مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

12 - نجات فرزند به خاطر ایثار مادر

زنی مشغول تناول غذا بود. فقیری آمد و از آن زن سئول نمود. آن زن جز لقمه ای نداشت. آن را هم به دهان گذاشته بود که بخورد. فوراً لقمه را از دهان در آورد(75) و به آن فقیر بداد.
زمانی گذشت که حیوان درنده ای آمد و طفل آن زن را به دهان گرفت و رفت. خدای - متعال - ملکی را فرستاد. آن طفل را از دهان جانور گرفته به آن زن داد(76) و گفت: لقمه بلقمه ( لقمه ای که به فقیر دادی، این لقمه عوض آن است.)(77)

13 - پاداش شایان حاج علی شاه بازرگان (78)

جمعی از اجله دوستان از مرحوم حاج علی شاه حکایت کردند که: در ایامی که مال التجاره به مکه معظمه می بردم، در بین راه جوانی را - که از گرسنگی و برهنگی می لرزید - دیدم. بر حالت او ترحم نموده چند قرص نان و یک پیراهن کرباس به وی دادم. بسیار خوشحال شده دعا کرد.
بعد از سه سال مال التجاره ای به بیروت بردم. وارد گمرک شده دیدم معطلی دارد. اجناس را گذاشته بیرون آمدم تا برای چند ساعتی غذا خورده استراحتی نمایم. سپس به گمرک برای خلاصی اموال کوشش کنم. وارد بازار شدم. می گشتم تا جای مناسبی پیدا کنم. ناگاه شنیدم یک نفر مرا به نام صدا می زند. پیش رفتم جوانی در نهایت جلال و زیبایی و وقار دیدم. سلام کردیم. دست مرا گرفت و به مغازه ای که به همان جوان تعلق داشت وارد شدیم و نشستیم. منشی و نو کرهای متعدد مشغول کار و رفت و آمد بودند. چای و شیرینی آوردند؛ خوردیم. سپس جوان پرسید: برای چه کاری به این دیار آمدید؟
چند ساعتی گذشت. اموال را آوردند. پرسید: می خواهید همین جا بفروشید؟ گفتم: بله. چند نفر دلال را طلبید و قلم قلم اجناس را به آنها داد. به قیمت مرغوب امر فروش نمود. شب شد. با همدیگر به منزل رفتیم. خانه منظم و دستگاه عالی و غذای ملوکانه وی از هر تازه واردی جلب نظر می کرد. شب را با نهایت خوشی و کامرانی بسر برده صبح به مغازه رفتیم. دلالها آمدند و اجناس را فروخته، پول نقد تسلیم نمودند. حساب کردم؛ دیدم دو مقابل آنچه خیال داشتم سود خواهد کرد منفعت کرده ام. بسیار خوشوقت شدم. روز را به گردش در شهر و دیدن مناظر عالی و غیره با همدیگر گذرانده شب به منزل آمدیم. تمام این مدت در فکر بودم که این جوان کیست و از کجا با من آشنا شده؟ ولی بزرگی او مانع بود از سوال حال. شب را خوابیدم. بامداد اجازه مرخصی خواستم. گفت: نمی شود؛ امشب را هم نزد ما باشید. گفتم: عالیجناب، حاضرم. لطف و مرحمت شما بر این غریب بی نهایت است. لکن چون غریب کور است، درست بندگی به خدمت شما ندارم.
گفت: حق داری مرا نمی شناسی. آیا یادت هست که در راه مکه نان و لباسی به فقیر برهنه ای دادی؟
گفتم آری؛ یادم آمد. گفت: من همانم که دو سال قبل مرا به آن حال دیدی. با یک دنیا تعجب گفتم: خواهش دارم سر گذشت خود را بفرمایید که باور کردنی نیست. گفت: آری؛ راست می گویی، ولی بشنو.
من در آن ایام در سخت ترین روزهای زندگانی خود بسر می بردم و با یک رنج و تهی دستی به مکه مکرمه مشرف شدم. و در همان روزها بود که تو نیز به من کمک کردی. یک روز خود را به پرده کعبه چسبانیده عرض حاجت به درگاه کریم بی نیاز و پروردگار ساز نمودم.
گفتم: تو خدایی؛ غنی علی الا طلاق. و من بنده و آفریده تو هستم. آیا سزاوار است که گرسنه و برهنه شب و روز بسر برم؟!
باری مال حلال و جاه و جلال از درگاه خدای متعال مسالت نمودم. در همان عرض حاجت ناگاه مردی روبروی من آمده گفت: آیا میل داری نوکری بکنی، به شرط آنکه فقط لباس و خوراک تو را به دهم؟
گفتم: آرزوی من همین است و دیگر خواهشی نخواهم داشت.
با همدیگر به منزل ارباب چند دقیقه ای خودم رفتم و در ملازمت او از شهر به شهر در خدمتش کمر بستم.
چند روزی گذشت یک روز با کشتی سفر کردیم. چون به مقصد رسیدیم. از کشتی بیرون آمدیم. اسباب را کول حمال دادیم و دو عدد چمدان را - که یک لحظه از خود دور نمی داشت -به دست من داد. به حمال گفت: از پیش برو و ما را به فلان کوچه و خیابان راهنمایی کن. و خودش از عقب حمال، و من هم دنبال او می رفتیم. وارد بازار شدیم، ناگاه سقف بازار خراب شد. و بر سر مردم ریخت. ارباب و حمال هم در زیر آوار رفتند، ولی به من آسیبی نرسید، وقت را غنیمت شمرده سرم را زیر انداختم و راه دیگر پیش گرفتم. و ابداً پشت سرم را نگاه نکردم. به مسافر خانه ای رسیدم. داخل شده اطاق گرفتم. لختی در فکر و تحیرت فرو رفتم. سپس یکی از چمدانها را زیر و رو کردم. به زحمت قفل را شکستم. (زیرا کلید آن در جیب ارباب، و زیر آوار مانده بود). چون چمدان را باز کردم دیدم: به به! خدا بده برکت! پر از اسکناس و پولهای مملکتهای مختلف.
مبلغی پول برداشته به بازار رفتم رخت و لباس تاجرانه خریدم. حمام رفته پوشیدم. نوکری هم پیدا کردم، و همان روز از آن شهر بیرون رفتیم و در بین راه مشغول خرید و فروش و تجارت گردیدم. تا آنکه قضا و قدر ما را به شهر بیروت انداخت. دلم میل کرد که اینجا بمانم. با بعضی تجار مشورت کردم. گفتند: اگر پول داری مغازه فلان تاجر را بخر که می خواهند بفروشند؟ گفتند: در سفر رفته، و با مردم محاسبات دارد. اخیراً خبر آمده که در فلان شهر تلف شده. اموالش راهم که با خود داشت از بین رفته. اکنون برای بدهیهای او می خواهند مغازه اش را بفروشند. به هر حال همین مغازه را که دیدی به صد و پنجاه هزار روپیه خریدم. در پرداخت وجه با دختر و زن همان ارباب و تاجر مذکور ملاقات کردم بعد از یک هفته از دختر خواستگاری نمودم. قبول کردند چون در خانه من آمد و به زوجیت در آمد، قصه را بتمامها برای او حکایت کردم و گفتم: همه این اموال از آن شماست. وی گفت: چه عیبی دارد؟ من و تو نداریم!(79)

بخش 2 : درباره اشخاصی است که نیت یا عمل ناپسندی از آنان سر زده، و پیش از مرگ پاداش نیت و عمل خود را دریافته یا به بدتر از آن دچار گشته اند.