فهرست کتاب


خورشید مغرب غیبت، انتظار،تکلیف

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

ب - وساطت در فیض تشریعی

در امر هدایت انسان، و تشریع قوانین، و تعیین احکام، و بیان صراط مستقیم نیز، امر همینگونه است. امر هدایت و تشریع، خود فیضی عظیم است و افاضه ای بزرگ. پس این امر نیز نیازمند واسطه قابل است. باید نفوس قابل، وحی و هدایت و آیات الاهی را دریافت کنند، و به بشریت برسانند و بیاموزند. اینگونه نیست که هر نفسی مستعقد قبول وحی باشد، و هر کسی یا هر قومی خود، پیامبر خود و امام خود باشند. باید واسطه فیض - که مستعد پذیرفتن وحی است - بیاید، و نفوس را تزکیه کند، و کتاب و حکمت تعلیم دهد. این حقایق، در قرآن کریم یاد شده است. و مبعوث ساختن و فرستادن معلم هدایت، جزء نعمتهای الاهی به شمار آمده است، نعمتهای بزرگ، که خداوند آن را با تعبیر (لقد من الله...(300) ذکر فرموده است.
بشر، خودبخود، نمی تواند به کشف حقایق برسد، و به پایگاه عالی خداشناسی و توحید دست یابد، و تکلیف الاهی خود را بشناسد.(301) بشر نمی تواند مسائل جهان بعد را بفهمد، و بدون تعالیم آسمانی و گفتار انبیا، از آن دانستنیها آگاه گردد، و آنچه برای حیات جاوید لازم است و توشه آن راه و وسائل آن حیات است، تشخیص دهد. بشر نمی تواند شکل اعمال تکاملی و حکمت و اسرار آنها را بیابد، و راه حرکت صحیح و مستقیم را کشف کند. عقل نیز برای وصول به این مقصدها کافی نیست.(302) عقل به منزله چراغی بیش نیست. اگر راه را به او نشان دادند، چه بسا بتواند آن را بپیماید، اما نه خود می تواند اصل راه را پیدا کند، و نه می تواند مستقیم بودن راهی را - اگر خود پیدا کرد - تضمین نماید.(303) این است که عقل نیز، خود نیازمند به مدد رسانی و دستگیری است. این چراغ، پیوسته، به ریختن زیت و روغن، و پیراستن فتیله نیازمند است. پس در فیض هدایت نیز، باید به انسان مدد برسد، و دست بشر گرفته شود، و عقل او به استواری و استوار روی وادار گردد.
واسطه فیض تکوینی و واسطه فیض تکوینی و واسطه فیض تشریعی، در مصداق خارجی، یکی است: پیامبر، و به نیابت از پیامبر، امام. در پیامبر اکرم ((صلی الله علیه و آله و سلم))مرتبه کامل ولایت و رسالت، تحقق یافته است. در ائمه طاهرین، علی و اولاد علی، نیز هم ولایت است، و هم امامت، که نیابت از رسالت است. اینان، هم واسطه فیض تکوینند،
لولا وجودهم لم تاو صورتنا الی الهیولی، فلم نخرج من العدم
و هم واسطه فیض تشریع،
بال محمد عرف الصواب وفی ابیاتهم نزل الکتاب

7 - قانون بزرگ تکوین و تداوم آن

در بحث پیش دیدیم که خداوند، فیض رسانی و فیض بخشی را بر قانون وساطت قرار داده است، و جهان و امور جهان را بر بنیاد قویم اسباب و مسببات مبتنی ساخته است. همچنین توجه کردیم که ولایت (وساطت در فیض گیری و فیض بخشی) یکی از عمده ترین قوانین سببیت است. این چگونگی، در مرتبه و مراتب بعد عام تر می شود، و وسایط و اسباب، به سلسله مراتب، فراوان می گردند، و همه در ارتباط با واسطه نخستین قرار دارند.
یکی از علتها و حکمتهای این قانون (ترتب اسباب و مسببات)، این است که بدینگونه فیض بیشتری اضافه می شود، زیرا وسایط و اسباب فیض نیز وجود می یابد، و از فیض وجود و دیگر فیضها بهره مند می شوند. بدینسان، تراکم عظیم مستفیضها و مفیضها (فیضگیران و فیض بخشان(304))، خود، قوانین محیر، و آمیختگی شگرف، و تنظیم ژرف، و شور گسترده، و رابطه عمیق، و غوغای بی نهایت، و پهنه های بیکران هستی را پدید می آورد.
جهان - چنانکه می بینیم و علوم همه گواه آن است - از دقیقترین تنظیمات برخوردار است. نظم و تنظیم، در تحقق خارجی، مساویند. طبیعت تنظم امور، در ارتباط با طول زمانی، مستلزم اجمال و تفصیل است. شب قدر، یکی از نهادهای بزرگ نظم و تدبیر امور است. شب قدر، مرحله اجمال است، و ظرف زمانی سال، مرحله تفصیل.(305) پس شب قدر و حضور مجری - در ارتباط با کاینات جهان ارض - جزء نظام کلی وجود است، و یکی از ارکان مهم تقدیر و حکمت و نظم. تقدیرات این جهان، بر طبق حکمت خلل ناپذیر، در این شب به صورت اجمالی و کلی تعیین می گردد، و سپس تفصیل آن، در طول سال، تحقق می یابد.
نفس ولی، و قلب او(306)، بزرگترین عامل رسیدن فیض است، به موجودات و مخلوقات. و همانگونه که ولی، واسطه فیض است، مگز تنظیمات فیضها و تقدیرها نیز هست. فیوضات و همه سرنوشتها و تقدیرها، در مرحله اجمال بر او عرضه می گردد، و در مرحله تفصیل، از طریق او و اراده او، تحقق می یابد. خداوند را ولی از ذل نیست(307)، اما ولی از عز هست. بدینگونه می نگرید که جریان شب قدر (با محتوای خود، و به عنوان فاصله یکساله تنظیم و تقدیر امور)، جریانی ساده نیست، بلکه ناموسی است همواره در تداوم، و قانونی است بی هیچ دگرگونی. و این امر از دو جهت، جزء نظام تکوین و تقدیر است:
1 - از جهت قانون وساطت در فیض.
2 - از جهت قانون اجمال و تفصیل، در تنظیم و تقدیر.

8 - غیبت شأنیه

با تامل در آنچه گذشت، و با توجه به شئون و تصرفات گوناگون امام در جهان، به این نتیجه می رسیم که غیبت حجت خدا، غیبت کلی نیست، بلکه این غیبت و عدم حضور، غیبت جزئی است، یعنی: غیبت و عدم حضور است در شأنی از شئون ولایت. و آن شان، معاشرت با مردم و هدایت مستقیم اجتماع بشری و تشکیل حکومت حقه است. امام در عصر غیبت، در همین یک شان از شئون ولایت و مقامات و تصرفات خویش، غایب است، و در دیگر شئون، حاضر است و نافذ و فعال. بلکه به تعبیر درستتر، غیبت، برای امام و خلیفه الله، در همه جهات و شئون، معنی ندارد، بلکه تصور ندارد، زیرا مثل این است که عقل، معلولهای فراوانی را، که همه مربوط به یک علتند، تصور کند و تحقق آنها را بنگرد بدون تحقق علت! و این امر، معقول و قابل قبول نیست. و همین حقیقت، یعنی: حضور عام حجت، در عین غیبت خاص، در یکی از زیارات آن امام بزرگ، به این عبارت ادا گشته است:
السلام علیک یا حجت الله، التی لا تخفی!
- درود بر تو ای حجت ناپنهان الاهی!
این ناپنهانی، در عین غیبت، اشاره به همان حضورهای دیگر امام است، در شئون ولایت. با توجه به بحث واسطه فیض که در فصل پیشین گذشته، هر کس، در وجود هر چیز، و از جمله در وجود خود، و حیات خود، و حرکات خود، آثار حضور وساطتی حجت را مشاهده می کند.(308) این یک واقعیت شناختی بزرگ است. و ما از این واقعیت شناختی، در ابواب معرفت، یعنی: اینکه غیبت فقط در یک جهت است و بس، به غیبت شأنیه تعبیر کردیم. امام در عصر غیبت، دارای غیبت شأنیه است، و حضرت شئونیه. او بجز یک شان در همه شئون دیگر خویش حاضر است، زیرا که این شئون و حضور، در ارتباط مستقیم است با بقا و امتداد تکون کاینات. و تا این تکون ادامه دارد، و جهان بر سر پاست، علت افاضی آن نیز هست، زیرا که معمولی بودن علت خود نخواهد بود. و آن علت،در علیت خود - که به اذن و فضل الاهی است - فعلیت و تمامیت دارد.