فهرست کتاب


خورشید مغرب غیبت، انتظار،تکلیف

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

7 - عدم امکان تجزیه در رهبری

شاید مسئله ای که اکنون می خواهم مطرح سازم، پس از تامل در آنچه از آغاز فصل یازدهم تا اینجا گذشت، روشن باشد. با این حال، یاد آوری آن سودمند و یاد آور تواند بود.
رهبری دینی نمی تواند به بخشی از مسئولیت خویش بسنده کند. در مثل: امور تربیتی را به عهده گیرد، و از امور سیاسی چشم بپوشد. به سخن دیگر: به بیان احکام اکتفا کند، و کار نداشته باشد که مردم این احکام را، در مورد خود، و فرزندان، و خانواده، و کار و شغل و دیگر امور، عملی سازد، یا نه، نمی گذارند! رهبر دینی، اگر کار به این امور نداشته باشد، و برای مردم تکیه گاهی نباشد، دور از مسئولیت و مسئولیت شناسی خواهد بود، و دور از مقام نیابت از امام.
بسنده کردن به بخشی از مسئولیتهای رهبری، و رها کردن بخشی دیگر، به جای می رسد که، در عمل، همان بخش مورد نظر نیز از میان برود. امری که دارای اجزاء مرتبط است اجزائی که برخی بر برخی دیگر مبتنی است، از دست هشتن پاره ای از اجزای آن، به معنای از دست هشتن همه اجزاء است زیرا به اصطلاح اصولیین: اقل و اکثر ارتباطی است.
فرض کنید: اگر بپذیریم که دین در مساجد باشد، در مدارس نباشد؛ در منابر باشد، در معابر نباشد؛ در خانه ها باشد، در کودکستانها و دبستانها نباشد؛ در بازارها باشد، در دبیرستانها و دانشگاهها نباشد؛ در تکیه ها باشد، در رادیو و تلویزیون نباشد؛ در رساله ها و نشریات دینی باشد، در جراید و مجلات و مطبوعات نباشد؛ در وزارت اوقاف باشد، در وزارت دادگستری نباشد؛ در هیئتهای حسینی باشد، در هنگهای نظامی نباشد؛ و...آیا بدین منوال دین محفوظ خواهد ماند، و دین و دینداری به حیات خود ادامه خواهد داد؟ آیا صورتی که ذکر شد، از نظر اسلام قابل قبول است؟ در جامعه اسلامی می شود که در بخشهایی دین باشد و مراعات دین و احکام دین بشود، و در بخشهایی نباشد و مراعات نشود؟ اینها شوخی است. اگر چنین شد: در همان بخشها هم که دین هست، کم کم، از میان می رود. در گذشته، که متدینین سیاست را کنار گذاشته بودند، آیا تربیت را در اختیار داشتند؟ آیا می توانستند فرزندان خود را، دختران و پسران را، چنانکه اسلام فرموده است، بار بیاورند و تربیت کنند؟.
از طرف دیگر، اگر جامعه یک رهبر واحد نداشته باشد، و یک خط حکومت نکند، گرفتاریهایی سنگین پیش خواهد آمد، زیرا که اعتقادات و تکالیف دینی حکمی می کند، و سیاست حاکم حکمی دیگر، در چنین جامعه ای، مسلمان پایبند به دین باید چه بکند؟ اکنون سالهاست که تکلیف شرعی هر مسلمان(388)، مبارزه با دولت دست نشانده و غاصب و جنایت پیشه اسرائیل است. اگر شماری مسلمان، در کار بازرگانی باشید، و در حکومت به سر ببرید که سیاست اقتصادی آن اسلامی نباشد، و با اسرائیل روابط گسترده داشته باشد، چه می کنید؟ آیا در وارد کردن و فروش کالای اسرائیلی با دولت همکاری می کنید! و در صورتی که همکاری کنید، آیا مسلمانید؟ شما کالای کشوری را وارد می کنید و می فروشید که آن کشور از این پول اسلحه می خرد، و برادران و و خواهران شما را می کشد، و مسجد اقصای شما را می سوزاند؟...آیا باز هم شما مسلمانید و پیرو قرآن؟...و این یک مثال بود. همه چیز را بر این مثال قیاس کنید!.
دین اگر حاکمیت و قدرت سیاسی نداشته باشد، هیچ قدرتی ندارد(389)، نه قدرت بقا و نه قدرت انتقال - چنانکه در پیش نیز گفته شد. باید در جامعه دینی یک خط حاکم باشد، آنهم خط دین. بنابراین، رهبری دینی باید هم در بعد تربیت حضور داشته باشد، و هم در بعد سیاست. باید خط فکری، تربیتی، سیاسی، اداری، اقتصادی، هنری، نظامی، همه و همه، در جامعه اسلامی، خط اسلام باشد. باید حاکمیت، در همه این خطها، از آن اسلام باشد، در عین احترام به عقاید دیگر. عقاید و مسلکها در محیط اسلامی می تواند باشد، اما نمی تواند حاکمیت داشته باشد. حاکمیت در جامعه اسلامی، از آن اسلام است. هر جامعه ایدئولوژیک همینگونه است.(390)
بدینگونه، بروشنی، در می یابیم که رهبری دینی قابل تجزیه نیست. رهبر اگر رهبر است در همه جهات رهبر است و اگر نه، نه.(391) از اینجا مسئله مهم دیگری نیز روشن گشت. و آن مسئله این است که نایب امام، بواقع، کسی است که بتواند، و شجاعت و درایت این را داشته باشد، که جامعه دینی را، در هر دو جهت تربیت و سیاست، رهبری کند.(392) در غیر این صورت ممکن است شخص، فقیه و مدرس خارج باشد، رساله نوشته باشد، اما به همین اندازه، رهبر و نایب امام نخواهد بود. رهبر و نایب امام، باید عالم ربانی باشد، یعنی: باید جوامع آن جهات باشد،(393)، علاوه بر فقاهت، علاوه بر داشتن تقوای قلبی و حیات باطنی. تقوای قلبی و حیات باطنی، امری است ورای عدالت فقهی. دقت شود.(394)
آنچه از دستورات ائمه طاهرین علیه السلام به دست می آید، این است که تکلیف مردم، در عصر غیبت، رجوع به عالم ربانی زمان است. تکالیف عالم ربانی زمان، حفظ موجودیت دین، و حراست ایتام آل محمدصلی الله علیه و آله است. حراست از انحراف عملی و فکری، انحراف حکمی و حکومتی.

8 - وحدت قطبها در جامعه اسلامی

جوهر عمیقی که در جهان بینی اسلامی وجود دارد، وحدت همه جانبه این جهان بینی است. در جهان بینی اسلامی، لازم نیست که انسان پس از اینکه یک عقیده و ایمان، و یک جهان بینی دینی و اعتقاد پیدا کرد، و صاحب یک رشته تعلیمات دینی و تربیتی شد، برود در پی یک اعتقاد سیاسی، و یک ایدئولوژی و نظام فکری سیاسی و اجتماعی؛ تا از نظر موضعگیری سیاسی و اجتماعی نیز تکلیف خود را بداند. انسان مومن، به صرف داشتن عقیده دینی، دارای عقیده سیاسی نیز هست. او همینکه به عنوان یک مسلمان، وارد حوزه فعالیتهای سیاسی و اجتماعی می شود تکلیفش روشن است: باید با حکومت خدا بیعت کند، و در صف مجاهدان راه خدا در آید.
اگر در زمان حکومت غیر دینی زندگی می کند، باید با مقاومت تمام، در برابر آن حکومت بایستد. و اگر در زمان حکومت دینی زندگی می کند، باید با اخلاص تمام، با آن حکومت همکاری کند.
بدینگونه، در جامعه که دارای جهان بینی دینی است، قطبهای متعددی وجود ندارد، بلکه همه قطبها یکی است: قطب اعتقادی، قطب سیاسی، قطب اجتماعی، قطب تربیتی، قطب نظامی، قطب اقدامی و...و بدینگونه همواره بر جامعه یک خط حاکم است، و همه نیروها و ارزشهای افراد در یک جهت، و با یک هدف، مورد استفاده قرار می گیرد، و بسیج می شود.
پس در این جهان بینی و نظام اعتقادی و عملی، هیچگونه دوگانگی، ثنویت، و دو جهتداری، در کار نیست. انسان، در تفکر، در اعتقاد، در اتخاذ تصمیم، در موضعگیری، در حرکت و اقدام، در فداکاری و ایثار، در همکاری و اخلاص، و در همه حرکات فردی و اجتماعی خویش، در یک جهت قرار دارد، و به سوی یک هدف حرکت می کند، از آن لحظات که نماز می خواند، تا آنجا که در میدانهای فعالیتهای اجتماعی حاضر می شود، همه کارهای او، در راه تکلیف دینی است، و برای خداست، و در راه خدا:
چرا نماز می خوانی؟ برای خدا.
چرا درس می گویی؟ برای خدا.
چرا پزشکی می کنی؟ برای خدا.
چرا در مبارزات سیاسی وارد می شوی؟ برای خدا.
چرا کاسب شدی و جنس می آوری و در اختیار مردم محل می گذاری؟ برای خدا.
چرا کشاورزی می کنی؟ برای خدا.
چرا روزنامه نگار شدی؟ برای خدا.
چرا کارگردان سینما شدی؟ برای خدا.
چرا کتابفروش شدی؟ برای خدا.
چرا شاطر شدی و در کنار شعله تنور کار می کنی؟ برای خدا.
چرا اسلحه ساز شدی؟ برای خدا.
چرا به جبهه می روی؟ برای خدا.
چرا می کشی؟ برای خدا.
چرا کشته می شوی؟ برای خدا.
و...و...و...(395)
این است روح و روحیه مسلمان، در هر شغلی و مقامی و خدمتی و مسئولیتی. و این است آن یکپارچگی ژرف در جامعه مومن. با این نظام فکری، همه ابعاد روح انسانی، و همه مظاهر کوششهای فردی و اجتماعی، مضموندار می شود، و هیچ گوشه ای از گوشه های روح، در خلا نمی ماند. در این جهان بینی و تربیت، انسان در هر جا قرار داشته باشد، و دارای هر گونه امکانات تحصیلی و عملی باشد، و به هر اقدامی دست زند، همه و همه حرکت است از وجود محدود انسانی، به سوی وجود نامحدود الاهی، حرکت است از حضور ناپایدار، به حضور پایدار...و به سخنی دیگر: حرکت است از حضور در ایام زایل، به حضور در دهر ثابت.

فصل سیزدهم: انتظار...