فهرست کتاب


آنچه در آمریکا نیافتم

سید ابوالحسن ندوی زاهد ویسی

اسیر قفس طلایی

اکنون دوباره همان سوال را می پرسیم که چند نفر وجود دارند که پیشرفت خود را در تاسیس دولت و حکومت و به خدمت گرفتن مردمان و سرزمین ها و گسترش نفوذ و حکومت خود بر نفوس و دیگران تحت کنترل درآوردن ملت ها نمی بینند، بلکه می خواهند با تمام اخلاص و ایثار و فارغ از هرگونه اغراض و منافعی برای انسانیت کار کنند؛ چرا که آینده خود را با انسانیت پیوند داده و با تمام قدرت، عبادت حکومت یا حزب خاصی را رد می کنند و می کوشند تمام ملل و مردمان از بندگی نفس، خواسته ها، شهوات، قدرت، ماده، مال، ثروت، علم و عقل رها شوند. انسانی که می تواند با تمام قدرت و عزت رو به عالم کند و جملات عرب بادیه نشینی را باز گوید که، اسلام او را از زمین به آسمان برده بود و در فضای بی کران آسمان ندا برآورد که:
خداوند ما را برانگیخت تا هر کدام از بندگان خود را که بخواهد از بندگی بندگان خدا، از تنگنای دنیا به گستردگی آن و از جور ادیان به عدل انسان، رهنمون شویم. بدین منظور ما را با دین اسلام به سوی بندگانش فرستاد تا آنها را به این دین دعوت نماییم.(65)
یک عرب بادیه نشین در کاخ رستم، امیر فرماندهان فارس و وزیر جنگ ایران، که نام او دل و جان شنونده را به لرزه در می آورد و سربازان را به وحشت می انداخت، می گوید: خداوند ما را برانگیخت تا مردم را از تنگنای دنیا به گستردگی آن رهنمون شویم. دنیایی که شما آن را امپراطوری ایران و دولت ساسانی نامیده اید از دید ما قفسی بیش نیست. قفس هم قفس است هر چند که تمام نرده، سیم و شبکه های آن از طلا ساخته شده باشد.
ما آمده ایم تا به حال و وضع شما گریه کنیم. چیزی که ما را از صحراهای عربستان به اینجا کشاند تنها دلسوزی، رحم و عاطفه بود.
بدبخت های نکبت زده! آمده ایم تا شما را از این قفس زرینی که شما در آن چهچهه و هورا می کشید و مانند عندلیبی به سرزمین گسترده الهی و فضاهای آزاد و بی کران لبخند می زنید، آزاد سازیم.
عادات و قیود مختلف، اسباب و تسهیلات، فزون طلبی، رفاه، آسایش، آوازخوانان، نوکران، آشپزها، ساقیها، کاخها و ساختمانها شما را بنده خویش کرده اند، ولی ما تنها بنده خدای واحدیم و بس. این است که آمده ایم تا شما را از این بندگیهایی که کسی جز خدا شمار آنها را نمی داند آزاد نماییم. (چرا که دستگاههای شمارش الکترونیکی کامپیوتر یا ... چیزی جز امور محسوس و ظاهری را شمارش نمی کند و نمی تواند امور غیر محسوس و باطنی را محاسبه کند.)
این است که اگر عبودیت با قلب مخلوط شد و با خون و گوشت آمیخته گشت و به عنوان طبیعتی درآمد که انسان را در ظاهر و باطن رها نکرد و چنان شد که انسان به خاطر اشتیاق بیش از حد نتوانست بدون آن زندگی کند، دوستدار و عاشق آن شد و آن را بر آزادی برتری داد. دستگاه شمارشگر الکترونیکی چگونه می تواند آن را بشمارد، عمق آن را شناسایی کند و به ژرفا و گستره آن پی ببرد. این است که آن عرب بادیه نشین می گوید: آمده ایم تا شما را از این گونه بندگیهای غیرقابل شمارش رها کرده و به آزادی یگانه و یکتا رهنمون شویم.

وحدت نور و کثرت ظلمات

آزادی، تنها یکی است، ولی بندگیها نهایت و پایانی ندارند. همچنان که نور، واحد و ظلمات و تاریکیها فوق العاده فراوانند. این است که می بینیم قرآن هرگاه نور را به کار می برد آن را به صورت مفرد استعمال می کند و مثلا می گوید:
یخرجهم من الظلمات الی النور ...(66)
آنها را از تاریکیها (ی زمخت گمراهی شک و حیرت) بیرون می آورد و به سوی نور (حق و اطمینان) رهنمون می شود ...
آیا این کار به این خاطر است که کلمه نور در زبان عربی جمع بسته نمی شود و نمی توان مانند ظلمت که با کلمه ظلمات جمع بسته می شود، کلمه نور را با واژه انوار جمع بست؟ آیا قرآن نمی تواند کلمه نور را جمع ببندد؟ هرگز! این مساله صرفا به این دلیل است که نور در عالم واقعی تنها یکی است و این ظلمات و تاریکیهاست که حد و حصری ندارد.
مصدر نور، واحد و همان معرفت خداوند متعال است و از این معرفت الهی نور و هدایت سرچشمه می گیرد. دیدار و ملاقات این سرزمینها بیتی از دکتر محمد اقبال را به یاد ما می آورد. او که تمدن غربی را به صورت عمیق و تحلیلی مورد بررسی قرار داد و بر جوانب مختلف آن احاطه پیدا کرد و بر اسرار، ابعاد و نقاط ضعف آن اطلاع حاصل نمود، چنین می گوید:
امتی که از جهت دهی آسمانی و تنزیل الهی بی نصیب است، سرانجام نبوغ و فراست آن تسخیر برق و بخار است.
در بیت دیگری می گوید:
علم و پیشرفت صنعتی در اروپا به حد انبوه است. با این حال وضعیت آنها شبیه بحری است که ذره ای آب حیات در آن یافت نمی شود.
در یک افسانه قدیمی نیز آمده است که: آب حیات در دریای تاریکی و ظلمات یافت می شود و گفته می شود که اسکندر، خضر را راهنمای خود قرار داده بود تا او را به کنار سرچشمه آب حیات در دریای تاریکیها برساند، ولی خضر از انجام چنین کاری عاجز ماند و نتوانست در این باره کاری انجام دهد.
اقبال نیز در شعر خود به این مساله اشاره می نماید و می گوید:
اروپا دریا و دنیای ظلمات و تاریکیهاست، ولی ذره ای آب حیات در آن یافت نمی شود.
سرنوشت و آینده امتی که بهره ای از جهت بخشی آسمان ندارد و از نور هدایت، رسالت و نبوت محروم است و تنها بر علم و عقل خود تکیه زده و تمام همت و هوش خود را به آهن، جمادات، فولاد و ابزار آلات اختصاص داده و تمام توان، استعداد و شایستگی خود را با سپر بلا قرار دادن عالم روح و روان، بر هستی مادی و آفاق دنیوی متمرکز نموده است، چیست؟
این است که عبادات را به تسخیر درآورد، ولی از کنترل نفس و جان خود ناتوان است و فقط توانسته هستی مادی را تسخیر کند و از کنترل روح هستی عاجز مانده است.
اروپا پیشرفت مادی را هدف برتر و متعالی خود در زندگی قلمداد نمود و آن را وجهه همت خود قرار داد. این است که خداوند او را در این راه موفق کرد و توانست در این زمینه پیروزیهایی را کسب کند که در آنها جای هیچ حرف و سخنی نیست. اروپا در این راه توانست راه طولانی و مسافت بعیدی را بپیماید و به اندازه چشمگیری در این راه سهیم شود. درست مانند سنت الهی حاکم بر زمین، سنت الهی در زمین به این صورت است که بشر را یاری کند و در هر زمینه و بستر کاری، اسباب و زمینه های پیروزی و موفقیت او را فراهم آورد. تنها چیزی که باید مورد توجه قرار داد، انتخاب زمینه عمل، تلاش و فعالیت است.

عدم همخوانی مسیحیت با جامعه اروپایی

اروپا به خاطر علل و عوامل مختلفی که در اینجا مد نظر ما نیست، مسیحی شد و هر کس که به تاریخ اروپا، تغییر و تحولات تمدن اروپایی و مدنیت غربی بپردازد و مطالبی را که مورخ آمریکایی درابر در کتاب کشمکش دین و علم نوشته مطالعه نموده باشد و داستان کلیسا، قیصر و جنگهای خونباری را که مدت های مدیدی در اروپا میان علم و دین وجود داشته دنبال کند، به خوبی می داند که مسیحیت چگونه وارد اروپا شد و اروپاییان با چه زحمت و کشت و کشتاری که توسط مبشرین و دعوتگران مسیحی به راه انداخته شد به آیین مسیحیت گردن نهادند.
همچنین می داند که پس از درگیریهای مستمری که بین علم و دین برپا بود، چه عواملی به صورت خودکار اروپا را ما دیگری فریبنده سوق داد؛ چرا که غرب از دین بیزار شده بود و این هم به این خاطر بود که دین، آن را زمین گیر و ناتوان کرده بود و آن را به عقب می راند. در حالی که طبیعت غیرتمند، آگاه و مشتاقی که داشت، با قدرت و عاطفه هر چه تمامتر او را به جلو می راند و قوای طبیعی پرده از روی مخفی گاههای قدرت الهی و توانمندی ها و امکانات سرسام آور پیشرفت و ترقی بر می داشتند و ملل مختلف در مسابقه پیشرفت با هم رقابت می کردند و برای رسیدن به خط پایان از هم پیشی می گرفتند.
همه این عوامل اروپا را واداشت تا با سرعت هر چه بیشتر و شتاب تند و تیز به پیش برود و موجب شد یکی از ذرات هستی (اتم) را به خدمت بگیرد و از مواد، ذخایر، قوا و انرژیهایی که خداوند در آنها به ودیعت گذاشته بهره برداری نماید و کاری کند که خاک را به کیمیا تبدیل کند و جمادات را ناطق و زنده و متحرک گرداند.
به هر حال طبیعت اروپایی، تحولات، تطورات و انقلابهایی که در سطح جهان به وقوع می پیوست، زمینه ای را فراهم ساخت که اروپا به انتخاب زمینه فعالیت و تلاشهای خود که در آن بستر بتواند نعمتهای خدادادی، ذکاوت و شایستگی های خود را بدون هیچ حد و مرز، و یا نیاز به حیا از کتاب مقدس یا استفتا از شخصیت های مذهبی در امور مربوط به حلال و حرام به کار گیرد.
بنابراین از نشانه بدشانسی اروپا و به تبع آن بداقبالی انسانیت این بود که اروپا مسیحیت را به عنوان دین و عقیده انتخاب کرد و اگر از کسی در مورد تاریخ عقاید، ادیان و دینی که با جامعه اروپا همخوانی و سازگاری ندارد و با طبیعت و عادت حاکم بر آن همنوایی نمی کند، سوال شود، بی درنگ با تمام اطمینان و اعتماد به نفس پاسخ می دهد که دیانت مسیحی.
اگر هم بپرسیم دینی که می تواند آرامش و اطمینان را به طبیعت و روح پریشان، آزرده و بی مهار اروپا بازگرداند و آن را در مسیر صحیح، جهت دهد و از زیاده روی و بی مهاری آن فرو کاهد، و دینی که می تواند میان وسایل و اهداف، توفیقی برقرار کند و میان اسباب و مقاصد وفاقی برقرار سازد و برنامه جدیدی را برای انسانیت طراحی نماید و خون جدیدی را در رگهای آن به جریان اندازد و بشریت را به راه راست و مستقیم رهنمون شود کدام است؟ بی شک تنها جوابی که هر حق جو، حقیقت طلب و دوستدار عدل و انصاف به این پرسش خواهد داد، اسلام است و بس.
البته جای هیچ تعجبی نیست که انسان از نظرگاه مسیحیت، از همان بدو تولد و به صورت فطری گناهکار است. لذا چگونه می تواند با بار سنگین گناهان و خطاهای فطری ای که در زیر آنها کمرش خم شده یا کاروان مدنیت و پیشرفت همراهی کند؟ انسانی که تنها به خاطر اینکه مسیحی است، همواره باید معتقد باشد که فطرتا گناهکار است، چگونه می تواند اعتماد به نفس داشته باشد و به توانمندی های خود اعتماد کند و هستی را به تسخیر خود درآورد؟ چنین انسانی که گناهکار و تا فرق سر غرق در گل و لای معصیت و گناه است و از آفرینش خود نادم و پشیمان است، چگونه می تواند به ندای هستی گوش دهد و نیروهای طبیعی نهفته در اعماق زمین را استخراج نماید، دریاها را مسخر کند، امواج آنها را درنوردد و حتی رسیدن به ماه و سایر ستارگان و سیارات را هم در خواب ببیند؟
زمانی که فرد معتقد باشد از همان بدو تولد گناهکار است و گناه و معصیت برای او مقدر است و او نیازمند دادن کفاره گناهان خود است، چگونه می تواند با جرات، قدرت، شجاعت و اعتماد، به سفر اکتشافات هستی بپردازد و یا حتی خواب جنگیدن با هستی یا کشفهای علمی را هم ببیند؟
در حقیقت چنین امری، تلاش در راه ایجاد وفاق و سازگاری میان دو امر ضد و نقیض و تلاش برای سازگار کردن دو امر ناهمخوان است که در عدم سازگاری و توافق نظیری ندارد. چنین کاری در حقیقت مانند کسی است که درشکه ای را به دو اسب بسته باشد، به طوری که یکی از این اسب ها در جلو و دیگری در پشت درشکه باشد. این دو اسب کاملا مخالف هم هستند؛ چرا که یکی از آنها درشکه را به جلو و دیگری آن را به عقب می کشد.
اروپا نیز با توجه به روحیه پر جنب و جوشی که داشت با شدت و حدت هر چه تمامتر به جلو می رفت و مسیحیت نیز با همان شدت و حدت آن را به عقب می کشاند و آن را به رهبانیت و فرار از دنیا سوق می داد. به طوری که سران کلیسا، ندا بر می آوردند که سر پیشرفت انسانیت در کناره گیری از زندگی و هیاهوی جامعه بشری است و اگر انسان خواستار ترقی روحی است باید به کوهها و غارها پناه ببرد و زندگی خود را وقف کلیسا نماید. به زندگی خانوادگی پشت پا بزند و از زن کناره گیرد، حتی از سایه او نیز دوری کند و از نگاه کردن به او بپرهیزد.
برای نمونه اگر کتاب لیکی را مطالعه کرده باشید به شما می گوید که یک فرد اروپایی از سایه یک زن فرار می کرد؛ حتی اگر مادرش هم بود! مادر زحمت مسافرت طولانی و پیمودن مسافت دور و درازی را بر خود هموار می کرد تا چشمش به دیدار فرزند دلبند و جگرگوشه اش روشن شود. در حالی که او همین که وجود مادرش را حس می کرد خود را از مادرش پنهان می نمود و چنان از او فرار می کرد که گویی جن یا عفریتی را دیده است. مادر هم از همان راهی که آمده بود با دلی شکسته و مملو از حزن و حسرت باز می گشت! آیا کسی نمونه چنین قساوت و شقاوتی را در عالم دیده است؟
این مسیحیتی است که اروپا و آمریکا اسیر و گرفتار آن شدند. نتیجه آن هم این شد که وقتی سیل تمدن و پیشرفت و ترقی جاری شد بر ضد کلیسا قیام نمود تا از بندگی کلیسا و هرگونه دینی رها شود؛ چرا که به نظر آنها دین و کلیسا چون صخره بزرگی مانع رشد و شکوفایی آنها بود. این بود که هر آنچه را که به نوعی به دین ارتباط داشت رد کرد و آخرین حلقه اتصال خود با آن را از طریق قطع رابطه با کلیسا، پاره کرد.
این مساله در مورد آمریکا صادق است. با این حال انحطاط جهان اسلامی از زمانی شروع شد که رابطه خود را با دین قطع کرد! این دو مساله حقیقت مسلم و آشکاری است و جای هیچ گونه شک و انکاری در آن نیست. اروپا تنها زمانی به پیشرفت چشمگیری نایل آمد که مسیحیت را کنار گذاشت و جهان اسلامی نیز زمانی پاره پاره، متلاشی و منحط شد که از تعالیم اسلامی روی گردان شد و از آن دست کشید و آن را به کناری نهاد.