فهرست کتاب


آنچه در آمریکا نیافتم

سید ابوالحسن ندوی زاهد ویسی

خلا سرسام آور

در چنین جو و محیطی دعوت اسلامی به عرصه ظهور آمد. در حالی که این تمدن های روم و فارس همه چیز را در اختیار خود گرفته بودند، و وسایل و امکانات گوناگونی در اختیار داشتند و همه در برابر امر و اراده آنها رام و گوش به فرمان بودند. با این همه یک نوع خلا اعتقادی و ایمانی، اطمینان، آرامش، اعتماد به نفس، اعتماد به انسان و آینده او و استحقاق و شایستگی اش برای زنده ماندن و ادامه حیات، تمام درها را به روی آن دو تمدن بسته بود و هر دوی آنها سرگردان و پریشان در نقطه پیشرفت، رفاه، خوشگذرانی، لعب و لهو و تمدن در جا می زدند.
در پشت این نقطه چه چیزی نهفته بود؟ این چیزی بود که کسی نمی دانست. نه فلاسفه، نه حکما، نه ادبا، نه شعرا، نه قانون گذاران، نه حقوقدانان برجسته و زبردست، نه فرماندهان جنگ، نه رهبران فکری، همه آنها ساکت و خاموش، مضطرب و سرگردان، مردد و دودل بودند و نمی دانستند که در پشت این نیروهای بشری ای که آنها را استخدام نموده و عصاره آنها را چنان گرفته اند که دیگر حتی یک قطره از آن باقی نمانده است، چه چیزی نهفته است؟ و بعد از آن می خواهند چه کار کنند؟
جواب این پرسش را کسی نمی دانست. خلا اعتقادی، عقایدی که حتی سزاوار نام عقیده و باور هم نبودند تمام دار و ندار اعتقادی آنها، تاریخ عقاید بود. به عبارت دیگر آنها به چیزی در یک زمان خاص اعتقاد داشتند. آنها در گذشته به خدا اعتقاد داشتند، ولی آیا هنوز هم بر آن عقیده بودند؟ نه. همه عقاید آنها یاد و خاطره ای تاریخی و آثار تاریخی ای بود که در کتابهای تاریخ و فلسفه جمع و تدوین شده بودند، ولی از عقیده حی و حاضری که احساسات آنها را زیر سایه خود بگیرد و حرکات و سکنات آنها را منضبط نماید و بر آنها حکومت نماید، خبری نبود.
زمان، گسیخته بود. (زمام امور از دست عقیده خارج شده بود) و این گونه عقاید از هرگونه قوه و قدرت کنترل و حکمی عاری و تهی بودند و چیزی بیش از عقاید تقلیدی و موروثی نبودند. عقایدی که تنها بر زبان جاری می شدند، ولی هیچ گونه نفوذ و تاثیری در اخلاق و اعمال نداشتند.

تمدنهایی بی هدف

پس هدف از حیات و زندگی چیست؟ پاسخ این پرسش را هم نمی دانستند. هدف پادشاهان، تسلط بر بزرگترین نقاط جهان بود، ولی سروران! این هدف، یک هدف قابل احترام و اهتمام نیست. هدف وزرا هم این بود که پادشاهان را راضی نگه دارند و در برابر آنها دست به سینه و خاضع باشند و امیال و آرزوهای آنها را محقق و عملی نمایند.
هدف فرماندهان جنگی هم سوق دادن مردم به سوی جهنم جنگ و خونریزی بود. ولی راستی اینجا چرا می جنگیدند؟ و چرا مردم را به میادین جنگ و جدل می کشاندند؟ نمی دانستند. آنها چیزی نمی دانستند و درست مانند گله های گوسفندی بودند که بدون رحم و نرمشی به پیش رانده می شدند. مردم خراج و مالیات می پرداختند و موظف به پرداخت مبالغ سنگین و کمرشکنی بودند، ولی برای چه؟ برای آنکه پادشاهان، قصرنشینان و کنیزکان حرم سراها امیال و آرزوهای خود را برآورده سازند. آنها مالیات می دادند تا گروه اندکی (خفته) از مردم در رفاه و راحتی باشند و اینها برای خوشی و راحتی آنها زحمت می کشیدند و حتی برای زندگی و زنده ماندن آنها جان می دادند.
این جو حاکم در آن زمان بود. تمدن، حکومت ها و قوانین هیچ هدفی نداشتند. زندگی بدون لذت بود. جسم، روحی نداشت. الفاظ و کلمات بی معنی و خطوط، درهم و برهم بود و کلا ظلمت اندر ظلمت بود. به فرموده قرآن:
أو کظلمات فی بحر لجی یغشه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمت بعضها فوق بعض اذا أخرج یده لم یکد یرئها و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور(37)
یا (اعمال آنان) بسان تاریکیهایی در دریای ژرف مواجی است که امواج عظیمی آن را فراگرفته باشد و بر فراز آن امواج عظیم، امواج عظیم دیگری قرار گرفته باشد (و موجهای کوه پیکر بر یکدیگر قرار گیرند) و بر فراز امواج (خوفناک دریا) ابرهای تیره خیمه زده باشند. تاریکیها یکی بر فراز دیگری جای گرفته (و آن چنان ظلمت و وحشتی پدید آمده باشد که مسافر دریا) هرگاه دست خود را به در آورد (و بدان بنگرد، به سبب تاریکی وحشتزای بیرون و هراس دل از جای کنده درون) ممکن نیست که آن را ببیند. (آری! نور حقیقی در زندگی انسانها فقط نور ایمان است و بدون آن فضای حیات تاریک و ظلمانی است. نور ایمان هم تنها از سوی خدا عطاء می گردد) و کسی که خدا نوری بهره او نکرده باشد، او نوری ندارد (تا وی را به راه راست رهنمود کند و بر راستای راه بدارد.) ....

تاریکی تودرتو

سراسر جهان در یک تاریکی مطلق به سر می برد و در جهالت ها و فرومایگی های خود سردرگم و حیران بود. اسیر بندهایی بود که خود ساخته بود و در خون خودش - که آن را ریخته بود - می غلتید. بین طبقات مختلف هیچ رابطه ای نبود. حاکم و زیردست هیچ پیوندی با هم نداشتند، دانش آموز و استاد کاملا بی ارتباط بودند، بین علم، ادب، فلسفه و حکمت پیوندی نبود. مردم و ملت بی ارتباط بودند. تمام روابط از هم گسسته بود. وضعیتی شده بود که هر طبقه ای برای خودش زندگی می کرد و تمام روابط، پیوندها و ... برای خودش بود و به خودش منتهی می شد.