شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

شیخ بهائی از دید تذکره نویسان

محمد مهدی بن محمد رضا الاصفهانی در کتاب نصف جهان فی تعریف الاصفهان صفحه 177 می نویسد: و شهر اصفهان در زمان او (شاه عباس اول) مجمع افاضل و اهل علم گشت. از مشاهیر ایشان یکی میر ابوالقاسم فندرسکی و دیگر میر محمد باقر شهیر به میر داماد و دیگر شیخ بهاء الدین عاملی که هر یک فرید زمان و عصر خود بودند، به اصفهان آمده، ساکن گشتند و مردمان همه روی به تربیت نهادند و مؤدب و مهذب گشتند و از هر جای نیز روی به این شهر آوردند و گفته اند تا زمان وفات او عدد نفوس شهر اصفهان به هفت صد هزار رسیده بود و او در اواخر ایام حیات، رود کورنگ را که سرچشمه آن، عقب کوه منبع زاینده رود بود به جهت زیادتی زراعت و آبادی خواست، قدری از آن را به اصفهان آورده، مزید زنده رود نماید.
مؤلف قصص العلماء (در صفحه 178) می گوید: در جوانی با پدر به خراسان رفت و منظومه ای در وصف هرات گفته که در کشکول آورده است.
مؤلف خلاصة الاثر در جلد سوم صفحات (440 - 444) می گوید: هنگامی که در مصر بود با استاد محمد بن ابی الحسن بکری دیدار کرد و وی او را بزرگ می داشت و در میانشان مشاعره رفت و سپس به قدس رفت و رضی بن ابی اللطف مقدسی حکایت کرد که: وی از مصر می آمد و جامه جهان گردان در بر داشت و خویشتن را پنهان می کرد و فروتنی می کرد، از او خواستم که چیزی از او آموزم. گفت: به شرط آن که نهفته بماند و هندسه و هیأت را برو خواندم و سپس به شام و از آن جا به ایران رفت و چون به دمشق رسید، در محل خراب در سرای یکی از بزرگان بزرگ فرود آمد و حافظ حسین کربلائی قزوینی یا تبریزی، ساکن دمشق، مؤلف روضات در مزارات تبریز نزد او رفت و شعر خود را بر او خواند و میل دیدار حسین بودینی داشت و آن بازرگان، وی را به خانه خود خواند و با هم دیدار کردند و بیشتر از دانشمندان شهر را در آن مهمانی فراهم آورد و در آن مجلس، جامه جهان گردان پوشیده بود و بر بالای مجلس نشسته و همه او را گرامی می داشتند و به او ادب می کردند و بودینی را از او شگفت آمد و وی را نمی شناخت و چون پی به دانش او برد بزرگش داشت و بهائی از او خواست که آمدنش را پنهان دارد، و از آن جا به حلب رفت و شیخ ابوالوفا عرضی گوید که: در زمان سلطان مراد بن سلیم پوشیده به حلب آمد و به صورت درویشان بود و در درسهای پدرم شیخ عمر حاضر می شد و او دانست که رافضی و شیعی است و بهائی از یک تن از بازرگانان ایرانی خواست که مهمانی کند و پدرم را با او آشنائی دهد و در آن مجلس گفت که: من پیرو سنتم و صحابه را دوست می دارم، لیکن چه کنم که پادشاه ما شیعه است و سنیان را می کوشد و وی پاره ای از تفسیری به نام شاه عباس می نوشت و چون به دیار اهل سنت رسید، دیباچه آن را به نام سلطانمراد کرد و چون مردم جبل عامل از آمدن او آگاه گردیدند، گروه گروه نزد او رفتند و ترسید که کارش آشکار شود. از حلب رفت و از سیاق سخن عرضی پیداست که چون به حج به حج می رفته به حلب رفته است و در این سفر، لغزی برای آزمایش یکی از ادیبان نام نوشت.
شرح فوق، سیر مسافرت و سیاحت عمده شیخ را به اجمال بازگو می کند:
مؤلف مطلع الشمس نیز در جلد دوم (صفحه 387) گفته های مذکور در خلاصة الاثر را بازگو می کند و در جای دیگر گوید: شیخ بهائی مایل به فقر بود و سیاحت و نیت حج کرد و سی سال در مصر و حجاز و عراق و شام سیاحت کرد و به آن همه شهرتی که داشت پنهان سفر می کرد.
گفته مذکور با توجه به قراین و شواهد از نظر زمانی قابل قبول نیست، چرا که شیخ بهائی هیچ گاه سی سال مستمر در سفر نبوده است.
مؤلف سلافة العصر گوید: از مناصب خود دست کشید و به فقر و جهانگردی مایل شد و به حج و زیارت تربت پیامبر و خاندان او رفت و سی سال سیاحت کرد و به دیدار دانشمندان بسیار رسید و سپس به ایران بازگشت و به تألیف پرداخت و آوازه اش در جهان پیچید و دانشمندان هر دیار نزد وی می رفتند و در سفر و حضر همواره با شاه عباس بود.
مؤلف قصص العلماء (در صفحه 175 - 177) می گوید: سفری به نجف و سفری به مصر و سفری به مکه و سفری به سر ندیب رفته و در مکه چهار سال و در مصر دو سال مانده است.
توضیحات:
1. موضوع کندن تونل کوهرنگ، همان مطلب علمی است که در بحث مربوط به طومار شیخ بهائی از زبان او شنیدیم. شیخ عقیده داشت، رفع مشکل کشاورزان به دو طریق مقدور است: اول ازدیاد آب زاینده رود که صرفاً به وسیله تغییر جهت آب در سرچشمه کوههای زرد کوه میسور است و دوم توزیع منطقی و علمی آب موجود که همان طومار معروف شیخ باشد و به شرح معروضه بر اثر مخالفتهای عدیده در نطفه از میان رفت و جز نامی از آن باقی نماند، اما هنوز هم مردم نحوه توزیع آب زاینده رود را با نام شریف شیخ همراه می دانند و در آغاز توزیع نامه ای که به خط فارسی و نیز خط سیاق تحت عنوان الحاقیه در پایان این کتاب آورده شده، نام پراحتشام و پر احترام شیخ بهائی بر آن می درخشد. اگر چه تاریخ سیزده رجب المرجب سال 923 نیز در سرلوحه آن قید گردیده و ما صرفاً به لحاظ ضبط مطالب و سهم بندیها و اسامی دهها و قصبات و نیز ثبت املا و نگارش اعداد سیاق، آن را به صورت الحاقیه درج نموده ایم تا محققان و پژوهندگان در صورت لزوم و ضرورت از این دو سند موجود استفاده لازم بنمایند و احیاناً باقی مانده آن نیز در بوته فراموشی همواره تاریه این ملت، مذبوح نگردد.

مرگ شیخ

چهار شوال سال 1030 هجری قمری است. از چه روی مریخ در عقرب افتاده است؟! مگر فلک را قصد کین در سر فتاده؟ وای از این گردش نامیمون گویهای فلکی! وای از این چرخی که گردون می زند ناگاه بد! این در هم فتادن ستارگان آسمانی چه معنا دارد؟ مگر قران سعدین به خواب غفلت افتاده است که قرابت زحل و مریخ را خبر می دهند؟ این انجمان سر در گم چه بیراهه می تازند در تاریکخانه آسمان امشب! قران سعدم کو که پریشانی خاطر بدو زدایم؟ این قراولان فلکی گویی فکر مذمومی به سر دارند! این قربوس منحوس بر پهنه آسمان چه می گوید؟ قران نحسین را چه خوابی بر سر است امشب؟! و در خانه شیخ بزرگوار نشانه های رنجوری و بیماری بهاء الدین عاملی هویدا می شود.
قریب هشتاد سال پیش جبل عامل لبنان به ذهن می نشیند. این جنب و جوش سر در گم و ماتم وار در آن روز جبل دیگر گونه بود. آن روز، جبل مولودی تازه می یافت که افتخار عالم و عالمیان گردد و امروز اصفهان، عالمی را رنجور می بیند که قلب تپنده شریعت راستین محمدی است. جبل در آن سال، آغوش گشود و اصفهان اینک سر وداع دارد گویی این راه هشتاد ساله پر نشیب و فراز به سر می رسد! طلوع فرخنده جبل، قصد غروبی زودرس دارد. این تن تکیده، حال هر روزی ندارد. این هرم و جوش درونی است که ژاله بر جبین شیخ می نشاند. این - دو روزه پیغامی سوء دارد و در کنار شیخ، همسر با وفایی پروانه وار به گرد او می چرخد و اندوه و پریشانی دل را به ذکر دعا و تهیه دوا کم می کند.
همسر شیخ هر چه می کند قراری نمی یابد، سر بهبود ندارد این بیمار خفته در بستر، احساس عجیبی دارد، حال غریبی دارد این بانوی همراه همسفر. نگاه شیخ نیز فروغ دیگری دارد، آرام است و بی قرار، کلامی ندارد اگر چه نگاهش گویاست. شیخ گویی خود را به تسلیم می سپارد، به آرامش می دهد، آرام و مطمئن در بستر آرمیده است و نگاهی به گذشته پربار حیات خویش دارد و چشمی به دروازه های جاوید. آه که چه آرامشی می آورد این پیام جاودانگی! این خود رسیدن است، این هماغوشی محبوب است، این وصل معشوق است، در آستانه در، آغوش گشوده است، چه سبکبار و سبکبال می شود این جسم خاکی! پرواز، عروج و وصول هر چه هست، رسیدن به اوست، کمال است، دیدن جمال یار الست، منظر جلوه ذات است، هر چه هست:
حال خوشی دارد شیخ مانده در بستر؛ به آلام تن رنجور طعنه می زند این پیر؛ به درد اعضا لبخند می زند این خسته، به بانگ بیگاه جرس می سپارد دل را، تنش به درازی تاریخ، بار خستگی دارد؛ دلش به حجم زمان در فشار غصه دوست؛ لبش به وزن غزل، حرف عاشقانه دارد این عاشق؛ ولی هوایی دیدار دوست گشته کنون.
و صحن خانه پر از جمع بی قراران است، همه در فکر مداوای شیخند، همه را سودای بهبود آن مراد در سر است، همه را ذکر دعا و امید اجابت در دل است.
و همهمه ای در می گیرد، جمعیت مانده در صحن خانه راهی می گشایند. شانه های خمیده از رنجوری شیخ را به کناری می کشند و راه به میر می سپارند. میرداماد به دیدار می آید. صلابت صلحای پیشین را دارد این صالح. سلامش را در چهارچوب در عرضه می دارد و در کنار شیخ مانده در بستر می نشیند، اینک لحظه هایی است که میر داماد خاموش است و بر منظر غم گستر کمان خمیده شیخ بهائی می نگرد که بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد.
دو پیر، دو مراد، دو حبیب، دو محبوب، دو عاشق، دو معشوق، دو همراه، دو همسفر، دو عالم، دو عارف در کنار یکدیگر قراری یافته اند. چه انس و الفت دیرینه ای دراند این دو عارف، اما میر را دیگر سر مشاعره نیست، میر دیگر توان جنگ و جدل در خود نمی بیند، مگر دیگر همه سازش است و سکون، تعریض مرده است در الفاظ میر دیروزی، تلمیح در کلام سترگش نمی توان دیدن، اما نگاه این دو عجب حرفها می زنند! میر در کنار شیخ بهائی قراری می گیرد. کنایتی به مزاح می گوید: قصد شکوفایی لبخند شیخ را دارد، اما تلاشش بی ثمر می ماند. میر جبین به هم می کشد، دل به اندوه می سپارد، آخر تاب تحمل رنجوری شیخ را ندارد این همراه.
قفلی است بر زبان و سر گفتگو ندارد میر. غم بر دلش نشسته و محتاج شیون است. دیوان اشعار شیخ بهائی بر می گیرد و تفأل می زند:
ایها القلب الحزین المبتلا - فی طریق العشق انواع البلا
سهل باشد در ره فقر و فنا - گر رسد تن را تعب جان را عنا
رنج، راحت دان چو شد مطلب بزرگ - گرد گله توتیای چشم گرگ
تا نسازی بر خود آسایش حرام - کی توانی زد به راه عشق گام
غیر ناکامی در این ره کام نیست - راه عشق است، این ره حمام نیست
میر می خواند و محزون ترنمی می نماید. شیخ تنها گوش می دهد و با نگاه مخمور خویش پاسخ می دهد. میر دیگر زبان طعنه ندارد. تلمیح شعر میر به بغض فشرده ای ماند. کو آن عتاب شاعرانه هر روزی؟ کو آن مجادله در کسوت رسای غزل؟
سکوت سنگینی بر اتاق حاکم می شود، در حالی که صحن خانه از انبوه دوستان شیخ موج می زند، درون خلوت شیخ را تنها حضور روحانی میر پر کرده است، گویی این دو، هزاران سخن ناگفته دارند، اما کو آن مجادله علمی پیشین، کو آن مشاعره روحانی دیرین. به ذهن خسته میر نقش پر نگاری می نشیند، کتابی از خاطرات روزگاران، پرده ای از محاورات و مجادلات علمی و ادبی. آه که چه خوش بود آن ایام، چه خوش بود آن روزگاران، آن همه شیدایی در کسوت مشاعره ادبی، آن همه دوستی در محاورت علمی! کو آن اسب سبکبال که شیخ را همپای شاه صفوی می برد؟ کو آن زبان ایهامی که سراپا طعنه بود و تلمیح؟
میر در بهت و اندوهی شگرف فرو رفته است. چگونه این همه بزرگی به چنگال ناخوشی در افتاده است. دریغ از سر و سیمین خط زرین کاکل افتاده در بستر! دریغ از بدر سیمای مهین مانده در هاله! توان دیدن تسلیمی این شیر. بس سنگین است. قرار از دل گرفته است و تاب دیدن رنجوری بیمار بس سخت است.
و میر سکوت و سکون، این همه بزرگی را باور ندارد، مگر نه این که از گردش افلاک و راز ستارگان و هیبت هماره اختران افلاکی خبر می داد، پس اینک چه گاه خفتن است، تن به رنجوری مرام او نیست، ولی این تبخاله نامیمون سر ناسازگاری دارد امشب.
اگر چه دیگر در کلام میر شعر تلمیحی انشا نمی شود و سر مجادله در ساز دهر نیست، اما شیخ به آرامی خطاب به میر نجوا می کند:
شمشیر مکش سپر نداریم - بگذار کمان خطر نداریم
سر باخته حریم عشقیم - خونریز مباش، سر نداریم
با دوست دمی به کنج خلوت - سودای دگر به سر نداریم(46)
این می گوید و آرام می ماند، گویی دیگر سر تسلیم دارد این جنگاور دیرین! گویی قرار یافته است این بی قرار همیشه ایام! گویی شمشیر در نیام کشیده است این پیکاری همیشه تاریخ!
اما باز هم نگاه سوزان و پر فروغ دو پیر که گاه بر هم تلاقی می کنند، گردش چشمان جز تبسمی شیرین و پررمز و راز ارمغانی ندارد. کلامشان خاموش گشته، اما نگاهشان حرفها می زند. دیگر چه بگویند؟ زبان خسته توان ابراز درد مانده در سینه را ندارد. اما چه بیگاه در می گذرد این زمان زمانه سوز! حالا که وقت جدایی نیست، در سر هزار گونه امید و علایق است. فصل بیان گفته ناگفته دل است. گویی هم اینک زمان گفتن طالع شده! انگار تازه، زبان به تکلم گشوده است! گویی هم امروز است که قصد افشای راز خلوتیان کرده است پیر!
میر در جدال با افکار در هم خویش، فلسفه حیات را مرور می کند: اما چرا دست اجل امان نداد که شب را سحر کند؟
میر چشمی به چهره رنجور شیخ دارد و ذهنی به جدال اسرار شک آلود حیات سپرده است: زود است، حیف است، دریغ است این درد و رنجوری نابهنگام، زمان چه بیرحمانه می تازد بر این سرو تناور! اجل را گو زمانی در پس دیوار هستی دست در کاری دگر بنما.
و میر از دست دادن این درخت تناور را به چشم می بیند. زمانی انسان پیش از زمان می نگرد، زمان را در خود می شکند، وقایع را پیش بینی می کند و اینک درد نهانسوز جدایی از شیخ بزرگوار از این مقوله است. نگاه شیخ همین سخن را پر فروغ اوست که کم کم رنگ می بازد. فروغش همچنان پا بر جاست، اما توان دیدنش هر لحظه کمتر می شود. دیگر آن دو دیده جذاب پر فروغ نافذ به آرامی و آرامش گراییده است، گویی رخت بر می بندد، انگار هر ساعت، روغن چراغش کاستی می گیرد و به کردار چراغ نیم مرده در تاریکخانه رواق منظر چشم آرمیده است. چشمان شیخ دیگر میل تماشای بوستان را ندارد، گویی آثار صنع الهی را به صندوقخانه ذهن سپرده و هم کار به سامان رسانده، دیگر چشمان شیخ به هر منظر نیکویی نمی نشیند، اینک سیاق دیدن آنها نه مثل هر روز است.
میر داماد دعا می کند و از کنار بستر شیخ قامت راست می نماید. صحنه وداع این دو عزیز بس سنگین است. چگونه این همه مهربانی را تنها گذارد میر؟! چگونه تنها گذارد کسی را که رفیق خیل سفر بود و اینک همعنان فراق؟! جمال چهره محبوب دوست در نظر است، نمی توان به سهولت گذشت زین منظر.
میر داماد پای در رکاب رفتن دارد و با پس مانده های نگاه واپسین، بر قامت خمیده شیخ می نگرد. این اول باری است که کلام در زمان وداع، نقشی ندارد و تنها نگاه دو عارف به هم عجین شده اند. میر با تمام سختی، رشته الفت از تیر نگاه پاره می کند و قدم به صحن خانه می گذارد؛ در میان مریدان مانده در حیاط خانه، چشمان مشتاقی از حال شیخ جویا می شوند:
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود - یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست
اما میر سر سخن ندارد، تنها دلی به غم نشسته و قلبی حزین به همراه است. با اشارتی از سر ناعلاجی به پرسشها پاسخ می دهد. همین کلام کوتاه نیز تسکینی برای خیل دوستان مضطرب می گردد. میر قدم تند می کند که تاب دیدن یاران را ندارد به گاه غمگینی.
گروهی از یاران شیخ نیز به دنبال میر از خانه خارج می شوند، گویا امید شنیدن جمله ای دیگر دارند، امید و انتظاری که به سینه های مانده در زیر بار تنفس، فرصت انبساط مجدد می بخشد.
و شیخ در تب جانگدازی می گدازد که سوز و مویه هزاران ساله دارد. شیخ در بستر رنجوری و بیماری افتاده و گر چه کار جهان را به اهل جهان واگذارده و هر لحظه انتظار ورود به عالمی برتر، تن تکیده اش را در هرم و تب جانکاهی می گذارد، اما گه گاه فکر و خیال کاری ناتمام و عملی بر زمین مانده ذهنش را مشغول می دارد. این فطرت آدمی است که با وجودش سرشته شده و تا آخرین لحظات حیات، رتق و فتق امور دنیوی دست از دامان راحل بر نمی دارد. شیخ کمر راست می کند و به گونه ای که انگار بیماری را از یاد برده می گوید: استاد معمار را بخوانید! استاد علی اکبر معمار را!
این جمله کوتاه اگر چه به سختی از لبان شیخ جاری شد، ولی نگاه پیگیر او پشتوانه اجرای سریع درخواست او گردید.
دیری نمی گذارد که استاد معمار در آستانه در اتاق ظاهر می شود، تنی خسته از کار روزانه دارد و دلی ملول از رنجوری شیخ بزرگوار، سلامی در چهارچوب در هدیه می کند و می گوید: جناب شیخ! قوس قطاع مقصوره اول را تمام کردیم، اینک تصدیق حضوری جناب شیخ را می طلبد تا دستمان به ادامه کار باز شود... کاشی های مقرنس ایوان ورودی در بوته کوره کاشی ساز رنگ باخته اند، این درهم شدن رنگها نقصان به کارمان می نماید:
شیخ بهائی اگر چه در تب بیماری می سوزد، اما با شنیدن حرفهای استاد علی اکبر معمار به یکباره از جای می جهد و پرخاشگر و منقلب می گوید: کاشی زرین فام و کاشی هفت رنگ، بنا به نوع خویش در درجات حرارت مختلف، شکل می گیرند. آنها را به یک چوب نسوزید استاد! رنگها را بپرورید، رنگها را مناسب خود آتش دهید.
دیگر بار شاگردی در ارائه درس اشتباه نموده، شیخ تاب و تحمل این گونه خطا را ندارد. تن وامانده و رنجور هم تسلیم شیخ پرخاشگر و تهییج شده نیست. اگر درسی به نادرستی پاسخ داده شود، استاد به هم می خروشد. آن همه تسلیم بستر بیماری شدن از آن جهت بود که کار دنیا را تمام کرده می دید، اما اینک رنگهای الوان کاشیها مقرنس ایوان اول، مطلوب نیفتاده، چاره چیست؟ فریاد از جگر بر آمده شیخ را می طلبد، این است که شیخ این چنین می خروشد، پر خاش می کند تا امر ناتمامی اصلاح و اتمام گردد.
شیخ از فرط بیماری دمی آرام می گیرد و پس از لحظاتی با لحن مانده در گلو به سختی ادامه می دهد: استاد علی اکبر! پرداختن کاشیهای الوان را چنان که گفتم صورت دهید. استاد کاشیکار که شیوه عمل را آموخته است، همان گونه که آموختم به انجام رسانید. کار یکسره سازید که کار ما هم یکسره می شود.
شیخ پایان راه را به چشم می بیند و استاد علی اکبر معمار از این که شیخ بهائی بیمار را به هیجان آورده و موجبات ناراحتی او را فراهم ساخته، سخت پریشان است. استاد معمار پیوسته سعی می کند با جمله ای یا عملی خاطر شیخ را آسوده سازد. استاد معمار خود را در برابر چشمان شیخ قرار می دهد و با حالتی که همه تضمین و تعهد است خطاب به او می گوید: جناب شیخ! مطمئن باشید، چنین خواهیم کرد، رنگها را به نیکویی می پردازیم، همه حالات را رعایت می کنیم و سقف ایوان را نیز خواهیم زد؛ خیالتان از بابت مسجد آسوده باشد.
آن گاه استاد معمار در حالی که برای شفای شیخ دعا می کرد، قطرات اشک لغزیده بر گونه هایش را با پشت دست می سترد و به آرامی از در اتاق خارج شد.
بدین گونه کار ساختمان مسجد که از آرزوهای دیرینه شیخ بود ادامه می یابد و هر روز چهره الوان دیوارها و سقفها و گنبدهای مسجد به نور رنگین کاشیهای ابداعی ارمغان شیخ روشنتر می شود، در حالی که زمانه از نور چهره شیخ می کاهد.
چند روز اولیه بیماری سپری شده و نه تنها نشانه ای از بهبود مشاهده نمی شود که روز به روز آثار ضعف و سستی بیشتری نیز ظاهر می گردد. شیخ کم کم توان گفت و شنود را از دست می دهد، قامت خمیده شیخ به کمان جنگاوران می ماند و چهره روحانی او آرام و منتظر وصال دوست در بستر آرمیده است.
دیگر ملاقات کنندگان را نیز تنها با اشارت سر و تیر نگاهی، میزبان می شود و باقی لحظه های حضور دوستان را به سکوتی روحانی می گذارند، اما گه گاه با دیدن دوستی یا شاگردی قد راست می کند، همه توان پاشیده در اندامش را به دیده می کشاند، جوهره مختصر توان جسمانی اش را به ساعد دستی می فرستد و با تمام سعی و تلاش ممکن اتمام کاری را توصیه می نماید و اینک شاگردی دیگر به دیدار آمده است: نظام بن حسین ساوجی.
- بیا نزدیک نظام.
و نظام ساوجی مغموم و محزون دستان بی رمق استاد را در میان دو دست می فشارد و بر دیده می نهد و زانو می زند که: من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا.
نظام نه طاقت کلامی دارد و نه بیان مطلبی را جایز می شمارد. او می داند شیخ بیمار پاسخ را جواب می شمارد و توان پاسخش نیست، لذا پس از سکوتی مختصر، شیخ بار دیگر همه نیروی مانده در اعضایش را به رعایت می گیرد و می گوید: جامع عباسی را تکمیل کن نظام!
نظام به نیکویی می داند که شیخ بزرگوار تنها پنج باب اولیه کتاب شریف جامع عباسی را تمام کرده و پانزده باب تبویبی دیگر بر زمین مانده است، لذا پریشان از لحن وصیت گونه استاد به دعا می پردازد: جناب شیخ! به لطف الهی بهبود کامل حاصل می شود و کاغذ و قلم در افتخار کلام و جملات جناب شیخ به خود می بالد.
شیخ دیگر سر تکریم و احترام ندارد. آفتاب حیات او را به لب بام رسیده و چراغ هستی اش سوسو می زند، لذا چهره درهم می کشد و نظام نارضایتی استاد را در می یابد و در مقام اصلاح سخن می گوید: جناب شیخ! جامع را تمام می کنیم، همان گونه که تبویب فرمودید. ابواب خمسه تحریری جناب شیخ، الگوی کارمان خواهد شد. خاطر آسوده دارید جناب شیخ!
آه که کار دنیا چقدر بی اعتبار است. شیخ مانده در بستر گمانش بود همه امور دنیوی را به اتمام رسانده، همه تکالیف را ادا نموده، به کار دنیا سر و سامان داده است و لذا خود را آماده سفر می دید. بار سفر بسته بود این پیر خسته، کوله بار سفر را در چهارچوب در نهاده بود. اما هنوز هم به هر زاویه نگاه می کرد کار ناکرده ای می دید، به هر کس می نگریست جلوه ای از تعلقات ناتمام تجلی می نمود، هر کس و هر چیز و هر نگاهی تداعی امری می شود. این لحظه وداع بس دشوار است، نگاه مانده بر صف اندر صف کتابها، آه از نهاد شیخ بر می گیرد.
- گیرم که جامع را به نظام سپردی ای شیخ! با این همه حاشیه و تحشیه مانده بر جا چه می کنی؟
شیخ بهائی با خود نجوا می کند: کشکول همیان عطاری من است، در هر کجای آن، رایحه ای به مشام می رسد، کشکول را نه زمان محصور می کند نه کلام. آه که چه شیرین سخن است این طوطی همراه من! کشکول را شمایل دیگر کتاب نیست. کشکول ساده است و پر از مهربانی است. در برگ آخرین سفیدش چه آورم؟ کشکول درد و غصه و شادی و خرمی است. این شرح زندگانی هشتاد ساله من است کشکول مانده بر کناری، من می روم کنون.
چند روزی از بیماری شیخ می گذرد. دیگر خانه شیخ از آن اهل خانه نیست. همسر شیخ کمتر فرصت و امکان حضور در کنار بستر وی را می یابد. شب و روز جمعیت انبوهی در حیاط خانه و گروهی نیز در اندرون به سر می برند. همه یارانند، همه دوستانند، همه شاگردانند. او کیست در کناری سر به دیوار غم ساییده و ماتم گرفته است. حال غریبی دارد. شیخ بیمار با اشارت سر او را به نزدیک می خواند. شیخ علینقی کمره ای به نزدیک می آید. اوست که بعدها قاضی القضات شیراز و شیخ الاسلام اصفهان می شود، اما اینک سر سخن ندارد، اگر چه شاعری است شیرینکار. شعر، دیگر بار، جسم و جان شیخ را پر می کند. جذبه هماره شعر به جان شیخ بیمار می دود که از او می خواهد: بخوان شیخ! غزل بخوان علینقی!
و علینقی کمره ای با درد و افسوس فراوان تنها مطلع این غزل سوزانش را زمزمه می کند که:
مژگان یار از خم آن ابروان گذشت - باید زجان گذشت چو تیر از کمال گذشت
و جادوی شعر بار دیگر رمق ته مانده حیات شیخ را به زبان می کشاند تا پیر مانده در بستر غزل بخواند، از کلام کلیم:
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت - بار تن از تحمل رطل گران گذشت
افسانه حیات دو روزی نبود بیش - آن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن - روز دیگر به کندن دل زین و آن گذشت
و دیگر نه توان شیخ اجازه می دهد و نه بغض فشرده در گلوی شیخ کمره تحمل شنیدن دارد، گویی زمان کندن دل فرا رسیده، از این رو روزها پیش و از آن شاید ایامی دیگر که هر بستن را گشودنی است لامحاله. شاگردان همه هستند، از کدام بگویم؟ نظام، کمره ای، محمود جزایری، امام الحدیث، ملا محمد تقی مجلسی، ابو طالب تبریزی، آقا خلیل اصفهانی، محقق، یحیی لاهیجی، ملا محسن فیض کاشی، میرزا رفیع نائینی، ملا خلیل غازی، محمد صالح مازندرانی، و صدر الدین محمد بن ابراهیم شیرازی، تقریباً همه هستند، اما این باران مضطرب و اندوهگین در حیاط کوچک خانه پا به پا می گذارند، سر به هم می نهند، نجوا می کنند، دعا می خوانند، آرزوی بهبود استادشان را دارند.
اینک نوبت ملاصدرا است که در برابر چشمان خسته شیخ قرار گیرد: اسفار، اسفار؟
(چه می خواهد؟ چه می گوید؟)
- آری استاد، اسفار به اتمام رسید و شواهد الربوبیه نیز کامل شد.
سری به علامت رضایت و خرسندی تکان می دهد و خاموش می ماند:
آه عجب روزگاری است، آن همه شور و شر مجادله را چه کردی استاد؟ منم، چرا خاموشی؟ کلامت با من افزون بود در ایام بهروزی، پس چرا جدل را در خموشی پیچیده ای؟ با تو هزاران سخن ناگفته دارم ای پیر! زبان بگشا و رمز و راز این ره بازگو کن!
اما دیگر کلام معنا ندارد، لوح ضمیر شیخ، عجب پاک و ساده است. نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ایم. هنگامه ستردن الفاظ نابجاست. فصل قبول فلسفه مرگ و زندگی اوست. گویاترین کلام، نگاه تحسر است!
دوازدهم شوال (47) کم کم فرا می رسد، تلاش گویهای فلکی در تثبیت زمان به جایی نمی رسد، سرانجام می آید این روز موعود شیخ یا هنوز روز نیامده در نیمه های شب، آمدنش اثبات می شود.
بانگ اذان مؤذن به گلدسته های مساجد می پیچد. زنگهای کلیسا چه بیگاه می نوازند! چه سوز و مویه ای دارد این تکبیر نیم شبی، مگر قران نحسین کارگر افتاد که همنوا شده اند بلال و ناقوس کلیسا؟
و در خانه کوچک شیخ، فریاد وامصیبتا بر هواست! شیخ بزرگوارمان چشم از جهان و رؤیت بی حاصلش ببست. کوهی از صلابت و بزرگی خاموش مانده است. ملا علینقی کمره ای، صالح مازندرانی، نظام ساوجی و... دهها شاگرد پریشان در کنار جسد بی جان استاد بزرگشان حضور دارند.
کمره ای خطاب به نظام ساوجی می گوید: فصل احکام غسل میت را که خود نگاشته است. جامع عباسی را تو نیکو می شناسی، پس چرا آرامی نظام؟! آداب عمل به جای آور. نظام! حصه شریف شیخ از این جامع مبارک عرضه کن.
و نظام ساوجی آستین بالا می زند تا آداب مذکور در جامع شریف عباسی به جای آورد.
کمره ای همچنان سخن می گوید و این خطاب به صالح مازندرانی: سکرات و وقت احتضار شیخ را ندیدیم، چه خوش تسلیم حق شد؟
و ملا صالح مازندرانی در حالی که شیخ را چشم و دهان می بندد و تحت الحنک می کند زیر لب پاسخ می دهد: شیخ در دو اربعین حیاتش همیشه تسلیم حق بود. کیست که اقرار به امامت و تلقین کلمه اسلام بر او بخواند که او خود اقرار محض بود؟
و شیخ کمره ای زبان می گشاید:یا عبدالله اذکر العهد الذی فاوتتنا من دار الدنیا الی دار الآخره شهادة ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمداً عبده و رسوله، ارسله بالهدی و دین الحق. لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون. و ان خلیفته من بعده امیر المؤمنین و سید الوصیین علی ابن ابیطالب ثم ولده الحسن ثم الحسین ثم علی بن الحسین ثم محمد الباقر ثم جعفر الصادق ثم موسی الکاظم ثم علی الرضا ثم محمد التقی ثم علی النقی ثم حسن العسکری ثم خلف المنتظر المهدی صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین علی هذا حییت و علی هذا مت و علی هذا تبعث ان شاء الله تعالی.
و تلاوت شیرین سوره مبارکه و الصافات و سوره مبارکه یس آغاز می شود و بانگ بیگاه مؤذن و ناقوس کلیسا و شیون اهل کوی و برزن به هم در می آمیزد و شهر را از ماتمی بزرگ خبردار می نماید. چراغها را روشن نگه دارید و شمعها را بسوزانید، مؤمنان را خبر کنید و قرآن بخوانید که تعجیل امری در میان است. این سپیده صادق کی به سیاهی شب می تازد؟ کم کم خورشید به خون نشسته طالع می شود و هم در این گاه است که جنازه شیخ بزرگوار بر دوش و سر دست یاران از زمین حسرت بار خانه کنده می شود و عزم راه می نماید.
چه خوش صلابتی دارد این عماری پروازی؟ چه خوش می خرامد بر سر انگشتان یاران همرهی؟ چه تعجیل فزاینده ای دارد این راحل؟ به رفتن سخت مشتاق است و پای رفتنش رهوار! و در تاریک - روشن صبحگاهان به آب چاه مسجد عتیق غسل می دهند او را و به آداب هر چه تمامتر کفن می کنند که آخرین کوله بار سفر بر تن است و پای در رکاب رفتن دارد این راحل.
شهر به هم ریخته است. زن و مرد سرگردان و پریشان به هر سو می دوند، به میدان روند یا مسجد عتیق؟! به هم خبر می دهند: آوردند، آوردند، جنازه شیخ را آوردند! در اندک زمانی میدان نقش جهان، نقش جهانی می گیرد. افزون بر پنجاه هزار نفر تابوت شیخ را در میان گرفته اند. شیخ دیگر در میانه نیست! وا مصیبتا! واشریعتا! وا محمدا! چه درد آلود دردی بود کاوردی فلک بر ما؟ این طلبه پریشان مغموم که سر بر ستودنی نهاده و تنها زمزمه می کند کیست؟ چه می گوید؟ چه می خواند؟ انگار شعر شیخ است که زمزمه می کند به راه حجاز!
جاء البرید مبشراً من بعد ما طال المدا - ای قاصد جانان ترا صد جان و دل بادا فدا
بالله اخبر نی بما قد قال جیران الحمی - حرف دروغی از لب جانان بگو بهر خدا
یا ایها الساقی ادر کاس المدام فانها - مفتاح ابواب النهی، مشکاة انوار الهدی
قد ذاب قلبی یا بنی شوقاً الی اهل الحمی - خوش آنکه از یک جرعه می سازی مرا از من جدا
گویی این سوز و این مویه جمع است در بیان و لحن دردآلود این مشتاق! زبان خیل عظیمی است این کلام سترگ. چه خوش ترنم آواز کردی به حجاز! بخوان که درد عظیمی است درد رفتن یار!
و دیگر روز در میان غم و اندوه و ماتم فراوان اهل شهر، جنازه پاک شیخ را رهسپار بارگاه مقدس امام هشتم می نمایند و اصفهان پس از یک ربع قرن میزبانی بهاء الدین عاملی، اینک علی رغم میل باطنی، جور و مصیبت رفته بر خویش را تمکین می کند و گل سرخ محمدی اش را ارمغان بارگاه امام هشتم می نماید و او را در آستانه مقدسه که زمانی مجلس درس دیرینه اش بود به خاک می سپارند که خوش مأمنی است این مأوا.
و این بود قصه عشق و شرح اشتیاق و روایت پریشانی عاشقی که در سیزده سالگی، پس از شهادت شهید ثانی وطن مألوف را به قصد کعبه منظور ترک نمود و در مهجوری و مخموری به دیدار بت ساقی شتافت و در این مرتبه، قرب و بعد را به بازی گرفت و تنعم سازگاری به سویی افکند که عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.
و هم او بود که در دو اربعین شریف حیاتش دو بار به شیشه صافی نشست و صوفی صافی شده، سخن عشق و شیوه رندی و مرام عاشقی را به وجه نیکو تصویر نمود و پرده ظریف دل را به صفای عاشقی جاودانه کرد که:
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت - جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
شیخ بهائی عقل را به کار عمارت و ساماندهی امور خلق خدا گماشت و عشق را مایه قرار دل شناخت تا در این تلفیق جانانه، مجموعه مراد را در کف با کفایت گیرد که: چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد.
شیخ رندانه و سرمست، زمانی به درس مدرسه می نشست و روزگاری اوراق درس می شست و سفر به عزم مرحله عشق می نمود و بی قراری دل سودایی به سود سفر، درمان می نمود و حصه یاران با التفات تمام می داد که:
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی - که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
بدین گونه قصه عشق شیخ به روایت دل عرضه کردیم، در حالی که سیر تسلسل تاریخی آن را نیز در نظر داشتیم و این همه به خاطر تحصیل رضایت خاصه مهرورزان مهربان این سرزمین نمودیم تا علم عشق پیوسته بر پهنه عزیز این خاک، جاودانه ماند، چنان که:
کوس ناموس تو از کنگره عرش زنیم - علم عشق تو بر بام سماوات بریم
توضیحات:
1. نصرالله فلسفی در زندگانی شاه عباس اول، ج 2، ص 748 به نقل از کتاب التنبیهات محمد قاسم بن مظفر می نویسد: ملامظفر منجم جنابدی پس از تفکر و تدبر بسیار از ضعف و تباهی حال مشتری در آن وقت به خاطرش رسید که یکی از علمای زمان خواهد مرد و از آن شکستی بر مذهب خواهد شد و چون بزرگترین علمای وقت، شیخ بهاء الدین محمد عاملی بود قرعه مرگ به نام او افتاد. پس این خبر را به شاه عرض کرد و او بسیار از این پیش بینی تأسف خورد، ولی منجم دلداریش داد که در این باب، دغدغه به خاطر اشرف نرسد که طالع این قوی است و از قضا چند ماه بعد شیخ بهائی مرد.
2. پروفسور پوپ در کتاب معماری ایران می گوید: کار کاشی معرق اگر چه به مهارت و تخصص احتیاج دارد، اما در واقع نسبتاً ساده است. امتیاز بزرگ کاشی زرین فام و کاشی هفت رنگ این است که رنگهای گوناگون حداکثر براقی خود را در درجات مختلف می گیرند که 800 درجه سانتیگراد برای لعابهای سربی و تا دو برابر این مقدار برای قلعی و کبالت می باشد و در مورد هفت رنگ 1050 درجه سانتیگراد است.

...................) Anotates (.................
1) اشاره تلویحی به استاد فرزانه، سید محمد نواب رضوی یزدی که یادش عزیز و عمرش دراز باد!
2) شیخ زین الدین بن علی بن احمد جبعی عاملی مشهور به شهید ثانی از پیشوایان معروف شیعه که در سال 965 هجری قمری به شهادت رسید.

3) بقره (2) آیه 156.

4) حج (22) آیه 7.
5) همانا پیوستگی روح مؤمن به روح خدا از پیوستگی پرتو خورشید به خورشید بیشتر است.
6) من در میان شما دو امانت نفیس و گرانبها می گذارم. یکی کتاب خدا قرآن و دیگری عترت و اهل بیت خودم و این دو یادگار من هیچ گاه از هم جدا نمی شوند تا ورود در حوض موعود.

7) تکویر (81) آیه 1 - 3.

8) پس چون گذشتند، گفت: موسی مر جوانش را: بیار ما را چاشت، ما به درستی که دیدیم از این سفرمان تعبی کهف (18) آیه 62.

9) و آن که هجرت گزید در راه خدا می یابد در زمین، موضعهای بسیار و فراخی و آن که بیرون رود از خانه اش، مسافر به سوی خدا و رسولش، پس دریابد او را مرگ، پس به تحقیق لازم شد اجرش بر خدا و باشد خدا آمرزنده مهربان نساء (4) آیه 100.

10) آن گاه که آسمان بشکافد... و آن گاه که زمین کشیده شود انشقاق (84) آیه 1 و 3.

11) زمر (39) آیه 22.
12) خیال اگر چه با طایر پران اندیشه، توان پرواز بسیار دارد و سبکبال و پر توان در دشت وسیع خواهشهای نفسانی به جولان می پردازد، اما حفظ طایر خیال در مقابله با جنود اهریمنی و شیطانی ضرورت دارد، زیرا این مرغ پروازی در هر زمان، قادر به پریدن به شاخساری تازه است که بسیاری از آن، نقاط آشیانه هریمنی نفس اماره می باشد، لذا سپردن یکباره دل به دست خیال، کار ارباب خود نیست، زیرا عواقب دردآلودی از این افسار گسیختگی به بار می آید.

13) شیعه امامیه معتقد است که اسماعیل (علیه السلام)، ذبیح الله است.

14) نقل از کتاب احوال و اشعار فارسی شیخ بهائی، تألیف مرحوم سعید نفیسی.

15) جفر: علم حروف، آینده نگری.

16) الف: هزار.

17) انشراح (94) آیه 7.

18) مثنوی معنوی.

19) قمر (54) آیه 11.

20) نقل از کتاب شریف جامع عباسی، باب هیجدهم، صفحه 405.

21) حوصله در لغت به معنای چینه دان مرغ و در اصطلاح شعری کنایه از صبر و گنجایش و ظرفیت در تحمل آن می باشد، چنان که خواجه شیراز می فرماید:
خیال حوصله بحر می پزد، هیهات - چهاست در سر این قطره محال اندیش

22) ج 2، ص 67.

23) نقل از مقاله مندرج در حافظ شناسی، ج 13، ص 157.
24) بقره (2) آیه 172.

25) خبز شعیر: نان جو.

26) این مطلب را با مضمون قریب به آن، استاد سعید نفیسی نیز در کتاب زندگانی و شحر احوال و اشعار شیخ نقل نموده، ولی صحت آن را تأیید ننموده است.

27) ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیدای ایرانیان، به اهتمام علی اکبر سعیدی سیرجانی، بخش دوم، ص 235.

28) مؤلف تاریخ روضة الصفویه می گوید: شاه عباس نذر کرده بود، پس از باز گرفتن آذربایجان از ترکان عثمانی به زیارت امام هشتم رود، ولی گویی قبل از آن به زیارت رفت، زیرا تسخیر آذربایجان در سال 1012 هجری قمری، یعنی دو سال بعد صورت گرفت.

29) این مطلب را نصرالله فلسفی در زندگانی شاه عباس اول، ج 2، ص 460 نیز نقل کرده است.

30) این مطلب که با تصرف در جملات نقل گردید، در کتب متعددی با همین مضمون ذکر گردیده، از جمله: قصص الخاقانی (نسخه خطی، کتابخانه ملی تهران) ص 125؛ منتظم ناصری، جلد 4، ص 166؛ زندگانی شاه عباس اول، ج 3، ص 864؛ احوال واشعار فارسی شیخ بهائی، تألیف استاد سعید نفیسی، ص 74.

31) نقل به تصرف در کلام از کتاب زهر الربیع سید نعمت الله جزایری، ترجمه پسرش نورالدین محمد، به روایت نصرالله فلسفی در کتاب زندگانی شاه عباس اول، ج 2، ص 625.

32) مستدرک الوسایل، ج 2، ص 420.

33) احوال و اشعار شیخ بهائی، تألیف استاد سعید نفیسی، صفحه 108 و 109. مفتاح الفلاح را آقا جمال خوانساری به نام شاه سلیمان صفوی ترجمه فارسی کرده است.

34) می گویند شاه عباس صفوی چند عمه داشت که به همه علاقه مند بود، اما از میان آنها مریم سلطان بیگم، زن خان احمد گیلانی را به لفظ عمه خطاب می کرد و او را به اصفهان آورده، در خانه نسبتاً مناسبی سکونت داده بود. پس از فوت وی به سال 1017 هجری قمری شاه عباس خانه مسکونی مشار الیها را به شیخ بهائی بخشید تا وی در ازای آن، روزانه پنج نوبت برای وی نماز بخواند.

35) شیخ بهائی، جامع عباسی، صفحه 11.

36) رصد به نقل از غیاث اللغات: رصد به معنای چشم داشتن و به معنای نظر کنندگان و چوتره که به بلندی هفت صد گز بر قله کوه بلند می سازند و منجمان بر آن نشسته، احوال کواکب معلوم می کنند (از لطائف و کشف و مؤید). و رصد خانه مراغه از بزرگترین رصدخانه های آن زمان و به وسیله دانشمند و سیاستمدار بزرگ ایرانی یعنی خواجه نصیر الدین طوسی در دوران ترکتازی مغولان در شهر مراغه به پا گردید و انتخاب شهر مراغه از نظر وضعیت جغرافیایی بود.

37) گفتیم و نگفتیم عنوان کتابی اجتماعی - انتقادی از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن است.

38) نقل از کتاب جامع عباسی، اثر شیخ بهائی، ص 2.

39) شیخ بهائی، کشکول، ترجمه حاج شیخ محمد باقر ساعدی خراسانی.

40) سعید نفیسی، احوال و اشعار فارسی شیخ بهائی، ص 63.

41) تعریض: به کنایه چیزی گفتن، سخن سر بسته گفتن.

42) داستان فوق از کتاب زندگانی شاه عباس اول، تألیف مرحوم نصرالله فلسفی، با تصرف در کلام و محاورات شاه عباس با شیخ بهائی و میرداماد،بیان گردید.

43) این داستان با تصرف در جملات از کتاب زندگانی شاه عباس اول، تألیف مرحوم نصرالله فلسفی، ج سوم، صفحات 178 - 179 نقل شده است.

44) غیاث اللغات: عشق، بسیار دوست داشتن چیزی و نزد اطبا مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می شود. عبدالرحمن شارح ظهوری از شرح اسباب و فتوحات الحکم نقل کرده است که عشق مأخوذ از عشقه و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند، چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند، همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند و در مصطلحات به معنای سلام و وداع نیز نوشته اند، چه اصطلاح آزادان است که به جای سلام علیک عشق الله گویند.
عشق پیچان، نباتی است که بر درخت پیچد. گل آن سرخ باشد و در عرف آن را عشق پیچه گویند.
عشقه (به فتح اول و کسر ثانی) به معنای عشق پیچان.
عشیقه به معنای معشوقه.

45) غیاث اللغات: تصوف، پشمینه پوشیدن مأخوذ از صوف بالضم که به معنای پشم و نوعی از پشمینه و به اصطلاح از خواهش نفسانی پاک شدن و اشیای عالم را مظهر حق دانستن، چون در زمان سابق، صاحبان صفات مذکوره صوف می پوشیدند، لهذا مجازاً اعمال و افعال ایشان را تصوف نامیدند و می تواند که تصوف مأخوذ باشد از صوف بالفتح که به معنای یکسو شدن و رو گردانیدن است، چون واصلان حق از ما سوای الله یکسو می شوند و رو می گردانند، لهذا کار ایشان را تصوف گفتند. وجه آخر در کشف نیز مسطور است.

46) شعر از مؤلف.

47) نظام بن حسین ساوجی در مقدمه دوم جامع عباسی، تاریخ وفات شیخ بهائی را دوازدهم ماه شوال سنه 1031 هجری قمری می داند و تقریباً معتبر است.