مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

31 - اتهام به احمد بن طولون

احمد بن طولون بچه بود. آمد پیش پدرش. اظهار کرد که: دم در عده ای بینوا و ضعیت هستند؛ یک چیزی برای آنها بنویس. گفت. برو قلم و دوات بیاور (تا) بنویسم. آمد از اطاق که قلم و دوات ببرد. یکی از جاریه های پدرش را دید که با یکی از خدمه مشغول امر نامشروع هستند. او هیچ چیز نگفت. قلم و دوات را برداشت و برگشت. کنیز با خود خیال کرد که احمد در دالان به من دست اندازی کرد. او تصدیقش کرد. برداشت به یکی از خدام خود نوشت که: به محض رسیدن ورقه حامل ورقه را به قتل برسان. کاغذ را به دست احمد (و) گفت: ببر به فلان خادم بده. احمد از مضمون کاغذ بی خبر بود.(آن را) گرفت (و) آورد. به همان کنیز مرور کرد. کنیز پرسید که: کجا می روی؟ (گفت) حاجت مهمه ای امیر دارد؛ برای آن می روم. او کاغذ را از دست وی گرفت (و) داد به همان کس که با او به کار خلاف عفت مشغول بود؛ مقصودش این بود که غضب امیر را بر احمد زیاد کند.
از قضا آن خادم کاغذ را به صاحبش رسانید. او نیز به مجرد اینکه از مضمون آن آگهی یافت بدون تامل سر او را از تن جدا کرد و پیش امیر آورد. امیر احمد را خواست (و) گفت: هر چه دیده ای راستش را بگو، والا تو را می کشم.
احمد قصه کنیز را گفت. بعد (طولون) کنیز را خواست (و) گفت: راست قضیه را باید بگویی. او نیز داستان خادم را گفت. پس کنیز را کشت.(234)

32 - زنی که به افتادن دیگری از روی مرکب خندید

مرحوم حجه الاسلام آقای سید حسین فاطمی از والد ما جد خود مرحوم آقا سید اسحاق نقل می کند که ایشان فرمود:
زمان بشرف به کربلا برای زیارتی، یک دسته زنان اهل یزد به زیارت می رفتند، و یک خانم مجلله محترمه با نوکر به زیارت می رفت. این خانم بر الاغ بندری دارای پالان قجری و تنبلی (سوار) بود. اتفاق افتاد و یکی از زنان یزدی(235) دست الاغش در سوراخی رفت. آن زن از الاغ افتاد. خانم مجلله خندید. الاغ خانم دستش در سوراخی (و) آن زن از الاغ افتاد. پای خانم در رکاب ماند. الاغ جو خورده مست راه بیابان را گرفت به دویدن (و) خانم را بر زمین می کشید. به زحمت فوق العاده الاغ را گرفتند. خانم بعد از برهنگی بدن و خلاصی از این ورطه گفت: یک خنده بیجا کردم بر زن یزدیه؛ به این مبتلا شدم. (236)

33 - قتل دختر ساطرون پادشاه

در حبیب السیر...حکایت کنند که: ساطرون سلطان عظیمی بود و در شهری از شهرهای کنار فرات بود. به نحوی با سطوت بود که شاپور ذوالاکتاف از او پاس می برد.
شاپور با قیصر روم صلح نمود میل به تسخیر ساطرون را نمود. لشکر کشیده دور حصار شهرش آمد. دید راه راست دستبرد ندارد. متحیر شد.
دختر ساطرون از بالای قلعه چشمش به شاپور افتاده فریفته او شد. نامه ای به شاپور نوشت که اگر مرا در حباله خود در آوری، من راه فتح قلعه را به تو بنمایم.
شاپور قبول نمود. دختر ساطرون راه تسخیر قلعه را به لشکریان تعلیم کرد. شبانه شاپور و لشکریانش وارد قلعه شدند و شاپور ساطرون را به قتل رسانید. و سر او را بر نیزه زد(237) و به تمام اهل شهر نمایان کرد. اهل شهر تماما منقاد(238) شاپور شدند.
پس شاپور دختر ساطرون را به حباله خود در آورد و مدتی با او بسر برد. شبی دید پشت دختر ساطرون خونین است. از او سبب خون آلودگی پشتش را سؤال نمود؟ گفت: در شب گذشته برگ موردی(239) در بستر من بوده و بدن مرا خراشیده است.
شاپور گفت: پدرت تو را به چه غذایی تربیت کرده که بدن تو به این اطافت شده؟
دختر گفت: به زرده تخم مرغ و مغز سر بره گوسفند و انگبین مرا پرورش کرده بود.
ساعتی از این کلمات شاپور سر به زانو گذاشت(240) و متفکر بود تا پس از ساعتی سر برداشت(241) و به او گفت: تو با پدری چنین مهربان بیوفایی کردی؛ چگونه با من وفا کنی؟!
پس امر کرد که گیسوهای او را به دم تو سن بسته در میان خارستان کشانیدند تا هلاک شد.(242)