مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

6- حکومت به پاداش انفاق

منقول از کتاب ثمرات الاوراق است، که در زمان سلیمان بن عبدالملک(27) مردی بود در اثر انفاق دارایی او به کلی از دست رفت و کاملاً محتاج گردید(28) و از(29) آنهایی که با ایشان مواسات کرده بود چشم توقع داشت. بالاخره دید که به شان او اعتنایی ندارند. چون از آنها احساس تغییر کرد به خانه آمد و به همسر خود - که دختر عموی او بود - گفت: من از برادران خود احساس تغییر می نمایم؛ حالا لازم است در خانه بنشینم، تا مرگ ما را فراگیرد. و از خانه بیرون نرفته به(30) قوت لایموت کفایت می کرد.
و در آن زمان عکرمه فیاض و الی جزیره بود. روزی ناگهان صحبتی از خزیمه به میان آمد. عکرمه از حال او استفسار نمود.(31) گفتند: او هر چه دارایی داشته بذل نموده و خودش در حال فلاکت ملازم خانه گشته است.
عکرمه با خود گفت: تو را فیاض نگفته اند، مگر برای اینکه در همچه روزی به داد همچه مرد کریمی برسی. چون شب شد چهار هزار دینار زر را به او داد و گفت: با این کیسه اصلاح کار خود بنما.
خزیمه سؤال کرد. تو کیستی؟ عکرمه گفت. من در این نیمه شب نیامدم مگر برای اینکه مرا نشناسی.
خزیمه گفت: تا اسم خود را نگویی قبول نخواهم کرد.
عکرمه گفت: اسم من دادرس کریمان است.
پس خزیمه در تاریکی کیسه را گرفته به خانه برگشت. به همسر خود گفت:چراغ را بیاور که اگر این کیسه دنانیر(32) باشد کار ما را کاملاً اصلاح کند.
همسر او گفت. وسایل روشنی چراغ فراهم نیست.
چون صبح شد دیدند همه دینار سرخ است. خزیمه قرضهای خود را ادا کرد، و اسباب مسافرت به شام را فراهم کرد. رفت به نزد سلیمان بن عبدالملک. وقتی به بارگاه وی رسید، سلیمان چون او را می شناخت، اجازه دخول داد و او را تجلیل کرد، و حالها از او پرسید، و سبب دیر رسیدن به خدمتش را پرسید.
خزیمه گفت: سبب تاخیر من این بود که بغایت فقیر و بیچاره شدم، و وسایل مسافرت نداشتم، تا اینکه نیمه شبی دیدم کسی در خانه را می زند. چون عقب در آمدم، مردی کیسه ای - که چهار هزار دینار در او بود - به من داد. و گفت: به این اصلاح کار خود بکن. گفتم: تو کیست؟ تا اسم خود نگویی قبول نمی کنم. امتناع کرد. اصرار کردم. گفت: من دادرس کریمانم.
سلیمان از نشناختن او تاسف خورد. گفت: کاش او را می شناختیم و در مقابل مردانگی او به او جزای خیر می دادیم! سپس فرمان داد سلیمان که حکومت جزیره را برای او نوشتند(33) و عکرمه را عزل کردند. خزیمه فرمان را گرفت و به جانب جزیره رهسپار شد.
وقتی به نزدیک جزیره رسید، عکرمه با امراء شهر به استقبال شتافتند.(34)
خزیمه چون در دارالاماره قرار گرفت، عکرمه را به پای حساب آورد. مقدار زیادی از اموال کم آمد، و این مقدار را خزیمه اکیداً از عکرمه مطالبه کرد.
عکرمه گفت: من راهی برای مال ندارم. ناچار خزیمه امر نمود عکرمه را زنجیر کرده به زندان انداختند.(35) و در طعام و شراب بر او ضیق گرفتند.(36)
چندی در میان زندان تحمل محنت نمود. همسر عکرمه چون از قضیه آگاه شد، کنیز خود را فرمان داد و گفت: می روی به دارالاماره و می گویی: نصیحتی دارم که به غیر از امیر به کسی نگویم. وقتی وارد شدی با او خلوت نموده به او بگو آیا جزای دادرس کریمان این بود که یک ماه در زندان تو در زیر زنجیر بوده باشد؟
وقتی کنیز گفته او را ابلاغ کرد، خزیمه گفت: واویلا! وامصیبتاه! دادرس کریمان مدیون من باشد؟! چگونه به صورت او نگاه کنم؟!
فوراً برخاست با جمعی از اعیان به در زندان آمد و از خجالت سر خود را به زیر انداخت. و آمد سر عکرمه را بوسید و به دست خود زنجیر از پای او باز کرد و پای خود را در از نمود و التماس کرد که: این زنجیر را به پای من بگذار. ولی عکرمه راضی نشد.
خزیمه گفت: من باید یک ماه در زیر زنجیر بمانم؛ همچنان که تو ماندی. پس عکرمه عذرها خواست. پس از چندی به همراهی همدیگر به سوی شام سفر کردند و بر سلیمان بن عبدالملک وارد شدند.
چون به بارگاه رسیدند سلیمان متوحش شده گفت: خزیمه بدونه اجازه من از جای خود حرکت نمی کند؛ مگر برای قضیه مهمی. چون خزیمه به خدمت رسید، سلیمان سبب قدوم او را پرسش کرد. خزیمه گفت: همانا دادرس کریمان را - که تو خم خیلی علاقه به دیدن او داشتی - پیدا(37) کردم. پس جریان را مشروحاً نقل کرد.
سلیمان عکرمه را احترام نمود(38) و ده هزار دینار انعام داد(39) و حکومت ارمنستان و آذربایجان و جزیره را به او داد(40) و گفت: اختیار خزیمه هم با توست. می خواهی عزل بکنی؛ می خواهی به جای خود بگذار.
عکرمه گفت: ارمنستان و آذربایجان مرا کفایت کند؛ خزیمه در جای خود با شد.(41) پس هر دو بر سر کار خود رفتند. و تا سلیمان زنده بود والی بودند.(42)

7- نجات میر غضب شاه به پاس محبت به سگ

جناب آقا میرزا ابولقاسم (عطارتهرانی) از مرحوم اعتمادالواعظین تهرانی علیه الرحمه نقل نمود که فرمود:
در سالی که نان در تهران به سختی دست می آمد، روزی میر غضب باشی مرحوم ناصرالدین شاه به طاق آب انبار می رسد و صدای ناله سگهایی را می شنود. پس از تحقیق می بیند سگی زاییده و بچه هایش به او چسبیده اند و چون در اثر بی خوراکی پستانهایش شیر ندارد، بچه هایش ناله و فریاد می کنند.
میر غضب باشی سخت متأثر می شود. از دکان خبازی - که در نزدیکی آن محل بود - مقداری نان می خرد و جلوش می اندازد و همان جا می ایستد تا سگ می خورد، و بالاخره پستانهایش شیر می آورد و بچه هایش آرام می گیرند و سرگرم خوردن شیر از پستانهای مادر می شوند.
میر غضب باشی مقدار خوراک یک ماه آن سگ را از آن نانوایی می خرد و نقداً پولش را می پردازد و می گوید: هر روز باید شاگردت این مقدار نان به این سگ برساند و اگر یک روز مسامحه شود از او انتقام می کشم.
در آن اوقات با جمعی از رفقایش میهمانی دوره داشتند؛ به این تفصیل که هر روز عصر گردش می رفتند و تفرج می کردند و برای شام در منزل یکی با هم صرف شام می نمودند. تا شبی که نوبت میر غضب باشی شد. زنی داشت که تقریباً در وسط شهر تهران خانه اش بود و وسایل پذیرایی در خانه اش موجود بود و زنی هم تازه گرفته بود و نزدیک دروازه شهر منزلش بود.
به زن قدیمی خود پول می دهد و می گوید: امشب فلان عدد میهمان دارم و برای صرف شام می آییم و باید کاملاً تدارک نمایی. زن قبول می کند. و طرف عصر با رفقایش می گویند: دیر شده و سخت خسته شدیم. همین در دروازه - که منزل دیگر تو است - می آییم.
میر غضب باشی می گوید: اینجا چیزی نیست و در خانه وسط شهری کاملاً تدارک شده. باید آنجا برویم. بالاخره رفقا راضی نمی شوند و می گویند ما امشب در این جا می مانیم و به مختصری غذا قناعت می کنیم. و آنچه در آن خانه تدارک کرده ای برای فردا.
میر غضب باشی ناچار قبول می کند و مقداری نان و کباب می خرد و آنها می خورند و همانجا می خوابند.
هنگام سحر از صدای ناله و گریه بی اختیار میر غضب باشی همه بیدار می شوند و از او اسباب انقلاب و گریه اش را می پرسند. می گوید: در خواب امام چهارم حضرت سجاد (علیه السلام) را دیدم. به من فرمود: احسانی که به آن سگ کردی مورد قبول خداوند عالم شد و خداوند در مقابل آن احسان، امشب جان تو و رفقایت را از مرگ حفظ فرمود. زیرا زن قدیمی تو از غیظی که به تو داشت سمی تدارک کرده و در فلان محل از آشپزخانه گذاشته بود تا داخل خوراک شما کند. فردا می روی؛ آن سم را بر می داری. و مبادا زن را اذیت کنی! و اگر بخواهد، او را به خوشی رها کن.
دیگر آنکه: خداوند تو را توفیق توبه خواهد داد و چهل روز دیگر به کربلا سر قبر پدرم حسین (علیه السلام) مشرف می شوی.
پس صبح با رفقا می گوید: برای تحقیق صدق خوابم بیایید به خانه وسط شهری برویم. با هم می آیند. چون وارد می شوند، زن تعرض می کند که چرا دیشب نیامدی؟ به او اعتنایی نمی کند، و با رفقایش به آشپزخانه می روند، و به همان نشانه ای که امام (علیه السلام) فرموده بود سم را بر می دارد و به زن می گوید: دیشب چه خیالی درباره ما داشتی؟ اگر امر امام (علیه السلام) نبود، از تو تلافی می کردم. لکن به امر مولایم با تو احسان خواهم کرد. اگر مایلی در همین خانه باش. و من با تو مثل اینکه چنین کاری نکرده بودی (رفتار) خواهم کرد. و اگر میل فراق داری، تو را طلاق می دهم و هر چه بخواهی به تو می دهم.
زن می بیند رسوا شده و دیگر نمی تواند با او زندگی کند. طلب طلاق می کند. او هم باکمال خوشی طلاقش می دهد، و خوشنودش کرده رهایش می کند.
از شغل خودش هم استعفا می دهد و استعفایش مورد قبول واقع می شود. آنگاه مشغول توبه و اداء حقوق و مظالم گردیده پس(43) از چهل روز به کربلا مشرف می شود. و همان جا می ماند تا به رحمت حق واصل می گردد.(44)

8- نتیجه رسیدگی به فقرا در هنگام سختی

عالم عامل، و حاوی دقایق فضایل، و ماحی دقایق رذایل، مجمع البحرین علم تقوی مولانا الأجل آخوند ملافتحعلی(45)- ایده الله تعالی - نقل فرمود از یکی از ثقات(46) ارحام خود که گفت:
در یکی از سالهای گرانی مرا قطعه زمینی بود که در آن جو زرع کرده بودم. اتفاقاً پیش از سایر مزارع خرم شد و خوشه بست و به خوردن رسید. مردم از هر طبقه در سختی و گرسنگی (بودند). دلم سوخت. دست از نفع آن برداشتم. پس به مسجد در آمدم و فریاد کردم که جو آن زمین را واگذاشتم. به شرط آنکه غیر فقیر از آن نبرد و فقیر هم زیاده از قوت روز خود و عیالش از آن نگیرد تا سایر زرعها به دست آید.
پس فقرا رو به آنجا آوردند و از سختی و شدت در آمدند و از آن هر روزه بردند و خوردند. مرا خبری از آن نبود چون چشم از آن پوشیده بودم و امیدی از آن زرع نداشتم. تا آنگاه که همه زرع رسید و مردم در رفاهیت افتادند، و از آن زمین دیگر امیدی نماند و از حصاد(47) سایر زرعهای خود فارغ شدم. گفتم به مباشرین حصاد که به سمت آن قطعه روند و درو کنند؛ شاید از کاه آن چیزی عاید شود و در میان خوشه ها چیزی مانده باشد.
پس رفتند و درو کردند. پس از کوبیدن و پاک کردن آنچه به دست آمد از جو، ضعف(48) سایر زمین ها بود! علاوه بر آنکه بردن فقرا تاثیری در آن نکرد، بر آنچه متعارف(49) بود افزود. و به حسب عادت محال بود که یک خوشه در آن مانده باشد.
و أعجب از آن آنکه چون پاییز شد، حسب مرسوم - که هر زمین زرع شده باید یکسال از او دست برداشت و زرع نکرد - آن قطعه معهوده را به حال خود گذاشتم.(50) نه شخمی کرده، و نه تخم در آن افشانده (بودم). تا آنکه اول بهار شد و برفها را به اعانت خاکستر از روی زرعها برداشتند. دیدیم که آن قطعه بی شخم و تخم سبز و خرم از همه زرعها بیشتر و قویتر (است). چنان متحیر شدیم که احتمال اشتباه در مکان آن دادیم. چون زرعها رسید حاصل آن چند برابر سایر زرعها بود. و الله یضاعف لمن یشاء(51) و نیز نقل فرمود از آن مرحوم که او را بستان انگوری بود در کنار شارع عام. چون خوشه مو در اول مرتبه خوردن رسید، امر نمود به مستحفظ بستان که از یک کرد(52) آن که متصل است به شارع دست بردارند و به مترددین واگذارند که هر کس از هر جا به آنجا عبور کند بر او مباح (باشد) چنین کردند و از آن وقت چیدن تمام انگور هر عابری از آن خورد و برد و کسی به آن کاری نداشت.
چون در آخر پاییز بنای چیدن شد و از همه کردهای باغ فارغ شدند، به احتمال آنکه در میان مو شاید چیزی از نظر عابرین پوشیده و در میان برگها خوشه مخفی شده باشد، به آن کرد رفتند. چون چیده آن را آوردند، چندین برابر سایر کردها انگور داشت و خوردن آن همه مترددین علاوه بر نکاهیدن چیزی از آن بر آن افزود.(53)