مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

9 - گرفتاری پاسبانی که اسب زنی را گرفت

قضیه پلیس در اردبیل واقعه ای بود که معلوم و مشهور همه گردید: بیست و چند سال قبل از این در اردبیل مال بگیری بوده است. یک نفر از پلیسها که از این مال بگیران بود یک روز به خانه زنی آمده بود که اسبی داشت(144) و می خواست آن را ببرد. زن هر چه اصرار کرده بود که من صغیر دارم، شوهر ندارم، معیشت ما منحصر به این یک اسب است، گوش نداده بود؛ تا اینکه به حضرت ابوالفضل قسمش داد. او جسارتی هم به آن حضرت (علیه السلام) کرد بالاخره اسب را برد.
همانکه چند قدم رفت یکدفعه افتاد و به همان افتادن سقط شد. بدنش هم سیاه شد. جنازه او را به همان حال به بازار آوردند. همه مردم معاینه(145) نمودند. این قضیه معلوم همه اهالی اردبیل، و مشهور عده ای مهم از آنهاست.(146)

10 - مداحی که به سیدی ناسزا گفت

در شب پنج شنبه پنجم شهر محرم الحرام (...گویا در حدود سنه 1344 باشد) در مسجد ملا باقر(147) که تکیه خامس آل عبا بود(148) آقای سید عبدالحسین حلاوی نوحه خوانی برای سینه زنان می نمود. پسر کربلایی تقی که ایضا مداح بود به عرشه منبر رفت و(149) برتری به آقای مزبور گرفته، قطع کلاًم آن آقا را نمود و بنا کرد به نوحه خوانی.(150)
سید مرقوم گفت: منبر مال هر بی سر و پای نیست؛ خصوصا عرشه آن. به این واسطه گفتگوی ایشان شد. کربلایی تقی به حمایت پسرش آمده حمله بر سید نمود که او را بزند!
آقایانی(151) که در مسجد تشریف داشتند ممانعت کردند. کربلایی تقی هتاکی و بد حرفی نسبت به آن سید نمود و ایشان گفتند: حضرت ابوالفض تو را بزند. سید همین حرف را زد و رفت در منزل خود - که یکی از طاق نماهای مسجد مرقوم باشد - و عمامه از سر برداشت(152) عمامه به زمین نیامده کربلایی تقی به زمین خورد و فوت نمود...و از گردن به بالا سیاه بود، و از سر او جزئی زخمی در زمان غسل دادن نمایان شد که خون هم می آمد. حال آن زخم چه زخمی بود؟! العلم عندالله.(153)

11 - کیفر سریع مسلمان نادرست

جناب حاج محمد سوداگر - که چندین سال در هند بوده و اخیرا به شیراز مراجعت کرده است - عجائبی در ایام توقف در هند مشاهده کرده نقل می نماید. از آن جمله روزی در بمبئی یک نفر هندو (بت پرست) ملک خود را در دفتر رسمی می فروشد. و تمام پول آن را از مشتری گرفته از دفترخانه بیرون می آید.
دو نفر شیاد - که در ظاهر منتسب به اسلام بودند - در کمین او بودند که پولش را بدزدند. هندو می فهمد. به سرعت خودش را به خانه می رساند و فورا از درختی که وسط خانه بود بالا می رود و پنهان می شود.
آن دو شیاد وارد خانه می شوند هر چه می گردند، او را نمی بینند. به زنش می گوید: ما دیدیم وارد خانه شد؛ باید بگویی کجاست.
زن می گوید: نمی دانم. پس او را شکنجه و آزار می نمایند تا مجبور می شود و می گوید: به حق حسین خودتان قسم بخورید که او را اذیت نکنید تا بگویم.
آن در بی حیا به حق آن بزرگوار قسم یاد می کنند که کاری به کار او نداریم جز اینکه بدانیم کجاست.
زن بیچاره وار سر به آسمان می کند و می گوید:ای حسین...! من با اطمینان قسم به تو شوهرم را نشان دادم. ناگاه آقایی ظاهر می شود، و به انگشت مبارک اشاره به گردن آن دو نفر می کند. فورا سرهای آنها از بدن جدا شده می افتد. بعد سر هندو را به بدنش متصل می فرماید و هندو زنده می شود. آنگاه از نظر غایب می گردد
مقامات دولتی خبر می شوند، و پس از تحقیق به اعجاز حسینی (علیه السلام) یقین می کنند و از طرف حکومت - چون ماه محرم بود - اطعام مفصلی می شود. و قطار آهن برای عبور عزاداران مجانی می شود. و آن هندو و جمعی از بستگانش مسلمان و شیعه می شوند.(154)