مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

20 - خیانت به نامحرم

حکایت شده است که مردی سقا در بخارا مدت سی سال آب می برد در خانه شخص زرگری. و در این مدت اصلا حرکتی که مشعر بر(201) خیانت باشد بالنسبه به خانواده آن زرگر از آن سقا صادر نشده بود.
اتفاقاً روزی آن سقا بعد از خالی نمودن مشک آب خود را، بند دست زن زرگر را گرفته لمس نمود(202) و او را بوسید و دواعی زنا و مقدماتش را کلاً بجای آورد بدون مجامعت. و از خانه بیرون آمد و رفت.
چون آن مرد زرگر شب به خانه آمد زنش از او سوال نمود از سرگذشت آن روز او که: در بازار امروز بر تو چه گذشت؟(203)
آن مرد از گفتن ابا نمود. بعد از اصرار زیاد گفت: امروز زنی دستش را بیرون آورد که در دستبند کند که از برایش ساخته بودم. چون نظرم به دستش افتاد دست او را لمس نمودم به شهوت و او را بوسه دادم و دواعی زنا را کلاً بجای آوردم غیر از مجامعت. پس زن صدا را به تکبیر بلند نمود و واقعه سقا را با خود به شوهر بیان نمود.(204)
مرحوم ناشر الاسلام شوشتری داستانی از لالی الاخبار نقل کرده است که به داستان فوق شبیه است و احتمالا همان است با کمی تغییر:
زنی بود صالحه و مرد آن زن بزاز بود. روزی سقا برای خانه آب آورد.(205) چون خواست که پول را به سقا بدهد، دست آن سقا به ذراع آن زن خورد.(206)
چون شب مردش به خانه آمد، آن زن گفت به آن مرد که: امروز روزانه خود را برایم بیان نما.
آن مرد از خرید و فروش آنچه در دکان شده بود نقل کرد، تا آنکه آنجا رسید که زنی قماشی از من خرید. چون خواست ملاحظه ذرع آن کند دست من به ذراع آن زن خورد و آن را لمس کرد.(207)
پس زن گفت: بلی گمان دارم همان لمس دست تو سبب شده برای لمس دست سقا به ذراع من. آن زن قصه خود را با سقا برای مردش بیان کرد.(208)

21 - زنا و تجاوز

روایت است که در زمان حضرت داوود (علیه السلام) مرد فاسقی بود. روزی نزد زن مرد فقیری آمد تا با وی گناه کند. و چون مشغول زنا شد، در خاطرش گذشت که مردی با همسر او زنا می کند.
چون به سرای خود آمد، دید مردی با همسرش آویخته است! آن مرد را گرفت و به نزد داوود (علیه السلام) آورد تا بر او حد جاری سازد.
خداوند متعال به داوود (علیه السلام) وحی نمود که: بگو به او که هر عملی نمودی به مثل آن مبتلا می شوی. تو با زن فلان شخص آویختی؛ دیگری با زن تو در آویخت.
و در حدیث است که اگر کسی زنا نمود، نسبت بدو زنا شود؛ اگر زن ندارد با اولاد و فرزندانش شود.(209)
قریب به این مضمون روایتی در کافی نقل شده است که چنین واقعه ای در زمان موسی (علیه السلام) واقع شد. پس جبرئیل نازل شد و به موسی عرض کرد: به آنها بگو: من یزن یوما یزن به.(210)

22 - کیفر تصمیم به قتل

مرحوم تنکابنی نقل می کند: شخصی از تجار قزوین به واسطه حکمی که از آن جناب به منصه ظهور رسیده بود، با شیخ محمد تقی برغانی قزوینی(211)در مقام عناد بر آمد و کینه آن جناب را در دل گرفت و خواست که در یکی از شبها آن جناب را به قتل رساند.
پس شبی را عزم کرد. چون خواست که به عزم خویش اقدام نماید - و آن مرد را انباری بود پر از پنبه - آتش در انبار گرفت و سوخت. آن(212) مرد از آن عزم برگشت و خائب و خاسر گشت (و) توبه و انابه به درگاه الاهی نمود.(213)