مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

39 - اندیشه کشتن بیگناه

مرحوم علامه میرزا حسین نوری - طاب ثراه(277) - نقل می کند که: سیدی فقیر از اهل طالقان قزوین سفر رشت کرد به جهت اصلاح حال و تحصیل معاش در زمان آبادی رشت و فراوانی زر و سیم و ترقی ابریشم. چندی در آنجا ماند. خداوند اعانت فرمود؛ قریب دویست اشرفی برای او جمع شد. به همراه خود برداشت و از راه کنار دریا عزم به شیلاق نور کرد، و رسیدن خدمت علامه عصره، و وحیدالدهر والد ماجد مولف - اعلی الله تعالی مقامه - که در آن زمان صیت(278) فضل و تقوی و کرم و زهدش اصقاع را پر کرده بود.
در بین راه سواری از راهزنان معروف طایفه خبیثه - که ایشان را عبدالملکی می گویند و غالب ایشان از غلاه و دزد و بی باک و خونریزند - به سید برخورد که تنها می رود. اظهار مهربانی کرد و از حالش پرسید. (سید) صادقانه شرح کرد. دزد مسرور - لقمه چربی بی تعب به چنگ افتاده دید - از مقصد پرسید. گفت: نور؛ خدمت علامه نوری. گفت: من نیز اراده آنجا دارم. سید خوشحال شد. نزدیک ظهر به بعضی از چادر نشینان کنار دریا - که به جهت گرفتن ماهی در آنجا ساکن بودند - رسیدند. و بر آنها وارد شدند. آنها چون سید را با او دیدند، دانستند که بیچاره نداشته خود را به هلاکت انداخته؛ چون معرفت به حال آن خبیث داشتند. ولیکن جرات اظهار نداشتند.
بعد از صرف غذا آن مرد به جهت قضای حاجت بیرون رفت. پس آن جماعت به سید گفتند: تو این شخص را می شناسی؟ گفت: در راه با من رفیق شد. گفتند: این از دزدهای خونریز معروف است و ناچار تو را خواهد کشت. سید به گریه و لا به افتاد: که مرا نجات دهید. گفتند: ما را آن توانایی نیست. و خود به جهت سلامتی از او در اینجا هر سال مبلغی به او می دهیم. ولیکن اینقدر توانیم کردن که چون او بیاید، تو به بهانه کاری بیرون روی و ما او را چند ساعتی مشغول کنیم و تا بتوانی از راه غیر متعارف برو؛ شاید خود را به جایی برسانی تا او تو را پیدا نکند. پس چنین کردند.
و قریب به دریا جنگل است که راه در آن به آبادی باریک و مشتبه و منحصر در یکی که غیر از اهالی آنجا کسی نمی شناسد و اگر کسی فی الجمله از آن منحرف شد، نجات از آن و از درندگانش مشکل است.
پس سید خود را به جنگل رساند و با شتاب تمام از غیر جاده می رفت تا غروب. آنگاه درخت عظیمی را به نظر آورد که در جنگل آنجا بسیار (است) و می شود که چند نفر خود را در میان شاخه های آن پنهان کنند. پس از ترس جانوران بالا رفت و در میان شاخه ای جاگرفت.
آن مرد چون قدری گذشت، از حال سید پرسید. عذری از کار یا خواب برای او کردند. اندکی صبر کرد. باز پرسید. عذر آوردند. بدگمان شد. بیرون آمد؛ سید را ندید. دانست که از دستش رها کردند. پس آنها را دشنام داد و تهدید کرد و سوار شد و از پس سید رو به جنگل کرد و رفت.
اتفاقاً سیرش در خطی افتاد که سید رفته بود. او نیز چون نزدیک شد که تاریک شود همان درخت را به نظر آورد و رو به آنجا کرد. و پیوسته به سید دشنام می داد و خطاب می کرد که: اگر به تو رسیدم چنین و چنان خواهم کرد. چون سید از دور او را دید و صدای تهدید و وعید و دشنام او را شنید، از خود مایوس شد و از ترس شد و از ترس جرات نفس کشیدن نداشت و آهسته گریه می کرد و متوسل به اجداد طاهرین خود (علیه السلام) شد.
آن خبیث چون پایین آمد، اسب را به کناری بست و زینش را گرفت و در پهلوی خود گذاشت و شمشیر و تفنگ خور را نیز در آنجا گذاشت و غذایی که همراه داشت خورد و در زیر آن درخت خوابید. و سید بیدار و مشغول تضرع و زاری بود.
چون پاسی از شب گذشت، شغلی صدا کرد. پس شغالهای بسیاری جمع شدند؛ اما همه ساکت و ساکن.
پس یکی از آنها چون دزدان آهسته آهسته آمد. و یکی از اسلحه او را برد. پس پوست او را خوردند و خودش را در زیر خاک پنهان کردند.
دیگری آمد. چیز دیگر را برد. همان کار را کردند. و همچنین لجام وزین. چون از آنها فارغ شدند، تمام آنها به هیات اجتماع آهسته و آرام آمدند نزدیک آن خبیث و یکدفعه بر روی او ریختند؛ به نحوی که او را مجال حرکت نشد. و در اندک زمانی استخوانی خالی از پوست و گوشت از او باقی گذاشتند و رفتند. و سید همه را می دید و شکر الاهی بجا می آورد.
چون صبح شد از درخت به زیر آمد و اسلحه را از زیر خاک گرفت و بر آن اسب سوار شد و آمد در قریه سعادت آباد - که محل استقرار والد - اعلی الله مقامه - بود - و از آنجا دو فرسخ است تا شهر امل - و قصه خود را نقل کرد، و مومنین را سرور بر ایمانشان افزود. این حاصل حکایت است.(279)

40 - قتل سزای به ستم کشتن

ذکر کرد...بعضی از ثقاه اخیار، یعنی حاج یوسف خان بن سپهدار طاب ثراه، که یکی از کارکنان سپهدار گفت که:
من در بعضی سفرها در اثنای راه سواره عبورم بر شخص سید پیاده ای افتاد. چون آن سید مرا دید مانند خائفی به ملاقات من مامون گردید. و با آنکه او پیاده بود و من سواره با من همراه شد و در جلو اسب من افتاد و روانه گردید. چون این حالت را در او دیدم، یقین کردم که با او از طلا و نقره چیزی هست، والا این قدر از تنها روی خائف نبود.
بعلاوه آنکه دیدم که در جیب او چیزی سنگین(280) است که حرکت می کند به هر حال دیگ طمع من به جوش آمد، و آن خیال در نظر من قوت گرفت تا آنکه نفس مرا بر آن داشت که لوله تفنگ را محاذی پشت گردن آن بیچاره کردم و - چنانکه بی خبر در جلو اسب من می دوید - آتش دادم که آن بیچاره بیفتاد و بمرد.
پس پیاده شده دست به بغل او کردم؛ چیزی ندیدم. پس دست به جیب او بردم. یک دانه سر پیاز در آن بود! او را به همان حال گذاشته گذاشتم.(281)
راوی گوید: چون این حکایت از او شنیدم و این شقاوت (را) در او فهمیدم، دلم به درد آمد و از حلم خدا در تعجب بودم که چگونه او را فرصت و مهلت داده؟! و هر وقت او را می دیدم آن واقعه به نظر (م) می آمد و حالم منقلب می گردید. تا آنکه بعضی مواجب سپهدار - که حواله ولایت فارس بود - معطل شد. و سپهدار آن شخص را با پسرش و نوکرش روانه فارس کردند. برفت و مواجب را وصل کرده با چاپار حواله داد. پس خود مراجعت کرد و او را و پسر او او را در اثنای راه دره ای است که باید مسافتی سرازیر آمد و بعد سربالا رفت. و در میان آن دره چشمه ای است که درختی بر لب آن غرس شده. و عادت عابرین آن است که در آن چشمه وارد شدیم به عادت دیگران پیاده شدیم و اسبها را بر آن درخت بستیم و تفنگها را آویختیم. پدر(282) و پسر برهنه شده در آب رفتند و من ایستاده بودم. ناگاه دیدم که دسته ای سوار مسلح از بالای دره از سمت شیراز سرازیر شدند که گویا به دنبال ما و در طلب ما بودند. من از ایشان بوی شر شنیدم. لهذا به زودی خود را به گوشه ای کشیده در چاهی که در آن مکان بود خود را پنهان کردم و آن دو نفر از غرور خود اعتنایی نکردند(283).
تا آنکه آن جماعت برایشان وارد شده پیاده گردیدند. و اسب و اسباب را تصرف نمودند. بعد از آن پسر را گرفته در حضور پدر بند از بند (ش) جدا کردند. بعد از آن پدر را مانند پسر قطعه قطعه کردند. پس مفاصل و اعضای هر دو را جمع نموده آتش برافروختند و بسوختند و خاکستر و اثر ایشان را متفرق کردند.(284) آنگاه اسب و آلات را برداشته مراجعت نمودند.
و چون رفتند من از آن چاه بیرون آمده خائف و هراسان به سمت اصفهان روانه شدم.
راوی گوید که: چون این واقعه را بشنیدم، مسرور گردیدم و دانستم که خداوند عالم اگر چه دیر گیر است، لکن سخت گیر است؛ چنانکه وارد شده انما یعجل من یخاف الفوت یعنی کسی که بترسد که فرصت از دست او برود در کارها تعجیل می نماید
خداوند که در همه حال قادر بر انتقام و مواخذه است(285)، و حکمت به جهت اتمام حجت به این حال اقتضای تاخیر دارد.(286)

41 - حلوای مسموم زن یهودی

یکی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله)همواره این آیه را با خود تکرار می کرد که ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها (287) یکی از زنان یهود را بر وی حسد آمده آتش در نهاد او افروخته شد(288) و گفت: این کذاب را رسوا و کذب این کلمه را بر خلق ظاهر می گردانم.
پس قدری حلوا بساخت و زهر در آن تعبیه کرده بدان مرد صحابی داد. آن مسلمان حلوای یهودیه را گرفته رو به صحرا نهاد. دو جوان از سفر می آیند؛ بهتر آنکه این حلوا را به آنها بخورانم تا موجب اجرا و ثواب شود. پس آن حلوا را بیرون آورده پیش آن دو جوان گذاشت. آنها حلوا را تناول نمودند (و) فی الفور مردند. این(289) خبر در مدینه منتشر گردید.
پس آن شخص را گرفته نزد حضرت رسول(صلی الله علیه وآله)آوردند. آن شخص کیفیت کار خود را عرض نمود که این حلوا از زن یهودیه است. پس آن حضرت امر نمودند به احضار زن یهودیه. چون آن زن به مسجد آمد، نظرش بر دو جوان خود افتاد(290) که مدتها به سفر رفته بودند و الحال مرده آنها در میان شارع افتاده است. آن زن عرض کرد: یا رسول الله! صدق نبوت تو و کتاب الاهی - که قرآن نازل بر شماست - بر ظاهر شد، و آن بدی که در حق این مرد صحابی کرده بودم بر خودم رجوع نمود.(291)