مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

43 - کشته شدن طمعکاران قاتل

روزی حضرت عیسی (علیه السلام) با سه نفر از اصحاب خود از شهر بیرون آمده به صحرا رفتند. چون قدری از شهر دور شدند خشتی طلا دیدند که در میان راه افتاده بود.
عیسی به اصحاب فرمود: این چیزی است که هلاک کرده است عرض کرد: در مزاج خود بیماری می فهمم: اگر مرخص می فرمایید، برگردم.
حضرت او را رخصت داد. پس برگشت و آمد که خشت را بر دارد. یکی دیگر از اصحاب نیز اذن طلبید و برگشت. رفیق سوم نیز رخصت طلبید و مراجعت نمود.
پس هر سه نزد خشت طلا جمع شدند و هر یک از ایشان اندیشه می کرد که دو نفر دیگر را دفع کند و به تنهایی خشت را صاحب شود.
پس با هم گفتند: ما همه گرسنه ایم یکی از ما به شهر برود و طعامی بیاورد.
یکی از ایشان به بازار آمد و طعامی گرفت و قدری زهر به آن آمیخت که رفیقان او به خوردن آن هلاک شوند.
و اما رفیقان چون او را به شهر فرستادند، با هم مشورت کردند که چون آن مرد از بازار بر گردد او را به قتل رسانند که با ایشان شریک نباشد.
چون آن مرد برگردید و طعام را نزدیک ایشان گذاشت. او را گرفته به قتل رسانیدند و به خوردن طعام مشغول شدند. چون قدری از آن طعام خوردند، هر دو بمردند...(294)

44 - انتقام برادر مقتول از قاتل

در کتاب زینت المحالس حکایت می کند از محمد مهلبی - که عاقبت به درجه وزارت رسید - می گوید که: نوبتی با جمعی در زورقی نشسته از بصره متوجه بغداد شدیم. شخصی در آن کشتی بود که با مردم مزاحم بسیار می کرد. اهل کشتی از روی ظرافت زنجیری بر پای او بستند. بعد از اینکه خواستند پیاده شوند هر چه تفحص نمودند، کلید قفلی که به زنجیر بسته بودند پیدا نشد و قفل سازی هم که بتواند قفل را باز کند حاضر نبود. بالاخره موقع پیاده شدن از زورق بعضی از سکنه کشتی رفتند به شهر آهنگری را آوردند که قفل را باز کند. آهنگر گفت: من این قید را بی حکم شحنه نگشایم.
اهل کشتی به اتفاق رفتند نزد شحنه صورت حال را عرضه داشتند. او هم اجازه داد که آهنگر بند را بگشاید.
در این اثناء جوانی پیدا شد. آمد نزدیک. چشم او که به این جوان گرفتار به زنجیر افتاد، تیز تیز در او نگاه کرد. دست در گریبان او دراز کرد که تو فلان بن فلان نیستی که در بصره برادرم را کشتی و گریختی؟! مدتی است که من از پی تو پویانم.
آنگاه سندی به خطوط امناء و اکابر(295) بصره ظاهر ساخت که مشتمل بر صدق دعوی او بوده و به علاوه دو گواه هم بر طبق مدعای خود اقامه نمود.
شحنه هم او را به دست برادر برادر کشته داد تا او را به قصاص رسانید. و این کشف از معنای قضا و قدر است که مردی را از روی مزاح بند کنند، و قید گشاده نشود، تا به دست ولی خون بیفتد و به قصاص و کیفر عمل خود برسد.(296)
این مجموعه، حاصل تلاشی است در گردآوری حوادث و داستانهایی که آدمی را به خوبی و نیکوکاری به دیگران می خواند، و از بدی و آزار - حتی به حیوانات - باز می دارد.
از خداوند متعال می خواهم که این کتاب مومنان را - مردان و زنان - مفید افتد، و انگیزه ای باشد برای انجام کارهای نیک، و خودداری از نادرستی و بدی.
و نیز چشم دارم که بر این کوشش پاداشم دهد، آن روز که دارایی و فرزندان سود نمی دهند، مگر آن که با دلی سلامت بر خدای وارد سویم.
سید محمد رضی رضوی

اشعار

به هم بر مکن تا توانی دلی - که آهی جهانی به هم برکند
تا توانی درون کس مخراش - کاندرین راه خارها باشد
بدی را بدی تا چه کردی زپیش - چه بینی همان باز پاداش خویش
چه مکن بهر کسی - اول خودت دوم کسی
آنچه دی کاشته ای می کنی امروز درو - طمع خوشه گندم مکن از دانه جو
گتا توانی پرده کس را مدر - تا ندرد پرده ات را پرده در
اگر مراقب باشی و بیدار خویش - دمبدم بینی سزای کار خویش
از مکافات عمل غافل مشو - گندم از گندم بروید جو ز جو
سختی کش زد هر چو سختی دهی به خلق - در کیفر فلک غلط و اشتباه نیست
مکن تا توانی دل خلق ریش - و گر می کنی می کنی بیخ خویش
عیسی (علیه السلام) به رهی دید یکی کشته فتاده - حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که: که را کشتی تا کشته شدی زار؟ - تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟
انگشت مکن رنجه بدر کوفتن کس - تا کس نکند رنجه بدر کوفتنت مشت
تو پاداش با نیکویی بد کنی - چنان دان که بد با تن خود کنی
هر که تیغ ستم کشد بیرون - فلکش هم بدان بر یزد خون
چه مکن که خود افتی - بد مکن که بد افتی
اگر بد کنی چشم نیکی مدار - که گر خار کاری سمن ندروی
اگر بد کنی چشم نیکی مدار - که هرگز نیارد گز انگور بار
چو نیکی کنی نیکی آید برات - بدی را بدی باشد اندر خورت
مینداز سنگ گران از برات - که چون باز گردد فتد بر سرت
آن قدر گرم است بازار مکافات عمل - دیده گر بینا بود هر روز روز محشر است
اگر شکر کردی بر ین ملک و مال - به مالی و ملکی رسی بی زوال
و گر جور در پاداشی کنی - پس از پاداشی گدایی کنی
بدی بر کس مکن؛ بینی مکافات - ز نیکویی نزاید هرگز آفات
اگر حنظل نشانی در زمینی - یقین از حاصلش شکر نچینی
به چشم خویش دیدم در گذرگاه - که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت - که مرغ دیگر آمد کار او ساخت
چو بد کردی مشو ایمن ز آفات - که واجب شد طبیعت را مکافات

...................) Anotates (.................
1) مرحوم محدث جلیل حاج شیخ عباس قمی طلاب ثرا در هدیه الاحباب چنین نگاشته: سید اجل وحید الایام و مقتدی الانام، سید العلماء العظام، آقا سید محمد نقی موسوی شفتی اصفهانی قدس سره جلالت شاًنش زیاده از آن است که ذکر شود. در عبادات و مناجات و نوافل و اوراد حکایات بسیاری از آن جناب نقل شده، و فوائدی که از آن بزرگوار به فقراء و سادات و طلاب علوم می رسیده زیاده از آن است که ذکر شود. تلمذ کرده بر جناب بحرالعلوم و محقق قمی و آقا سید محسن و آقا سید علی، مولفات فائقه اش معروف، وفاتش سنه 1260 (غرس) و قبرش در اصفهان مشهور است.
2) در: لذا به
3) در: اصل درب
4) در: وچون
5) در اصل: و در
6) در اصل: درب.
7) منهاج السرور
8) در اصل: بهبودی
9) بعضی: یکی
10) لا محاله: اجباراً، از روی ضرورت
11) کلمه طیبه، باب نهم، حکایت دیدن خیرات از دادن صدقات، حکایت هجدهم. (صص 270-269).
12) مرحوم مبرور محدث قمی طاب ثراه در الفوائدالرضویه در شرح حال ایشان چنین نوشته اند: شیخ عالم جلیل، و مفسر بی بدیل، عالم ربانی، و ابوذر ثانی، مجمع تقوی و ورع و ایقان، و مخزن اخبار و تفسیر آیات قرآن، صاحب کرامات باهره -حشره الله مع العتره الطاهره -شیخ شیخ محدث ما - نور الله مرقده - است. و جلالت شان، و رفعت مقامش زیاده از آن است که ذکر شود. شیخ مرحوم اعتقاد عظیمی در حق او داشت.
13) کلمه طیبه، باب نهم، حکایت دیدن خیرات از دادن صدقات، حکایت هجدهم. (صص 270-269)
14) - مرحوم مبرور محدث قمی طلاب ثراه در الفوائد الرضویه چنین نگاشته است: شیخ اجل، عالم ربانی، و فقیه محقق صمدانی معروف به محقق اردبیلی است، مه در مراتب علم و فضل و عبادت و زهد و کرامت و وثاقت و تقوی و ورع و جلالت به درجه ای رسیده که که تو صیف نشود، و در قدس و تقوی به مرتبه ای رسیده که به او مثت زده شود. و براستی اشعه انوار جمال و پرتو حسن آن عالم مفضال چنان تجلی کرده که بر هیچ دیده پوشیده نیست...نقل است که شخصی تقصیری بزرگ کرده بود در خدمت شاه عباس. از ترس سلطان پناه به مشهد امیرالمومنین - صلوات الله علیه - برد و از مولانا استدعا کرد که کاغذی برای شاه بنویسد که از تقصیر او بگذرد و او را اذیت ننماید. مولانا برای شاه عباس مرقوم: بانی ملک عاریت عباس، بدان که اگر چه این مرد اول ظالم بود اکنون مظلوم می نماید. چنانچه از تقصیر او بگذری، شاید حق -سبحانه و تعالی - از پاره ای از تقصیرات تو بگذرد. کتبه بنده شاه ولایت احمد اردبیلی جواب به عرض می رساند عباس که خدماتی که فرموده بودید به منت داشته به تقدیم رسانید. امید که این محب را از دعای خیر فراموش نکند. کتبه کلب آستانه علی (علیه السلام) عباس
15) همان، حکایت بیست و سیم (ص 270).
16) ظاهراً همان ساروق است از توابع فرهان اراک.
17) کلمات عربی یا معربند یا مبنی. شناختن این ویژگی را دانستن اعراب و بناء می گویند.
18) اثر کردن موعظه در شنئنده نشان آن است که گوینده مرد عمل و حقیقت است، و شنونده هم قابلیت شنیدن و استفاده کردن از موعظه را دارد. اگر یکی از این دو (گوینده و شنونده) فاقد شرط لازم (حقیقت و استعداد) باشد، موعظ اثر نخواهد کرد؛ چنانکه امروزه مشاهده می کنیم.
19) در اصل: و امرار
20) در اصل: و به.

21) در اصل: نموده
22) در اصل: درب.
23) در اصل: و به.
24) در اصل: و به
25) در اصل: آمده.
26) داستانهای شگفت، چاپ سوم، صص 114-107 (حکایت 32).
27) هفتمین خلیفه اموی.
28) این گونه انفاق شرعاً مذموم است. خداوند متعال می فرماید و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً دست خود را از روی بخل بر بسته به گردن خود مدار و نیز آن را از روی بخشش به همه گشودن مگشای که به ملامت و افسوس بنشینی.
29) در اصل: با.
30) در اصل: و به.
31) در اصل: نموده
32) دنانیر (جمع دینار) سکه های زر.
33) در اصل: نوشته اند.
34) در اصل: شتافته.
35) در اصل: انداخته اند.
36) در اصل: گرفته اند.
37) در اصل: او را پیدا.
38) در اصل: نموده.
39) در اصل: داده.
40) در اصل: داده.
41) در اصل: بوده باشد.
42) مجالس الواعظین، ج 3، خاتمه الکتاب، صص 424 - 422 (حکایت اول).
43) در اصل: و پس.
44) داستانهای شگفت، چاپ سوم، صص 161-157(حکایت 49).
45) زندگینامه کوتاه این بزرگوار در عنوان شماره 3 گذشت.
46) ثقات (جمع ثقه): اشخاص مورد و ثوق و اعتماد.
47) حصاد: درو
48) ضعف: دو برابر
49) متعارف: معمول
50) در اصل: گذاشتم.
51) کلمه طیبه، باب نهم، حکایت بیست و چهارم (صص 272و273).

52) کرد یا کرت: قطعه ای از زمین زراعت کرده و سبزی کاشته (فرهنگ معین).
53) همان، حکایت بیست و پنجم
54) عبدالله فرزند جعفر طیار (برادر مولا امیر المومنین (علیه السلام) و شهید موته) و همسر دختر عموی خود حضرت زینب کبری عقیله بنی هاشم (علیه السلام) بود. مدحوم محدث قمی در تحفه الاحباب درباره وی چنین فرمود: عبدالله مردی حلیم و کریم و ظریف و عفیف و جواد بود. گویند مردمان در عهد او چون چیزی به وام می گرفتند در تمسک ادای آن، دین را به هنگام عطای عبدالله بن جعفر رقم می کردند؛ و ام خواه آن تمسک را معتبر می دانست.
55) ابوالحسین المسعود بن أبی فراس بن حمدان و الی دانشمند و زاهد حله، در گذشته به سال 605. او پدر مادر عالم جلیل سیدبن طاووس و از نوادگان مالک اشتر بود. مرحوم محدث قمی الفوائد الرضویه درباره او چنین نگاشته: شیخ اجل امیر زاهد عالم فقیه محدثه جلیل.
56) تنبیه الخواطر و نزهه النواظر (امل الامل 2:338 ومعجوم المولفین) نزهه الناظر و تنبیه الخاطر (الاعلام) تنبیه الخاطر و نزهه الناظر (دهخدا) تنبیه الخواطر (الفوائدالرضویه) نزهه النواظر و تنبیه الخواطر فی الترغیب و الترهیب و المواعظ و الزواجر (الذیعه 24:130) معروف به مجموعه ورام.
57) کلمه طیب، باب نهم، حکایت دوازدهم (ص 266).
58) محمد بن احمد بن منصور ابشیهی (852-790) منسوب به ابشویه روستایی در غرب مصر. کتابش در المستطرف فی کل فن مستطرف می باشد. (الاعلام)
59) در اصل: گفته اند.
60) در اصل: گذشته اند.
61) در اصل: بسته اند.
62) در اصل: نموده.
63) در اصل: بیاورم.
64) در اصل: کرده.
65) 2.در اصل: کرده.
66) 3.در اصل: چنانچه.
67) 4.در اصل: چنانچه.
68) 5.در اصل: نموده.
69) 6.در اصل: نموده.
70) در اصل: برداشته.
71) در اصل: داده.
72) در اصل: نموده.
73) مجالس الواعظین ج 3، خاتمه الکتاب، ح 3 (صص 432-428)
74) کشکول منتظری، ص 72 (291).
75) در اصل: در آورده.
76) در اصل: داده.
77) کشکول منتظری، ص 165 (745).
78) از تجار ثروتمند کربلای معلی (پاورقی ماخذ)
79) معجزات و کرامات، صص 63-61(حکایت 42).
80) معجزات و کرامات، ص 13، (حکایت 11).
81) در اصل: کرده و.
82) در اصل: شده.
83) در اصل: یافته.
84) در اصل: داشته.
85) در اصل: زده.
86) فزع: بیتابی.
87) دراصل: آورده.
88) در اصل: کرده.
89) در اصل: مانده.
90) در اصل: شده.
91) در اصل: شکسته.
92) در اصل: تراشیده.
93) در اصل: ساخته. کسکول الناشریه، ج 1، ص 89.
94) در اصل: پرداخته اند. الکلام یجرالکلام، ج 2، ص 262.
95) معروف به ابن الزیات در گذشته به سال 233. وزیر معتصم و واثق عباسی. علت خشم متوکل بر او تلاش برای به خلافت سیدن پسر واقق به جای پدرش و جلوگیری از متوکل بود. (الاعلام، زرکلی، ج 6، ص 248).
96) در اصل: بوده.
97) ضیق: تنگی
98) راه همین است؛ روزی به دیگر. (گذشت روزگار) گویی خوابی است که دیدگان نشانت می دهد. آرام! بیتاب مشو! دنیا دست به دست از گروهی به دیگر گروه منتقل می شود.
99) منتهی الامال، ج 2، ص 224 (باب یازدهم، فصل سیم).
100) نام دیگر شهر سامر است به معنی: هر که بیند شاد می شود.
101) در سامرا دو برادر سنی می شناختم که یکی از آنها را سید محمد صدا می زدند. برادر دیگر به نام خوانده می شود. علت آن را از این برادر پرسیدم؛ معلوم شد محمد در روز جمعه به دنیا آمده و به این جهت به سید معروف شده است! و این رسم در سنیهاست که هر کس در روز جمعه متولد شود او را سید می خوانند؛ اگر چه از نسل عمر یا یزید و شمر باشد. اما شیعیان به کسی سید می گویند که نسب وی به حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) و حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) می رسد.
102) در اصل: و آن
103) در اصل: افتاده
104) در اصل: آمده.
105) در اصل: می کند.
106) در اصل: کرده.
107) در اصل: گذاره.
108) در اصل: کرده
109) در اصل: افروخته
110) در اصل: برداشته
111) خزائن، صص 394 - 392.
112) مرحوم محدث قمی در الفوائدالرضویه در ستایش
113) مشرف به: در آستانه
114) استفسار: جویاشدن.
115) در اصل: چنانچه
116) خدام (جمع خادم): خدمتگزاران.
117) قباب: جمع قبه.
118) اذن دخول: اجازه وارد شدن
119) در اصل: شد و.
120) در اصل آمده
121) در اصل: کرده
122) در اصل: داده
123) در اصل: داده
124) در اصل: گذارده
125) در اصل: کشیده
126) در اصل شده
127) خزائن، صص 392-391.
128) همچون آن جنایتکار پلید تکریتی که امروز با شیعیان عراق چنین رفتار می کند. خداوند هر دو را با آن دو محشور کند.

129) قبر یا باغی از باغهای بهشت است، و یا گودالی از آتشهای جهنم.
130) به خداوند از کیفرش پناه می بریم و فضلش از انتقال مش پناهنده می شویم.
131) ستر: پوشاندن.
132) در اصل: نداده

133) شراره هایی می افکند؛ هر یکی چون کاخ مرسلات: 33
134) وادی بزدگی که ارواح بدان، بدانجا منتقل می شود و تا قیامت در کیفرند.
135) نام دسته ای از فرشتگان که بدکاران را به آتش می رانند. این نام در قرآن مجید یک بار به کار رفته است (علق: 19).
136) صوب: جهت سو.
137) انطفاء نائره: خاموش شدن آتش
138) دراصل: داده.
139) در اصل: بوده.
140) مع ذلک: با اینهمه.
141) معجزات و کرامات، صص 79-77، (حکایت 46).
142) بخشی است در شهرستان بوشهر ( فرهنگ معین)
143) داستانهای شگفت، چاپ سوم، صص 136-134 حکایت نهم.
144) در اصل: که او اسبی داشته.
145) معاینه: مشاهده
146) الکلام یجرالکلام، ج 1، صص 136-135
147) ملا باقر اسم دهی است. (پاورقی کتاب).
148) در اصل: بوده
149) در اصل: رفته.
150) متاسفانه در این دستگاه -که به نام سرور شهیدان حضرت امام حسین (علیه السلام) تشکیل می شود- بسا اشخاص نادان و نا آشنا به مسائل و احکام دین دیده می شوند. خداوند متعال وابستگان این دستگاه مقدس را از ریا و تظاهر هر چه دورتر گرداند.
151) در اصل: آقایان.
152) در اصل: برداشته.
153) الاکلاًم یجرالکلام، صص 137-136.
154) داستانهای شگفت چاپ سوم، صص 132-133، (حکایت 40) با اندکی تصرف
155) مشی کردن: راه رفتن

156) الجنه العالیه، ج 2، ص 80
157) و محمد بن موسی دمیری در حیاه الحیوان (العصفور)
158) در اصل: برخاسته.
159) الجنه العالیه، ج 3، ص 9
160) مرحوم بیرجندی در وقایع الایام درباره ایشان چنین می نویسد: آقا حاج شیخ علی اکبر نهاوندی - دامت ترکاته - از اعاظم علمای اعلام و اکابر حجج اسلام عهد حاضر است. و از مرحوم عالم جلیل میرزا محمد علی اردوبادی نقل می کند که ایشان درباره او چنین نوشته است. العلامه الاوحد، و العلم المفرد، ملاذ الفقهاء و المحققین، حجه الاسلام و الامسلمین، الحاج الشیخ علی اکبر النهاوندی، نزیل خراسان، دامت برکاته العالیه
161) در اصل: که چون.
162) در اصل: دید، لذا.
163) شین و شنار: عارو ننگ.
164) در اصل: و در.
165) کالح: عبوس.
166) الجنه
167) داستانهای شگفت، چاپ سوم، صص 270-269 (حکایت 77).
168) مرحوم محدث قمی - طاب ثراه - در هدیه الاحباب درباره ایشان چنین مرقوم فرمود: العالم الکامل الفاضل المحقق المدقق رئیس العلماء الاعلام، و مولی فضلاء الاسلام، شیخ الفقهاء المتبحرین و ملاذالعلماء و المجتهدین، حجه الاسلام و المسلمین، الذی شانه اجل من ای یوصف بالبیان و التقریرت و ادق من ان یعرف بالبنان و التحریر، کان رحمه الله و رعا جلیلا، و بارعا نبیلا، کثیر الخشوع، غزیر الدموع، دائم الانین، باکی العینین.
169) در اصل: و از
170) در اصل: و مشغول.
171) در اصل: و او را به.
172) در اصل: گشوده.
173) در اصل: و خطاب.
174) در اصل: آمده.
175) در اصل: نموده و.
176) در اصل: و رنگش.
177) گنجینه دانشمندان، ج 1، صص 123-122.
178) مجموعه حکومت شماره هفتم سال سوم.
179) در اصل: نموده.
180) در اصل: آمده.
181) در اصل: گرفته.
182) خزینه الجواهر، صص 180-179.
183) در اصل: بوده.
184) در اصل: درب.
185) در اصل: آمده.
186) در اصل: زده.
187) در اصل: درب.
188) در اصل: کرده.
189) در اصل: گفته و آن.
190) در اصل: کرده.
191) دراصل: بوده.
192) در اصل: درب.
193) در اصل: آمده.
194) در اصل: خواسته.
195) در اصل: کرده.
196) در اصل: کرده.
197) در اصل: بوده.
198) در اصل: آمده.
199) در اصل: ساخته و ملول ساخته.
200) کشکول الناشریه، ج 1، ص 90.
201) مشعر بر: نشان دهنده.
202) در اصل: نموده.

203) در اصل: گذشته. پ
204) خزینه الجواهر، ص 180.
205) در اصل: آورده.
206) در اصل: خورده.
207) در اصل: کرده.
208) کشکول الناشریه، ج 1، ص 90.
209) الانوار النعمانیه، ج 1 ص 342.
210) الکافی (فروع)، ج 5، ص 553.
211) مرحوم تنکابیس در قصص العلماء درباره ایشان چنین نوشته است: عالم عامل و فقیه عادل و جامع مجامع و جامع العلوم اکامل افاضل اماثل نحریر فاضل...
212) در اصل: و آن.
213) قصص العلماء، ص 33.
214) در اصل: و آن.
215) خزینه الجواهر، ص 489.
216) جامع الدرر، ج 2.
217) مرحوم محدث قمی در الفوائد الرضویه درباره ایشان چنین نوشته: امر آن جناب در علم و فضل و رهد و عبادت و وثافت، و ورع و تحقیق و تبحر و جلالت قدر و عظمت شان و کرامت، بلکه در جمیع کمالات و فضایل اشهر از آن است که ذکر گردد و محسنش بیشتر از آن است که احصار شود. (شعر)
لقد ظهرت فما بخفی علی احد - الا علی اکمه لم یبصر القمرا

218) مولف آن مرحوم حر عاملی است که مرحوم محدث قمی در الفوائد الرضویه در معرفی ایشان چنین نوشته است: عالم فاضل محقق مدقق متبحر جامع کامل صالح ورع ثقه نبیه محدث حافظ شاعر اریب جلیل القدر عظیم الشان ابوالمکارم و الفضایل شیخنا الحر العاملی صاحب الوسائل...
219) در اصل: و.
220) در اصل: می نماید.
221) قصص العلماء صص 263-262.
222) در اصل: دیگری.
223) در اصل: کرده.
224) در اصل: تراشیده.
225) خزائن، صص 423 - 422.
226) در کارمندان و کارگزاران دولتهای ستم افراد فراوانی بی دین و مذهب و بی شرف و شخصیت دیده می شوند. از در گاه عدالت الاهی خواستاریم که به زودی زود ریشه کلیه ستمکاران و یاوران آنان را از روی زمین قلع و قمع نماید.
227) در اصل: ودر.
228) در اصل: گذاشته.
229) خزائن، (ص) 422،
230) کشکول منتظری، ص 55، (234).
231) کشکول منتظری،ص 244(1058).
232) در اصل: گرفته.
233) کشکول منتظری، ص 241، (1038).
234) الکلام یجرالکلام، ج 2، صص 145-144.
235) در اصل: یزدیه.
236) جامع الدرر، ج 2 ص 415.
237) در اصل: زده.
238) منقاد: مطیع.
239) گیاهی است.
240) در اصل: برداشته.
241) در اصل: برداشته
242) خزینه الجواهر، صص 643-642. این داستان را به شاپور پسر اردشیر اولین شاه ساسانی نسبت داده اند نه ذوالا کتاف.
243) اعوان ظلمه: یاوران ستمگران.
244) در اصل: او.
245) در اصل: آمده.
246) فی الفور: فورا
247) در اصل: و مثل.
248) مجالس الواعظین ج 3، صص 470-468 (حکایت بیست و چهارم).
249) رفع ید کردن: دست کشیدن.
250) نوبه: بار، دفعه.
251) مهاج السرور.
252) منهاج السرور.
253) الکلام یجر الکلام، ج 1، صص 19-18.
254) تالیف مرحوم سید نعمه الله جزائری. مرحوم محدث قمی در الفوائد الرضویه در شرح حال ایشان چنین نوشته است. سید سند علامه، محدث جلیل فهامه، عالم فاضل جامع ماهر محقق متبحر سلاله الاطهار والد الاماجلد الاعاظم الاکارم الاخیار...التقی لسری الرضی العالم الربانی...
255) در اصل: برداشته.
256) در اصل: زده.
257) در اصل: و راه.
258) در اصل: آمده
259) در اصل: آمده.
260) در اصل: و هر.
261) در اصل: پسندیده و درب.
262) در اصل: آمده.
263) در اصل: و غذایی.
264) در اصل: شده.
265) در اصل: بریده.
266) در اصل: کرده.
267) هر که چاهی به راه برادرش کند، خداوند هم او را بدان خواهد افکند.
268) خزینهه الجواهر، صص 489-488.
269) در اصل: و پس.
270) در اصل: به آن گوسفند.
271) فبها (فبها المطلوب): که چه بهتر!
272) در اصل: و چون.
273) در اصل: و مسافرین.
274) در اصل: اذا آنها.
275) در اصل: و مراجعت.
276) منهاج السرور.
277) مرحوم محدث قمی در الفوائدالرضویه درباره ایشان چنین نوشته است: شیخنا الاجل الاعظم و عمادنا الارفع الاقوم، صفوه المتقدمین و التاخرین خاتم الفقهاء و المحدثین، سحاب الفضل الهاطل، و بحرالعلم الذی لیس له ساحل، مستخرج کنوز الاخبار و محیی ما اندرس من الاثار. کنز الفضائل و نهرها الجاری شیخنا و مولانا العلامه المحدث الثقه النوری انارالله تعالی برهانه و اسکنه بحبوحه جنانه.
278) صیت: آوازه و شهرت.
279) کلمه طیبه، باب نهم، (صلی الله علیه وآله)336 - 334.
280) در اصل: سنگینی.
281) در اصل: و گذشتم.
282) در اصل: و پدر.
283) در اصل: نکرده.
284) در اصل: کرده.
285) در اصل: هست.
286) دارالسلام، شیخ محمود عراقی میثمی، صص 528-527.
287) اگر نیکی کنید به خود نیکی کرده اید و اگر بدی کنید نیز چنین است .
288) در اصل: شده.
289) در اصل: و این.
290) در اصل: افتاده.
291) جامع الدرر، ج 2، ص 31،
292) از تالیفات پر ارزش مرحوم علامه مجلسی قدس الله روحه محدث قمی در الفوائد الرضویه درباره ایشان چنین آورده است: مروج المذهب و الدین، و محیی شریعه سید المرسلین(صلی الله علیه وآله)علامه زمانه والفائز بفضائل تمام اقرانه البحر الزاخر، و السحاب الماطر، رئیس المحمدین الاواخر، و امام المحدثین الی الیوم الاخر، اکلیل جبین الفضل و قلاده جیده الناطقه السن الدهور بتعظیمه و تمجیده. البحر المتلاطم الزخار، باقر العلم جامع کتاب بحارالنوار، العالم الربانی المشتهر با لعلامه المجلسی، او المجلسی الثانی، بوثه الله فی اعلی الجنان، و بلغه الله الی منتهی الامال و الامانی، جلالت شان آن بزرگوار زیاده از آن است که ذکر شود.
293) بحارالنوار، ج 65، ص 71 (به نقل از فروع کافی) و ج 99، ص 158 (به نقل از تفسیر عیاشی)
294) کشکول منتظری، ص 187، (845).
295) اکابر(جمع کبیر): بزرگان.
296) بحرالجواهر مرحوم عالم بزرگوار و واعظ جلیل القدر حاج شیخ جعفر خندق آبادی طاب ثراه.