فهرست کتاب


ویژگی های معلّم خوب

آیت الله حسین مظاهری‏‏

درس سوم: امانتداری

پیش از این گفته شد که یک معلّم باید قدر و منزلت خود را بداند و هر کس قدر و منزلت خود را نشناسد،قدر آنچه را که دارد نمی داند و معمولاً نعمت خود را به هدر می دهد؛ نظیر بچه ای که قدر مروارید را نمی داند و آنرا به یک خرما می فروشد، گاهی هم با آن بازی می کند و هنگامی که خسته می شود آن را می شکند.
اما شرط دوم که از شرط اول مهمتر است، آن است که معلّم باید بداند امانتدار است، نظیر پدر و مادر با این تفاوت که پدر و مادر، دو، سه و یا ده امانت دارند ولی یک معلّم حداقل چهل یا پنجاه امانت دارد و ممکن است طی چند سال بیش از هزار امانت زیر دست او بیاید و سپس وارد اجتماع شوند. مسئله مهم دیگر خطیر بودن این امانت است. شاگرد امانت معمولی نیست، امانتی پرقیمت است و از هر دُرّی گرانبهاتر.
اسلام برای فرد خیلی ازرش قائل است اما دینای امروز برای انسان هیچ ارزشی قائل نیست و این تفاوت اسلام و دنیای امروز است. انسان امروز عمر، فکر و پول خود را صرف آدم کشی می کند. گوسفند کشتن و انسان کشتن در دنیای امروز تفاوتی ندارد.
از مارکس - آنکه می خواست مکتبش جهانی شود- شنیده اید که می گوید: «هر کس باید به اندازه ی قدرت خود کار کند و به اندازه ی ضرورت برداشت.» این گفته دلیل بر آن است که برای فرد ارزش قائل نیست و این شعار خیلی معنی دارد. وقتی مکاتب فروید، دورکیم و نیچه را مطالعه کنید می بینید به اندازه ای انسان را پائین آورده اند که ارزش او را از حیوان بیشتر ندانسته اند.
اسلام، در مقابل مکاتب مغرب زمین، برای انسان ارزش بسیاری قائل است البته اگر انسان، انسان باشد. امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه می فرماید: «مؤمن حرمتش از حرمت کعبه بیشتر و از ملائک مقرّب بالاتر است.» در قرآن کریم دیگر لفظ مؤمن نیامده بلکه می فرماید: «اگر کسی، کسی را کشت -بدون جهت- مانند این است که جهان را کشته است.»
من قتل نفساً بغیر نفس أو فساد فی الأرض فکأنما قتل الناس جمیعا
(مائده، 32)
اگر به شما الماسی را به امانت بسپارند تا از آن نگهداری کنید؛ شب، خواب به چشم شما نمی آید چون امانتی که نزد شما است بسیار گرانبها است. اسلام می گوید که ای انسان، الماس - هر چند گرانبهاست - سنگی بیش نیست؛ جوان و نوجوان هزاران برابر آن ارزش دارد. یک معلّم باید بداند که هر سال 50 -40 نفر از این امانت های پر قیمت زیر دست اوست که علاوه بر ارزش فراوان، بسیار ظریف و حساس نیز هستند، به ویژه در دوران دبستان و راهنمایی.
قانون منابهه و محاکات، که یکی از الطاف بزرگ خدا است، در مغز کودک حکمفرما است؛ به این معنی که کودک از پدر و مادر بدون دلیل و برهان تقلید می کند. این قانون در بسیاری از حیوانات نیز هست و در اطفال زیادتر. در بزرگسالان این قانون تابع عقل است.
روانشناسان در تبیین قانون منابهه و محاکات می گویند: اگر گله ی گوسفندی را در نظر بگیریم که از کوچه عبور می کند و در وسط راه مانعی قرار داشته باشد؛ اولین گوسفند از روی مانع می جهد و بعد دومین و سومین و مثلاً تا گوسفند پانزدهمی. در این هنگام اگر مانع را از سر راه بردایم باز هم بقیه ی گوسفندها در محل قرار گرفتن مانع به جهش خویش به روال سابق ادامه می دهند. گوسفندها بر طبق قانون منابهه و محاکات از سایرین تقلید می کنند و با استدلال به این کار نمی پردازند.
در مورد کودک می گویند که او را روی زانوی خود بنشانید و بگوئید: «مرا دوست داری؟» و در همین حال سر خود را پائین بیاورید، کودک می گوید: «بله» بلافاصله عکس این سؤال را بپرسید و سر خود را بالا ببرید، در جواب خواهد گفت: «نه»، از دیدگاه روانشناسی کودک تابع حرکات سر شما می باشد.
قانونی که مطرح شد در عوام زیاد دیده می شود و از سوی قرآن مذمّت شده است. قرآن می فرماید که این قانون برای دوران کودکی است و در بزرگسالی باید تابع عقل بود نه احساسات و تقلید. این قانون در دوران کودکی نعمت بزرگی است زیرا پدر و مادر و معلّم می توانند با استفاده از آن، کودک را تابع صددرصد خود نمایند و با کردار و گفتار خود، شخصیت کودک را بسازند.
قیافه، تن صدا، رکاکت و یا ادب در کلام و بالأخره همه ی گفتار و کردار بزرگترها به طور ناخود آگاه روی کودک مؤثر است. مغز کودک، نوجوان و جوان مانند دوربین عکاسی است. رونشناسان معتقد هستند که عقل انسان پس از چهل سالگی کامل می شود.
از طرف دیگر، رفع قانون منابهه و محاکات از خود نیاز به تلاش فراوان دارد و به همین دلیل قرآن شریف، عدم پیروی پیامبر «ص» از قانون فوق را از معجزات ایشان می داند. آنجا که می فرماید، قسم به ستاره هائی که حرکت دارند،غروب و طلوع دارند؛ این صاحب شما(پیامبر «ص») در محیطی که همه گمراه بودند، هضم در محیط نشد.
والنجم اذا هوی ما ضلّ صاحبکم وما غوی
(نجم، 2-1)
این آیه شریفه می گوید که قانون منابهه و محاکات نتوانست در پیامبر اثر بگذارد و این معجزه اوست.
نقل می کنند آن هنگام که پیامبر اکرم 5-4 سال بیشتر نداشت می خواست همراه برادران رضاعی خود به صحرا برود. مادر ایشان دست و صورت او را شست، لباس های وی را عوض کرد و بعد مهره ای را به گردن او آویخت. پیامبر اکرم پرسیدند: «این مهره برای چیست؟» مادر پیامبر در جواب گفت: «این برای حفاظت تو است.» تا اسم حفظ آمد، کودک 5-4 ساله مهره را از گردن باز کرد و بدور افکند:اللّه یحافظنی «خدایا باید مرا حفظ کند، مهره چگونه می تواند؟» این عقل و وحی و تربیت الهی بود.
با توجه به موارد ذکر شده مشخص است که اگر معلّم رکاکت زبان داشته باشد فرد بی ادبی را به اجتماع عرضه خواهد کرد و این خیانت است. این زنگ خطری است برای معلّم که هر چه کودک در زمینه ی بی ادبی مرتکب گناه گردد در نامه ی عمل خود(در صورت مکلف بودن) و در نامه عمل معلّم او نوشته خواهد شد. بر عکس، اگر ببیند که معلمش به نماز اول وقت مقید است، او نیز مقید می شود ثواب آن هم در نامه عمل محصل و هم در نامه عمل معلّم تا روز قیامت نوشته خواهد گردید.
بر اساس روایتی که شیعه و سنی هر دو آن را نقل کرده اند پیامبر «ص» فرمود: اگر کسی سنت نیکی بگذارد، تا آن سنت باقی است، برای سنت گذارنده پاداش دارد و اگر کسی کار بدی را بگذارد، یعنی به جای باقیات الصالحات، باقیات الطالحات بگذارد، هر کس مرتکب آن سنت سوء شود - حتی اگر سنت گذار مرده باشد - در نامه عمل او نوشته خواهد شد.
اگر خوشه ای انگور به امانت به شما سپردند و در آن خیانت کنید، تنها یک گناه خواهد بود، اما خیانت در تربیت نسل گناهی مستمر است، هر روز و شب تا سالیانی دور و تا روز قیامت، چرا که فرهنگ امروز است که نسل آینده را خواهد ساخت.
پهلوی چه کرد؟ فرهنگی را آورد که انگلیس و آمریکا به او دیکته کرده بودند، فرهنگی استعماری و استشماری. در زمان پهلوی دبستان، دبیرستان و دانشگاه بود اما محصول مثبت افراد غربزده و یا شرق زده - به استثنای افراد اندک - و چیزی که نبود استقلال و دین بود.
شقاوت و سعادت نسل های بعد مرهون معلّم است و اگر العیاذ باللّه امانتداری نباشد و در آن خیانت کند، نسلی را به مخاطره افکنده است و اگر هم امانتدار باشد ثواب نسل های پیاپی برای اوست.
و اذا تولی سعی فی الأرض لیقسر فیها و یهلک الحرث و النّسل و اللّه لا یحب الفساد
(بقره، 205)
قرآن مفسد فی الارض را یهلک الحرث و النسل می داند. طاغوت ها به این دلیل مفسد فی الارض هستند که کارشان فاسد کردن جامعه و نسل بعد است.
پهلوی در ایران، آتاتورک در ترکیه و آل سعود در حجاز و قادیانی در پاکستان و هندوستان مصادیق یهلک الحرث و النسل هستند.
یهلک الحرث و النسل یکی نظیر مغول ها است وقتی به ایران داخل شدند. یعنی یک روستا را با خاک یکسان می کردند، انسان ها را می کشتند یا به اسارت می بردند، درخت ها می شکستند و حتی قنات ها را پر می کردند، مانند کاری که صدام کرد. و دیگری کاری است که یک معلّم، دبیر یا استاد نااهل و شهوت پرست و مادی گرا می کند و نوجوان و جوان بی دین و ادب تحویل اجتماع می دهد و نسل حال و آینده را فاسد می کند و به تعبیر قرآن مفسد فی الارض است. مفسد فی الارض فقط کسی نیست که با هروئین جامعه را خراب کند؛ معلّم، مدبر، و دبیر نااهل هم مفسد فی الارض می باشند.
امانتی که در دست معلّم است، خطیر، پر قیمت، ظریف و حساس است، بر شما معلمان عزیز است که بسیار بسیار مواظب این امانت باشید.

خلاصه ی درس سوم

- معلّم امانتی خطیر و پر ارزش را در اختیار دارد و باید امانتدار باشد.
- دنیای غرب و مکاتب مغرب زمین ارزش انسانی را تا پایین ترین درجات مادی نزول داده اند اما اسسلام برای انسان واقعی ارزشی والا و عظیم قائل شده است.
- قانون منابهه و محاکات در سنین پایین بر رفتار و کردار تاثیر بسیاری دارد و بر معلمین و مربیان است که به آن توجه نمایند.
- ذهن کودکان به مثابه ی دوربین عکاسی، تمامی حرکات و رفتار اطرافیان را ضبط می کند و از این رو در هیچ حالتی نباید در رفتار و گفتار، حالاتی بروز کند که تاثیر منفی در ذهن کودکان پدید آورد.

درس چهارم : رأفت و مهربانی

بحث ما در این جلسه درباره ی سومین شرط است و بر اساس این شرط معلّم باید رئوف و مهربان باشد. صفت مهربانی برای مسلمانان یک فضیلت است چرا که در قرآن شریف صفت مؤمن را همین رأفت و مهربانی بیان نموده است.
محمّد رسول اللّه و الذین معه أشدّاء علی الکفار رحماءبینهم تریهم رکعاً سجداًیبتغون فضلاً من اللّه و رضوناً سیماهم فی وجوههم من أثر السجود ذلک مثلهم فی التوریة و مثلهم فی الانجیل کزرع أخرج شطه فأزره فاستغلظ فاستوی علی سوقه یعجب الزراع لیغیظ بهم الکفار وعداللّه الذین ءامنوا و عملو الصلحات منهم مغفرة و أجراً عظیماً
(فتح، 29)
پیروان پیامبر «ص» دارای دو صفت می باشند: اول سرسختی در مقابل دشمن و دوم دوستی و رأفت در میان دوستان. شاید در بین فضایل انسانی فضیلتی به این بزرگی، خصوصاً برای معلّم، نداشته باشیم. آنچنانکه از قرآن استفاده می شود، در صفات خداوند، صفتی بالاتر و بهتر و نورانی تر از رأفت نداریم، لذا در قرآن شریف صفتی که برای پروردگار آورده شده است و یکصد و چهارده مرتبه نیز تکرار گردیده است همین صفت است.
اگر کلمه رأفت یا رحمت را در قرآن بررسی کنیم شاید قریب هزار جا پروردگار عالم این صفت را بر خود اطلاق کرده است. گویا وقتی شما به کلمه ی «رحیم و رحمان» و یا در فارسی به کلمات «رئوف و مهربان» نظر کنید، می بینید که در سر تا پای آن نور خوابیده است. کلمه ایست پر نور مثل عاطفه و مثل مادر که از آن نور می بارد. اگر به کلمه ی مادر توجه نمائید، می بینید که علاوه بر نورانیت سراپای این کلمه عاطفه است.
پروردگار عالم روی این کلمه خیلی اصرار دارد و مخصوصاً برای معلّم ها. خداوند روی کره ی زمین اول معلّم آورد، بعد سایر مخلوقات را. از الطاف خفیّه و جلیّه ی خدا اینکه اول پیامبر آمد و بعد مخلوق مکلف در این کره پیدا شد. حضرت آدم معلّم بود و پیامبر. در قرآن می خوانیم که پروردگار یک معلّم را با دست خود تربیت می کند یعنی موسی(ع)؛ وقتی بزرگتر شد او را می فرستد زیر دست معلّم دیگر(حضرت شعیب) و ده سال نیز شاگردی او را می کند. در این میان کار او هم با وظیفه معلمی مطابقت دارد. کار شبانی که صبر و حوصله بسیار نیاز دارد و باید به اندازه ای پایین آمد که با گوسفندان ساخت. لذا این معلّم ده سال به شبانی مشغول بود و ضمناً زیر نظر یک معلّم دیگر در حال تربیت شدن بود تا معلّم شد. سپس از جانب خداوند خطاب می شود:
اذهبا الی فرعون اءنه طغی فقولا له قولاً لسّیّناً لّعلّه یتذکّر أو یخشی
(طه، 42)
می فرماید که برو به سوی فرعون که او ادعای خدایی می کند و آن قلدر را هدایت کن، خداوند دوست دارد او هدایت شود. اکنون که قصد به کلاس رفتن و هدایت او را داری مهربان باش، خشن نباش و با مهربانی و نرمی با فرعون صحبت کن، برای اینکه خدا دوست دارد فرعون آدم بشود.
جاذبه هایی که در عالم وجود دارد، نظیر قوه ی جاذبه ای که در کهکشان ها است و یا جاذبه ای که در بین حیوانات است و تمامی عنایاتی که به عالم شده است همه از رحمت خداوند است. در روایات می خوانیم که پروردگار می فرماید من آنقدر مهربانم که رحمت خود را به صد قسم تقسیم کرده ام و یک قسم را به عالم وجود داده ام. محبتی که در عالم هست نظیر آنکه مادر برای فرزند خویش، خود را به زحمت می اندازد و یا این جاذبه ها و عشق ها که در میان انسان ها دیده می شود و در میان کل موجودات، تنها از یک قسمت رحمت الهی است و ما بقی رحمتش صد برابر رحمت همه ی مخلوقات است و آن همان اولین سوره است که بر پیامبر اکرم «ص» نازل شده است و در آن می فرماید که خداوند معلّم است.
وقتی که در قرآن کریم راجع به پیامبران مطالعه می کنیم، می بینیم خطاب به پیامبر اکرم «ص» که بالاترین پیامبر است، می فرماید: «ما تو را فرستادیم تا رحمت و رأفت برای همه باشی.» و همچنین در می یابیم که پیامبران برای این صفت والا خیلی خون جگر خوردند. همین صفت لطف و مهربانی حق است که یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر را برای هدایت فرستاده است و وقتی در کار این معلمان راستین دقت کنیم، می بینیم که کار آنان عاطفی است. اگر هم پیامبران جنگ کردند، یا تحمیلی بود و یا اینکه مجبور بودند غده های سرطانی جامعه را از بین ببرند. جنگ برای پیامبر مشکل است و تحمیل. امیرالمؤمنین(ع) می فرماید آنگاه که کفار قریش دیدند کار پامبر «ص» بالا گرفته است مصمّم شدند که نور ایشان را خاموش کنند و او را از کارش باز دارند، لذا بچه ها را وادار می کردند این معلّم را با سنگ بزنند و نگذارند سرِ کلاس برود و با مردم تماس داشته باشد. وقتی برای تبلیغ از خانه بیرون می آمد، اراذل سنگ به ساق پای ایشان می زدند و گاهی وقتی به خانه باز می گشت، خانه را سنگ باران می کردند، اما فردای همان روز برای رفتن به کلاس آماده می شد. خدیجه می پرسید: «کجا می روی؟» پیامبر «ص» می فرمود: «نمی بینی که مردم در هلاکت هستند؟ همانا من معلّم باید رأفت داشته باشم. آن ها بد هستند، آن ها به طرف من نمی آیند، من باید بروم.»
امیر المؤمنین(ع) می فرمود: «گاهی پیامبر «ص» به کوه حرا پناه می برد. من و خدیجه مقداری آب و غذا بر می داشتیم و می رفتیم و او را در آنجا، در کنار بوته ها و سنگ ها می یافتیم در حالی که زمزمه می کرد و می گفت: «خدایا! تو می دانی که من یک معلّم هستم و می خواهم شاگردانم خوب تربیت شوند. تو اگر می خواهی دل مرا خوشحال کنی، آنان را هدایت کن. دلی به آن ها بده که من بتوانم کارم را انجام دهم. اگر سنگ به پای من می زنند، هدایتشان نما.»
باز می خوانیم که وقتی به پیامبری مبعوث گردید، دلش برای مردم می تپید، حتی برای دشمنانی که به او سنگ می زدند و او را زندانی می کردند، در مواقع استجابت دعا، آنان را دعا می کرد. بالأخره بیست و سه سال با این زحمت و رنج تحمل کرد اما با عاطفه و رحمت عمل کرد و هنگامی که بر مکه مسلط گردید، اول کاری که کرد، بت ها را شکست تا زمینه را برای تربیت فراهم کند و بعد میان حلقه ی خانه خدا را گرفت، و همه ی آن نانجیب ها و فراری ها، همان ها که زیر بار شاگردی نمی رفتند و به استاد سنگ می زدند، اینک ترسان در مقابلش ایستاده بودند و خیال می کردند حالا معلّم شاگردان را تنبیه می کند و در این فکر بودند که به دستور پیامبر «ص»، حضرت علی(ع) گردن آن ها و امثال هند جگر خوار و ابوسفیان را قطع می کند. پیامبر دعای وحدت را خواندند، سپس رو به آنان کردند و فرموند: «با شما چه کنم؟» یعنی من معلّم که بیست و سه کلاس را اداره کردم و بیست و سه سال خون جگر خوردم، ولی شما در کلاس حاضر نشدید، چه کنم؟ من که می خواستم شما را هدایت کنم اما در مدت ده سال هفتاد و دو جنگ بر من تحمیل کردید، اینک با شما چه بکنم؟ همه گفتند که هر چه بکنی حق داری. پیامبر «ص» تبسم کردند و با یک دنیا رأفت فرمودند: «همان کلمه ای که برادرم، یوسف به برادرانش گفت، من نیز همان را به شما می گویم. گذشته ها گذشته است، اینک بیایید به کلاس و آدم بشوید».
و انک لعلی خلق عظیم
(قلم، 4)