض ظهرک
(انشراح، 3-1)
در این سوره پروردگار عالم، منت بر سر پیغمبر اکرم «ص» می گذارد و می فرماید: «ما به تو نعمت دادیم». این اولین نعمتی است که خدا برای پیغمبر خود بر می شمارد. نمی گوید: «مگر به تو علم ندادیم، مگر نبوت به تو ندادیم، مگر تو را مسلط بر جهان نکردیم». بلکه می گوید: «آیا شرح صدر به تو ندادیم؟» این سوره به ما می گوید که والاترین نعمت ها برای همه، مخصوصاً برای معلّم و برای پدر - چه پدر جسمانی و چه پدر روحانی - شرح صدر است. اگر پیامبر اکرم شرح صدر نداشت همان روزهای اول خانه نشین می شد، اما با آهسته و پیوسته رفتن مصیبت های سیزده سال را پشت سر بگذارد.
مصبت هایی که بر پیامبر «ص» وارد شد واقعاً مشکل بود. در مدت ده سال در مدینه هفتاد و چهار جنگ برای ایشان پیش آمد(بطور متوسط هر دو ماه یک جنگ)، جنگ هایی که برای آن ها نه امکانات مالی داشتند و نه نیروی رزمنده ی کافی. جنگ هایی سخت در بیابان های گرم و سوزان حجاز با ریگ های برنده اش. اصحاب پیامبر «ص» اغلب اسب و شتری برای سوار شدن نداشتند، حتی گاهی کفشی نیز به پا نداشتند و با پای برهنه و شکم های خالی از آب و غذا، به جنگ می رفتند. هفتاد و چهار جنگ با آن شرایط برای پیامبر پیش آمد و اینک روز خوش پیامبر است و پروردگار عالم در این سوره خطاب به پیامبر می فرماید: «آیا مصیبت های کمر شکن مکه را از گرده ات بر نداشتیم؟» یعنی آن مصیبت های مکه مشکل تر از هفتاد و چهار جنگی بود که در مدینه بر پیامبر تحمیل شد.
در پاسخ به این سؤال که چه چیز موجب شد تا پیامبر اکرم «ص» مقابل آن شدائد عظیم از پای در نیاید، باید گفت، سعه صدر، آهسته و پیوسته رفتن و صبر و استقامت.
یکی از مصیبت های مکه، جریان «حصر اقتصادی» بود. امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه خطاب به معاویه، می نویسد: «ای معاویه! شما آنانی بودید که ما را محاصره ی اقتصادی کردید و ما چهل نفر مسلمان، مجبور شدیم میان دره ای در وسط بیابان «شعب ابی الطالب» زندگی کنیم. مسلمانان سه سال در آنجا زندانی بودند و روزها از گرما و شب ها از سرما در رنج بودند، بدون آب و غذا. امیرالمؤمنین(ع) ادامه می دهند: «بچه های ما از تشنگی و گرسنگی مردند. زن ها از تشنگی و گرسنگی فریاد می زدند و مردها پوستی بر استخوان داشتند». در آن سه سال یک شیر زن - حضرت خدیجه ی کبری - که خیلی به اسلام حق دارد، آن چهل نفر را به صورت بسیار مشکلی اداره کرد.
همانطور که ذکر شد، آنچه موجب شد تا سختی های عظیم بر پیامبر آسان شود، سعه ی صدر، تسلط بر اعصاب و خود را نباختن از مصیبت بود. قرآن می فرماید، پیامبر فقط یک چیز داشت و آن سعه ی صدر بود و خطاب می کند: «یقین داشته باشید در پس هر سختی، آسانی است».
فان مع العسر یسرا- ان مع العسر یسرا
(انشراح، 6-5)
اگر از زمان حضرت آدم(ع) تا حال در تاریخ دقت کنید، خواهید دید که سنت پروردگار عالم بر این است که آسانی ها پس از سختی ها باشد؛ شیرینی ها بعد از تلخی ها و نوش ها توأم با نیش ها.
در مورد پیامبران و انقلاب ها هم همینطور است. آنچه انقلاب اسلامی ایران را پیروز کرد، صبر ملت بود. رهبر عظیم الشأن انقلاب(3) با سعه ی صدر توانست تمام مشکلات را پشت سر بگذارد. همگان دیدند که این پیرمرد در مقابل گرفتاری ها خم به ابرو نیاورد. یکی از آشنایان می گفت: «اگر به ایشان بگویند که شوروی از یک طرف و آمریکا از طرف دیگر به ایران حمله کرده اند، دچار اضطراب خاطر و نگرانی نمی شوند و کار خود را انجام می دهند». معلوم است که این گونه افراد به هدف و نتیجه می رسند و بر عکس افرادی که سعه صدر ندارند به هدف نخواهند رسید.
کلاسی که معلّم با یک چیز جزئی ناراحت شود و خودخوری کند و رنگش تغییر نماید، شاگرد مردود در آخر سال فراوان خواهد داشت و یا اگر پدر تسلط بر اعصاب نداشته باشد در همان ماه های اول در خانه اختلاف پیدا می شود و همچنین اگر مادر تسلط بر اعصاب نداشته باشد، قطعاً نخواهد توانست بچه ی صالح تحویل جامعه نماید. یک مسئول اگر از میدان صبر بیرون رود، نمی تواند مدیریت و ریاست کند.
اگر می خواهید پدر خوبی باشید، باید در مقابل مشکلات عرض اندام کنید. مشکل زیاد است، خیال نکنید در دنیا انسانی بدون مشکل پیدا می شود. هرگز روزی نخواهد رسید که انسان مشکل نداشته باشد؛ این نه می شود و نه معقول است. به فرموده ی امیر المؤمنین(ع):
الدنیا بحر عمیق، قد غرق فیها خلق کثیر، الدهر یومان، یوم لک و یوم علیک دنیا مثل دریا است، جز و مد و موج دارد، گاهی موج های خیلی قوی و گاهی آرام و آرام بودنش خیلی کم. کسی که در دیاست باید بداند موج هم هست و کسی که در دنیاست باید بداند مشکل هست. اگر در مقابل مشکل عرض اندام کنی و با حوصله و صبر گره ها را باز کنی، اعصاب تو قوی خواهد شد و به مرور زمان سعه ی صدر پیدا می کنی و به هدف و مقصد خواهی رسید.
اگر در مقابل مشکلات مقاومت نکنید و مشکل ها انسان را به زمین بکوبد، به هدف نخواهی رسید و ضعف اعصاب، دلهره، نگرانی و مصیبت های بزرگتر را به دنبال می آورد. آدمی که تسلط بر اعصاب نداشته باشد، رفیق نخواهد داشت و اگر معلّم باشد وای بر شاگردهای او.
معلّم ها این بحث را سبک نشمارند. به تقویت اعصاب خود بپردازند و هرگز در کلاس عصبانی نشوند. سعه صدر داشته باشند و توجه داشته باشند که فهماندن مطالب به دیگران سعه صدر می خواهد.
از تمامی شما معلمین می خواهم که دلمرده نباشید و خود را در مقابل مشکلات نبازید، اعم از مشکلات زندگی و یا مشکلات کلاس. من بیش از سی سال است که معلّم هستم و می دانم که کار معلّم بسیار مشکل است و شرطهای زیادی دارد اما عمده ی آن تسلط بر اعصاب است. اگر کم حوصله هستید سعی کنید پر حوصله شوید و اگر دارای اعصابی ضعیف هستید، آن را تقویت کنید و گرنه اصلاً وارد این کار نشوید.

خلاصه ی درس هفتم

- سعه ی صدر و قدرت مقابله با مصائب از لوازم اساسی توفیق است.
- معلمینی که از سعه ی صدر برخوردارند توانایی شکوفا نمودن استعداد شاگردان خود را دارند.
- معمولاً کسانی که حافظه و استعداد خوبی دارند به خود مغرور می شوند و این موجب کمتر کار کردن و عدم پیشرفت ایشان می شود.
- در امر تشویق باید به حالات افراد توجه کافی مبذول شود تا موجبات امیدواری و پشتکار را پدید آورد.
- آسانی ها در پس سختی ها و مصائب است و این سنت خداوندی است.
- مشکلات همیشه هستند، پس باید در مقابل آن ها ایستاد و با سعه ی صدر گره ها را گشود و اگر مقاومت نشود، مصیبت های بزرگتر پدیدار خواهند شد.
- معلّم ها باید در تقویت اعصاب و مقاومت در مقابل مشکلات کوشش نمایند.

درس هشتم: اخلاص

شرط دیگر، برای معلمی که می خواهد کارش برای جامعه مفید و پر برکت باشد، اخلاص است. اخلاص آن است که برای خدا انجام شود و مدرسه و کلاس و گفتار و کردارش همه و همه رنگ خدایی داشته باشد و در این حالت کلاس او علاوه بر این که مکتب و مسجد است، کارش بهترین کارها و افضل عبادات در اسلام است و اگر برای خدا نباشد، اگر چه برای فرهنگ و مملکت مفید باشد دارای آن ثواب عظیم نخواهد بود.
اصولاً سفارش می کنم در زندگی مخلص باشید و در خانه و اجتماع به کارهای خود و مدرسه به تحصیل و یا تعلّم خود رنگ خدایی بدهید و به عبارتی رنگ خلوص و به فرموده ی قرآن شریف رنگ خدا، آن جا که می فرماید:
صبغة اللّه و من أحسن من اللّه صبغة و نحن له عبدون
(بقره، 138)
اگر بتوانید به اعمال خود چنین رنگی بدهید، یک سلام شما، یک دلجوئی از بینوا یا جواب دادن به سلام نوجوان و بالأخره یک خدمت بسیار کوچک، ممکن است به اندازه ای ثواب داشته باشد که بهشت را بر شما واجب کند. به قول استاد بزرگوار ما، علّامه طباطبایی - رضوان اللّه تعالی علیه -: «این خلوص اکسیر عجیبی دارد. به هر چیز بخورد- ولو آن چیز کوچک باشد- آن را ارزشمند می کند».
بعضی اوقات همان چیز کوچک ارزشی بیش از هر آن چه در دنیا است پیدا می کند. بر عکس اگر این اکسیر به کار نخورد، حتی اگر کار بسیار بزرگ باشد، به اندازه ی بال مگسی ارزش نخواهد داشت. در قرآن شریف گاهی آیاتی پر ارزش می بینید که برای کارهای به ظاهر بی اهمیت نازل شده اند. برای نمونه امیرالمؤمنین(ع) در رکوع انگشتر معمولی وکم ارزشی را به فقیر داد، اما به این کار کوچک و بی قیمت رنگ خدائی خورد؛ رنگ خلوص، خلوص علی(ع) و به اندازه ای عمل پر ارزش شد که آیه ی ولایت در مورد امیر المؤمنین نازل شد. در مورد آن حضرت بیش از سیصد آیه در قرآن کریم آمده است که بهترین و رساترین وبالاترین آنها، همین آیه ولایت است.
انما ولیّکم اللّه و رسوله و الذین ءامنو الذین یقمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون
(مائده، 55)
یعنی ولی شما و سرپرست و زعیم شما خدا و پیغمبر است و آن کسانی که ایمان دارند، نماز می خوانند و در رکوع انفاق می کنند و صدقه می دهند. این آیه نه تنها بر دنیا و آنچه در آن است بلکه بر آخرت و آنچه در آخرت است، برتری دارد.
شاید سؤال شود، برای یک کار کوچک این همه پاداش چرا؟ باید در پاسخ گفت که کار کوچک است اما به قول علامه طباطبائی(ره) «رنگ خدایی» به کار خورده است؛ نظیر مس که اکسیر به آن می خورد و آن را تبدیل به طلا می کند.
آن هنگام که پیغبر «ص» می خواستند از مکه به مدینه بروند، امیرالمؤمنین(ع) در بستر ایشان خوابیدند. این کار برای امیرالمؤمنین(ع) خیلی کوچک است. به قول معاویه: «استراحت او - علی(ع) - در میدان ها است، شیری است که همه از او می ترسند و او از احدی نمی ترسد.» برای علی(ع) خوابیدن در خانه ی پیامبر اکرم که دشمنان آن را در محاصره دارند آسان است اما چون رنگ خدایی دارد، ارزش پیدا کرد و این آیه نازل شد.
و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رءوف بالعباد
(بقره، 207)
بعضی از مردم، جانشان را برای خدا به خطر می اندازند، اگر کسی بپرسد که چرا این کار کوچک، این اندازه ارزش پیدا کرد و درباره ی آن نازل شد، قرآن در جواب او می فرماید:ابتغاء مرضات اللّه، برای اینکه رنگ خلوص به آن خورده است.
حضرت زهرا(س) در حال روزه بودند؛ علی(ع)، حسن(ع) و حسین(ع) و پیامبر اکرم «ص» هم روزه بودند و افطار میهمان ایشان. هنگام افطار نان جویی بیشتر نداشتند که زهرای مرضیه(س) به دست مبارکشان جو را آسیاب کردند و فطیری ساخته بودند و در سفره ی افطار آورده بودند. در این موقعیت، گدایی به درب خانه آمد. حضرت زهرا(س) افطار خود و دیگران را به گدا دادند. بار دوم حضرت زهرا(س) نانی تهیه کردند که این مرتبه یتیمی آمد و ایشان غذای خود و دیگران را به او دادند و در مرتبه ی سوم اسیری آمد و حضرت سومین و آخرین غذا را به او دادند و چون دیگر چیزی در خانه برای خوردن نبود با آب افطار کردند و بدون شام خوابیدند و اینجا بود سوره ی حل اتی آمد.
و یطعمون العام علی حبه مسکینا و یتیما و أسیرا انما نطعمکم لوجه اللّه لانرید منکم جزآء و لاشکوراً
(دهر، 9)
اگر به کسی بگوید که این کار از نظر پیغمبر «ص» و آل پیغمبر «ص» که ایثار و گذشت جزء ذات آن ها است، کوچک است پس چرا باید سوره ای برای آن نازل شود؟ قرآن در جوابش می فرماید که کار زهرا(س) برای خدا بود، نه برای آنکه کسی از او تشکر کند و بارک اللّه بگوید و کار فقط و فقط برای خدا بود، لذا نه فقط بر دنیا و آنچه در دنیا است بلکه در بهشت و آن چه در آن است نیز برتری یافت.
دقت در کارهای عده ای از بزرگان نشان می دهد که یک کار کوچک آنان را به مقام بلندی رسانده است. «سید شفتی»(4) یکی از علمای بزرگ بود و به عالم اسلام خدمات بسیاری نمود. وی در اصفهان مسجدی به نام «مسجد سید» ساخته است که از پر برکت ترین مساجد اصفهان است و قبر او در دالان مسجد همین مسجد است و یک امامزاده ی به تمام معنی است که مردم برای گرفتن حاجت به او مراجعه می کنند و حاجت می گیرند. او هم مرجع بود و هم قدرتمند و با اینکه در زمان او فتحعلیشاه قاجار سلطنت می کرد، لیکن سید در اصفهان خود حکومتی داشت. متمکّن بود و به فقرا و ضعفا رسیدگی فراوانی می کرد، شاید وقتی از دنیا رفت بیش از هزار خانواده محروم و بی سرپرست شدند. به گفته ی او خدا این مقام را به خاطر یک سگ به او داده است. او گفته است: «طلبه بودم و درس می خواندم، دو سه روزی بود که غذایی نداشتم و با بخور و نمیر زندگی می کردم. یک روز صبح مجبور شدم از هم اطاقی ام پولی قرض بگیرم و صبحانه ای تهیه کنم. رفتم و مقداری کله و پاچه و نان گرفتم و خیلی دلم می خواست آن غذا را بخورم. هنگام برگشت در راه سگی را دیدم که دو سه بچه ی او پستان های او را می مکیدند و او از فرط گرسنگی شیر نداشت. دلم سوخت نان ها را در ظرف آبگوشت ریختم و جلوی سگ گذاشتم. سگ همه را خورد، بعد ظرف را تطهیر کردم و به صاحبش دادم». سید در ادامه می گوید: «چند روزی نگذشته بود که از شفت گیلان خبر آمد که فلان حاجی مرد و(با وصیت) ثلث مال خود را به تو داد. پیش خود حساب کردم، دیدم که این وصیت در همان صبحی که نان و آبگوشت را به سگ داده بودم صورت گرفته است.» و اینک سید ارباب شده بود. هنگامی که از دنیا رفت علاوه بر مال و قدرت و علم و مرجعیت، مسجد سید را هم داشت.
از نظر یک مرد ایثارگر، کار سید کوچک و ناچیز است. سگ گرسنه ای را دیده است که از فرط گرسنگی شیر ندارد به بچه های خود دهد و او غذای خود را به سگ می دهد. کار کوچک این مرد بزرگ، چرا آنقدر ارزش پیدا کرد که خدا به او عظمت داد، همان روز زمینه ی ترقی اجتماعی او را فراهم کرد و سر انجام قبر او را امامزاده کرد؟ به دلیل خلوص.
اگر دنیا و آخرت را می خواهید، به کارهایتان رنگ خدایی بدهید. وقتی معلّم به کلاس می رود، نه برای تشویق گرفتن و اینکه کلاسم نمره ی خوب بیاورد تا به من بارک اللّه بگویند بلکه، با این فکر که اینها امانت هستند و سعادت نسل آینده مرهون این بچه ها است و با این فکر که اگر من کار کردم و بچه ها نمره ی خوب آوردند، دل بچه ها را خوش کرده ام و دل پدر و مادرشان را نیز بدست آورده ام و بتوانند در آینده برای انقلاب مفید باشند و گره ای را باز کنند. این فکر و عنوان به کلاس اکسیر می زند و به اندازه ای آن را پر ارزش خواهد کرد که دیگر مسجد هم در مقابل آن نمی تواند قد علم کند.
گاهی گفتن کلمه ی «عزیزم» به یک جوان یا نوجوان، یک تبسم به روی کودک، یک دست تلطف و یا یک تشویق به شرط آنکه رنگ خدایی داشته باشد بر دنیا و آنچه در آن است برتری پیدا می کند؛ اما اگر این رنگ در کار نباشد، کار هر اندازه بزرگ باشد از نظر اسلام به اندازه ی بال مگسی ارزش ندارد. در روایت می خوانیم که در روز قیامت کسی را به صف محشر می آورند و می پرسند: «چه کاره بوده ای؟» در پاسخ می گوید: «من علاوه بر رفتن به جبهه و خط مقدم آن، کشته شده ام در راه خدا». خطاب می شود: «آقا! خوب نگاه کن، ببین آیا به راستی چنین بود؟ تو جبهه رفته ای، در خط مقدم کشتی و کشته شدی اما نه برای خدا بلکه برای اینکه به تو بگویند؛ بارک اللّه، آقا جبهه رو، انقلابی و حزب اللّهی است». آنجا است که فرد در روز قیامت در می ماند و می بیند که عمل او رنگ خدایی نداشت و رنگ ریا داشته است. سپس خطاب می شود: «او را به رو به آتش جهنم بیندازید». آن آقای مجاهد فی سبیل اللّه، جبهه رفته ی شهیدی که بدون غسل دفنش کرده اند، به جهنم می رود؛ چرا؟ چون کارش ریا، تظاهر و برای غیر خدا بوده است.
شبیه روایات فوق در مورد کسانی که خود را خدمتگزار خلق خدا و سرپرست افراد بینوا می دانستند یا کسی که شصت - هفتاد سال «قال الباقر» و «قال الصادق» گفته است و رساله نوشته است ولی به جای اکسیر خلوص،عملشان رنگ تاریک و شوم ریا خورده است، نیز آمده است و جایگاه آنان را جهنم دانسته است.
تقاضا دارم خود را جا نزنید که در آن صورت یک ریا کار بزرگ و گنهکار خواهید بود و گناه ریا در حد کفر است. قرآن کریم می فرماید:
یأیها الذین ءامنوا لاتبطلوا صدقتکم بالمن والأذی کالذی ینفق ماله رثاء الناس و لا یومن باللّه و الیوم الأخر فمثله کمثل صفوان علیه تراب فأصابه وابل فترکه صلداً لایقدرون علی شی ء مما کسبوا واللّه لایهدی القوم الکفرین
(بقره، 264)
یعنی اگر خدمت به کسی می کنی، منت نگذار که اگر منت گذاشتی عمل تو پوچ و باطل می شود - نظیر گردویی که پوچ باشد- بعد هم می فرماید که مواظب باش ریا کار نباشی وگرنه عمل تو باطل می شود، گناه هر دو در حد کفر است. لذا در روز قیامت به ریاکار، «مشرک» و «کافر» خطاب می شود. قرآن کریم در سوره ی ماعون می فرماید:
فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون
(ماعون، 5-4)
وای بر آن مسلمانی که نماز را سبک بشمارد. وای بر آن نامسلمانی که ریاکار و متظاهر است. وای بر آن نامسلمانی که می تواند به خلق خدا خدمت کند اما نمی کند.
این آیه ی شریفه همیشه در نظر شما باشد، همیشه بگوئید، قرآن ریا کار را نامسلمان خوانده است و وای بر نامسلمان.
عزیزان! «خلوص» کلمه ی مقدسی است که گویی نور از سراپای آن می بارد. هنگامی که انسان تصورش را بکند احساس نشاط در او پیدا می شود و بر عکس کلمه ی «ریا» و کلمه ی «تظاهر» شوم است و تاریکی از آن می بارد. بدا به حال ریاکار و خوشا به حال مخلص! اگر ازدواج می کنید، اگر خدمت می کنید، و اگر پولی برای زن و فرزند و رفاه و آسایش آنان فراهم می کنید؛ به کلاس می روید، غذا می خورید، می خوابید؛ همه و همه را برای خدا انجام دهید، آنگاه است که اسم شما در عالم ملکوت «مخلص» نوشته خواهد شد. مواظب باشید که برای پول، مردم و یا شهوت کار نکنید. به تجربه ثابت شده است که دروغگو و ریاکار رسوا می شوند، اگر امروز نه، فردا حتماً رسوا خواهند شد. ممکن است خداوند پنجاه سال با او مدارا کند اما بالأخره رسوا خواهد شد. این سنت الهی است، همانگونه که خداوند متعال مخلص را بالا می برد و او را محبوب مردم می کند. متوجه باشید که دست عنایت پروردگار عالم بر سر شما باشد تا هم شهرت دنیایی و هم سعادت اخروی داشته باشید.