حیات پاکان 4 (داستانهایی از زندگی امام رضا (علیه السلام)، امام جواد (علیه السلام) و امام هادی (علیه السلام)

نویسنده : مهدی محدثی

سخنی با خوانندگان

محبت به خاندان پیامبر و معرفت امامان معصوم علیهم السلام سرمایه ای عظیم است که نسل جوان و نوجوان ما را با معارف دینی و ارزش های اخلاقی پیوند می دهد.
شناخت این اسوه های پاکی و فضیلت، از راه داستان هایی از زندگی آنان آسان تر و دلنشین تر است و برای نسل جوان پر جاذبه تر.
حیات پاکان، گامی در مسیر معرفی این چهره های با فضیلت است. آن چه در این دفتر می خوانید، قصه هایی از زندگانی سه پیشوای معصوم ؛ امام رضا، امام جواد و امام هادی علیهم السلام است. دوران امامت این بزرگواران مصادف با اوج حکومت و خفقان خلفای عباسی بود. خلفای غاصب همواره با حیله و نیرنگ، حبس و تبعید و... سعی در مخفی نگاه داشتن و حتی خاموش کردن نور امامت و ولایت داشتند و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار نکردند؛ تا حدی که به محض نام آور شدن این امامان در سرزمین های اسلامی، از بیم فروپاشی پایه های حکومتی خود، آنان را مسموم و شهید می کردند و شیعیان را از نعمت وجودشان بی بهره می ساختند.
خوشا به حال کسانی که در زمان حیات آن پیشوایان می زیسته و آب را از سرچشمه ی زلال امامت و ولایت نوشیده اند:
شیعیان واقعی و دوستداران امامان حتی پس از شهادت آنان، مرقدشان را چون نگینی گران بها و ارزشمند عزیز می داشتند و قبله گاه نیاز خویش می ساختند.
ما نیز از این موهبت الهی بی نصیب نمانده ایم. برای ما ایرانیان مایه ی افتخار است که مرقد نورانی حضرت رضا علیه السلام در کشورمان همچون خورشید می درخشد و با استشمام رایحه ی امامت در کنار تربت پاکش، دوستی با اهل بیت را در دل و جان ریشه دارتر می کنیم.
امید است مطالعه ی سرگذشت نامه و داستان هایی از «حیات پاک» بزرگان دین، ما را به خوبی های، پاکی ها و کمالات اخلاقی آشناتر کند و با سرمشق قرار دادن شیوه ی رفتار آنان بتوانیم رضای الهی را بهتر و بیش تر کسب کنیم.
مهدی محدثی
قم- زمستان 81

فصل اول :امام رضا علیه السلام

بازی سرنوشت

در حال حرکت به سمت خانه ی محمد بن جعفر بودیم. از شدت ناراحتی نمی توانستم حرف بزنم و مثل هر وقتی که مضطرب بودم،باریش هایم بازی می کردم.
وقتی رسیدیم، برادرش اسحاق و فرزندانش آن جا بودند. با نگرانی پرسیدم:
اسحاق!چه شده؟ در حالی که اشکش جاری بود، به برادرش اشاره کرد وهای های گریست.
محمد در بستر مرگ افتاده بود و به سختی نفس می کشید. پارچه ای از زیر چانه اش بسته و بالای سرش گره زده بودند و مریض بیچاره را رو به قبله دراز کرده و خوابانده بودند.
من و امام نشستیم و از محمد احوالش را پرسیدیم. حضرت دستی به پیشانی مریض کشید و پس از نگاهی عمیق و طولانی به چهره ی دردمند او لبخندی زد. آن گاه اطرافیان را دلداری داد و پس از آرزوی بهبودی برای محمد برخاست و به راه افتاد.
من نیز خداحافظی کردم و به دنبال او بیرون رفتم و پرسیدم:
- آقا کجا می روید؟
- به مسجد.
- صبر کنید. من هم با شما می آیم.
خود را به او رساندم و گفتم:
- اینان از شما رنجیدند. بانگاه های شان گویی می خواستند به شما لطمه بزنند!
- چرا؟
- لبخند شما بر بالین مریض شان به جان آن ها آتش زده بود. حتماً فکر کرده اند از مردن او خوشحال می شوید که می خندیدید.
- من از بی تابی اسحاق تعجب کرده بودم.
- چرا؟ اگر برادر من هم در چنان وضعی بود، حال و روز من بهتر از او نبود. شاید هم بدتر.
- به خدا سوگند! اسحاق قبل از او از دنیا می رود؛ آن گاه محمد برای او گریه خواهد کرد! نمی دانستم چه بگویم، سکوت کردم...
نماز را در مسجد خواندیم و به خانه رفتیم. جریان را که به همسرم گفتم، گفت :
- او امام است و هیچ کاری بدون علت و بی حکمت انجام نمی دهد. آن چه را که گفته، حتماً اتفاق خواهد افتاد.
- اما محمد نفس های آخرش را می کشید. غیر ممکن است که حالش خوب شود.
- حالا منتظر باش تا ببینی !
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست - چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست
چند روز بعد خبر بهبودی محمد را شنیدیم و ده روز پس از آن، شنیدیم که اسحاق از دینا رفته است.(1)