فهرست کتاب


آنچه در آمریکا نیافتم

سید ابوالحسن ندوی زاهد ویسی

سروران و برادران من!

شیخ جلال الدین رومی در یک قطعه اثر - که شاعر اسلام دکتر محمد اقبال لاهوری نیز کتاب اسرار خودی خود را با آن آغاز کرده و صدر آن را با آن قطعه شعر آراسته است - می گوید: دوش دیدم که شیخی مشعل به دست دور شهر می چرخید، به او گفتم:
- سرورم! دنبال چه می گردی؟
گفت: از همزیستی با درندگان و چهارپایان خسته شده ام و تاب و تحملم به پایان رسیده است. این است که در این عالم به دنبال انسان می گردم. از این افراد تنبل و ناقابل که دور و بر خودم می بینم به ستوه آمده ام. این است که به دنبال یک توانا و پهلوان می گردم که چشمم را از مردانگی و شخصیت خود روشن و جانم را آرام کند.
گفتم: فلانی! نفس و جانت تو را فریفته است. به خدا تو دنبال عنقا می گردی. خودت را خسته نکن به همان جای قبلی خودت برگرد. من در این راه تلاش بسیاری کردم و به جاهای گوناگونی سرزدم، ولی از چنین موجودی که تو دنبال آن می گردی هیچ اثری نیافتم.
شیخ گفت: ای مرد! من نیز دنبال چنین چیزی می گردم. دوست داشتنی ترین چیز در نظر من گرانبهاترین و دشواریاب ترین آنهاست(64).
شما می دانید که من به دعوت دانشجویان مسلمان M.S.A به دیدار از آمریکا آمده ام. این سرزمین ها برای من مانند دنیای جدیدی بود. من نمی گویم که اکتشاف جدیدی مانند کار کلمب برای کشف دنیای جدیدی بود.
از M.S,A تشکر می کنم که این فرصت را برای من مهیا ساختند تا از نقاط مختلف آمریکا و کانادا دیدن کنم و بسیاری از جاهای این سرزمین را ملاقات نمایم و با چشم خودم آنها را مشاهده کنم.
با ملت آنها رابطه داشته باشم و با افراد آن اجتماع پیدا کنم، با آنها حرف بزنم، آشنا شوم و تا جایی که این اقامت کوتاه اجازه می دهد، از اوضاع و احوال آنها باخبر شوم.
به نیویورک، کانادا و آمریکای شمالی رفتم و برای این منظور مسافت طولانی ای در حدود پنج هزار مایل یا بیشتر را پیمودم و اکنون در پایان این دیدار در خدمت شما هستم. این شهر آخرین منزل من در طول این مسافرت است و فکر می کنم شما مشتاق شنیدن برداشت ها و خاطرات من از این دیدار و ملاقات باشید.
بارها اتفاق افتاده است که به عنوان یکی از ساکنان سرزمینهای در حال توسعه (عقب افتاده) از کاروان پیشرفت به مسافتی به طول قرن ها، از حقیقت نهضت علمی، و پیشرفت و داستان ترقی این سرزمینها که اکنون در دامن آن هستم سخن گفته ام. اکنون این مساله را به حال خود می گذارم؛ چرا که شما نسبت به این مساله علم و اطلاع بیشتری دارید.
قطعه شعری از مولانا جلال الدین رومی را برای شما خواندم و شاید آن شعر بر خلاف توقع بیشتر برادران و خواهران باشد. مولانا از افراد سرزمین عقب مانده در کاروان پیشرفت بشری نبود. برعکس سرزمین او از جمله سرزمینهای مترقی دنیای متمدن و آباد عصر خود بود. مدت ها بود که در آن تمدن تاسیس شده بود و آمادگی تاسیس دولت عظیمی مانند دولت سلجوقی را پیدا کرده بود. نوابغ و متفکران بزرگی را در شعر، ادبیات و فلسفه پدید آورده بود و جهت تمدن و زمام امور بخش شرقی جهان را در دست گرفته بود و آثار جاویدان و چشم اندازهای ماندگاری را در زمین به یادگار گذاشته بود. مولوی اهل شهر قونیه و در اصل اهل ایران بود. ایرانی که در حقیقت می توانیم آن را یونان شرق بنامیم.
با این همه، شاعری چون مولانا در آن قطعه شعر از احساسات جریحه دار و قلب مجروح خود سخن می گوید. او ظاهرا داستان شیخ حقیقت جویی را تعریف می کند، ولی در حقیقت داستان خودش را بیان می کند و می گوید: من انسان بینوا و بیچاره ای هستم. در این شهر پرجمعیت، آباد، باشکوه و خوش سیما زندگی می کنم و در این منطقه متمدن و مترقی بسر می برم. با این حال از شهر و دیار خود بیرون آمده و در سراسر زمین دنبال یک انسان می گردم.
من همه چیز را پیدا می کنم، ولی از ایشان خبری نمی یابم، مگر جای بلند سربرافراشته؟ شهرهای دلربا، باغ های خوش و خرم و گردشگاههای فریبا، کوههای آسمانخراش، غذاهای متنوع، لباسهای گوناگون، مظاهر رنگارنگ مدنیت و ...، را می بینیم، ولی چیزی به نام انسان را نمی یابم.
انسانی که ما می بینیم شبه انسان است نه انسان.
در بیت آخر می گوید: کسانی را که می بینیم شبه انسانند نه انسان؛ چون آنها شکم چران و اسیر دیوانه وار شهوات هستند.

موج ماشین ها

من شرق و غرب، شمال و جنوب آمریکا را گشتم و در آن پیشرفت ماشین ها را دیدم. دقت اصلی همه فعالیت ها و سر و سامانی که شما در این سرزمینها می بینید به علوم ریاضی، تکنولوژی، هندسه، صنعت و فن بر می گردد. این گونه فنون در این سرزمینها به اوج خود رسیده اند و انسان به هر وسیله ای که می توانسته افراط و تندروی نماید، کار خود را به انجام رسانده است و این امر از وسایل و تسهیلات رفاه و آرامش گرفته تا امکانات زندگی، راحتی، پرمصرفی، ترقی و شکوفایی به وضوح مشاهده می شود. در اینجا می پرسیم: آیا در این سرزمین پرجمعیت و آباد که شهرهای آن از فرط پرجمعیتی و ازدحام مردم چنان شده که امکان دارد انسان راه خود را در خیابان پیدا نکند، انسانی پیدا می شود که در سینه خود قلب سوزناک و حزینی داشته باشد که برای دردمندی به خاطر انسان تباه شده، بسوزد؟ و چشمی برای اشک ریختن بر انسانیت سرگردان و بدبخت داشته باشد؟ و خود را از دست شهوات برهاند و از پذیرش امر و فرمان اهوا و خواسته های خود سرباز زند و تسلیم این تمدن نشود و به لوازم آن گردن ننهد و حتی بتواند آن را به زیر لگام خود بکشد و آن را تسخیر نماید و بر سر و سینه آن سوار شود و بتواند زمام زندگی را به دست بگیرد و نگذارد زندگی با او قساوت به خرج دهد و از کنترل او خارج شود و او را به این سو و آن سو پرتاب کند بلکه او زندگی را به کنترل خود درآورد و آن را در اختیار بگیرد و چنانکه خودش می خواهد بدان جهت بدهد؟
چنین کسی کجا پیدا می شود که خالق خود را بشناسد، پروردگارش را پرستش کند و در گسترده محبت او و به خاطر دوست داشتن انسانیت و احترام به شان انسان زنده باشد. زمام نفس اماره خود را در دست داشته باشد و زندگی زاهدانه، ساده و نزدیک به فطرت را در پیش بگیرد و از این رهگذر لذت حقیقی را مزه کند و به خاطر انسانیت بدبخت و بیچاره، آب شود و پاره پاره شدن امت ها و برخورد افراد و دولت ها و خودخواهی و خودپسندی و منفعت طلبی و مصلحت جویی او را آزار دهد و هرگاه نکبتی دامن گیر یکی از دولت ها شد او دردمند و خسته شود و برای پیشرفت تمام بندگان و سرزمینها بکوشد و خالصانه در خدمت تمام انسانها باشد.
بخشش را دوست داشته باشد و به بذل و سخاوت دست یازد و به خاطر گریه بر بدبختی و بیچارگی امتها و ملتهای مختلف، خواب به چشمش نرود و به این فلسفه: بخور، زندگی کن و لذت ببر ایمان نداشته باشد، بلکه با وجود گرسنگی خود از سیر شدن برادر انسان خود، احساس بهترین لذت ها به او دست بدهد و چنان احساس راحتی کند که راحتی دیگری فراتر از آن متصور نباشد و معتقد باشد که انسانیت گرانبهاترین، گرامی ترین و شریف ترین امر موجود در زندگی است.
کسی که تنها در آباد کردن جان و سرزمین خود تعمق نمی کند، بلکه برای آبادانی و سازندگی انسانیت می کوشد و دلش می خواهد جهان را با چشم یک خانواده واحد از لحاظ تضامن و اتحاد ببیند و این امر را نه تنها در سطح سازمان ملل متحد و منشور آن، بلکه در سطح انسانیت حقیقی و طبیعی تحقق ببخشد.
کسی که مبدا و معاد خود را می شناسد و تمام سعی و تلاش او در این راه خلاصه می شود و بر این باور است که او مانند خاک و خاشاکی نیست که پس از مرگ دوباره به خاک تبدیل شود، بلکه اعتقاد دارد که مقصدی دارد که در آینده ای نه چندان دور بدانجا می رود و در آنجا درباره توانمندیها و استعدادهایی که خداوند او را به آنها مجهز و آراسته کرده بود، سوال می شود.
انسان توانسته است روح زندگی را در آهن و جمادات بدمد و فضاهای گسترده میان آسمان و زمین را به تسخیر خود درآورد، در اعماق زمین غواصی کند و از مدار ماه و ستارگان دیگر سر درآورد و در این اواخر به ماه هم برسد، ولی عملا سقوط کرده است.
با این حال هیچ یک از این امور دال بر کمال حقیقی انسان نیستند.
اینکه انسان روح را در جمادات بدمد و آن را ناطق و زنده کند، کمال نیست. کمال حقیقی آن است که روح را در نفس خود بدمد و آن را زنده و گویا گرداند. انسان جانشین خدا در زمین و نماینده او در هستی است، لذا جایگاه او بلندتر، متعالی تر و بزرگتر از آن است که بنده جمادات باشد.
برعکس باید آنها را، به خدمت بگیرد؛ البته نه تنها برای خودش، بلکه برای خداوندی که خالق و پروردگار اوست و آنها را در راه تحقق بخشیدن به آنچه که خداوند از این انسان و هستی می خواهد به خدمت بگیرد.

اسیر قفس طلایی

اکنون دوباره همان سوال را می پرسیم که چند نفر وجود دارند که پیشرفت خود را در تاسیس دولت و حکومت و به خدمت گرفتن مردمان و سرزمین ها و گسترش نفوذ و حکومت خود بر نفوس و دیگران تحت کنترل درآوردن ملت ها نمی بینند، بلکه می خواهند با تمام اخلاص و ایثار و فارغ از هرگونه اغراض و منافعی برای انسانیت کار کنند؛ چرا که آینده خود را با انسانیت پیوند داده و با تمام قدرت، عبادت حکومت یا حزب خاصی را رد می کنند و می کوشند تمام ملل و مردمان از بندگی نفس، خواسته ها، شهوات، قدرت، ماده، مال، ثروت، علم و عقل رها شوند. انسانی که می تواند با تمام قدرت و عزت رو به عالم کند و جملات عرب بادیه نشینی را باز گوید که، اسلام او را از زمین به آسمان برده بود و در فضای بی کران آسمان ندا برآورد که:
خداوند ما را برانگیخت تا هر کدام از بندگان خود را که بخواهد از بندگی بندگان خدا، از تنگنای دنیا به گستردگی آن و از جور ادیان به عدل انسان، رهنمون شویم. بدین منظور ما را با دین اسلام به سوی بندگانش فرستاد تا آنها را به این دین دعوت نماییم.(65)
یک عرب بادیه نشین در کاخ رستم، امیر فرماندهان فارس و وزیر جنگ ایران، که نام او دل و جان شنونده را به لرزه در می آورد و سربازان را به وحشت می انداخت، می گوید: خداوند ما را برانگیخت تا مردم را از تنگنای دنیا به گستردگی آن رهنمون شویم. دنیایی که شما آن را امپراطوری ایران و دولت ساسانی نامیده اید از دید ما قفسی بیش نیست. قفس هم قفس است هر چند که تمام نرده، سیم و شبکه های آن از طلا ساخته شده باشد.
ما آمده ایم تا به حال و وضع شما گریه کنیم. چیزی که ما را از صحراهای عربستان به اینجا کشاند تنها دلسوزی، رحم و عاطفه بود.
بدبخت های نکبت زده! آمده ایم تا شما را از این قفس زرینی که شما در آن چهچهه و هورا می کشید و مانند عندلیبی به سرزمین گسترده الهی و فضاهای آزاد و بی کران لبخند می زنید، آزاد سازیم.
عادات و قیود مختلف، اسباب و تسهیلات، فزون طلبی، رفاه، آسایش، آوازخوانان، نوکران، آشپزها، ساقیها، کاخها و ساختمانها شما را بنده خویش کرده اند، ولی ما تنها بنده خدای واحدیم و بس. این است که آمده ایم تا شما را از این بندگیهایی که کسی جز خدا شمار آنها را نمی داند آزاد نماییم. (چرا که دستگاههای شمارش الکترونیکی کامپیوتر یا ... چیزی جز امور محسوس و ظاهری را شمارش نمی کند و نمی تواند امور غیر محسوس و باطنی را محاسبه کند.)
این است که اگر عبودیت با قلب مخلوط شد و با خون و گوشت آمیخته گشت و به عنوان طبیعتی درآمد که انسان را در ظاهر و باطن رها نکرد و چنان شد که انسان به خاطر اشتیاق بیش از حد نتوانست بدون آن زندگی کند، دوستدار و عاشق آن شد و آن را بر آزادی برتری داد. دستگاه شمارشگر الکترونیکی چگونه می تواند آن را بشمارد، عمق آن را شناسایی کند و به ژرفا و گستره آن پی ببرد. این است که آن عرب بادیه نشین می گوید: آمده ایم تا شما را از این گونه بندگیهای غیرقابل شمارش رها کرده و به آزادی یگانه و یکتا رهنمون شویم.