مکافات عمل

نویسنده : سید محمد رضی رضوی

5 - محمد کاظم کریمی و حفظ قرآن

دانشمند محترم جناب آقا صدرالدین محلاتی در شماره 1847 روزنامه پارس شیراز مورخ پنج شنبه 24 خرداد ماه 1335 ش. درباره این قضیه...نوشته اند که قسمتهایی از آن مورد نظر است و اینجا نقل می شود:
این مرد، موسوم به کربلایی محمد کاظم کریمی و از اهل ساروی(16) اراک است. سنش در حدود هفتاد سال و پدرش عبدالواحد، و شغلش رعیتی است. او مردی است بی سواد و عامی، و هیچگونه توانایی بر نوشتن و خواندن ندارد؛ ولی به طرز شگفت آوری - که داستان آن را ذیلاً نقل می نماییم - حافظ تمام قرآن، با تمام اعراب و بناء(17) آن صحیحاً می باشد.این شخص عدد آیه های هر سوره از قرآن مجید را می داند.و عجیب این است که تا یکی از آیات یا جمله های مشابه را می خوانند، بدون فکر و تردیدی می گوید که در این سوره چند جای آن این آیات مشابه، و یا این جمله های مشابه است!
و عجیب از آن اینکه هر قرآنی با چاپهای مختلف و متنوع به دست او بدهند و آیه ای را از او بخواهند که پیدا کند، به فوریت قرآن را باز می نماید و با یک برگ برگردانیدن به طرف راست یا چپ آیه خواسته شده رانشان می دهد...!
عده زیادی...او را مورد آزمایش قرار می دهند و قرآنهای طبع مختلف و حتی قرآنهای خطی کوچک و بزرگ آورده می شود، و هر کس که قرآنی را که در نزد خود داشته، و حتی قرآنهای جیبی را، بیرون می آورند و علاوه بر اینکه او را به خواندن آیات مختلفه از سوره های مختلف آزمایش می کنند، و مثلاً از او می پرسند که لعلکم تفلحون - در فلان سوره در آخر چند آیه است؟ او بدون تردید و تفکر جواب می دهد و می گوید: آخر آیه به تعداد فلان، و در عدد فلان است!
و نیز بعضیها عمداً در اعراب و بنای آیه ای تغییری می دهند، و او می گوید: این نحو غلط است، و هر آیه را در هر قرآنی به هر نحو که از او می خواهند قرآن را می گیرد و به همان ترتیب که گفتیم باز می کند و نشان می دهد.
اشخاصی که نوعاً منکر این گونه خوارق عاداتند با آزمایشهای گوناگون وی را امتحان می نمایند و موجب اعجاب همه می شود.
بنده او را با انواع و اقسام امتحانات آزمایش نمودم. آیه را غلط می خواندم؛ وی می گفت: نه، این درست نبود و این طور است. تعداد جمل مکرره در یک سوره را از او می پرسیدم؛ فوراً می گفت چند است. چندین نوع قرآن به چاپهای مختلف را حاضر نمودم و از اواسط و اوایل و اواخر قرآن آیه ای را در نظر می گرفتم و قرآنی را به او می دادم؛ بلا فاصله آن را می گشود و آیه منظور را نشان می داد؛ بطوری که من دچار عبرت می شدم...از طرف چندین نفر اشخاص مختلف - که فعلاً در نظرم نیستند - نیز مورد آزمایش قرار گرفت که همگی دچار حیرت گردیدند؛ زیرا اگر چه حافظ قرآن شاید بسیار باشند، ولی به این نحو که بدون فکر و تامل بگوید آیه چندم فلان سوره و یا فلان جمله چند بار در فلان سوره تکرار شده، و پیدا کردن فوری هر آیه ای را که بخواهند - آن هم از چنین مردی عامی و امی - شاید منحصر به فرد باشد..
بنده چون این وضع را (از) این مرد دیدم و به تازگی او را مشاهده کردم...از او در خواست کردم که راستان خود را برای من نقل کند. اینک آنچه از او شنیدم....
در چندین سال پیش از این در ده - یعنی دهی که در آن رعیتی می کردم - روزی واعظی در حین وعظ می گفت که: نماز در ملک شخصی که زکاة نمی دهد باطل است.
این حرف در من اثر کرد(18) زیرا می دانستم که آن ملک مردی نیست که زکاة بدهد. از این جهت به پدرم گفتم که من در این ملک نمی توانم توقف کنم زیرا من نماز می خواهم و تمام نمازهای من باطل است، و من از این ده بیرون می روم.
هرچه پدرم اصرار کرد که بمانم و می گفت: تو از کجا می دانی که او زکاة نمی دهد؟ من چون قطع داشتم و می دانستم که صاحب ملک اعتنایی به دادن زکاة ندارد، اصرار پدرم را نپذیرفتم. لذا با اکراه و بالا جبار از آن ده بیرون آمدم، و برای معیشت خود عملگی راه بین قم و اراک را قبول نمودم و روزی سی شاهی مزد به من داده می شد، و من با این مبلغ استعاشه می کردم.
سه سال بدین منوال گذشت. روزی مالک من نزد من کسی فرستاد و گفت: من اکنون زکاة می دهم؛ بیا در همان ملک مشغول کار باش. اگر هم نخواهی که برای من رعیتی کنی، زمینی به تو می دهم، بذر هم می دهم؛ برای خود کشت کن. من تحقیق نمودم؛ معلوم شد که وی زکاة می دهد. از این جهت به ملک مزبور برگشتم مالک ملک بذر ده من زمین به من داد و یک بار گندم، تا بدینوسیله کشت نموده امرار(19) معاش نمایم
من ده من گندم را برای بذر برداشتم و نصف بقیه را برای معاش خود نگه داشتم، نصفه دیگر را برای فقرای آن ده و ارحام خویش تقسیم نمودم. در نتیجه این کار خداوند به زراعت من برکت داد و ده بار گندم از زراعت عایدم شد. باز به همان نحو شروع به کار کردم. یعنی ده من گندم برای بذر نگه داشته نصف بقیه را خودم برداشتم و مابقی را به فقرای ده دادم.
روزی -
در موقعی که حاصل مزرعه را بریده و خرمن کرده بودم - به قصد باد دادن گندم از منزل خارج شدم. اتفاقاً در آن روز به هیچ و جه باد نمی وزید. تا ظهر هر چه کوشش کرده به(20) انتظار نشستم گندمی به دست آوردم. ناگزیر دست خالی به قلعه مراجعت کردم. در بین راه یکی از فقرا که هر ساله در منافع زراعت من سهیم بود رسید و گفت: کربلایی محمد کاظم، من امشب هیچ گندم ندارم و زن و فرزندانم نان ندارند...خجل شدم که داستان آن روز خود را به او بگویم. گفتم: به چشم، و باز به سوی خرمن بازگشتم، ولی چه سود که بادی نمی وزید! برای اینکه نان شب خانواده این فقیر تامین شود باز زحمت زیاد به وسیله دست مقداری گندمی را از کاه جدا نمودم(21) و به سختی به هوا کردم، تا مختصری گندم به دست آورده در(22) منزل آن شخص بردم. و چون خسته بودم، در میدانگاهی که جلوی دو امامزاده نزدیک قلعه، به نام امامزاده باقر و امامزاده جعفر، واقع است روی سکویی نشستم. در این وقت دو نفر سید جوان پیدا شده به(23) من رسیدند. یکی از آن دو به من گفت: کربلایی محمد کاظم، اینجا چه می کنی؟ گفتم: خسته ام و رفع خستگی می کنم. همان سید به من گفت: بیا برویم فاتحه بخوانیم. من هم قبول کردم. آنان در جلو و من هم در عقب به سوی داخل امامزاده رهسپار شدیم. آنان شروع به خواندن چیزی کردند، که من نمی فهمیدم چه می خوانند. و من ساکت ایستاده بودم. یکی از آنان گفت: کربلایی محمد کاظم، چرا تو چیزی نمی خوانی؟
گفتم: آقا، من سواد ندارم؛ نمی توانم چیزی بخوانم؛ من گوش می دهم. آنان از فاتحه خوانی در این امامزاده فراغت یافته به(24) سوی امامزاده دیگر رفتند و من هم در عقبشان روان شدم. آنها باز شروع به خواندن چیزی کردن که من به علت بی سوادی نفهمیدم ولی در این هنگام چشمم به سقف امامزاده دوخته شده بود. ناگاه دیدم در اطراف بقعه نقش و نگاری پدیدار است که پیش از این اثری از آنها نبود. در حیرت بودم که یکی از آن دو سید باز به سوی من آمد(25) و گفت: چرا نمی خوانی؟ گفتم: آقا، من که سواد ندارم. دست پست شانه ام گذاشت و به سختی مرا تکان داد و گفت: بخوان. چرا نمی خوانی؟ و این جمله را تکرار می نمود. من متوحش شدم. ناگاه آن سید دیگر به نزد من آمد و به ملایمت دست به پشت شانه ام زد و گفت: بخوان؛ می توانی بخوانی. بخوان؛ می توانی بخوانی.
من از وحشت به روی زمین افتادم و دیگر نفهمیدم چه شد؟ وقتی که به هوش آمدم و دیدم از آن نقش و نگارها در اطراف بقعه چیزی نیست و همان وضع ساده سابق را دارد، ولی آیات و سوره های قرآن در قلب من مثل سیل جاری است. از بقعه بیرون آمدم و چون دیدم نزدیک غروب است، برای آنکه نماز بخوانم خود را آماده می کردم. در این وقت مزدم اطراف بقعه به من با تعجب نگریستند و گفتند: کربلایی محمد کاظم، کجا بودی؟ گفتم: در بقعه فاتحه خوانی می کردم.
گفتند: تو دو روز، یا یک روز (است) است (تردید از بنده است) پیدایت نیست و عقب تو می گردند. من فهمیدم که در این چنین که می بینید هستم.))
این است چیزی که بنده خودم شخصاً از این مرد مشاهده کردم و شنیدم و عده ای نیز که از حال این مرد اطلاع پیدا کرده اند زیادند؛ من جمله عده ای از نویسندگان و دانشمندان، و این مرد اکنون بدون هیچ گونه اظهار، هر گونه داعیه ای مانند مردم عادی به رعیتی خود ادامه می دهد...(26)

6- حکومت به پاداش انفاق

منقول از کتاب ثمرات الاوراق است، که در زمان سلیمان بن عبدالملک(27) مردی بود در اثر انفاق دارایی او به کلی از دست رفت و کاملاً محتاج گردید(28) و از(29) آنهایی که با ایشان مواسات کرده بود چشم توقع داشت. بالاخره دید که به شان او اعتنایی ندارند. چون از آنها احساس تغییر کرد به خانه آمد و به همسر خود - که دختر عموی او بود - گفت: من از برادران خود احساس تغییر می نمایم؛ حالا لازم است در خانه بنشینم، تا مرگ ما را فراگیرد. و از خانه بیرون نرفته به(30) قوت لایموت کفایت می کرد.
و در آن زمان عکرمه فیاض و الی جزیره بود. روزی ناگهان صحبتی از خزیمه به میان آمد. عکرمه از حال او استفسار نمود.(31) گفتند: او هر چه دارایی داشته بذل نموده و خودش در حال فلاکت ملازم خانه گشته است.
عکرمه با خود گفت: تو را فیاض نگفته اند، مگر برای اینکه در همچه روزی به داد همچه مرد کریمی برسی. چون شب شد چهار هزار دینار زر را به او داد و گفت: با این کیسه اصلاح کار خود بنما.
خزیمه سؤال کرد. تو کیستی؟ عکرمه گفت. من در این نیمه شب نیامدم مگر برای اینکه مرا نشناسی.
خزیمه گفت: تا اسم خود را نگویی قبول نخواهم کرد.
عکرمه گفت: اسم من دادرس کریمان است.
پس خزیمه در تاریکی کیسه را گرفته به خانه برگشت. به همسر خود گفت:چراغ را بیاور که اگر این کیسه دنانیر(32) باشد کار ما را کاملاً اصلاح کند.
همسر او گفت. وسایل روشنی چراغ فراهم نیست.
چون صبح شد دیدند همه دینار سرخ است. خزیمه قرضهای خود را ادا کرد، و اسباب مسافرت به شام را فراهم کرد. رفت به نزد سلیمان بن عبدالملک. وقتی به بارگاه وی رسید، سلیمان چون او را می شناخت، اجازه دخول داد و او را تجلیل کرد، و حالها از او پرسید، و سبب دیر رسیدن به خدمتش را پرسید.
خزیمه گفت: سبب تاخیر من این بود که بغایت فقیر و بیچاره شدم، و وسایل مسافرت نداشتم، تا اینکه نیمه شبی دیدم کسی در خانه را می زند. چون عقب در آمدم، مردی کیسه ای - که چهار هزار دینار در او بود - به من داد. و گفت: به این اصلاح کار خود بکن. گفتم: تو کیست؟ تا اسم خود نگویی قبول نمی کنم. امتناع کرد. اصرار کردم. گفت: من دادرس کریمانم.
سلیمان از نشناختن او تاسف خورد. گفت: کاش او را می شناختیم و در مقابل مردانگی او به او جزای خیر می دادیم! سپس فرمان داد سلیمان که حکومت جزیره را برای او نوشتند(33) و عکرمه را عزل کردند. خزیمه فرمان را گرفت و به جانب جزیره رهسپار شد.
وقتی به نزدیک جزیره رسید، عکرمه با امراء شهر به استقبال شتافتند.(34)
خزیمه چون در دارالاماره قرار گرفت، عکرمه را به پای حساب آورد. مقدار زیادی از اموال کم آمد، و این مقدار را خزیمه اکیداً از عکرمه مطالبه کرد.
عکرمه گفت: من راهی برای مال ندارم. ناچار خزیمه امر نمود عکرمه را زنجیر کرده به زندان انداختند.(35) و در طعام و شراب بر او ضیق گرفتند.(36)
چندی در میان زندان تحمل محنت نمود. همسر عکرمه چون از قضیه آگاه شد، کنیز خود را فرمان داد و گفت: می روی به دارالاماره و می گویی: نصیحتی دارم که به غیر از امیر به کسی نگویم. وقتی وارد شدی با او خلوت نموده به او بگو آیا جزای دادرس کریمان این بود که یک ماه در زندان تو در زیر زنجیر بوده باشد؟
وقتی کنیز گفته او را ابلاغ کرد، خزیمه گفت: واویلا! وامصیبتاه! دادرس کریمان مدیون من باشد؟! چگونه به صورت او نگاه کنم؟!
فوراً برخاست با جمعی از اعیان به در زندان آمد و از خجالت سر خود را به زیر انداخت. و آمد سر عکرمه را بوسید و به دست خود زنجیر از پای او باز کرد و پای خود را در از نمود و التماس کرد که: این زنجیر را به پای من بگذار. ولی عکرمه راضی نشد.
خزیمه گفت: من باید یک ماه در زیر زنجیر بمانم؛ همچنان که تو ماندی. پس عکرمه عذرها خواست. پس از چندی به همراهی همدیگر به سوی شام سفر کردند و بر سلیمان بن عبدالملک وارد شدند.
چون به بارگاه رسیدند سلیمان متوحش شده گفت: خزیمه بدونه اجازه من از جای خود حرکت نمی کند؛ مگر برای قضیه مهمی. چون خزیمه به خدمت رسید، سلیمان سبب قدوم او را پرسش کرد. خزیمه گفت: همانا دادرس کریمان را - که تو خم خیلی علاقه به دیدن او داشتی - پیدا(37) کردم. پس جریان را مشروحاً نقل کرد.
سلیمان عکرمه را احترام نمود(38) و ده هزار دینار انعام داد(39) و حکومت ارمنستان و آذربایجان و جزیره را به او داد(40) و گفت: اختیار خزیمه هم با توست. می خواهی عزل بکنی؛ می خواهی به جای خود بگذار.
عکرمه گفت: ارمنستان و آذربایجان مرا کفایت کند؛ خزیمه در جای خود با شد.(41) پس هر دو بر سر کار خود رفتند. و تا سلیمان زنده بود والی بودند.(42)

7- نجات میر غضب شاه به پاس محبت به سگ

جناب آقا میرزا ابولقاسم (عطارتهرانی) از مرحوم اعتمادالواعظین تهرانی علیه الرحمه نقل نمود که فرمود:
در سالی که نان در تهران به سختی دست می آمد، روزی میر غضب باشی مرحوم ناصرالدین شاه به طاق آب انبار می رسد و صدای ناله سگهایی را می شنود. پس از تحقیق می بیند سگی زاییده و بچه هایش به او چسبیده اند و چون در اثر بی خوراکی پستانهایش شیر ندارد، بچه هایش ناله و فریاد می کنند.
میر غضب باشی سخت متأثر می شود. از دکان خبازی - که در نزدیکی آن محل بود - مقداری نان می خرد و جلوش می اندازد و همان جا می ایستد تا سگ می خورد، و بالاخره پستانهایش شیر می آورد و بچه هایش آرام می گیرند و سرگرم خوردن شیر از پستانهای مادر می شوند.
میر غضب باشی مقدار خوراک یک ماه آن سگ را از آن نانوایی می خرد و نقداً پولش را می پردازد و می گوید: هر روز باید شاگردت این مقدار نان به این سگ برساند و اگر یک روز مسامحه شود از او انتقام می کشم.
در آن اوقات با جمعی از رفقایش میهمانی دوره داشتند؛ به این تفصیل که هر روز عصر گردش می رفتند و تفرج می کردند و برای شام در منزل یکی با هم صرف شام می نمودند. تا شبی که نوبت میر غضب باشی شد. زنی داشت که تقریباً در وسط شهر تهران خانه اش بود و وسایل پذیرایی در خانه اش موجود بود و زنی هم تازه گرفته بود و نزدیک دروازه شهر منزلش بود.
به زن قدیمی خود پول می دهد و می گوید: امشب فلان عدد میهمان دارم و برای صرف شام می آییم و باید کاملاً تدارک نمایی. زن قبول می کند. و طرف عصر با رفقایش می گویند: دیر شده و سخت خسته شدیم. همین در دروازه - که منزل دیگر تو است - می آییم.
میر غضب باشی می گوید: اینجا چیزی نیست و در خانه وسط شهری کاملاً تدارک شده. باید آنجا برویم. بالاخره رفقا راضی نمی شوند و می گویند ما امشب در این جا می مانیم و به مختصری غذا قناعت می کنیم. و آنچه در آن خانه تدارک کرده ای برای فردا.
میر غضب باشی ناچار قبول می کند و مقداری نان و کباب می خرد و آنها می خورند و همانجا می خوابند.
هنگام سحر از صدای ناله و گریه بی اختیار میر غضب باشی همه بیدار می شوند و از او اسباب انقلاب و گریه اش را می پرسند. می گوید: در خواب امام چهارم حضرت سجاد (علیه السلام) را دیدم. به من فرمود: احسانی که به آن سگ کردی مورد قبول خداوند عالم شد و خداوند در مقابل آن احسان، امشب جان تو و رفقایت را از مرگ حفظ فرمود. زیرا زن قدیمی تو از غیظی که به تو داشت سمی تدارک کرده و در فلان محل از آشپزخانه گذاشته بود تا داخل خوراک شما کند. فردا می روی؛ آن سم را بر می داری. و مبادا زن را اذیت کنی! و اگر بخواهد، او را به خوشی رها کن.
دیگر آنکه: خداوند تو را توفیق توبه خواهد داد و چهل روز دیگر به کربلا سر قبر پدرم حسین (علیه السلام) مشرف می شوی.
پس صبح با رفقا می گوید: برای تحقیق صدق خوابم بیایید به خانه وسط شهری برویم. با هم می آیند. چون وارد می شوند، زن تعرض می کند که چرا دیشب نیامدی؟ به او اعتنایی نمی کند، و با رفقایش به آشپزخانه می روند، و به همان نشانه ای که امام (علیه السلام) فرموده بود سم را بر می دارد و به زن می گوید: دیشب چه خیالی درباره ما داشتی؟ اگر امر امام (علیه السلام) نبود، از تو تلافی می کردم. لکن به امر مولایم با تو احسان خواهم کرد. اگر مایلی در همین خانه باش. و من با تو مثل اینکه چنین کاری نکرده بودی (رفتار) خواهم کرد. و اگر میل فراق داری، تو را طلاق می دهم و هر چه بخواهی به تو می دهم.
زن می بیند رسوا شده و دیگر نمی تواند با او زندگی کند. طلب طلاق می کند. او هم باکمال خوشی طلاقش می دهد، و خوشنودش کرده رهایش می کند.
از شغل خودش هم استعفا می دهد و استعفایش مورد قبول واقع می شود. آنگاه مشغول توبه و اداء حقوق و مظالم گردیده پس(43) از چهل روز به کربلا مشرف می شود. و همان جا می ماند تا به رحمت حق واصل می گردد.(44)