فهرست کتاب


خورشید مغرب غیبت، انتظار،تکلیف

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

6 - ضرورت حاکمیت دینی

هنگامی که به اهمیت مقاومت، و ابعاد آن توجه یافتیم، و هنگامی که دانستیم که وظیفه نگهبانی دین خدا، و سرپرستی امت، و حفظ موجودیت اسلام، در عصر غیبت، با نایب امام است، ابعاد تکلیف بزرگ، هم در مورد نایب امام، و هم در مورد وظایف مردم و مسئولیتهای جامعه نسبت به او، بخوبی دانسته می شود.
نایب امام، باید دین خدا را، و میراث انبیا را، و فرهنگ اسلامی را، و حوزه مسلمین را، و عزت مؤمنین را، همه را، در عصر خویش حراست کند، و این مجموعه را، به نسلهای آینده برساند. مردم نیز باید، در ادای این تکالیف، همه گونه به او کمک کنند. و پر روشن است که چنین وظیفه ای سنگین، جز با داشتن قدرت، عملی نیست. و داشتن قدرت جز با با داشتن حاکمیت شدنی نیست. پیشتر یاد کردیم که دیم یک نظام جامع است، نه یک مشت موعظه و احکام، چه امکان اجرایی داشته باشد و چه نداشته باشد. بلکه در خود دین، ضمانت اجرایی آن، از طریق مقام رهبری و قدرت مرکزی، و تکالیف مسلمین، پیش بینی شده است. دیدیم که دین تربیت است و سیاست. هدف تربیت این است که فرد، افکار و اموال خویش را، بر پایه اصولی خاص، استوار سازد. و هدف سیاست این است که جامعه، افکار و اموال خویش را، بر پایه اصولی خاص استوار سازد. و از اینجاست که تربیت و سیاست، دارای اقسام گوناگون می گردد: تربیت و سیاست درست، تربیت و سیاست نادرست، تربیت و سیاست منحط، تربیت و سیاست مترقی؛ تربیت و سیاست وابسته، تربیت و سیاست غیر وابسته؛ تربیت و سیاست دینی، تربیت و سیاست غیر دینی. و تربیت و سیاست غیر دینی ممکن است تربیت و سیاست ضد دینی باشد. بنابر آنچه یاد شد، اگر قرار باشد تربیت و سیاست دینی در جامعه اعمال شود، آیا جز از طریق در دست داشتن قدرت و حاکمیت ممکن است؟ آیا می شود مقامات دینی، از نظر قدرت سیاسی، هیچکاره باشند، و هیچ نیرویی در اختیار نداشته باشند، و با این وصف، تربیت و سیاست را - که همان تربیت است در بعد اجتماعی - بر طبق موازین دین مجری دارند، این امر ممکن است؟ روشن است که ممکن نیست. حضور دین در جامعه و فعال بودن آن، جز با حضور قدرت دینی میسور نیست. و حضور قدرت دینی جز با حضور قدرت سیاسی امکان پذیر نیست. این است که حضور سیاسی و کسب قدرت سیاسی، برای حفظ حضور و قدرت دینی، وظیفه شرعی می شود. و این است که دین عین سیاست اس و سیاست عین دین. و این است که امامت و رهبری از اصول است و جزء اعتقادات. ما که امامت را جزء اصول دین می دانیم چگونه میتوانیم تصور کنیم که دین از سیاست جدا باشد؟
به سخنی دیگر:(382) آیا لازم است تربیت دینی در جامعه وجود داشته باشد یا نه؟ آیا باید نوباوگان بر طبق دین و موازین دین تربیت شوند یا نه؟ و آیا تربیت و فرهنگ پیرو حاکمیت نیست؟ آیا الناس علی دین ملوکهم مردم بر آیین مراکز قدرت می روند شعاری معروف نیست؟ آیا اگر در جامعه قدرت دینی حاکم نباشد و تصمیم گیری در امور و شئون، با قدرت دینی نباشد، فرد می تواند دیندار باشد، و دیندار ماند، و به همه تکالیف دینی عمل کند؟ قدرت غیر دینی، همواره احکام و اصول دینی را حذف می کند. و فرد در چنین محیطی مجبور می شود که اندک اندک او نیز از اصول و احکام خویش دست بردارد، زیرا در موارد بسیاری جز این امکان ندارد، مگر سر به بیابانها بگذارد و در غارها و مغاکها بزید. در این صورت نیز به تکلیف شرعی عمل نکرده است، زیرا در برابر شیوع ظلم و لادینی نخروشیده است، و فرار را بر قرار ترجیح داده است. پیامبر اکرم فرموده است:
سیاحته امتی، الغزو والجهاد.(383)
- درویشی و بیابانگردی در امت من نیست. امت من باید اهل جهاد و نبرد باشند.
باری، بخوبی روشن است که بقای دین و دینداری و عمل به مقررات دین - حتی در سطح فرد - متوقف است بر فعال بودن دین در جامعه و اجرا شدن احکام آن. و فعال بودن دین در جامعه، وقتی است که دین برنامه عملی جامعه باشد. و این، وقتی است که دین حاکمیت داشته باشد، یا دست کم، نظارت عامه و دقیق بر قدرت حاکم، با دین و مقامات دینی باشد. این، همان فلسفه عمیق امامت و نیابت است در مذهب ما. در غیر این صورت، دین، کم کم، به صورت الفاظ تعارفاتی در می آید. حضور خود را بمرور از دست می دهد. قدرت فرهنگی از دین و دینداران سلب می شود. مراکز آموزش و پرورش - از کودکستان تا دانشگاه - از قلمرو دین و نفوذ دین خارج می گردد. وقتی چنین شد، تربیت دینی از میان رخت بر می بندد. مساجد نیز، اندک اندک، محدود می شود. حسینیه ها تعطیل می گردد. دین تا درون خانواده ها عقب نشینی می کند. خانواده ها نیز کم کم موفقیت خود را در تربیت دینی فرزندان از دست می دهند، چون میان وضع جامعه و تربیت خانه تضاد پیش می آید، و این تضاد سرانجام به نفع قدرت غالب - که قدرت سیاسی غیر دینی است - تمام می شود. زیرا که نوباوگان وارد جامعه می شوند و از دوره کودکستان به بعد، یا دوره اول دبستان، تحت تعلیمات فرهنگ نظام حاکم قرار می گیرند. و بدینگونه دین از درون خانواده ها نیز منزوی می شود، و به درون اطاقک و سجاده و کتاب دعای پدر بزرگ و مادر بزرگ می خزد، و از آنجا - پس از مدتی - با آنان به گورستان برده و دفن می شود. و چنین است عاقبت کنار کشیدن از تکالیف سیاسی و اجتماعی.(384)
این اشاره به محذوراتی بود که در بعد تربیت پیش می آید، در بعد سیاست نیز چنین است. زیرا اگر حاکمیت دینی در جامعه حضور نداشته باشد، مسلمانان از نظر مسائل اجتماعی و سیاسی نیز به انحراف کشانیده می شود. در اینجا این سوال پیش می آید: آیا مسلمانان می توانند هر حاکمیتی را بپذیرند و تحت هر نوع حکومتی زندگی کند؟ و با هر حاکمی بیعت کند و به آن رای بدهد، و به هر حکومتی - هر گونه بود - مالیات بپردازد، و در سربازی آن خدمت کند، و در جنگها و لشکرکشی ها آن حکومت به نفع هر عقیده و هر کس، اگر چه عقیده باطل و الحادی، یا نظامهای سرمایه داری و جبار، و به زیان هر عقیده و هر کس، اگر چه عقیده حق، و محرومانی همچون آوارگان فلسطین، شرکت جوید، و فداکاری و جانبازی کند، و بکشد و کشته شود؟؟ مسلمان می تواند فرزندان خود را به موسسات آموزشی حکومتهای یاد شده بسپارد؟ آیا مسلمان می تواند فرزند خود را، که امانت خداست نزد او، و فردی از امت محمد و قرآن است از نسل او، که باید او را مسلمان و متعهد تربیت کند، در دست مدارس خارجی، و تاسیسات تربیتی و پوششی امپریالیسم، و صهیونیسم، و میسیونها(385) هیئتهای نمایندگی و تبلیغی، و میسیونرها(386) کشیشان مبلغ و ایادی مرموز رها کند؟ آیا مسلمان می تواند در روابط مالی و تجاری خود تابع مقررات غیر اسلامی باشد؟ در این صورت، اموال او چه حکم دارد؟ آیا غسل و وضو و نماز او درست است؟ آیا ممکن است مردمی مسلمان باشند، و حکومت آنان - یعنی مرکز تصمیم گیری برای زندگی آنان و سرنوشت آنان - غیر اسلامی باشد. این تفکر و چگونگی، زیان خواب گرانی است که سالهای سال بر ما چیره بود. و هنوز هم شاید کسانی باشند که تصور کنند، دیانت در کنارگیری از این وظایف است. اینگونه کسان، بیشتر از هر دشمن به دین خدا زیان می رسانند، و موجب هتک نوامیس الله می شوند. اینان نه اسلام را می شناسند، و نه توجه به درک مواضع والای اسلام دارند. اینان از اعمال و اصول پیامبران و امامان نیز بورند و شاید برای برخی صرفه نداشته باشد. آنان ماهیت دین و سالت را نمی شناسند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، هم اصولی برای تربیت ساختن فرد آورد و هم اصولی برای سیاست ساختن جامعه. پیامبر پیشوای هدایت بود، یعنی: تربیت و سیاست - چنانکه در پیش گفته شد. پیامبر چنان نبود که معلمی باشد و تعلیمات اخلاقی بدهد و پند و اندرزی بگوید، مانند فیلسوفان اخلاق. نیز چنان نبود که تنها در صدد ایجاد حکومت باشد، بدون توجه به عقیده و تربیت و عمل و اخلاق، مانند سلاطین و سلطه جویان تاریخ. رسالت پیامبر، حاکمیت بخشیدن به مکتب بود: مکتب بعلاوه حاکمیت، و حاکمیت در چهار چوب مکتب. و این دو، جدایی ناپذیرند. کسی نمی تواند بگوید، ما به مکتب کار داریم مکتب را حفظ می کنیم، و کاری به حکومت و حکومتگران نداریم. این خیالی است خام و سفاهتی است بزرگ. چون حکومتگران نمی گذارند جنابعالی مکتب را و به تعبیر برخی: بیضه اسلام را حفظ بفرمایید. و از طرف دیگر کسی نمی تواند بگوید، ما حاکمیت دینی را استقرار می دهیم بدون توجه به اخلاق و احکام و تعهدات و تقوای اسلام. این نیز ضربتی است بزرگ و توطئه ای است خطرناک.
باید دین در جامعه فعال باشد. فعال بودن دین در جامعه به اجرای شدن احکام آن است، چه احکام فردی تربیتی، و چه احکام اجتماعی سیاسی. و اجرا شدن احکام، ضامن اجرا می خواهد. ضمانت اجرا، قدرت است. پس دین باید قدرت داشته باشد. و قدرت به حاکمیت است، پس دین باید حاکمیت داشته باشد، و قدرت سیاسی از آن دین باشد.
به توضیحی دیگر: نقش مهم در اداره اجتماعات، نخست، با مرکز تربیتی است به منظور نفوذ دادن دین و رساندن آن به نسل، و در دست داشتن مراکز تربیتی، فقط و فقط، با در دست داشتن مراکز قدرت سیاسی میسور است و لاغیر. و اینها همه در گرو داشتن رهبری نیرومند است، و اطاعت مردم از رهبری. دین عین سیاست است یعنی: این. و پیروی از نایب امام، در عصر غیبت، لازم است، یعنی این. اینکه می گوییم: غیبت امام با وجود نایب امام، حتی الامکان قابل جبران است، و جامعه فراموش شده نیست، و بی قطب هدایت و نجات رها نگشته است، هنگامی است که اینگونه باشد.
آنان که از فعال بودن دین در اجتماع هراس دارند، همواره این تفکر کفرآمیز را شیوع می دهند که دین از سیاست جداست(387)، چون می دانند که هنگامی که دین از سیاست جدا شده است. و وقتی از قدرت جدا شد یعنی هیچ. شما نمی توانید فرزندت را چنانکه می خواهی تربیت کنی. نمی توانید ناموس خود را، برای خود داشته باشی. نمی توانی تاریخ پیغمبرت را در جایی بنویسی. نمی توانی یک خوراک پاک و حلال در بازار به دست آوری. نمی توانی در برابر توهین به مقدسات دینت نفس بکشی. نمی توانی یک قدم برای از بین بردن ظلم برداری. نمی توانی یک امر به معروف و یک نهی از منکر بکنی. و سرانجام چه، همان هیچ که گفتیم. آن رندان و معمورانی که می گویند دین از سیاست جداست، این را می خواهند، یعنی: بیدینی و بردگی مسلمان را می خواهند، یعنی: محو شدن اسلام و شوکت اسلام و عزت اسلام و حریت مسلمانان را می خواهند، و آزادی برای فحشاء و منکرات و بتبع، وابستگی و بردگی سیاسی و نوکرمابی و سرسپردگی را می خواهند! و تو ای مسلمان، این چگونگی را نخواه، سنگر را رها نکن، و از صحنه کنار نرو! به گذشته ها فکر کن، و این عزت و قدرت را از دست نده! البته، در عین قدرتمندی، تقوی، عدالت، محبت و انصاف را نیز در سرلوحه اعمال خویش جای ده!

7 - عدم امکان تجزیه در رهبری

شاید مسئله ای که اکنون می خواهم مطرح سازم، پس از تامل در آنچه از آغاز فصل یازدهم تا اینجا گذشت، روشن باشد. با این حال، یاد آوری آن سودمند و یاد آور تواند بود.
رهبری دینی نمی تواند به بخشی از مسئولیت خویش بسنده کند. در مثل: امور تربیتی را به عهده گیرد، و از امور سیاسی چشم بپوشد. به سخن دیگر: به بیان احکام اکتفا کند، و کار نداشته باشد که مردم این احکام را، در مورد خود، و فرزندان، و خانواده، و کار و شغل و دیگر امور، عملی سازد، یا نه، نمی گذارند! رهبر دینی، اگر کار به این امور نداشته باشد، و برای مردم تکیه گاهی نباشد، دور از مسئولیت و مسئولیت شناسی خواهد بود، و دور از مقام نیابت از امام.
بسنده کردن به بخشی از مسئولیتهای رهبری، و رها کردن بخشی دیگر، به جای می رسد که، در عمل، همان بخش مورد نظر نیز از میان برود. امری که دارای اجزاء مرتبط است اجزائی که برخی بر برخی دیگر مبتنی است، از دست هشتن پاره ای از اجزای آن، به معنای از دست هشتن همه اجزاء است زیرا به اصطلاح اصولیین: اقل و اکثر ارتباطی است.
فرض کنید: اگر بپذیریم که دین در مساجد باشد، در مدارس نباشد؛ در منابر باشد، در معابر نباشد؛ در خانه ها باشد، در کودکستانها و دبستانها نباشد؛ در بازارها باشد، در دبیرستانها و دانشگاهها نباشد؛ در تکیه ها باشد، در رادیو و تلویزیون نباشد؛ در رساله ها و نشریات دینی باشد، در جراید و مجلات و مطبوعات نباشد؛ در وزارت اوقاف باشد، در وزارت دادگستری نباشد؛ در هیئتهای حسینی باشد، در هنگهای نظامی نباشد؛ و...آیا بدین منوال دین محفوظ خواهد ماند، و دین و دینداری به حیات خود ادامه خواهد داد؟ آیا صورتی که ذکر شد، از نظر اسلام قابل قبول است؟ در جامعه اسلامی می شود که در بخشهایی دین باشد و مراعات دین و احکام دین بشود، و در بخشهایی نباشد و مراعات نشود؟ اینها شوخی است. اگر چنین شد: در همان بخشها هم که دین هست، کم کم، از میان می رود. در گذشته، که متدینین سیاست را کنار گذاشته بودند، آیا تربیت را در اختیار داشتند؟ آیا می توانستند فرزندان خود را، دختران و پسران را، چنانکه اسلام فرموده است، بار بیاورند و تربیت کنند؟.
از طرف دیگر، اگر جامعه یک رهبر واحد نداشته باشد، و یک خط حکومت نکند، گرفتاریهایی سنگین پیش خواهد آمد، زیرا که اعتقادات و تکالیف دینی حکمی می کند، و سیاست حاکم حکمی دیگر، در چنین جامعه ای، مسلمان پایبند به دین باید چه بکند؟ اکنون سالهاست که تکلیف شرعی هر مسلمان(388)، مبارزه با دولت دست نشانده و غاصب و جنایت پیشه اسرائیل است. اگر شماری مسلمان، در کار بازرگانی باشید، و در حکومت به سر ببرید که سیاست اقتصادی آن اسلامی نباشد، و با اسرائیل روابط گسترده داشته باشد، چه می کنید؟ آیا در وارد کردن و فروش کالای اسرائیلی با دولت همکاری می کنید! و در صورتی که همکاری کنید، آیا مسلمانید؟ شما کالای کشوری را وارد می کنید و می فروشید که آن کشور از این پول اسلحه می خرد، و برادران و و خواهران شما را می کشد، و مسجد اقصای شما را می سوزاند؟...آیا باز هم شما مسلمانید و پیرو قرآن؟...و این یک مثال بود. همه چیز را بر این مثال قیاس کنید!.
دین اگر حاکمیت و قدرت سیاسی نداشته باشد، هیچ قدرتی ندارد(389)، نه قدرت بقا و نه قدرت انتقال - چنانکه در پیش نیز گفته شد. باید در جامعه دینی یک خط حاکم باشد، آنهم خط دین. بنابراین، رهبری دینی باید هم در بعد تربیت حضور داشته باشد، و هم در بعد سیاست. باید خط فکری، تربیتی، سیاسی، اداری، اقتصادی، هنری، نظامی، همه و همه، در جامعه اسلامی، خط اسلام باشد. باید حاکمیت، در همه این خطها، از آن اسلام باشد، در عین احترام به عقاید دیگر. عقاید و مسلکها در محیط اسلامی می تواند باشد، اما نمی تواند حاکمیت داشته باشد. حاکمیت در جامعه اسلامی، از آن اسلام است. هر جامعه ایدئولوژیک همینگونه است.(390)
بدینگونه، بروشنی، در می یابیم که رهبری دینی قابل تجزیه نیست. رهبر اگر رهبر است در همه جهات رهبر است و اگر نه، نه.(391) از اینجا مسئله مهم دیگری نیز روشن گشت. و آن مسئله این است که نایب امام، بواقع، کسی است که بتواند، و شجاعت و درایت این را داشته باشد، که جامعه دینی را، در هر دو جهت تربیت و سیاست، رهبری کند.(392) در غیر این صورت ممکن است شخص، فقیه و مدرس خارج باشد، رساله نوشته باشد، اما به همین اندازه، رهبر و نایب امام نخواهد بود. رهبر و نایب امام، باید عالم ربانی باشد، یعنی: باید جوامع آن جهات باشد،(393)، علاوه بر فقاهت، علاوه بر داشتن تقوای قلبی و حیات باطنی. تقوای قلبی و حیات باطنی، امری است ورای عدالت فقهی. دقت شود.(394)
آنچه از دستورات ائمه طاهرین علیه السلام به دست می آید، این است که تکلیف مردم، در عصر غیبت، رجوع به عالم ربانی زمان است. تکالیف عالم ربانی زمان، حفظ موجودیت دین، و حراست ایتام آل محمدصلی الله علیه و آله است. حراست از انحراف عملی و فکری، انحراف حکمی و حکومتی.

8 - وحدت قطبها در جامعه اسلامی

جوهر عمیقی که در جهان بینی اسلامی وجود دارد، وحدت همه جانبه این جهان بینی است. در جهان بینی اسلامی، لازم نیست که انسان پس از اینکه یک عقیده و ایمان، و یک جهان بینی دینی و اعتقاد پیدا کرد، و صاحب یک رشته تعلیمات دینی و تربیتی شد، برود در پی یک اعتقاد سیاسی، و یک ایدئولوژی و نظام فکری سیاسی و اجتماعی؛ تا از نظر موضعگیری سیاسی و اجتماعی نیز تکلیف خود را بداند. انسان مومن، به صرف داشتن عقیده دینی، دارای عقیده سیاسی نیز هست. او همینکه به عنوان یک مسلمان، وارد حوزه فعالیتهای سیاسی و اجتماعی می شود تکلیفش روشن است: باید با حکومت خدا بیعت کند، و در صف مجاهدان راه خدا در آید.
اگر در زمان حکومت غیر دینی زندگی می کند، باید با مقاومت تمام، در برابر آن حکومت بایستد. و اگر در زمان حکومت دینی زندگی می کند، باید با اخلاص تمام، با آن حکومت همکاری کند.
بدینگونه، در جامعه که دارای جهان بینی دینی است، قطبهای متعددی وجود ندارد، بلکه همه قطبها یکی است: قطب اعتقادی، قطب سیاسی، قطب اجتماعی، قطب تربیتی، قطب نظامی، قطب اقدامی و...و بدینگونه همواره بر جامعه یک خط حاکم است، و همه نیروها و ارزشهای افراد در یک جهت، و با یک هدف، مورد استفاده قرار می گیرد، و بسیج می شود.
پس در این جهان بینی و نظام اعتقادی و عملی، هیچگونه دوگانگی، ثنویت، و دو جهتداری، در کار نیست. انسان، در تفکر، در اعتقاد، در اتخاذ تصمیم، در موضعگیری، در حرکت و اقدام، در فداکاری و ایثار، در همکاری و اخلاص، و در همه حرکات فردی و اجتماعی خویش، در یک جهت قرار دارد، و به سوی یک هدف حرکت می کند، از آن لحظات که نماز می خواند، تا آنجا که در میدانهای فعالیتهای اجتماعی حاضر می شود، همه کارهای او، در راه تکلیف دینی است، و برای خداست، و در راه خدا:
چرا نماز می خوانی؟ برای خدا.
چرا درس می گویی؟ برای خدا.
چرا پزشکی می کنی؟ برای خدا.
چرا در مبارزات سیاسی وارد می شوی؟ برای خدا.
چرا کاسب شدی و جنس می آوری و در اختیار مردم محل می گذاری؟ برای خدا.
چرا کشاورزی می کنی؟ برای خدا.
چرا روزنامه نگار شدی؟ برای خدا.
چرا کارگردان سینما شدی؟ برای خدا.
چرا کتابفروش شدی؟ برای خدا.
چرا شاطر شدی و در کنار شعله تنور کار می کنی؟ برای خدا.
چرا اسلحه ساز شدی؟ برای خدا.
چرا به جبهه می روی؟ برای خدا.
چرا می کشی؟ برای خدا.
چرا کشته می شوی؟ برای خدا.
و...و...و...(395)
این است روح و روحیه مسلمان، در هر شغلی و مقامی و خدمتی و مسئولیتی. و این است آن یکپارچگی ژرف در جامعه مومن. با این نظام فکری، همه ابعاد روح انسانی، و همه مظاهر کوششهای فردی و اجتماعی، مضموندار می شود، و هیچ گوشه ای از گوشه های روح، در خلا نمی ماند. در این جهان بینی و تربیت، انسان در هر جا قرار داشته باشد، و دارای هر گونه امکانات تحصیلی و عملی باشد، و به هر اقدامی دست زند، همه و همه حرکت است از وجود محدود انسانی، به سوی وجود نامحدود الاهی، حرکت است از حضور ناپایدار، به حضور پایدار...و به سخنی دیگر: حرکت است از حضور در ایام زایل، به حضور در دهر ثابت.