مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

10- نجات از مرگ به پاداش پناه دادن به فراری

منقول از کتاب مستطرف ابشیهی(58) است که: مردی عباس نام از ملازمان و افسران مامون نقل کرد که روزی وارد بغداد شدم و به خدمت مامون رسیدم. دیدم در مقابل او مردی نشسته است و با زنجیر او را محکم بسته اند. مامون به من متوجه شد، و گفت: این مرد را ببر و با کمال مواظبت تا فردا محافظت کن و اول صبح او را به نزد من حاضر کن.
عباس گوید: من به ملا زمان خود گفتم او را به منزل شخص من بردند و خودم او را محافظت می کردم. حس کنجکاوی مرا تحریک کرد که از او سوالاتی بنمایم.
گفتم: تو اهل کجا هستی؟ گفت: از دمشق شام. گفتم: در کدام محله ای سکونت داشتی؟ گفت: فلان محله.
عباس گفت: فلان شخص را می شناسی؟ (و اسم او را ذکر کرد). آن مرد گفت: شما از کجا او را می شناسی؟ عباس گفت: او را با من قضیه ای است.
آن مرد گفت: تا آن قضیه را نگویی جواب نخواهم داد. عباس گفت: قضیه من این است که من وقتی فرمانده دمشق بودم تا اینکه اهالی آن شورش کردند و بر دولت یاغی شدند و تمام فرمان دهان فرار کردند. من در کوچه های دمشق با کمال ارس و خوف پناهگاهی برای خود جستجو می کردم. بنا گاه دیدم شورشیان مرا تعقیب کرد(ه ا)ند. چون دیدم با خطر بزرگی روبرو شد(ه ا)م ناچار پا به فرار نهادم. آنها مراگم کردند. رسیدم به در خانه همین مرد که حال او را از تو سوال کردم. دیدم. بر در خانه نشسته است. گفتم: مرا پناه ده که شورشیان مرا تعقیب کرد(0ا)ند. گفت: بسم الله، وارد خانه شود. او مرا داخل صندوقخانه خود کرد زن او نیز در آنجا بود. در آن حال جمعی از شورشیان داخل خانه شدند. گفتند:(59) آن مرد فراری اینجاست؟ آن مرد گفت: اینجا نیست؛ و اگر باور ندارید خانه را تفتیش کنید. و چون خانه را تفتیش کردند و پیدا نکردند، آمدند طرف صندوقخانه. گفتند: باید در اینجا باشد. زن او صدای فریاد زد که: وارد نشوید که من سر برهنه هستم. جماعت شورشیان با امید شدند و بر گشتند.(60)
من مدت چهار ماه با کمال احترام در آنجا ماندم. ابداً از اسم من و فامیل من سوال نکردند، تا اینکه شهر آرامش پیدا کرد. این وقت من رخصت گرفتم که بروم از خانه و خدم خود خبری بگیرم.
آن مرد گفت: اجازه نمی دهم تا قسم یادکنی دوباره به اینجا برگردی. و من قسم یاد کردم و بیرون رفتم. و چون از غلامان خود خبری نیامد، به خانه آن مرد مراجعت کردم.
گفت: حالا چه اراده داری؟ گفتم: میل دارم که به بغداد بروم. گفت: قافله بعد از سه روز حرکت می کند. بعد دیدم به خادم خود می گوید: فلان اسب را آماده سفر کن: خیال کردم که او قصد مسافرتی دارد، ولی چون وقت خروج قافله شد پیش من آمد و به من گفت: فلانی، زودباش که به قافله برسی و عقب نمانی.
و من در حالتی که در فکر خرجی راه می کردم از جای خود حرکت کردم. ناگهان دیدم آن مرد با همسر خود ایستاده و یک بقچه ای از عالی ترین لباسها به من داد. و شمشیری و کمربندی بر کمر من بستند.(61) و دو صندوق بر پشت استری بار کردند و نسخه اشیایی که در صندوقها بود به من دادند که در توی آن پنج هزار درهم بود، با اشیای دیگر. و آن اسبی را با تمام لوازم سفر آماده کرده بودند حاضر نمود(62) و به من گفت: بسم الله، سوار شو، و این غلام سیاه نیز خدمت به شما می کند. و شروع کردند از من عذر خواهی کردن.
حالا من از آن مرد می پرسم. و از کثرت اشتغال فرصت پیدا نکرده ام کسی را به دمشق بفرستم تا از او خبری بیاورد(63) و من به او خدمتی بنمایم و اظهار اخلاصی به او کرده باشم.
آن مرد چون این قصه را بشنید گفت: خدا همان مرد را بدون زحمت به تو رسانید. من همان مرد هستم و به سبب گرفتاریهایی که به من وارد گردید وضع مرا تغییر داده، از این جهت مرا نشناختی. و جزئیات قضیه را که من فراموش کرده بودم نقل کرد.
عباس چون یقین کرد که همان مرد است و کاملاً او را شناخت، بی اختیار از جای برخاصت و زنجیر از دست و گردن او برداشت و سر و صورت او را چند بوسه - که حاکی از مهربانی فوق العاده بود - بزد. و گفت: ای برادر عزیز، سبب گرفتاری تو چیست؟
گفت: شورشی در دمشق مثل سابق رخ داد، و به من منسوب شد و من جزء مجرمین و محرکین آن شورش قلمداد شدم و مرا بعد از کتک کاری مفصل به این حالت که دیدی به بغداد فرستادند و قطعاً مامون مرا خواهد کشت. و بعضی از غلامان من با من آمدند، و در فلان محله رحل اقامت انداخته اند تا خبر مرا به دمشق برسانند. اگر شما مرحمت بفرمایید و آن غلام را حاضر بنمایی که من وصیت خود را به آن غلام بنمایم، تو به من پاداش کرده ای و عوض داده ای.
عباس بعد از اینکه زنجیرهای او را باز کرد، غلام او را حاضر نمود وقتی چشم آن مرد به غلام خود افتاد در حالی که گریه گلوگیر او شده بودند وصیت می نمود.
عباس ده اسب و ده صندوق و ده هزار درهم و پنج هزار دینار با سایر لوازمات سفر آماده کرد(64) و به معاون خود گفت: این مرد را تا حدود انبار مشایعت بنما و برگرد.
آن مرد گفت: ابداً نخواهم رفت، زیرا تقصیر من پیش مامون خیلی مهم است و اگر تو عذر بیاوری که او فرار کرده البته در خطر واقع خواهی شد، و بالاخره مراهم دوباره پیدا خواهند کرد و به بدترین صورتی به قتل خواهند رسانید. و من از بغداد بیرون نمی روم تا خبر تو را بدانم. و اگر به احضار من محتاج شدی حاضر شوم.
عباس رو به طرف معاون خود کرد(65) و گفت: حالا که قضیه به اینجا رسید، او را به محلی که خودش می خواهد ببر. من(66) فردا به نزد مامون می روم؛ اگر به سلامت ماندم به او خبر می دهم، و اگر کشته شدم او را با جان خود حمایت کرده ام؛ چنانکه(67) او مرا با جان خود حمایت نمود.(68) ولی تو را به خدا قسم می دهم، که او را صحیحاً سالماً به وطن خود برسانی.
معاون به فرموده عمل نمود(69) و او را به آن محلی که خودش می گفت انتقال داد.
و چون صبح شد، هنوز عباس از نماز صبح فارغ نشده بود که مامور مامون وارد شد و گفت: مامون می گوید که آن مرد را حاضر کنید.
عباس می گوید: در حالی که کفن خود را زیر لباسهای خود پوشیدم و حنوط را بر خود پاشیدم، به نزد مامون رفتم. تا مرا دید، گفت: پس آن مرد را چرا نیاوردی؟ به خدا قسم اگر بگویی فرار کرده، گردنت را می زنم.
گفتم: یا امیرالمومنین، فرار نکرده. اجازه بدهید من سرگذشت خود را با این مرد به عرض برسانم.
گفت: بگو. عباس می گوید: من قصه خود را تا به آخر رسانیدم، و به او فهمانیدم که: می خواهم مکافات و خوبیهای او را بنمایم (و گفتم): اکنون کفن پوشیده ام و حنوط کرده ام؛ اگر مرا عفو بنماید، من مکافات او را کرده ام و اگر مرا بکشی با جان خود او را نگاه داشته ام.
مامون چون این قصه را به شنید، گفت: ای وای بر تو! او به تو احسان کرده در حالی که تو را نشناخته، و تو به او احسان کرده ای بعد از شناختن. چرا به من خبر ندادی تا عوض تو به او احسان کنم؟
گفتم: ایهاالامیر، او الان در بغداد است، و قسم یاد کرده است که به جایی نرود تا سلامتی مرا بفهمد و اگر محتاج باشم به حضور او، حاضر شود.
مامون گفت: سبحان الله! این منت او از اولی بزرگتر است. برو زود او را حاضر کن. و قلب او را شاد نما و ترس او را زایل کن تا احسان ما در حق او جاری شود.
عباس می گوید: من به خدمت آن مرد رفتم، و او را بشارت دادم و خاطر جمع نمودم و گفتار مامون را به خدمت او رسانیدم و او را برداشتم(70) (و با هم) به نزد مامون آمدیم. چون به خدمت رسیدیم، او را به نزدیک خود جای داد(71) و با صحبتهای جذاب سرگرم نمود، تا اینکه طعام حاضر شد. و با او طعام خورده، و ولایت دمشق را به او عرضه داشت. او قبول نکرد.
پس مامون ده هزار دینار، و ده برده و ده اسب، و ده فیل به او عطا نمود(72) و از خراج نیز او را عفو کرد و به او سپرد که ما را با نامه خود مسرور بنما. و هر وقت نامه او می رسد به من می گفت که: این نامه رفیق تو است.(73)

11 - زندگی مرفه در نتیجه بخشش به بیچارگان

از حضرت امام موسی (علیه السلام) مروی است که در بنی اسرائیل مرد صالحی بود و زن صالحه ای داشت.
شبی در خواب دید که به او گفتند: حق - تعالی - فلان مقدار عمر برای تو مقرر کرده. و مقرر فرموده که نصف عمر تو در فراخی گذرد و نصف دیگر در تنگی. و تو را مخیر فرموده هر یکی را می خواهی، مقدم داری.
آن مرد گفت: من زن صالحه ای دارم. او شریک من است در معاش. پس با او مشورت می کنم. و بعد خواهم گفت.
چون شب دوم شد، باز همان خواب را دید. گفت: اختیار کردم نصف اول را. پس از همه جهت دنیا به او رو آورد. زوجه اش به او گفت: از آنچه خداوند به تو داده است، به خویشان پریشان احوال خود بده و پیوسته او را امر می کرد که نعمت خداوند را در مصارف خیر صرف نماید.
چون نصف عمر او گذشت و به وعده تنگدستی رسید، همان شخص را در خواب دید. پس به او گفت: خداوند به جزای احسانی که تو کردی بقیه عمر تو را نیز مقرر فرمود که در وسعت بگذرانی.(74)

12 - نجات فرزند به خاطر ایثار مادر

زنی مشغول تناول غذا بود. فقیری آمد و از آن زن سئول نمود. آن زن جز لقمه ای نداشت. آن را هم به دهان گذاشته بود که بخورد. فوراً لقمه را از دهان در آورد(75) و به آن فقیر بداد.
زمانی گذشت که حیوان درنده ای آمد و طفل آن زن را به دهان گرفت و رفت. خدای - متعال - ملکی را فرستاد. آن طفل را از دهان جانور گرفته به آن زن داد(76) و گفت: لقمه بلقمه ( لقمه ای که به فقیر دادی، این لقمه عوض آن است.)(77)