مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

36 - نتیجه مسخره کردن و سواسی

آقای آقا شیخ عباسی طهرانی...فرمود: یک نفر از ارباب علم و دانش - که در نهایت درستی و راستی بود - برای من نقل کرد که یکی از اهل علم در نیت نماز و سوسه داشت. (چنان) که اتصالا تکبیره الاحرام می گفت و بعد به هم می زد.
من روزی سر به سرش گذاشته تقلید او را در آوردم. از قضا خودم گرفتار درد او گردیدم. خواستم که نماز بخوانم، دیدم از من نیت نمی آنید (و) همان حال تردید و وسوسه که او داشت بر من نیز عارض شده است. پس دیدم هر چه نیت می کنم و تکبیره الاحرام می گویم، در صحت آن تردید کرده به همش می زنم.
ملتفت شدم که این سنگ از کجا به پای من برخورده. تا پانزده سال من این ابتلا را داشتم. بعد با دعا و توسل از این گرفتاری نجات یافتم.(253)

37 - سزای راهنمایی قاتل

در کتاب زهراالربیع (254) از بعضی موثقین نقل و حکایت نموده که در اصفهان مردی خواست زن خود را بزند. پس عصا برداشت(255) و چند عصا به او زد(256) در این آن زن از دنیا رفت. و حال آنکه قصد شوهرش تنبیه او بود نه قتلش.
پس از اقوام آن زن کمال خوف پیدا کرده راه(257) حیله ای از خلاصی از شر آنها پیدا ننمود. پس از خانه بیرون آمده(258) و به یکی از آشنایان قصه خود را نقل کرد. آن مرد راه خلاصی از شر اقوام آن را گفت به این است که:
مرد نیکو صورتی را پیدا کرده او(259) را به عنوان مهمانی به خانه ببری و سر او را بریده پهلوی جنازه زنت بگذاری! که اگر خویشان زنت از تو مواخذه نمودند، بگویی که: من این جوان را دیدم که با او زنا می کرد، من هم طاقت نیاورده هر(260) دو را به قتل رسانیدم!
پس این مرد حیله ای (را) که او گفت پسندید و در(261) خانه خود آمد(262) و نشست. ناگاه دید جوانی از در خانه اش عبور نمود. او را دلالت کرد که به منزل او در آید و با او موانست نموده غذایی(263) میل کند. آن جوان بیچاره قبول نمود (و) با داخل منزلش شد.(264) بعد از صرف غذا صاحب منزل سر او را برید(265) و در نزد جنازه زنش خوابانید جنازه او را.
چون خویشان زن از ماجرا خبردار شدند و فهمیدند که قتل زن به واسطه زنا دادن او بوده اظهار مسرت به عمل او نمودند.
قضا را آن مردی که این حیله را تعلیم شوهر آن زن نموده بود پسری داشت؛ آن روز (پسر) به خایه نیامد. پس مضطرب شده نزد شوهر آن زن رفت و گفت: آن حیله که به تو آموختم بجای آوردی؟ گفت: بلی. گفت: آن جوان کشته را به من نشان بده. چون به بالین جنازه آن جوان آمد، دید پسر خود اوست که آن مرد او را کشته است. پس خاک سیاه بر سر کرد(266) و مصدق قول معصوم که فرموده: من حفر بئرالاخیه اوقعه الله فیه(267) ظاهر گردید.(268)

38 - به چاه افکندن و به چاه افتادن

در روزنامه ای دیدم نوشته بود: شخصی از طهران قصد کرد که با عیالش به اصفهان برود و لکن چون شخصی ثروتمند با غیورتی بود، از برای آنکه مبادا چشم نامحرمی به عیالش بیفتد، ماشین سواری به تنهایی کرایه کرد و از طهران به طرف اصفهان حرکت نمود.
راننده ماشین فکر کرد که: این مرد و زن از ثروتمندان مهم طهران می باشند و فعلاً اختیار آنها در دست من است. بهتر آن که ماشین را در یکی از این دره های کوه ببرم و چون نصف شب است و کسی نیست، آنها را برهنه کنم و جان خود را از این گرفتاری شوفری و دربدری بیابانها نجات دهم.
پس(269) از تصمیم به عمل، ماشین را در دره کوهی برد و کاردی که داشت به روی بیچارگان برآمد. و هر چه آنها الحاح می کردند، به دل سنگ آن مرد اثر نمی کرد. لکن در آخر به آنها گفت: چاهی در این نزدیکی هست، که از آن به گوسفندان(270) آب می دهند. یا بیایید خود را به فوریت میان آن چاه بیفکنید، تا اگر در میان آن چاه هلاک شدید که فبها(271) و اگر هلاک نگشتید تا می آید کسی شما را از چاه بیرون آورد، من خود را به اصفهان برسانم و نمرده ماشین خود را عوض کنم که مبتلا نگردم.
آنها چون از برای خویش چاره ای ندیدند، خود را در میان آن چاه افکندند و اتفاقاً آب آن چاه تا بالای زانوی آنها بیش نبود و آن بیچارگان تا فردا قبل از ظهر با آن حال در میان آب زندگی می کردند.
و آن شوفر چون به نزدیکی اصفهان رسیده بود، به فوریت خود را به اصفهان رسانید و فردا صبح زود مراجعه کرد از برای آنکه نمره ماشین خود را عوض کند. دید معطلی و حق و حساب زیاد بر می دارد؛ خود را ملامت کرد که چرا آنها را نکشتم تا اینکه به این گرفتاری متبلا گردیدم. بعد در پیش خود گفت: باز بهتر آن است که زود خود را در بالای چاه برسانم و اگر هلاک نشده اند، آنها را بکشم تا اینکه فکرم آسوده گردد و اذا سه نفر مسافر طهران که حاضر بود سوار کرد و به عجله برگشت. و به مسافرین گفت: آب ماشین تمام شده؛ در این نزدیکی چاهی است که می روم آب بیاورم. و به عجله به طرف چاه روان گشت.
چون در بالای چاه رسید، سرفه ای کرد تا معلم کند آنها مرده اند یا زنده اند. بیچارگان - چون صدای سرفه شنیدند - با صدای ضعیفی گفتند: کیستی ای بنده خدا؟ به فریاد ما برس و ما را از گرفتاری آب و گل نجات بده.
آن مرد سر خود را پیچید، و در بالای چاه آمد و گفت: در مقابل میله چاه بیایید تا اینکه طناب پایین کنم. و شما را بالا آورم.
بیچاره گان در مقابل میله چاه آمدند. آن شخص سنگ بزرگی را به نظر گرفت که بلند کند و بر سر آن بیچارگان بزند و آنها را برین وسیله هلاک نماید. چون(272) دست در زیر سنگ برد که بلند کند، ناگاه ماری بر دست او زد که صدای ناله اش بلند شد. مسافرین(273) چون صدای فریاد او شنیدند، به طرف او دویدند. دیدند در خاک می غلطد و دیگر زبان ندارد که حرفی بزند و لکن به کنایه حالی کرد که مرا مار زده (است). و طولی نکشید که جان داد و به عقوبت کردار خویش مبتلا گردید.
مسافرین در گرد جسد او متحیر ایستاده بودند و در صدد بر آمدند که جسد او را در کنار راه آورند و مراجعت نمایند.
ناگاه صدای ناله بیچارگان از میان چاه به گوش آنها رسید. چون بر سر چاه آمدند نمانده بود، آنها را از میان آب و گل بیرون کشیدند. و چون نیم رمقی بیش در آنها نمانده بود، آنها(274) را در کنار آفتاب خوابانیدند و به هر وسیله بود آب نیم گرم و نباتی به دهان آنها ریختند تا اینکه جانی تازه در کالبد آنها دمیده شد و به حال آمدند.
مسافرین داستان خود را از برای آنها تذکر دادند و آنها هم قضیه خود را از اول تا آخر برای اینها تذکر دادند و آمدند که جسد شوفر را بردارند و به جاده برسانند. ناگاه آن دو بیچاره گفتند: به خدا قسم همین مرد ما را در میان چاه افکند و دست در جیب شلوار او نمودند؛ دیدند بعضی از جواهرات و اسکناسهای آنها در جیب اوست.
مسافرین گفتند: سزای چنین شخص جانی آن است که او را میان چاهی که شما را افکنده بیندازیم و برویم. او را کشان کشان آوردند و در میان آن چاه افکنده مراجعت(275) نمودند و (بدینسان) صدق حدیثی که نقل شد ظاهر گردید.(276)