مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

42 - نتیجه آزار حیوان

در بحارالانوار(292) از حضرت صادق (علیه السلام) روایت نموده که مردی روباهی را گرفته بود و آتش نزدیک صورت او می برد. آن روباه فریاد می کشید و صدایی از او خارج می شد. آن مرد می خندید. هرچه دوستانش او را از این عمل منع کردند نمی پذیرفت. مدتی بعد او را به دلخواه خود رها کرد.
وقتی خوابید در بین خواب ماری آمد و داخل دهان او شد. از خواب جست و از خوف مثل همان روباه فریاد می زد و صدایی از او خارج می شد تا آنکه آن مار از او جدا شد!(293)

43 - کشته شدن طمعکاران قاتل

روزی حضرت عیسی (علیه السلام) با سه نفر از اصحاب خود از شهر بیرون آمده به صحرا رفتند. چون قدری از شهر دور شدند خشتی طلا دیدند که در میان راه افتاده بود.
عیسی به اصحاب فرمود: این چیزی است که هلاک کرده است عرض کرد: در مزاج خود بیماری می فهمم: اگر مرخص می فرمایید، برگردم.
حضرت او را رخصت داد. پس برگشت و آمد که خشت را بر دارد. یکی دیگر از اصحاب نیز اذن طلبید و برگشت. رفیق سوم نیز رخصت طلبید و مراجعت نمود.
پس هر سه نزد خشت طلا جمع شدند و هر یک از ایشان اندیشه می کرد که دو نفر دیگر را دفع کند و به تنهایی خشت را صاحب شود.
پس با هم گفتند: ما همه گرسنه ایم یکی از ما به شهر برود و طعامی بیاورد.
یکی از ایشان به بازار آمد و طعامی گرفت و قدری زهر به آن آمیخت که رفیقان او به خوردن آن هلاک شوند.
و اما رفیقان چون او را به شهر فرستادند، با هم مشورت کردند که چون آن مرد از بازار بر گردد او را به قتل رسانند که با ایشان شریک نباشد.
چون آن مرد برگردید و طعام را نزدیک ایشان گذاشت. او را گرفته به قتل رسانیدند و به خوردن طعام مشغول شدند. چون قدری از آن طعام خوردند، هر دو بمردند...(294)

44 - انتقام برادر مقتول از قاتل

در کتاب زینت المحالس حکایت می کند از محمد مهلبی - که عاقبت به درجه وزارت رسید - می گوید که: نوبتی با جمعی در زورقی نشسته از بصره متوجه بغداد شدیم. شخصی در آن کشتی بود که با مردم مزاحم بسیار می کرد. اهل کشتی از روی ظرافت زنجیری بر پای او بستند. بعد از اینکه خواستند پیاده شوند هر چه تفحص نمودند، کلید قفلی که به زنجیر بسته بودند پیدا نشد و قفل سازی هم که بتواند قفل را باز کند حاضر نبود. بالاخره موقع پیاده شدن از زورق بعضی از سکنه کشتی رفتند به شهر آهنگری را آوردند که قفل را باز کند. آهنگر گفت: من این قید را بی حکم شحنه نگشایم.
اهل کشتی به اتفاق رفتند نزد شحنه صورت حال را عرضه داشتند. او هم اجازه داد که آهنگر بند را بگشاید.
در این اثناء جوانی پیدا شد. آمد نزدیک. چشم او که به این جوان گرفتار به زنجیر افتاد، تیز تیز در او نگاه کرد. دست در گریبان او دراز کرد که تو فلان بن فلان نیستی که در بصره برادرم را کشتی و گریختی؟! مدتی است که من از پی تو پویانم.
آنگاه سندی به خطوط امناء و اکابر(295) بصره ظاهر ساخت که مشتمل بر صدق دعوی او بوده و به علاوه دو گواه هم بر طبق مدعای خود اقامه نمود.
شحنه هم او را به دست برادر برادر کشته داد تا او را به قصاص رسانید. و این کشف از معنای قضا و قدر است که مردی را از روی مزاح بند کنند، و قید گشاده نشود، تا به دست ولی خون بیفتد و به قصاص و کیفر عمل خود برسد.(296)
این مجموعه، حاصل تلاشی است در گردآوری حوادث و داستانهایی که آدمی را به خوبی و نیکوکاری به دیگران می خواند، و از بدی و آزار - حتی به حیوانات - باز می دارد.
از خداوند متعال می خواهم که این کتاب مومنان را - مردان و زنان - مفید افتد، و انگیزه ای باشد برای انجام کارهای نیک، و خودداری از نادرستی و بدی.
و نیز چشم دارم که بر این کوشش پاداشم دهد، آن روز که دارایی و فرزندان سود نمی دهند، مگر آن که با دلی سلامت بر خدای وارد سویم.
سید محمد رضی رضوی