مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

22 - کیفر تصمیم به قتل

مرحوم تنکابنی نقل می کند: شخصی از تجار قزوین به واسطه حکمی که از آن جناب به منصه ظهور رسیده بود، با شیخ محمد تقی برغانی قزوینی(211)در مقام عناد بر آمد و کینه آن جناب را در دل گرفت و خواست که در یکی از شبها آن جناب را به قتل رساند.
پس شبی را عزم کرد. چون خواست که به عزم خویش اقدام نماید - و آن مرد را انباری بود پر از پنبه - آتش در انبار گرفت و سوخت. آن(212) مرد از آن عزم برگشت و خائب و خاسر گشت (و) توبه و انابه به درگاه الاهی نمود.(213)

23 - مرگ، کیفر مردی که دیگری را به ستم کشت

در کتاب حیاه الحیوان از ابانصربن مروان حکایت نموده که روزی که یکی از روسای کردها در محضرش حاضر بود. پس غذا طلبید. چون سفره را گستردند، از جمله ما حضر دو کبک بود که آنها را به سیخ کشیده و کباب نموده بودند.
چون چشم آن رئیس کرد بر آن دو کبک افتاد، بی اختیار خنده کرد. ابانصر از خنده بیجای او سوال نمود.
گفت: در خنده من سری است و آن این است: که من در ایام شباب مشغول دزدی و راهزنی بودم. روزی تاجری را بی رفیق در بیابان دیدم. به سوی او روان شدم و اموالش را گرفتم خواستم او را به قتل برسانم. هر چه الحاح نمود که من از قتل او بگذرم سودی نکرد. در این اثنا چشمش به دو کبک افتاد که بالای تلی نشسته بودند. پس فریاد زد که: ای دو کبک، شما شاهد باشید که این مرد مرا به ظلم می کشد.
پس من او را به قتل رسانیدم. و چون نظرم بر این دو کبک افتاد از آن قضیه یادم آمد و از حماقت آن تاجر خندیدم که چگونه کبکها زبان دادند که شهادت قتل او را ادا نمایند؟!
پس ابا نصر گفت: بدان که کبکان شهادت خود را ادا نمودند به زبان خودت. پس حکم به قتل او نموده آن(214) ملعون را به قتل رسانید.(215)

24 - انتقام پسر از قاتل پدر

روایت شده که نبیی از انبیاء در کوهی عبادت می کرد. در نزدیکی او چشمه آبی بود. سواری از آنجا عبور نمود و از آن چشمه آب خورد و کیسه ای در آن هزار اشرفی داشت جا گذارد و رفت.
پس دیگری آمد؛ کیسه را برداشت و برد. سپس مرد فقیری که پشته هیزمی در پشت داشت آمد. هیزم را بر زمین گذاشت. آب خورد و خوابید که استراحت کند. سوار برگشت به طلب کیسه زر. آن را نیافت. با آن فقیر در آویخت و او را شکنجه و عذاب کرد. و فقیر را کشت.
پیغمبر عرض کرد: یا الاهی، این چه سری است؟! دیگری کیسه را برد، و مسلط نمودی بر این فقیر ظالمی را تا او را کشت.
وحی به او شد که:
مشغول عبادت خود باش. اطلاع بر اسرار سلطنت از شان تو نیست. این فقیر پدر سوار را کشته بود؛ او را متمکن بر قصاص نمودم. و پدر سوار هزار دینار از شخص برنده کیسه گرفته بود؛ به او رد کردم.
آنچه به تو رسد از خوبی از جانب خداست و آنچه به تو رسد از بدی از طرف خودت رسیده.(216)