فهرست کتاب


مکافات عمل

سید محمد رضی رضوی

40 - قتل سزای به ستم کشتن

ذکر کرد...بعضی از ثقاه اخیار، یعنی حاج یوسف خان بن سپهدار طاب ثراه، که یکی از کارکنان سپهدار گفت که:
من در بعضی سفرها در اثنای راه سواره عبورم بر شخص سید پیاده ای افتاد. چون آن سید مرا دید مانند خائفی به ملاقات من مامون گردید. و با آنکه او پیاده بود و من سواره با من همراه شد و در جلو اسب من افتاد و روانه گردید. چون این حالت را در او دیدم، یقین کردم که با او از طلا و نقره چیزی هست، والا این قدر از تنها روی خائف نبود.
بعلاوه آنکه دیدم که در جیب او چیزی سنگین(280) است که حرکت می کند به هر حال دیگ طمع من به جوش آمد، و آن خیال در نظر من قوت گرفت تا آنکه نفس مرا بر آن داشت که لوله تفنگ را محاذی پشت گردن آن بیچاره کردم و - چنانکه بی خبر در جلو اسب من می دوید - آتش دادم که آن بیچاره بیفتاد و بمرد.
پس پیاده شده دست به بغل او کردم؛ چیزی ندیدم. پس دست به جیب او بردم. یک دانه سر پیاز در آن بود! او را به همان حال گذاشته گذاشتم.(281)
راوی گوید: چون این حکایت از او شنیدم و این شقاوت (را) در او فهمیدم، دلم به درد آمد و از حلم خدا در تعجب بودم که چگونه او را فرصت و مهلت داده؟! و هر وقت او را می دیدم آن واقعه به نظر (م) می آمد و حالم منقلب می گردید. تا آنکه بعضی مواجب سپهدار - که حواله ولایت فارس بود - معطل شد. و سپهدار آن شخص را با پسرش و نوکرش روانه فارس کردند. برفت و مواجب را وصل کرده با چاپار حواله داد. پس خود مراجعت کرد و او را و پسر او او را در اثنای راه دره ای است که باید مسافتی سرازیر آمد و بعد سربالا رفت. و در میان آن دره چشمه ای است که درختی بر لب آن غرس شده. و عادت عابرین آن است که در آن چشمه وارد شدیم به عادت دیگران پیاده شدیم و اسبها را بر آن درخت بستیم و تفنگها را آویختیم. پدر(282) و پسر برهنه شده در آب رفتند و من ایستاده بودم. ناگاه دیدم که دسته ای سوار مسلح از بالای دره از سمت شیراز سرازیر شدند که گویا به دنبال ما و در طلب ما بودند. من از ایشان بوی شر شنیدم. لهذا به زودی خود را به گوشه ای کشیده در چاهی که در آن مکان بود خود را پنهان کردم و آن دو نفر از غرور خود اعتنایی نکردند(283).
تا آنکه آن جماعت برایشان وارد شده پیاده گردیدند. و اسب و اسباب را تصرف نمودند. بعد از آن پسر را گرفته در حضور پدر بند از بند (ش) جدا کردند. بعد از آن پدر را مانند پسر قطعه قطعه کردند. پس مفاصل و اعضای هر دو را جمع نموده آتش برافروختند و بسوختند و خاکستر و اثر ایشان را متفرق کردند.(284) آنگاه اسب و آلات را برداشته مراجعت نمودند.
و چون رفتند من از آن چاه بیرون آمده خائف و هراسان به سمت اصفهان روانه شدم.
راوی گوید که: چون این واقعه را بشنیدم، مسرور گردیدم و دانستم که خداوند عالم اگر چه دیر گیر است، لکن سخت گیر است؛ چنانکه وارد شده انما یعجل من یخاف الفوت یعنی کسی که بترسد که فرصت از دست او برود در کارها تعجیل می نماید
خداوند که در همه حال قادر بر انتقام و مواخذه است(285)، و حکمت به جهت اتمام حجت به این حال اقتضای تاخیر دارد.(286)

41 - حلوای مسموم زن یهودی

یکی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله)همواره این آیه را با خود تکرار می کرد که ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها (287) یکی از زنان یهود را بر وی حسد آمده آتش در نهاد او افروخته شد(288) و گفت: این کذاب را رسوا و کذب این کلمه را بر خلق ظاهر می گردانم.
پس قدری حلوا بساخت و زهر در آن تعبیه کرده بدان مرد صحابی داد. آن مسلمان حلوای یهودیه را گرفته رو به صحرا نهاد. دو جوان از سفر می آیند؛ بهتر آنکه این حلوا را به آنها بخورانم تا موجب اجرا و ثواب شود. پس آن حلوا را بیرون آورده پیش آن دو جوان گذاشت. آنها حلوا را تناول نمودند (و) فی الفور مردند. این(289) خبر در مدینه منتشر گردید.
پس آن شخص را گرفته نزد حضرت رسول(صلی الله علیه وآله)آوردند. آن شخص کیفیت کار خود را عرض نمود که این حلوا از زن یهودیه است. پس آن حضرت امر نمودند به احضار زن یهودیه. چون آن زن به مسجد آمد، نظرش بر دو جوان خود افتاد(290) که مدتها به سفر رفته بودند و الحال مرده آنها در میان شارع افتاده است. آن زن عرض کرد: یا رسول الله! صدق نبوت تو و کتاب الاهی - که قرآن نازل بر شماست - بر ظاهر شد، و آن بدی که در حق این مرد صحابی کرده بودم بر خودم رجوع نمود.(291)

42 - نتیجه آزار حیوان

در بحارالانوار(292) از حضرت صادق (علیه السلام) روایت نموده که مردی روباهی را گرفته بود و آتش نزدیک صورت او می برد. آن روباه فریاد می کشید و صدایی از او خارج می شد. آن مرد می خندید. هرچه دوستانش او را از این عمل منع کردند نمی پذیرفت. مدتی بعد او را به دلخواه خود رها کرد.
وقتی خوابید در بین خواب ماری آمد و داخل دهان او شد. از خواب جست و از خوف مثل همان روباه فریاد می زد و صدایی از او خارج می شد تا آنکه آن مار از او جدا شد!(293)