فهرست کتاب


آنچه در آمریکا نیافتم

سید ابوالحسن ندوی زاهد ویسی

ستیز اسلام با ولایات متحده

برادران و سروران من ! بنده از این که طی دیداری مبارک و مناسبتی پاک و پر خیز و برکت با شما در این مرکز اسلامی ملاقات می کنم. بسیار خوش وقت و خوش بخت هستم. این اولین مسافرت من به ایالات متحده آمریکا در آمریکای شمالی است. چیزهای زیادی را درباره این منطقه، انتشار اسلام در آن، توجه و عنایت برادران مسلمان ما که در اندیشه این سرزمین بوده و با اسلام و محبت و شور اشتیاقی که نسبت به آن دارند به این سرزمین ها مهاجرت کرده اند، می شنیدم. با این حال از شما چه پنهان اصلا تصور نمی کردم که به اذان خدا روزی با این تعداد از برادران و خواهران مسلمانم یک جا (در کشوری چون آمریکا) جمع می شوم و این همه شور و شوق دینی و این همه احساس پاک اسلامی را در آنها می بینیم.
البته می دانستم که اسلام با این سرزمین ها که در حال حاضر از طریق پیشرف صنعتی و علوم جدید و کاربردی، مسابقه اکتشافات و سلطه بر حیات سیاسی جهان بر امور جهان مسلط شده، در ستیز است.
اسلام به این منطقه وارد شده و راهی جلوی پای آن باز شده است و انشاء الله در آینده نزدیک روزی فرا خواهد رسید که در این سرزمین دور از مرکز عالم اسلامی جامعه اسلامی ای پدید خواهد آمد. من امیدوارم و از تحقق یافتن چنین امری واقعاً مسرور و خوشبختم. با این همه در عین حال، به خاطر تجارت و پژوهشهایی که خداوند مرا به کسب آنها موفق کرده، نوعی ترس و دلواپسی دارم. ترس من این است که پدید آمدن یک جامعه اسلامی در سرزمینی دور از مرکز اسلامی و فرهنگ و حیات اسلامی امر خطیری است.

نیاز اسلام به فضایی خاص

در اینکه اسلام دین خاصی برای یک سرزمین معین نیست. هیچ گونه شک و تردیدی وجود ندارد و همچنانکه استاد دکتر سلیمان دنیا فرموده اسلام دین اقلیمی یا جغرافیایی نیست و من نیز در این مساله با ایشان کاملا موافقم.
با این حال بر خلاف همه اینها از جمله چیزهایی که هیچ گونه شک و تردیدی در آنها راه ندارد این است که دین اسلام نیازمند جو خاص و ذوق ویژه ای است که بر اندیشه، احساس، میزان ارزیابی اشیا و ارزشهای است که بوی آن از دور دست هم به مشام می رسد. اسلام نیازمند فضا و اگر بخواهیم صراحت و دقت بیشتری به خرج بدهیم باید بگوییم نیازمند درجه حرارت(82) معینی است؛ چرا که اسلام یک دین زنده انسانی است نه یک دین عقلی که فقط در مغز یا فلسفه و یا کتابخانه زندگی کند. اسلام صرفاً یک عقیده خشک و خالی یا لیست و فهرستی کوتاه یا بلند از عقایدی نیست که انسان به آنها گردن بگذارد و بس.
اسلام در آن واحد شامل عقیده، عمل، رفتار، اخلاق، عاطفه و احساس است. همچنین شامل ذوق هم می شود؛ ذوقی که انسان را به زیر سلطه و سیطره کسی را برای پذیرش دین اسلام مشروح کند و آن شخص به اسلام به عنوان دین برگزیده خداوند و رسالت نهایی او ایمان بیاورد و در کوره اسلام ذوب می شود و به قالب و رنگ و روی دیگری در می آید چنانکه گویی تازه متولد شده است؛ چرا که اسلام میلاد مستقل و کامل و همه جانبه ای است و درون آن هر گونه انقلاب و کمالی جا می گیرد. بدین ترتیب اسلام یک عقیده خشک و خالی و ربانی نیست. بر عکس دینی است که در تمام اعضای درونی فرد نفوذ می کند و در تمام رگهای او جریان می یابد چنانکه جریان برق از یک جسم به جسم دیگر و از یک منبع به منبع دیگر جریان می یابد.

اسلام؛ به مثانه نقش و نگار الهی

حال که اسلام چنین دینی است باید دانست که این دین چیزی نیست که بتوان آن را فقط به صورت حرفی منتقل کرد.به طوری که مثلا شخصی بگوید به خدا و پیامبر ایمان آوردم و دیگر مسأله تمام شود. بر عکس دین اسلام روش اندیشه و ذوق خاصی است که از طریق آن اشیاء پاک و پلید از هم جدا می شوند. پیامبر اسلام (ص) اشیائی را نیک و اشیائی را بد می دانست و در همه چیز حتی در کفش پوشیدن، راه رفتن و سایر امور دیگر تیمن را دوست داشت، از چیزهایی انبساط خاطر پیدا می کرد و از دیدن پاره ای چیزهای دیگر گرفته و بی حال می شد. این امور ذوق نبوی و یک ذوق آسمانی است که ورای آسمانهای هفت گانه نازل شده است.
انبیاء (علیه السلام) حامل این ذوق بوده و پیامبر اسلام (ص) نیز وارث آن شده است.
به همین خاطر می بینیم که خداوند متعال اسلام را به نقش و نگار، آرایش و پیرایش و رنگ و روی الهی توصیف فرموده است.حال اگر اسلام صرفاً یک عقیده یا یک عمل صرف بود، شایسته این توصیف نبود؛ چرا که صبغه (رنگ آمیزی) یک رنگ فراگیر، علامت ممیزه، شعار جدایی آفرین و یک خصلت ممتاز است.اسلام زمانی می تواند نقش و نگار رنگ و روی الهی باشد که میان دو انسان، دو نوع زندگی، دو روش حیات، دو ذوق گوناگون و دو نوع ارزش گذاری برای اشیا، ارزشها و ایده ها، جدایی افکند؛ چرا که موازین اسلام با موازین کفر و جاهلیت فرق دارد.به همین خاطر بارها در احادیث نبوی (ص) و کتابهای حدیث به جاهلیت و رسم و رسوم آن اشاره شده است و مثلا گفته می شود فلان کار از خصال جاهلیت یا از حمیت جاهلیت و...، است.در قرآن نیز چنین آمده است که:
ولا تبرجن تبرج الجاهلة الاولی
و همچون جاهلیت پیشین در میان مردم ظاهر نشوید و خودنمایی نکنید (و اندام و وسایل زینت خود را در معرض تماشای دیگران قرار ندهید
حال آن که دوران جاهلیت به سر آمده و اصلا چیزی به نام جاهلیت باقی نمانده است. قرآن از این امور به صورت، جاهلیت، تعبیر می کند؛ چرا که جاهلیت یک روش زندگی مستقل است. در آن حسن و قبح، حلال و حرام، فرض و واجب و ممنوع و موازین خاص اشیاء مخصوصی وجود دارد بدین ترتیب جاهلیت نوع خاصی از زندگی است که خداوند آن را ناپسند داشته و آن را لعنت کرده و از آن متنفر است. این است که در احادیث آمده است.
ان الله نظر الی أهل الارض فمقتهم عربهم و عجمهم الا بقایا من اهل الکتاب
خداوند به اهل زمین نگریست و از عرب و غیر عرب آن متنفر شد به غیر از بقایایی از اهل کتاب
پس به همین خاطر است که خداوند متعال از جاهلیت ناراحت است، آن را لعن و بی ارزش نموده و برای بندگان خود نپسندیده و فرموده است؛
و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولی(83)
و همچون جاهلیت پیشین در میان مردن ظاهر نشوید و خودنمایی نکنید (و اندام و وسایل زینت خود را در معرض تماشای دیگران قرار ندهید)...
اذا جعل الذین کفروا فی قلوبهم حمیة الجاهلیة(84)
آنگاه که کافران تعصب و نخوت جاهلیت را در دلهایشان جای داده اند...
پیامبر (ص) نیز هر وقت در شخص مسلمانی چیزی از بقایای جاهلیت را مشاهده می نمود می فرمود.
انک امرء فیک جاهلیة(85)
تو انسانی هستی که هنوز مقداری از روحیه جاهلیت در تو وجود دارد
همچنان که وقتی میان ابوذر و غلام او تفاوت عجیبی دید و مشاهده کرد که غلامش را می زند و به او توهین می کند، به او گفت.
انک امرء فیک جاهلیة(86)
تو انسانی هستی که (هنوز مقداری از روحیه) جاهلیت در تو وجود دارد)
ابوذر نیز از این فرمایش پیامبر (ص) متأثر شد و کاری کرد که دیگر فرق میان او و غلامش نباشد و از آنچه که خود می پوشید و می خورد به غلامش نیز می داد.
این است که خداوند تبارک و تعالی اسلام را نوعی نقش و نگار الهی معرفی کرده است و اگر اسلام رنگ خاص و روش ویژه ای برای زندگی نبود، قطعاً خداوند آن را با کلمه صبغه معرفی نمی کرد و نمی فرمود:
صبغة الله و من أحسن من الله صیغة...(87)
این رنگ و زینت خداست و چه کسی می تواند زیباتر از خدا بیاراید و بپیراید...