مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

38 - به چاه افکندن و به چاه افتادن

در روزنامه ای دیدم نوشته بود: شخصی از طهران قصد کرد که با عیالش به اصفهان برود و لکن چون شخصی ثروتمند با غیورتی بود، از برای آنکه مبادا چشم نامحرمی به عیالش بیفتد، ماشین سواری به تنهایی کرایه کرد و از طهران به طرف اصفهان حرکت نمود.
راننده ماشین فکر کرد که: این مرد و زن از ثروتمندان مهم طهران می باشند و فعلاً اختیار آنها در دست من است. بهتر آن که ماشین را در یکی از این دره های کوه ببرم و چون نصف شب است و کسی نیست، آنها را برهنه کنم و جان خود را از این گرفتاری شوفری و دربدری بیابانها نجات دهم.
پس(269) از تصمیم به عمل، ماشین را در دره کوهی برد و کاردی که داشت به روی بیچارگان برآمد. و هر چه آنها الحاح می کردند، به دل سنگ آن مرد اثر نمی کرد. لکن در آخر به آنها گفت: چاهی در این نزدیکی هست، که از آن به گوسفندان(270) آب می دهند. یا بیایید خود را به فوریت میان آن چاه بیفکنید، تا اگر در میان آن چاه هلاک شدید که فبها(271) و اگر هلاک نگشتید تا می آید کسی شما را از چاه بیرون آورد، من خود را به اصفهان برسانم و نمرده ماشین خود را عوض کنم که مبتلا نگردم.
آنها چون از برای خویش چاره ای ندیدند، خود را در میان آن چاه افکندند و اتفاقاً آب آن چاه تا بالای زانوی آنها بیش نبود و آن بیچارگان تا فردا قبل از ظهر با آن حال در میان آب زندگی می کردند.
و آن شوفر چون به نزدیکی اصفهان رسیده بود، به فوریت خود را به اصفهان رسانید و فردا صبح زود مراجعه کرد از برای آنکه نمره ماشین خود را عوض کند. دید معطلی و حق و حساب زیاد بر می دارد؛ خود را ملامت کرد که چرا آنها را نکشتم تا اینکه به این گرفتاری متبلا گردیدم. بعد در پیش خود گفت: باز بهتر آن است که زود خود را در بالای چاه برسانم و اگر هلاک نشده اند، آنها را بکشم تا اینکه فکرم آسوده گردد و اذا سه نفر مسافر طهران که حاضر بود سوار کرد و به عجله برگشت. و به مسافرین گفت: آب ماشین تمام شده؛ در این نزدیکی چاهی است که می روم آب بیاورم. و به عجله به طرف چاه روان گشت.
چون در بالای چاه رسید، سرفه ای کرد تا معلم کند آنها مرده اند یا زنده اند. بیچارگان - چون صدای سرفه شنیدند - با صدای ضعیفی گفتند: کیستی ای بنده خدا؟ به فریاد ما برس و ما را از گرفتاری آب و گل نجات بده.
آن مرد سر خود را پیچید، و در بالای چاه آمد و گفت: در مقابل میله چاه بیایید تا اینکه طناب پایین کنم. و شما را بالا آورم.
بیچاره گان در مقابل میله چاه آمدند. آن شخص سنگ بزرگی را به نظر گرفت که بلند کند و بر سر آن بیچارگان بزند و آنها را برین وسیله هلاک نماید. چون(272) دست در زیر سنگ برد که بلند کند، ناگاه ماری بر دست او زد که صدای ناله اش بلند شد. مسافرین(273) چون صدای فریاد او شنیدند، به طرف او دویدند. دیدند در خاک می غلطد و دیگر زبان ندارد که حرفی بزند و لکن به کنایه حالی کرد که مرا مار زده (است). و طولی نکشید که جان داد و به عقوبت کردار خویش مبتلا گردید.
مسافرین در گرد جسد او متحیر ایستاده بودند و در صدد بر آمدند که جسد او را در کنار راه آورند و مراجعت نمایند.
ناگاه صدای ناله بیچارگان از میان چاه به گوش آنها رسید. چون بر سر چاه آمدند نمانده بود، آنها را از میان آب و گل بیرون کشیدند. و چون نیم رمقی بیش در آنها نمانده بود، آنها(274) را در کنار آفتاب خوابانیدند و به هر وسیله بود آب نیم گرم و نباتی به دهان آنها ریختند تا اینکه جانی تازه در کالبد آنها دمیده شد و به حال آمدند.
مسافرین داستان خود را از برای آنها تذکر دادند و آنها هم قضیه خود را از اول تا آخر برای اینها تذکر دادند و آمدند که جسد شوفر را بردارند و به جاده برسانند. ناگاه آن دو بیچاره گفتند: به خدا قسم همین مرد ما را در میان چاه افکند و دست در جیب شلوار او نمودند؛ دیدند بعضی از جواهرات و اسکناسهای آنها در جیب اوست.
مسافرین گفتند: سزای چنین شخص جانی آن است که او را میان چاهی که شما را افکنده بیندازیم و برویم. او را کشان کشان آوردند و در میان آن چاه افکنده مراجعت(275) نمودند و (بدینسان) صدق حدیثی که نقل شد ظاهر گردید.(276)

39 - اندیشه کشتن بیگناه

مرحوم علامه میرزا حسین نوری - طاب ثراه(277) - نقل می کند که: سیدی فقیر از اهل طالقان قزوین سفر رشت کرد به جهت اصلاح حال و تحصیل معاش در زمان آبادی رشت و فراوانی زر و سیم و ترقی ابریشم. چندی در آنجا ماند. خداوند اعانت فرمود؛ قریب دویست اشرفی برای او جمع شد. به همراه خود برداشت و از راه کنار دریا عزم به شیلاق نور کرد، و رسیدن خدمت علامه عصره، و وحیدالدهر والد ماجد مولف - اعلی الله تعالی مقامه - که در آن زمان صیت(278) فضل و تقوی و کرم و زهدش اصقاع را پر کرده بود.
در بین راه سواری از راهزنان معروف طایفه خبیثه - که ایشان را عبدالملکی می گویند و غالب ایشان از غلاه و دزد و بی باک و خونریزند - به سید برخورد که تنها می رود. اظهار مهربانی کرد و از حالش پرسید. (سید) صادقانه شرح کرد. دزد مسرور - لقمه چربی بی تعب به چنگ افتاده دید - از مقصد پرسید. گفت: نور؛ خدمت علامه نوری. گفت: من نیز اراده آنجا دارم. سید خوشحال شد. نزدیک ظهر به بعضی از چادر نشینان کنار دریا - که به جهت گرفتن ماهی در آنجا ساکن بودند - رسیدند. و بر آنها وارد شدند. آنها چون سید را با او دیدند، دانستند که بیچاره نداشته خود را به هلاکت انداخته؛ چون معرفت به حال آن خبیث داشتند. ولیکن جرات اظهار نداشتند.
بعد از صرف غذا آن مرد به جهت قضای حاجت بیرون رفت. پس آن جماعت به سید گفتند: تو این شخص را می شناسی؟ گفت: در راه با من رفیق شد. گفتند: این از دزدهای خونریز معروف است و ناچار تو را خواهد کشت. سید به گریه و لا به افتاد: که مرا نجات دهید. گفتند: ما را آن توانایی نیست. و خود به جهت سلامتی از او در اینجا هر سال مبلغی به او می دهیم. ولیکن اینقدر توانیم کردن که چون او بیاید، تو به بهانه کاری بیرون روی و ما او را چند ساعتی مشغول کنیم و تا بتوانی از راه غیر متعارف برو؛ شاید خود را به جایی برسانی تا او تو را پیدا نکند. پس چنین کردند.
و قریب به دریا جنگل است که راه در آن به آبادی باریک و مشتبه و منحصر در یکی که غیر از اهالی آنجا کسی نمی شناسد و اگر کسی فی الجمله از آن منحرف شد، نجات از آن و از درندگانش مشکل است.
پس سید خود را به جنگل رساند و با شتاب تمام از غیر جاده می رفت تا غروب. آنگاه درخت عظیمی را به نظر آورد که در جنگل آنجا بسیار (است) و می شود که چند نفر خود را در میان شاخه های آن پنهان کنند. پس از ترس جانوران بالا رفت و در میان شاخه ای جاگرفت.
آن مرد چون قدری گذشت، از حال سید پرسید. عذری از کار یا خواب برای او کردند. اندکی صبر کرد. باز پرسید. عذر آوردند. بدگمان شد. بیرون آمد؛ سید را ندید. دانست که از دستش رها کردند. پس آنها را دشنام داد و تهدید کرد و سوار شد و از پس سید رو به جنگل کرد و رفت.
اتفاقاً سیرش در خطی افتاد که سید رفته بود. او نیز چون نزدیک شد که تاریک شود همان درخت را به نظر آورد و رو به آنجا کرد. و پیوسته به سید دشنام می داد و خطاب می کرد که: اگر به تو رسیدم چنین و چنان خواهم کرد. چون سید از دور او را دید و صدای تهدید و وعید و دشنام او را شنید، از خود مایوس شد و از ترس شد و از ترس جرات نفس کشیدن نداشت و آهسته گریه می کرد و متوسل به اجداد طاهرین خود (علیه السلام) شد.
آن خبیث چون پایین آمد، اسب را به کناری بست و زینش را گرفت و در پهلوی خود گذاشت و شمشیر و تفنگ خور را نیز در آنجا گذاشت و غذایی که همراه داشت خورد و در زیر آن درخت خوابید. و سید بیدار و مشغول تضرع و زاری بود.
چون پاسی از شب گذشت، شغلی صدا کرد. پس شغالهای بسیاری جمع شدند؛ اما همه ساکت و ساکن.
پس یکی از آنها چون دزدان آهسته آهسته آمد. و یکی از اسلحه او را برد. پس پوست او را خوردند و خودش را در زیر خاک پنهان کردند.
دیگری آمد. چیز دیگر را برد. همان کار را کردند. و همچنین لجام وزین. چون از آنها فارغ شدند، تمام آنها به هیات اجتماع آهسته و آرام آمدند نزدیک آن خبیث و یکدفعه بر روی او ریختند؛ به نحوی که او را مجال حرکت نشد. و در اندک زمانی استخوانی خالی از پوست و گوشت از او باقی گذاشتند و رفتند. و سید همه را می دید و شکر الاهی بجا می آورد.
چون صبح شد از درخت به زیر آمد و اسلحه را از زیر خاک گرفت و بر آن اسب سوار شد و آمد در قریه سعادت آباد - که محل استقرار والد - اعلی الله مقامه - بود - و از آنجا دو فرسخ است تا شهر امل - و قصه خود را نقل کرد، و مومنین را سرور بر ایمانشان افزود. این حاصل حکایت است.(279)

40 - قتل سزای به ستم کشتن

ذکر کرد...بعضی از ثقاه اخیار، یعنی حاج یوسف خان بن سپهدار طاب ثراه، که یکی از کارکنان سپهدار گفت که:
من در بعضی سفرها در اثنای راه سواره عبورم بر شخص سید پیاده ای افتاد. چون آن سید مرا دید مانند خائفی به ملاقات من مامون گردید. و با آنکه او پیاده بود و من سواره با من همراه شد و در جلو اسب من افتاد و روانه گردید. چون این حالت را در او دیدم، یقین کردم که با او از طلا و نقره چیزی هست، والا این قدر از تنها روی خائف نبود.
بعلاوه آنکه دیدم که در جیب او چیزی سنگین(280) است که حرکت می کند به هر حال دیگ طمع من به جوش آمد، و آن خیال در نظر من قوت گرفت تا آنکه نفس مرا بر آن داشت که لوله تفنگ را محاذی پشت گردن آن بیچاره کردم و - چنانکه بی خبر در جلو اسب من می دوید - آتش دادم که آن بیچاره بیفتاد و بمرد.
پس پیاده شده دست به بغل او کردم؛ چیزی ندیدم. پس دست به جیب او بردم. یک دانه سر پیاز در آن بود! او را به همان حال گذاشته گذاشتم.(281)
راوی گوید: چون این حکایت از او شنیدم و این شقاوت (را) در او فهمیدم، دلم به درد آمد و از حلم خدا در تعجب بودم که چگونه او را فرصت و مهلت داده؟! و هر وقت او را می دیدم آن واقعه به نظر (م) می آمد و حالم منقلب می گردید. تا آنکه بعضی مواجب سپهدار - که حواله ولایت فارس بود - معطل شد. و سپهدار آن شخص را با پسرش و نوکرش روانه فارس کردند. برفت و مواجب را وصل کرده با چاپار حواله داد. پس خود مراجعت کرد و او را و پسر او او را در اثنای راه دره ای است که باید مسافتی سرازیر آمد و بعد سربالا رفت. و در میان آن دره چشمه ای است که درختی بر لب آن غرس شده. و عادت عابرین آن است که در آن چشمه وارد شدیم به عادت دیگران پیاده شدیم و اسبها را بر آن درخت بستیم و تفنگها را آویختیم. پدر(282) و پسر برهنه شده در آب رفتند و من ایستاده بودم. ناگاه دیدم که دسته ای سوار مسلح از بالای دره از سمت شیراز سرازیر شدند که گویا به دنبال ما و در طلب ما بودند. من از ایشان بوی شر شنیدم. لهذا به زودی خود را به گوشه ای کشیده در چاهی که در آن مکان بود خود را پنهان کردم و آن دو نفر از غرور خود اعتنایی نکردند(283).
تا آنکه آن جماعت برایشان وارد شده پیاده گردیدند. و اسب و اسباب را تصرف نمودند. بعد از آن پسر را گرفته در حضور پدر بند از بند (ش) جدا کردند. بعد از آن پدر را مانند پسر قطعه قطعه کردند. پس مفاصل و اعضای هر دو را جمع نموده آتش برافروختند و بسوختند و خاکستر و اثر ایشان را متفرق کردند.(284) آنگاه اسب و آلات را برداشته مراجعت نمودند.
و چون رفتند من از آن چاه بیرون آمده خائف و هراسان به سمت اصفهان روانه شدم.
راوی گوید که: چون این واقعه را بشنیدم، مسرور گردیدم و دانستم که خداوند عالم اگر چه دیر گیر است، لکن سخت گیر است؛ چنانکه وارد شده انما یعجل من یخاف الفوت یعنی کسی که بترسد که فرصت از دست او برود در کارها تعجیل می نماید
خداوند که در همه حال قادر بر انتقام و مواخذه است(285)، و حکمت به جهت اتمام حجت به این حال اقتضای تاخیر دارد.(286)