شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

قتل صفی میرزا

قساوت و سنگدلی لازمه دیکتاتوری است، اصولاً حکومتهای دیکتاتوری بدون دست افزار خشونت و قساوت راه به جایی نمی برند. در طول تاریخ پر نشیب و فراز این ملت، بارها رژیمهای فاسق و جابر و ضد مردمی حکومت کرده اند که اقتدار خود را در سایه ارعاب و وحشت و کشتار جمعی تأمین نموده اند. در این حکومتها احساس یا احتمال خطر از ناحیه هر کس، معادل حکم قتل اوست.
شاه عباس صفوی نیز با همه خدمات نسبی که به ایران نمود که از همه مهمتر، وحدت ملی و احیای قدرت از دست رفته آن بود. از آغاز سلطنت، روش خشونت و قتل و کشتار را با پدر و اعضای خانواده اش تجربه کرد تا این رسم و آیین منحوس سلطنتی در مرام و مسلک اینان جاوید بماند. این رسم نامیمون و بدهنجار تا بدان جا بر مسلک و مرام او تأثیر گذارد که بر اثر یک احتمال ضعیف، کمر به قتل فجیع فرزند شایسته و صالح خویش صفی میرزا بست.
چنان که در تاریخ مذکور است،(43) زمانی که شاه عباس صفوی در صفحات شمال به سر می برد و قصد رفتن به مازندران داشت، به تحریک فرماندهان چرکسی سپاه خود بر فرزندش صفی میرزا مظنون گردید و از این که مبادا او نیز چون خودش بر پدر بشورد و کار قصاص به شمشیر سپارد، قتل او را به غلام وحشی تنومند بی باک خیره سر بدفرجام خود سپرد و اوزن بهبود غلام موصوف نیز به طرز بسیار فجیع و وحشتناکی، جوان خوشنام با اخلاص خاندان شاهی را بر سر راه باز آمدن از حمام به ضربه های مکرر خنجر بکشت و او را به خون غلتانید. اوزن بهبود خون این پروانه بی آزار را در کوچه پس کوچه های رشت آن زمان به زمین ریخت و به لابه و تضرع نه چندان زیاد وی وقعی نگذارد، غافل از این که خون ناحق، پروانه شمع را چندان امان نمی دهد که شب را سحر کند، این بود که اوزن بهبود سرکش دیو سیرت، خود نیز به سرنوشتی غم انگیزتر از مقتول گرفتار آمد و ذکر آن در تواریخ به تفصیل آمده و نقل مکرر آن ملال انگیز است.
بدین ترتیب شاه سفاک خود خواه صفوی به احتمال ظن و گمان نادرست خویش دست به فجیع ترین قتل ممکن می زند و خشم و غضب مضاعف حاصل از این ددمنشی چنان بر وجود او مستولی می شود که رحم و شفقت را به یکباره از خاطر می برد و این خاصیت مذموم و دیرینه شقاوت است.
این قتل فجیع چنان وحشت و رعبی بر خاطر همه اطرافیان انداخته بود که کسی را جرأت دخالت و حداقل پاک کردن ظاهری لکه های ننگ از کوچه های رشت نبود. در این بین، خبر به شیخ بزرگوار بهاء الدین عاملی می رسد. شیخ مغموم و افسرده به صحنه می شتابد، پرخاشگر و بی محابا به قتلگاه فرزند شاه صفوی قدم می گذارد. شیخ و عارف وارسته، پشت پا به دنیا و مافیها زده و لذا بیم جنون پادشاهش نیست، چرا که هیبت پرخاشگر و چشمان به خون نشسته شیخ نیز جرأت دژخیمان به نظاره نشسته را باز می ستاند.
شیخ بهائی قدم به صحنه می گذارد و در کنار جسد پاره پاره شده صفی میرزا می نشیند و طلسم گام نخستین می شکند تا دیگران نیز پیروی کنند و به میان آیند و جنازه را از زمین بر می گیرند: میرزا رضی صدر آستین بالا می زند و به غسل و کفن وی می پردازد.
بدین ترتیب، نفوذ کلام و هیبت عارفانه و وقار همیشگی و جذبه روحانی شیخ بزرگوار، نه تنها بر اطرافیان که بر شاه غضبناک قهر آلود و فرزندکش نیز تأثیر می گذارد و او را از تکرار مضاعف جور زندگی سوز، باز می دارد و در نهایت از کرده بی حاصل و سراپا اشتباه خود پشیمان می شود، اما غافل از این پند جانانه است که: عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی.

شیخ بهائی و عرفان و تصوف و عشق

شیخ قلندر صوفی مرام شیرینکار، عمری را صرف قرابت محمود عرفان و تصوف راستین نمود تا در پناه این تجانس و تجاذب میمون بر دور تفاخر و تخاصم دیرین آن دو، خط بطلان کشد و میانه این دو همزاد فرزانه، انس و الفت مألوف بر قرار سازد و فقه را از حجره بودن، قرنها به طریق خجسته شدن رهنمون گردد و تثلیث عرفان و تصوف و عشق را در حکم طریقی واحد انگارد که بدین گونه وجه الله را در نهایت و برابر دارد.
شعر شیخ نشانه گویای این تفکر معقول است که عشق را علم اول می شمارد و آن را به کار تصوف و عرفان خوش می پندارد:
علم نبود غیر علم عاشقی - مابقی تلبیس ابلیس شقی
یعنی آن کس را که نبود عشق یار - بهر او پالان و افساری بیار
سینه گر خالی ز معشوقی بود - سینه نبود کهنه صندوقی بود
در کار عشق سختی ها می بیند و ابرام می گزیند، چنان که:
ایها القلب الحزین المبتلا - فی طریق العشق انواع البلا
تا نسازی بر خود آسایش حرام - کی توانی زد به راه عشق گام
غیر ناکامی در این ره کام نیست - راه عشق است، این ره حمام نیست
و عشق را می ستاید و پرده پندار می درد که صفت صوفی، صافی بودن است:
ساقیا یک جرعه از روی کرم - بر بهائی ریز از جام قدم
تا کند شق پرده ی پندار را - هم به چشم یار بیند یار را
شیخ در طریق عشق (44)، دین و دل در کفه ای می نهد و فی الحال از معاملت نیکوی خویش اظهار مسرت می نماید که:
دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم - در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی
و آن گاه که شهپر خیال انگیز دل به سودای عشق جولانی می دهد و آرام و می گیرد چنین زمزمه می نماید:
آن دل که تو دیدیش ز غم خون شد و رفت - وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری می کرد - لیلی صفتی بدید و بیرون شد و رفت
اما قصه عاشقان را دلکش می پندارد که دل بی عشق غیر از آب و گل نیست:
او را که دل از عشق مشوش باشد - هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصه عاشقان همی کم شنوی - بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد
شیخ، عالم را خالی از ناله عشاق نمی خواهد و حصه ای از این نوای محزون را به کار دل، شایسته می داند:
از ناله عشاق نوایی برادر - از درد و غم دوست دوایی برادر
از منزل یار تا تو ای سست قدم - یک گام زیاده نیست پایی برادر
شیخ بهائی عشق را در نهایت می بیند و می پذیرد و می خواند که علم عشاق را نهایت نیست. او زندگی و حیات آدمی را در عشق جستجو می کند و در پناه این اکسیر هستی بخش، سری به گوشه محراب دارد و دلی به دیدن جمال یار، فقه می گوید و تفسیر را به نعمت عشق هدایت شده تعلیم می دهد. این همه کارگران به لطف بی دریغ دولت عشق صورت می دهد و گاه چنان در جلوه معشوق مستغرق می شود که علم را مردود می شمارد و بودن در مدرسه را تکذیب می کند. گویی حافظ زمانه باز سر بیان عشق دارد و بر خط کمرنگ علم، نقش باطل شد می کشد، چنان که خواجه شیراز فرماید:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی - عشق داند که در این دایره سر گردانند
یا مولانا که می فرماید:
عشق جز دولت و عنایت نیست - جز گشاد دل و هدایت نیست
عاشقان غرقه اند در شکر آب - وز شکر مصر را شکایت نیست
شیخ بهائی اگر چه در کسوت روحانیان و در زمره اهل فقه و اصول نیست، اما طریقت و شریعت را جدا از هم نمی داند و سعی بی پایان در آشتی و همراهی آن دو دارد. شیخ، تصوف (45) راستین و شریعت مهین را همه راهی به سوی معبود می داند و قبا و عبا و دلق و خرقه و زنار و دستار را مانعی در راه وصال نمی شناسد. شیخ در جلوه خلوت حق، آن چنان غرق است که بیم هلاک را به سر راه نمی دهد، چه رسد به صورت ظاهر و پشمینه پوشی و یک لاقبایی!
این صوفی صافی، چنان در عشق یار غوطه ور است که پروای دیگرش نیست و لذا گاه مسجد و محراب را به یکسو می نهد و پای در رکاب رفتن می کند و بادیه ها و شهرها پشت سر می نهد که همه نشان از بی قراری او دارد و بی قراری نشانه راستین عشق است.
شیخ صوفی صافی شده عمری را سر به چوگان گردان عشق سپرد و انگار پای بی موزه و دستار بر گردن آویخته، رندانه، و سرمست و سینه چاک طریق پر آشوب عشق را می پیمود و باکی از طعنه محافظه کاران روزگار نداشت و رسم و عرف و عادت تخدیری زمانه را به بازی عشق می گرفت و تنها به پیمان و اعتقاد ازلی می اندیشید که:
عشاق به غیر دوست عاری دارند - از حسرت آرزوی او بیزارند
و آنانکه کنند طاعت از بهر بهشت - عشاق نیند بهر خود در کارند
و هم از این روی بود که در حدود دو اربعین حیاتش به شیشه صافی نشست و زنگار و کدورت و ملال روزگاران را به سرپنجه با کفایت عشق از جبین زدود و هر گاه که خمر ساقی ازلی، جان جانش را بر می افروخت، چنین زمزمه می نمود که:
تا نیست نگردی، ره هستت ندهند - این مرتبه با همت پستت ندهند
چون شمع قرار سوختن گر ندهی - سر رشته روشنی به دستت ندهند
شیخ در تحکیم الفت بین طریقت و شریعت راستین و بیان جذبه های عاشقانه سعی وافر نمود و سلسله جنون عشق را بر پای دل، عین خردمندی می دانست:
به عالم هر دلی کو هوشمندست - به زنجیر جنون عشق، بندست

شیخ بهائی از دید تذکره نویسان

محمد مهدی بن محمد رضا الاصفهانی در کتاب نصف جهان فی تعریف الاصفهان صفحه 177 می نویسد: و شهر اصفهان در زمان او (شاه عباس اول) مجمع افاضل و اهل علم گشت. از مشاهیر ایشان یکی میر ابوالقاسم فندرسکی و دیگر میر محمد باقر شهیر به میر داماد و دیگر شیخ بهاء الدین عاملی که هر یک فرید زمان و عصر خود بودند، به اصفهان آمده، ساکن گشتند و مردمان همه روی به تربیت نهادند و مؤدب و مهذب گشتند و از هر جای نیز روی به این شهر آوردند و گفته اند تا زمان وفات او عدد نفوس شهر اصفهان به هفت صد هزار رسیده بود و او در اواخر ایام حیات، رود کورنگ را که سرچشمه آن، عقب کوه منبع زاینده رود بود به جهت زیادتی زراعت و آبادی خواست، قدری از آن را به اصفهان آورده، مزید زنده رود نماید.
مؤلف قصص العلماء (در صفحه 178) می گوید: در جوانی با پدر به خراسان رفت و منظومه ای در وصف هرات گفته که در کشکول آورده است.
مؤلف خلاصة الاثر در جلد سوم صفحات (440 - 444) می گوید: هنگامی که در مصر بود با استاد محمد بن ابی الحسن بکری دیدار کرد و وی او را بزرگ می داشت و در میانشان مشاعره رفت و سپس به قدس رفت و رضی بن ابی اللطف مقدسی حکایت کرد که: وی از مصر می آمد و جامه جهان گردان در بر داشت و خویشتن را پنهان می کرد و فروتنی می کرد، از او خواستم که چیزی از او آموزم. گفت: به شرط آن که نهفته بماند و هندسه و هیأت را برو خواندم و سپس به شام و از آن جا به ایران رفت و چون به دمشق رسید، در محل خراب در سرای یکی از بزرگان بزرگ فرود آمد و حافظ حسین کربلائی قزوینی یا تبریزی، ساکن دمشق، مؤلف روضات در مزارات تبریز نزد او رفت و شعر خود را بر او خواند و میل دیدار حسین بودینی داشت و آن بازرگان، وی را به خانه خود خواند و با هم دیدار کردند و بیشتر از دانشمندان شهر را در آن مهمانی فراهم آورد و در آن مجلس، جامه جهان گردان پوشیده بود و بر بالای مجلس نشسته و همه او را گرامی می داشتند و به او ادب می کردند و بودینی را از او شگفت آمد و وی را نمی شناخت و چون پی به دانش او برد بزرگش داشت و بهائی از او خواست که آمدنش را پنهان دارد، و از آن جا به حلب رفت و شیخ ابوالوفا عرضی گوید که: در زمان سلطان مراد بن سلیم پوشیده به حلب آمد و به صورت درویشان بود و در درسهای پدرم شیخ عمر حاضر می شد و او دانست که رافضی و شیعی است و بهائی از یک تن از بازرگانان ایرانی خواست که مهمانی کند و پدرم را با او آشنائی دهد و در آن مجلس گفت که: من پیرو سنتم و صحابه را دوست می دارم، لیکن چه کنم که پادشاه ما شیعه است و سنیان را می کوشد و وی پاره ای از تفسیری به نام شاه عباس می نوشت و چون به دیار اهل سنت رسید، دیباچه آن را به نام سلطانمراد کرد و چون مردم جبل عامل از آمدن او آگاه گردیدند، گروه گروه نزد او رفتند و ترسید که کارش آشکار شود. از حلب رفت و از سیاق سخن عرضی پیداست که چون به حج به حج می رفته به حلب رفته است و در این سفر، لغزی برای آزمایش یکی از ادیبان نام نوشت.
شرح فوق، سیر مسافرت و سیاحت عمده شیخ را به اجمال بازگو می کند:
مؤلف مطلع الشمس نیز در جلد دوم (صفحه 387) گفته های مذکور در خلاصة الاثر را بازگو می کند و در جای دیگر گوید: شیخ بهائی مایل به فقر بود و سیاحت و نیت حج کرد و سی سال در مصر و حجاز و عراق و شام سیاحت کرد و به آن همه شهرتی که داشت پنهان سفر می کرد.
گفته مذکور با توجه به قراین و شواهد از نظر زمانی قابل قبول نیست، چرا که شیخ بهائی هیچ گاه سی سال مستمر در سفر نبوده است.
مؤلف سلافة العصر گوید: از مناصب خود دست کشید و به فقر و جهانگردی مایل شد و به حج و زیارت تربت پیامبر و خاندان او رفت و سی سال سیاحت کرد و به دیدار دانشمندان بسیار رسید و سپس به ایران بازگشت و به تألیف پرداخت و آوازه اش در جهان پیچید و دانشمندان هر دیار نزد وی می رفتند و در سفر و حضر همواره با شاه عباس بود.
مؤلف قصص العلماء (در صفحه 175 - 177) می گوید: سفری به نجف و سفری به مصر و سفری به مکه و سفری به سر ندیب رفته و در مکه چهار سال و در مصر دو سال مانده است.
توضیحات:
1. موضوع کندن تونل کوهرنگ، همان مطلب علمی است که در بحث مربوط به طومار شیخ بهائی از زبان او شنیدیم. شیخ عقیده داشت، رفع مشکل کشاورزان به دو طریق مقدور است: اول ازدیاد آب زاینده رود که صرفاً به وسیله تغییر جهت آب در سرچشمه کوههای زرد کوه میسور است و دوم توزیع منطقی و علمی آب موجود که همان طومار معروف شیخ باشد و به شرح معروضه بر اثر مخالفتهای عدیده در نطفه از میان رفت و جز نامی از آن باقی نماند، اما هنوز هم مردم نحوه توزیع آب زاینده رود را با نام شریف شیخ همراه می دانند و در آغاز توزیع نامه ای که به خط فارسی و نیز خط سیاق تحت عنوان الحاقیه در پایان این کتاب آورده شده، نام پراحتشام و پر احترام شیخ بهائی بر آن می درخشد. اگر چه تاریخ سیزده رجب المرجب سال 923 نیز در سرلوحه آن قید گردیده و ما صرفاً به لحاظ ضبط مطالب و سهم بندیها و اسامی دهها و قصبات و نیز ثبت املا و نگارش اعداد سیاق، آن را به صورت الحاقیه درج نموده ایم تا محققان و پژوهندگان در صورت لزوم و ضرورت از این دو سند موجود استفاده لازم بنمایند و احیاناً باقی مانده آن نیز در بوته فراموشی همواره تاریه این ملت، مذبوح نگردد.