پای درس پروردگار (جلد چهاردهم)

نویسنده : استاد جلال الدین فارسی

89. انسان کیست؟

انسان کیست؟

برای پاسخ به این پرسش ناچاریم بیندیشیم. در فراگرد اندیشه به انسان کیست ناگزیریم به نزدیکترین و قابل دسترسی ترین انسان بیندیشیم، به خودمان: من کیستم؟ من، بدنی که دارم نیستم. بدن به من تعلق دارد و من بر آن مالکیت دارم و حاکمیت دارم. من بر بدنم ولایت تکوینی دارم و حیات و ممات آن، سلامت و بیماریش تحت اراده من است. البته ولایتی محدود و در امتداد ولایت تکوینی آفریدگار بر آن. ولایت تکوینی من بر بدنم پایه در نظام هستی، آفرینش، پیدایش و زندگی دارد، و جزئی از آن نظام است.
من، پدر و مادرم را دوست می دارم؛ برادر و خواهرم را و فرزندانم را، میهنم را، هموطنانم و بشریت را. هر کس را به آنان صدمه بزند و بیازارد دشمن می دارم. دوست داشتن ها و نفرت و دشمنی ام، من نیستند. من فاعل این کارها و موضعگیریها هستم. پیش از آن که فاعل این کارها و موضعگیریها باشم خواهان آنها هستم. من خواهان هستم، ارادهام.
من از یک چیز آگاه می شوم. گاهی بر حسب تصادف و بی آن که بخواهم، ولی در موارد معینی پس از این که می خواهم از آن آگاه شوم. در این وضعیتها من خواستار آگاهی ام، به جستجوی آن برمی خیزم و سرانجام از آن آگاه می شوم. آگاهی من بر چیز معین، من نیست، چیزی است که من آن را اراده کرده و واقعیت بخشیده ام. آگاهی من بر اشیاء و امور و اشخاص، آفریده من است. من بر آگاهی خویش درست همان طور که بر هیجانات عواطفم، کارهای شغلی، ازدواج و سفرهایم ولایت تکوینی دارم.
در هر لحظه قادرم آگاهیم را بر چیز معینی تمرکز دهم که به معنی عدم توجه به هر چیز دیگر است. من در آن واحد هم به آن چیز آگاهی دارم و هم از آگاهیم نسبت به آن آگاهم. من در هر آگاهی از چیزی فاعل دو آگاهی همزمانم و خواستار آگاهی از همان چیز. لکن آگاهی دوم، خود به خود و بدون خواستن و انجام دادن من روی می دهد. رخداد دوم پایه در نظام هستی دارد و امر پروردگار است، دقیقاً به همان معنی که ولایت تکوینی من بر کارها و اندیشه ها و آگاهیها و افعالم امر پروردگار است و نسبت با ذات اقدسش دارد.
آگاهی، یک امکان است برای من. آگاهی نسبت به یک چیز و در همان حال عدم آگاهی نسبت به سایر چیزها، یک امکان برای من نیست. یک وضعیت ثابت تکوینی است و پایه در نظام هستی، آفرینش و زندگی دارد. آن، مرز وجودی من است. من از این امکان برخوردارم که از هر چیزی در جهان محسوس آگاه شوم اما این که آگاه بودنم از یک چیز توأم باشد با آگاهیم از آگاهی نسبت به آن چیز، خارج از اراده من است، و تخلف پذیر هم نیست. به این معنی که نمی توانم کاری کنم که چنین نشود.
آگاهی من نوعی هستی است که به من تعلق دارد. نوعی توانایی است که مال من است. من با وساطت آن بر خودش و بر هستی های دیگر اطلاع می یابم. من بواسطه آگاهی رشد می یابم. آگاهی های پیوسته من در حافظه ام ذخیره می شوند و من از آگاهی بر یکایک آنها آگاه توانم شد. این همان تذکار، یا یادآوری است.
هر آگاهی یک از دو سرچشمه را دارد، هستی ای که بر من تابیده تا آگاهی از آن بر من رخ نموده است؛ و هستی ای که بر اراده من بنیاد شده است بطوری که اگر بخواهم رخ می دهد و اگر نخواهم هستی نمی یابد. من آفریننده هستی آنم؛ بیشک اراده و خواستنم بنیاد در اراده و مشیت الهی دارد.
نوعی ادراک دیگر هست که از تابش جهان عینی بر قوه حساسیت من پدید می آید. هستی آن آگاهی در مرتبه ای پایین تر از هستی آن دو آگاهی دیگر است. این ادراک، هم بی واسطه اراده من ممکن است و هم بواسطه آن میسر. لکن در هر دو حالت مستلزم هستی جهان عینی و داده ها یا تابش آن بر من است. بدون تابش جهان عینی، این ادراک صورت نمی پذیرد. جهان عینی، موضوع ادراک من است. چنان که آگاهی من از هر چیز جهان عینی، موضوع آگاهی من از از آگاهی من نسبت به آن چیز است. در حالت اخیر، آگاهی من، رخدادی ارادی نیست بلکه در نظام هستی، آفرینش، پیدایش و زندگی روی می دهد. به امر پروردگار متعال است و به اراده و مشیت او.
می بینیم انسان هستی های متنوعی در ساختار موروثی و دارد، و بر حسب زندگی خاصی که برمی گزیند هستی ویژه همان زندگی را می یابد. بدیهی است این هستی ها شباهتی و سنخیتی با هستی اشیاء جهان طبیعی ندارند. از اینجا به علت اصلی سرگردانی و بی سرانجامی فلاسفه ای پی می بریم که عمری در یافتن پاسخ قانع کننده ای برای این پرسش به هدر می دهند که هستی چیست، آنچه هست چه هست؟
در مورد انسانها این پاسخ را داریم که هر شخصی در هر زمانی همان است که هست. هستی او با چیز دیگر یا چیزهای دیگری قابل بیان و تعریف نیست. او همان است که هست. و روشن است که کیست؟ او هستی ای است که با هیچ چیز قابل سنجش نیست مگر با کسانی که همسنخ او باشند و با هم یک گروه اجتماعی یا انسانی را تشکیل داده اند. در آن صورت، باز خودشان بهتر از هر کس دیگری می توانند معرف خود باشند. چه هر شخص یا گروهی شیوه زندگی خاص خودش را دارد که جز هستی او نیست. هستی هر کسی چگونه زندگی کردن اوست که چگونه مردن و به چه کیفیت مردنش آخرین جزء آن بشمار می آید. ما انسانی خارج از زندگی آگاهانه و ارادی معینی نداریم. هیچ کس از زندگی ارادی و انتخابیش بیرون نتواند رفت. نیستی بدین معنی برای انسان محال است.
هر کسی در هر نوع ممکن از زندگی باشد زندگیش دارای خاصیتها و آثاری بر او و در محیطهای طبیعی و اجتماعی و بین المللی است و نهایتاً در نظام هستی؛ لکن خود وی خاصیتها و آثار ثابت و از پیش تعین یافته ای ندارد. با انتقالش از یک زندگی به زندگی دیگر است که تغییر اثر و تغییر خاصیت می دهد. تغییری که به نوع زندگیش راجع است نه به خود وی. ذات او همین هستی پذیری گوناگون اما محدود شده در مرزهای معینی است. او امکان است نه قوه معینی که فعلیت پذیرد. انسان، چیز ارسطویی نیست. و این گمان درباره اش اهانتی به او و به آفرینش اوست. انسان، امکان و توانی برخوردار از شدن های پست و عالی است. هستی او در انتخاب یکی از زندگیهای پست و عالی تعین می یابد. و تا بر گزینش اصلی خویش پابرجا باشد تعینش باقی است. یگانه موجود نامتعین است. تنها در لحظه ترک زیستن، ثبات می یابد آن هم ثباتی نسبی. زندگی برزخی را که بگذراند هستی او قطعیت پیدا کرده پایان می پذیرد.
هر انسانی چون نیک بیندیشد خود را در جهان، مختار و به خود واگذاشته می یابد، توانا بر بسی کارها و زندگی های گوناگون و برای تصمیم های مختلف سرنوشت ساز. بی تعینی خویش را تجربه حضوری می کند. وقتی خوب دقت و تامل نماید دیگران را نیز چنان می یابد: شناور در دریای امکانهای معین. این، او نیست که چنان است، بلکه نظام هستی، آفرینش، پیدایش و زندگی به گونه ای است که او چنان شده است. آن نظام، جایی و مکانی یا فضایی نیست، پدید آرنده اوست به همین گونه از هستی که هست.
من منبعی سرشار از انرژی و توان هستم، سرچشمه فیاضی از خواستن، توانستن و پدید آوردن که سر ریز می کند. من نمی توانم نخواهم، نتوانم، نکنم، پدید نیاورم.
پیوسته در حال خواستن، توانستن، انجام کار، و پدید آوردنم. و اینها زندگی خاص مرا می سازند، هستی مرا، شیوه بودن و شدنم را. جهان بیرونی در برابر من دو پاره بزرگ می شود: پاره ای که دلبسته آنم، به آن می اندیشم، دوستش یا دشمنش دارد، به آن پرداخته ام و دلمشغولی مرا تشکیل می دهد. و پاره ای که به آن کاری ندارد و بی اعتنایم.
من از دیگران از این حیث و بدین سبب جدا و متمایز می شوم که به چیز می اندیشم که آنان به آن نمی اندیشند، یعنی از حیث و به سبب موضوعات اندیشه، اهتمام و التفاتم. و از حیث و به سبب متعلقات دوستی و دشمنی ام، و از حیث آنچه بدان بی اعتنایم و کاری به آن ندارم. چگونگی زندگی و بالضروره هستی هر کسی را موضوعات اندیشه و اهتمام، متعلقات دوستی و دشمنی و نفرت، و چگونگی علائق او می سازند.
من به جهانی که مستقیماً با آن درگیر و به آن پیوسته ام تعلق دارد و از جهان غیر آن گسسته ام. جهان تنها آن بخش از جهان است که با آن سر و کار دارم خواه با اندیشه ام و خواه با عواطفم و کارهایم و نه جهان پهناوری که هست اما اهتمامی به آن ندارم و با آن درگیر نیست. زندگی من، کیفیت آن، و هستی من در چنین درگیری، ارتباط، تقابل، همبستگی و اهتمامی ساخته می شود نه در میان انبوه بی شماری که در دسترس من است ولی با آن سر و کاری ندارم. بدینسان، جهان من از جهان دیگران متمایز می شود.
یکی دیگر از تبعات آن این است که هر چیز و امر و کسی برای شخص معینی معنای خاصی پیدا می کند و چیزی، کاری، و کسی می شود که برای دیگران آن نیست. یک چیز معین، کار معلوم، و شخص شناخته شده برای من احساسی برمی انگیزد که در بسیاری بر نمی انگیزد یا حتی احساسی متضاد با آن را برمی انگیزد. در من انعکاسی دارد جز آن که در یکایک نظایرم دارد.
جای هر یک از آنها در حافظه ام جایی نیست که در حافظه دیگری دارد. منظومه های حافظه ام با منظومه های حافظه هر فرد دیگری متفاوت است. من، انسانی متمایز از همه انسانهای تاریخ و آینده ام. هستی انسانی، بی نهایت گونه گونه است؛ درست مانند نامتناهی بودن تفاوت هر کس از حیث زمان و مکان تولد و مرگش با دیگران. اولی ارادی و مسؤولیت آور است و دومی تکوینی، ناخواسته، و غیر قابل بازخواست و رسیدگی ارزشی. ما در منظومه های وجودی مستقل از یکدیگر بسر می بریم و هر یک معنا و ارزش خاص خود را داریم. هر یک از ما در دستگاهی از رابطه ها و معنای جای داریم و ساخته می شویم. فراگرد ساخته شدن ما تا دم مردن دوام دارد، آن دم که امکانهایمان پایان می پذیرد. با ذخیره سرشاری از امکان شدن و بودن به دنیا چشم می گشاییم و با مصرف آن چشم از جهان برمی بندیم. با طراحیها و تصمیم گیری های اساسی پی در پی به پایان کار می رسیم. ما کارنامه ایم.
در هر نقطه از روی زمین یا فضا باشیم اهمیتی ندارد و در هستی ما بی تأثیر است. جایمان در جهان طبیعی، تعیین کننده هستی ما نیست. فضایی حیاتی که برای خود ساخته و خود را در آن قرار داده ایم هستی ما را رقم خواهد زد، فضای دلبستگی ها، نفرت ها، اندیشه ها، باورها، انکار و رد کردنها، پذیرفتنها، و کارهای ما. کارهای ما ممکن است به رفتار اجسام در فضای فیزیکی بماند، یا حتی به زیستن جانوران، چنان که می تواند از آن انسان راستین و سالم باشد یا حرکات حیات طیبه را تشکیل دهد، حرکاتی که فرشتگان بر آن سجده برند، با آن هماهنگی نشان دهند و به ساز ما برقصند. ما نه فقط جهان طبیعی و تجربی را که موضوعات علوم را تشکیل می دهند می شناسیم یا با مصرف پاره ای از آن زندگی می کنیم بلکه بالاتر از اینها با شیوه کار و زندگیمان به آن معنا می بخشیم. آن جهان از طریق و به واسطه عمل و زندگی ما معنا پیدا می کند. این معنا، در ذات آن یافت نمی شود. در وجود ما آن معنا و ارزندگی برای آن جهان پدید می آید. در رابطه با ماست که ارزش پیدا می کند. بدون انسان، آن جهان فاقد ارزش است.
آهن، که موضوع علم است ارزشی ندارد. در رابطه با نهضت - انقلابهای آزادی - عزت بخش پیامبران است و زمانی که برای برپایی قسط توسط انسانهای صالح بکار رود و در دفاع از آن به کار آید و آسیب زننده به ستمگران گردد ارزشمند می شود. با بکارگیری سلاح آهنین در هنگامه قیامم به قسط و دادگسترانی، یعنی در حال بودن و زندگی مشترکم با مردم به آهن ارزش می بخشم.
آهن ارزشش را به زندگی اجتماعی و به دفاع مشترک ما مدیون است. در آزمایشگاه دانشمندان و در نگاه عابران به آن، بی ارزش است. در قیام و اقدام من به قسط، که ارتباط با دیگر آدمیان باشد من ارزش می یابم، در کاری که حیات طیبه از آن برپا شود و دوام یابد. در حال احسان و در حال نیکی بیکران نه تنها خودم هستی ارزشمند می یابم که همه اشیاء و ابزارهایم ارزش پیدا کرده قدسی می شوند. قد افلح من زکاها و قد خاب من دساها. من عمل صالحا فلنفسه و من أساء فعلیها. کسی که خودش را رشد داد پیروز گشت و کسی که خودش را به زیر خاک کرد ناکام ماند. هر کس کار شایسته نیکویی کرد به خیر و نفع خودش کرد و هر کس کار بدی کرد به زیان و علیه خودش باشد.
فرد شی ءواره جهان خاص خود را دارد و جانورسان، مسلمان، و مستکبر جهان ویژه اش را. جهان مترفان ویژه خود آنهاست. مسلمان در سخن گفتن و اندیشیدن درباره انسان طوری طرح مسأله می کند که با دیگران فرق می کند. در حالی که در محافل فلسفی بخشی از جامعه بشری، مساله انسان چیست؟ مطرح می شود مسلمان متفکر می پرسد: انسان کیست؟ این طراحی با آن طراحی بقدری تفاوت دارد که مسلمان با دامواره، شی ءواره و مستکبر؛ زیرا جهان هر یک با دیگری اختلاف دارد.
مسلمان، جهان طبیعی را در حال بیان حقیقت حالش ادراک می کند: تسبیح گوی خدای متعال، مطیع اوامرش، گوش به فرمانش، حتی آگاه از جایگاهی که پروردگار او را در آن قرار داده است. و این، جهانی نیست که دانشمندان علوم طبیعی به آن می پردازند و کشف قوانینش را بر عهده دارند. جهان دانشمند طبیعت شناس، یک مکان است؛ یک جا، حداکثر: فضایی که اشیاء گوناگون در آن جای گرفته اند و هر چیزی در میان انبوهی از چیزهای دیگر است.
هر گاه دست از کار و زندگی روزانه بشوییم و به تفکر درباره حال و جهان خویش پردازیم می بینیم جهان ما جهان دلبستگی ها و علائق ماست و با جهان دیگران فرقها دارد. جهانی که زندگی در آن، واقعیت دارد همین جهان است نه جهانی که دانشمندان علوم طبیعی به گوشه و کنار آن می اندیشند.

دلبستگی ها و علائق ما چگونه بوجود می آیند؟

علائق زیستی مرا سائقه های عضوی بدنم ایجاد می کنند. علائق عالیه مرا حقگرایی بر می انگیزد اما من باید تصمیم بگیرم که آن را دیمومت بخشم تا مانند سائقه های عضوی من پیوسته عمل کنند و مرا به کار نیک برانگیزند و در زندگی اسلامی نگه دارند. علائق دنیاداری را آز برمی انگیزد و تا من تصمیم به زندگی دنیاداری نگرفته ام علائق خاص آن تثبیت و دائمی نمی شود. علائق استکباری را هیچ محرک موروثی ایجاد نمی کند. این من هست که می توانم ایجادش کنم و به یک مفسد فی الارض تبدیل شوم تا بلایی برای مال و جان و آبرو و حقوق دیگران حتی محیط طبیعی و کره زمین باشم.
من اگر اراده کنم به اسلام اعتلا یابم خدا را دایر بر چگونگی ایجاد علائق عالیه و مطهره بکار می بندم. یعنی دست به دعا برمی دارم، خدا را می خوانم و خواهان بهترین رخدادها و پاکترین نعمتها و هستی ها برای دیگران و سپس برای خودم می شوم. این کار را در شبانه روز تکرار می کنم تا خواسته هایی ثابت و پایدار در وجودم باشند. و قال ربکم ادعونی أستجب لکم... از من بخواهید تا خواسته را برایتان محقق کنم.(1) و اذا سألک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان... و چون بندگانم (مطیعان پرستنده من) درباره من از تو جویا شده بپرسند باید بدانند که من نزدیکم، دعا کننده (خواهنده) را آن گاه که مرا بخواند و بخواهد اجابت کنم. بنابراین باید به فراخوان من (که نشستن پای درس من باشد) پاسخ مثبت دهند و باید به من ایمان آورند باشد که آنان رشد یابند.(2)
زندگی عالی و مطهر اسلامی مستلزم اعتلای علائق من است و عدم اکتفا به علائق زیستی. اگر به علائق زیستی به شکم و غریزه جنسی بسنده کنم جانورم نه مسلمان. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: ابعد ما یکون العبد من الله عز و جل اذا لم یهمه الا بطنه و فرجه. دورترین بنده از خدای عز و جل وقتی است که آن بنده اهتمامی جز به شکم و آلت تناسلی اش نداشته باشد.(3) و می فرماید: کسی که شبانه روزش را در حالی سپری کند که دنیا (زندگی پست - جانوری) بالاترین وجهه همتش باشد خدای تعالی نگاهش را به امور نگاهی تنگ و ناچیز می گرداند و کارش را پریشان می سازد و از دنیا جز آنچه خدا قسمتش کرده به دست نمی آورد. اما کسی که شبانه روزش را در حالی سپری کند که بالاترین وجهه همتش زندگانی بازپسین باشد خدا غنای فرهنگی را در دلش نهد و امورش را به سامان آورد.(4)
واژه دنیا گرچه برای اشاره به زندگی اکنون یا طول عمر و در مقابل زندگانی بازپسین - آخرت - بکار می رود حیات طیبه مسلمانان را در بر نمی گیرد و فقط شامل زندگیهای پست می شود. بنابراین، مراد از دنیا وجهه همت کسی بودن، داشتن یکی از زندگی های پست به نحو آگاهانه و ارادی است که در طول عمر میسر است و پس از آن که برگزیدگان آنها مردند آن را وانهاده زندگی برزخی ویژه ای را که کیفر آن گزینش بشمار می آید تکویناً دارا می شوند.
داموارگان و عموم جانورسانان زندگی پستی را دارند که بر پایه علائق پست ناشی از سائقه های عضوی استوار است. پست تر از آنان دنیاداران هستند که اراده شان را به آز موروثی می سپارند و علائق دنیاداری در ایشان ایجاد می شود. علاوه بر ارضای سائقه های عضوی که هر کس ناگزیر از آن است علائق دنیاداری را هم ارضا می کنند. از این ارضاست که دو رفتار اساسی دارند: اندوختن، و بخل. آن چه را دارند خواه انواع ثروت و مال، و خواه دانشهای طبیعی، یا مهارتهای از قبیل جراحی تخصصی، و غیر آن با شدت و وسواس حفظ کرده بر آن می افزایند. دیگر این که عطا و بخششی ندارند و از انفاق و کمک و خدمت به دیگران خودداری می نمایند. بی خیرند.
علائق شدید و بیمارگونه به داشتن و گردآوری و انباشتن آنچه برایشان قابل مصرف نیست سبب می شود که مرتکب ستم و زشتکاری و فریب و نیرنگ و جنگ افروزی شوند. استعمارگران مشهورترین دنیاداران تاریخ اند. آتش بیشترین جنگهای تاریخ را دنیاداران برافروخته اند. کشورگشایی به قصد تصاحب مردم ناتوان و مایملک آنان یا به قصد از میان برداشتن سایر حکام دنیادار. جنگ جهانی دوم، منازعه دولتهای مستکبر و دنیادار علیه یکدیگر است. اما تاریخ استعمارگری دولتهای اروپایی پیش از آن جنگ، کشورگشایی دنیاداران در سه قاره بزرگ غیر صنعتی و غیر توانمند است. سیاست ایالات متحده آمریکا پس از آن جنگ، تصاحب مایملک و سرزمینهای مفتوحه استعمارگران قدیمی است و به همین لحاظ، آمریکا میراث خوار استعمار لقب می گیرد.
علائق دنیاداری در قیاس با علائق داموارگی و علائق شی ءوارگی علائقی تبهکارانه و خطرناک برای بشریت بشمار می رود. لکن از آنجا که داموارگان و شی ءوارگان که مستضعفان ستم پذیر و اسارت پذیرند با علائق پستشان موجبات تسلط سیاسی دو طبقه حاکمه دنیاداران و مستکبران را فراهم می سازند منشأ و اساس هر سیاست اشغالگری و سلطه گری مجموعه این علائق پست است نه پاره ای از آنها. برای اشاره به این حقیقت بزرگ سیاسی و اجتماعی و انسان شناختی است که امام جعفر صادق (علیه السلام) می فرماید: رأس کل خطیئة حب الدنیا عشق و علاقه پست مبدأ هر کار بد و زشتی است.(5) و امام محمد باقر (علیه السلام) می فرماید: عشق و علاقه پست به مال و برتری (شهرت و هر چه به ناروا مایه افتخار شمرده شود.) با همان سرعتی زندگی مؤمن(6) را به تباهی و پستی می کشد که دو گرگ درنده یکی از پایین و دیگری از بالا گله بی صاحب و چوپانی را از بین می برند.(7) مؤمن یا مسلمان به محض این که علائق دنیاداری را در خود ایجاد کردند از زندگی اسلامی به زندگی دنیاداری که زندگی مترفان باشد سقوط می کنند. هستی پستی پیدا می کنند و دیگر انسان سابق نخواهند بود.
علائق دنیاداری سیری ناپذیر است و بزرگترین تهدید را برای مردم یک کشور و برای بشریت تشکیل می دهد. سیاست جهان خواری و کشورستانی پایان ناپذیر است. امام صادق از قول پدرشان علیهما السلام می فرماید: آدمی که حرص دنیا را دارد به کرم ابریشم می ماند که هر قدر تار بر تنش بتابد و بر حجم تار و اموالش بیافزاید خارج شدنش را از آن دشوارتر و غیر ممکن می گرداند و ادامه می دهد تا از غم بمیرد.(8)
از امام سجاد می پرسند: چه کاری در پیشگاه خدا برترین و ارزشمندترین کار است؟ می فرماید: پس از شناسایی خدای عز و جل، و معرفت پیامبرش - صلی الله علیه و آله - (یعنی یادگیری درس پروردگار) بالاترین کار عبادت است از نفرت داشتن از دنیا (یا دوست نداشتن زندگی های پست). و این نفرت از دنیا چندین شاخه دارد. چنان که معاصی هم چند شاخه است. اولین نوع معصیت خدا و سرپیچی از فرمانش بزرگی فروشی است. ابلیس (مجموعه و نوع شیاطین از آدمیان و نامرئیان) با امتناع از انجام دستور و استکبار ورزیدن در برابر خدا عصیان کرد و از کافران بود. بعد از آن، حرص ورزی (آز) روی داد و آن نافرمانی آدم و حوا است آن لحظه که خدای عز و جل به آنان فرمود: کلا من حیث شئتما و لا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین.(9) اما این دو نفر دست به چیزی دراز کرده گرفتند که هیچ نیازی به آن نداشتند. در نتیجه (این تصرف آزمندانه ای که فوق نیاز زیستی شان بود) تا رخداد قیامت در نسل آنان دوام یافت. چون می بینیم بیشتر چیزهای که آدمیزاد دنبال می کند و می خواهد چیزهایی است که نیاز زیستی به آن ندارد. سومین معصیت، حسد ورزیدن است که آن هم عصیان پسر آدم (یا آدمیزاد) است که به برادرش حسد ورزیده او را کشت. آن چه از آن تولید و منشعب گشت عشق به زنان، عشق به دنیا، عشق به ریاست (علاقه پست سیاسی، سیاست سلطه گری و ناروا) عشق به رفاه و آسایش، عشق به سخنوری (و شاعری و ادب اشرافی)، و علاقه به بلندی مرتبه (قهرمانی مبتذل و در کارهای بیهوده) و به ثروت. جمعه می شوند هفت شاخه، و همه در بطن عشق به دنیا جای می گیرند. بهمین سبب پیامبران و دانشمندان پس از شناخت این حقایق گفته اند: عشق به دنیا منشأ هر کار بد و زشتی است.(10)
پست تر و خطرناکتر از علائق دنیاداری، علائق استکباری است. این علائق بر خلاف علائق دنیاداری و علائق زیستی یا جانوری به اشیاء تعلق نمی گیرد بلکه به افعال تبهکارانه و وحشیانه تعلق می گیرد. به دگر آزاری، ویرانگری، کشتار و خونریزی، ذلیل و حقیرسازی، افساد فرهنگی، بویژه ویران کردن معابد و مساجد، و شکنجه و کشتن شخصیتهای متعالی: پیامبران، امامان معصوم و طاهرین، و آمران به معروف و ناهیان از منکر، انقلابیون برجسته و بیدارگر، و دانشمندان بزرگ و خدمتگزاری مانند گالیله.
علائق عالیه کدام اند؟
علائق عالیه عبارتند از دوست داشتن آنچه خدا دوست می دارد و در درسش بیان فرموده است و دوست نداشتن و دشمن داشتن آنچه خدا دشمن می دارد و بر آن خشم گرفته است. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: محکم ترین پیوند ایمان این است که مطابق دوست داشتن خدا دوست بداری و مطابق دوست نداشتن خدا دشمنی کنی و مطابق مقررات خدا عطا کنی و مطابق خودداری از عطایش از عطا دست بداری.(11)
مسلمانان عصر نبوی بر حسب توصیف پروردگار از ایشان ایمان را دوست می دارند و از کفر و کارهای زشت و عصیان (نافرمانی در برابر خدا) نفرت دارند:(12) و لکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فی قلوبکم و کرّه الیکم الکفر و الفسوق و العصیان. احسان را که کاری برتر از قیام به قسط و عدل است و پایین تر از بِرّ به معنی نیکی بیکران و نامتناهی، دوست می دارند چون خدا احسان و محسنین را دوست می دارد.(13) تقوی را دوست می دارند به همین دلیل.(14) صبر و توکل را دوست می دارند.(15) جهاد و مجاهدان راه خدا را دوست می دارند.(16)
پیش از همه اینها باید پروردگار متعال را از طریق نشستن پای درسش، اندیشیدن درباره آن، تعقل در آن، و دینشناس شدن بشناسند و سپس به او عشق بورزند در عین اطاعت از او و بکار بستن درسش در خویشتن و در محیطهای سه گانه بیرونی. فسوف یأتی الله بقوم... یحبونه. چه می شود که کسی به خدا عشق می ورزد و مطیع دستورهایش می شود؟ انگیزش دائمی حقگرایی که در وجود هر کی هست؛ و پیدایش علاقه آگاهانه و ارادی به کار نیک، به فضیلت، به تعالی، به بهتری و برتری، خلاصه به الحسنی. فأما من أعطی و اتقی و صدق بالحسنی فسنیسره للیسری. به این معنی که بر اثر انگیزش حقگرایی و اندیشیدن و تعقل پی ببرد به این که خوب و بد، و بدتر و بهتر تا بی نهایت در جهان انسانی و در هستی وجود دارد و وجود متعال یقینی و قطعی است؛ و انسان و جامعه ممکن است روز به روز و سال به سال بهتر و برتر بشوند.
پیامبر خدا از شاگردانش می پرسد: کدام رشته ایمان محکم تر و ناگسستنی تر است؟ پاسخ می دهند: خدا و پیامبرش داناترند. و یکی می گوید: نماز. دیگری می گوید: زکات. سومی: روزه. چهارمی: حج و عمره. پنجمی: جهاد. آنگاه پیامبر خدا می فرماید: هر یک از اینها ارزشمند هستند اما ارزشمندترین نیستند. ارزشمندترین و محکم ترین رشته ایمان عبارت است از دوست داشتن مطابق دوست داشتن خدا و دشمن بودن مطابق دشمنی خدا، و پذیرفتن ولایت اولیاء خدا و ابراز تنفر و جدایی از دشمنان خدا.(17)
امام صادق علیه السلام می فرماید: سه نشانه مؤمن اینهاست: شناختن خدا و شناختن کسی که باید او را دوست بدارد و کسی که باید نسبت به وی دشمنی بورزد.(18)
امام باقر (علیه السلام) می فرماید: اگر خواستی بدانی در تو خیری (ایمانی، اسلامی) هست نگاهی به دلت بیانداز. اگر دیدی در دلت دوستی اهل طاعت خدا هست و کینه کسانی که از اوامرش سرپیچی می کنند بدان که خیری در تو هست و خدا تو را دوست می دارد. اما اگر دیدی در دلت دشمنی با اهل طاعت خدا هست و دوستی مردم نافرمان در برابر خدا بدان که خیری در تو نیست و خدا دشمن تو است. و هر کس با کسانی است که دوستشان می دارد.(19)
همچنین می فرماید: اگر مردی کسی را برای خدا (به قصد تقرب به خدا) دوست بدارد هر چند آن شخص محبوبش در علم خدا اهل دوزخ باشد باز خدا (در صورتی که این مرد دقت کافی در شناسایی آن شخص کرده باشد و اشتباهاً او را قابل دوست داشتن پنداشته باشد.) به خاطر این دوست داشتن پاداش می دهد. و اگر کسی را برای رضای خدا دشمن بدارد هر چند آن شخص در علم خدا اهل بهشت باشد باز خدا به خاطر این دشمنی پاداش می دهد.(20)
این عشق و علاقه های علیه و تعالی و تقرب آفرین در حال دعا شکل می گیرد، دعای کسی که درس پروردگار را با دقت، حوصله، تفکر و تعقل یاد گرفته و دینشناس شده باشد. اوست که می داند چه چیزهایی را باید از خدا بخواهید، یا اساساً بخواهد. خواسته های مطلوب را با عقلش و تفکر بشناسد و به این شناسایی اکتفا ننماید و به پای درس پروردگار بنشیند تا بدقت تمام بداند چه چیزی را بخواهد و چه چیزی را نخواهد.
سپس به انجام وظائفش و اعمال صالحه همت گمارد و فقط در اثنای اعمال صالحه و در حالی که سیر تقرب به خدا دارد دستها را به درگاهش دراز کند و از طریق دعا علائق عالیه اش را عالی تر بگرداند. در غیر این صورت، دعایش مستجاب نشده علائقش عالی تر نخواهد گشت.