شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

آثار دیگر شیخ بهائی

در مورد آثار به جا مانده از شیخ بهائی روایات مختلف ذکر گردیده است، علاوه بر آن، افسانه های زیادی نیز سینه به سینه نقل شده که از جمله، آن قصه چگونگی ایجاد شهر نجف آباد است:
گویند وقتی کاروانی موقوفات حرم مطهر حضرت علی (ع) را به نجف اشرف حمل می نمود، در اولین منزل که در محل فعلی نجف آباد صورت گرفت، شیخ بهائی در خواب، مولا علی (ع) را زیارت نمود و به او فرمودند: از محل وجوهات این محموله، شهری در همین محل ساخته شود. آن گاه شیخ بهائی دستور داد، امتعه کاروان را بفروشند و از وجوه به دست آمده و هزینه ایجاد و ساختمان شهر کوچکی به نام نجف آباد را پردازند.
طراحی و معماری و شیوه شهر سازی نجف آباد که به وسیله شیخ بهائی صورت گرفته، نه تنها در آن زمان بی نظیر بوده، بلکه اینک نیز پس از گذشت قریب چهار قرن همچنان مطلوب است. کوچه ها و محلات از شیوه و روش بسیار پیشرفته علمی پیروی نموده، به طوری که هنوز هم رفت و آمد در کوچه های عموماً شمالی - جنوبی و شرقی - غربی آن شهر به صورت ساده و راحتی انجام می شود. محلات طوری طراحی شده که مشکلات رایج در شهرهای مشابه را ندارد و اصولاً در این محلات درگیریهای قومی و محله ای وجود ندارد. طراحی و معماری شهر نجف آباد نشانگر قدرت و دانش بی نظیر شیخ در زمینه شهر سازی و معماری است؛ همین طور قدرت تصمیم گیری و فتوای شیخ در مورد هزینه موقوفات حرم مطهر حضرت علی (ع) در آن محل، نشانه اقتدار، ابتکار، نفوذ معنوی و روشنفکری وی است.
علاوه بر آن، همان طور که در تاریخ مذکور است، معماری و طراحی حصار نجف آباد اشرف نیز از اقدامات دیگر وی می باشد.
طرح کاریز نجف آباد نیز از جمله آثار ماندنی شیخ بهائی می باشد، این کاریز از بزرگترین قناتهای ایران و طول آن از ابتدای مظهر قنات تا انتهای آبخور آن، بیش از نه فرسنگ است و به نام قنات زرین کمر معروف می باشد. این کاریز به یازده جوی بزرگ تقسیم می شود و هنوز هم روش توزیع آب آن، مورد استفاده و عاری از هر گونه خطا و اشتباه محاسبه می باشد و همه کشاورزان از آن تبعیت می نمایند. این روش توزیع، چنان است که هم اکنون نیز آبهای کمکی حاصل از چاههای الکتریکی و یا کانالهای آبیاری اضافی را از طریق همین جویها تقسیم و توزیع می کنند و هیچ گونه اختلاف یا برخوردی بین رعایا پیش نمی آید.
شیخ بهائی در مورد کارهای معماری علاوه بر حمام معروف شیخ و ساختن شهر نجف آباد و حصار نجف اشرف و مسجد امام و غیره، در اتمام بنای معروف مسجد شیخ لطف الله و به خصوص کتیبه زیبای سر در آن و شعر رسای عربی شیخ که بر آن منقوش است نیز دست داشته است. طراحی و معماری شهر نجف آباد و طرح کاریز آن شهر که به موازات آن تهیه شده، نشانگر این واقعیت است که شیخ بهائی در کار تأمین آب زراعی و آشامیدنی شهر، سعی و اهتمام وافر مبسوطی که درباره طومار تقسیم آب زاینده رود آمد، مدتها توان و وقت خود را صرف تهیه آن نمود، اگر چه به علت کار شکنی مالکان عمده، سرانجام این طرح جامع در نطفه خفه شد و جامه عمل نپوشید.
از دیگر کارهای ماندنی شیخ بهائی، ساختن شاخص مسجد امام اصفهان می باشد که به وسیله آن، اوقات در روز به کمک آفتاب محاسبه می گردد و به ساعتی ظلی معروف و در مغرب مسجد شاه نصب گردیده است.
بنا به قولی شیخ بهائی در طراحی و پرداختن کاروانسراهای معروف مذکور یاری و مساعدت نماید، زیرا عمده این کاروانسراها در مسیر جاده ابریشم قرار دارند.

قتل صفی میرزا

قساوت و سنگدلی لازمه دیکتاتوری است، اصولاً حکومتهای دیکتاتوری بدون دست افزار خشونت و قساوت راه به جایی نمی برند. در طول تاریخ پر نشیب و فراز این ملت، بارها رژیمهای فاسق و جابر و ضد مردمی حکومت کرده اند که اقتدار خود را در سایه ارعاب و وحشت و کشتار جمعی تأمین نموده اند. در این حکومتها احساس یا احتمال خطر از ناحیه هر کس، معادل حکم قتل اوست.
شاه عباس صفوی نیز با همه خدمات نسبی که به ایران نمود که از همه مهمتر، وحدت ملی و احیای قدرت از دست رفته آن بود. از آغاز سلطنت، روش خشونت و قتل و کشتار را با پدر و اعضای خانواده اش تجربه کرد تا این رسم و آیین منحوس سلطنتی در مرام و مسلک اینان جاوید بماند. این رسم نامیمون و بدهنجار تا بدان جا بر مسلک و مرام او تأثیر گذارد که بر اثر یک احتمال ضعیف، کمر به قتل فجیع فرزند شایسته و صالح خویش صفی میرزا بست.
چنان که در تاریخ مذکور است،(43) زمانی که شاه عباس صفوی در صفحات شمال به سر می برد و قصد رفتن به مازندران داشت، به تحریک فرماندهان چرکسی سپاه خود بر فرزندش صفی میرزا مظنون گردید و از این که مبادا او نیز چون خودش بر پدر بشورد و کار قصاص به شمشیر سپارد، قتل او را به غلام وحشی تنومند بی باک خیره سر بدفرجام خود سپرد و اوزن بهبود غلام موصوف نیز به طرز بسیار فجیع و وحشتناکی، جوان خوشنام با اخلاص خاندان شاهی را بر سر راه باز آمدن از حمام به ضربه های مکرر خنجر بکشت و او را به خون غلتانید. اوزن بهبود خون این پروانه بی آزار را در کوچه پس کوچه های رشت آن زمان به زمین ریخت و به لابه و تضرع نه چندان زیاد وی وقعی نگذارد، غافل از این که خون ناحق، پروانه شمع را چندان امان نمی دهد که شب را سحر کند، این بود که اوزن بهبود سرکش دیو سیرت، خود نیز به سرنوشتی غم انگیزتر از مقتول گرفتار آمد و ذکر آن در تواریخ به تفصیل آمده و نقل مکرر آن ملال انگیز است.
بدین ترتیب شاه سفاک خود خواه صفوی به احتمال ظن و گمان نادرست خویش دست به فجیع ترین قتل ممکن می زند و خشم و غضب مضاعف حاصل از این ددمنشی چنان بر وجود او مستولی می شود که رحم و شفقت را به یکباره از خاطر می برد و این خاصیت مذموم و دیرینه شقاوت است.
این قتل فجیع چنان وحشت و رعبی بر خاطر همه اطرافیان انداخته بود که کسی را جرأت دخالت و حداقل پاک کردن ظاهری لکه های ننگ از کوچه های رشت نبود. در این بین، خبر به شیخ بزرگوار بهاء الدین عاملی می رسد. شیخ مغموم و افسرده به صحنه می شتابد، پرخاشگر و بی محابا به قتلگاه فرزند شاه صفوی قدم می گذارد. شیخ و عارف وارسته، پشت پا به دنیا و مافیها زده و لذا بیم جنون پادشاهش نیست، چرا که هیبت پرخاشگر و چشمان به خون نشسته شیخ نیز جرأت دژخیمان به نظاره نشسته را باز می ستاند.
شیخ بهائی قدم به صحنه می گذارد و در کنار جسد پاره پاره شده صفی میرزا می نشیند و طلسم گام نخستین می شکند تا دیگران نیز پیروی کنند و به میان آیند و جنازه را از زمین بر می گیرند: میرزا رضی صدر آستین بالا می زند و به غسل و کفن وی می پردازد.
بدین ترتیب، نفوذ کلام و هیبت عارفانه و وقار همیشگی و جذبه روحانی شیخ بزرگوار، نه تنها بر اطرافیان که بر شاه غضبناک قهر آلود و فرزندکش نیز تأثیر می گذارد و او را از تکرار مضاعف جور زندگی سوز، باز می دارد و در نهایت از کرده بی حاصل و سراپا اشتباه خود پشیمان می شود، اما غافل از این پند جانانه است که: عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی.

شیخ بهائی و عرفان و تصوف و عشق

شیخ قلندر صوفی مرام شیرینکار، عمری را صرف قرابت محمود عرفان و تصوف راستین نمود تا در پناه این تجانس و تجاذب میمون بر دور تفاخر و تخاصم دیرین آن دو، خط بطلان کشد و میانه این دو همزاد فرزانه، انس و الفت مألوف بر قرار سازد و فقه را از حجره بودن، قرنها به طریق خجسته شدن رهنمون گردد و تثلیث عرفان و تصوف و عشق را در حکم طریقی واحد انگارد که بدین گونه وجه الله را در نهایت و برابر دارد.
شعر شیخ نشانه گویای این تفکر معقول است که عشق را علم اول می شمارد و آن را به کار تصوف و عرفان خوش می پندارد:
علم نبود غیر علم عاشقی - مابقی تلبیس ابلیس شقی
یعنی آن کس را که نبود عشق یار - بهر او پالان و افساری بیار
سینه گر خالی ز معشوقی بود - سینه نبود کهنه صندوقی بود
در کار عشق سختی ها می بیند و ابرام می گزیند، چنان که:
ایها القلب الحزین المبتلا - فی طریق العشق انواع البلا
تا نسازی بر خود آسایش حرام - کی توانی زد به راه عشق گام
غیر ناکامی در این ره کام نیست - راه عشق است، این ره حمام نیست
و عشق را می ستاید و پرده پندار می درد که صفت صوفی، صافی بودن است:
ساقیا یک جرعه از روی کرم - بر بهائی ریز از جام قدم
تا کند شق پرده ی پندار را - هم به چشم یار بیند یار را
شیخ در طریق عشق (44)، دین و دل در کفه ای می نهد و فی الحال از معاملت نیکوی خویش اظهار مسرت می نماید که:
دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم - در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی
و آن گاه که شهپر خیال انگیز دل به سودای عشق جولانی می دهد و آرام و می گیرد چنین زمزمه می نماید:
آن دل که تو دیدیش ز غم خون شد و رفت - وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری می کرد - لیلی صفتی بدید و بیرون شد و رفت
اما قصه عاشقان را دلکش می پندارد که دل بی عشق غیر از آب و گل نیست:
او را که دل از عشق مشوش باشد - هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصه عاشقان همی کم شنوی - بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد
شیخ، عالم را خالی از ناله عشاق نمی خواهد و حصه ای از این نوای محزون را به کار دل، شایسته می داند:
از ناله عشاق نوایی برادر - از درد و غم دوست دوایی برادر
از منزل یار تا تو ای سست قدم - یک گام زیاده نیست پایی برادر
شیخ بهائی عشق را در نهایت می بیند و می پذیرد و می خواند که علم عشاق را نهایت نیست. او زندگی و حیات آدمی را در عشق جستجو می کند و در پناه این اکسیر هستی بخش، سری به گوشه محراب دارد و دلی به دیدن جمال یار، فقه می گوید و تفسیر را به نعمت عشق هدایت شده تعلیم می دهد. این همه کارگران به لطف بی دریغ دولت عشق صورت می دهد و گاه چنان در جلوه معشوق مستغرق می شود که علم را مردود می شمارد و بودن در مدرسه را تکذیب می کند. گویی حافظ زمانه باز سر بیان عشق دارد و بر خط کمرنگ علم، نقش باطل شد می کشد، چنان که خواجه شیراز فرماید:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی - عشق داند که در این دایره سر گردانند
یا مولانا که می فرماید:
عشق جز دولت و عنایت نیست - جز گشاد دل و هدایت نیست
عاشقان غرقه اند در شکر آب - وز شکر مصر را شکایت نیست
شیخ بهائی اگر چه در کسوت روحانیان و در زمره اهل فقه و اصول نیست، اما طریقت و شریعت را جدا از هم نمی داند و سعی بی پایان در آشتی و همراهی آن دو دارد. شیخ، تصوف (45) راستین و شریعت مهین را همه راهی به سوی معبود می داند و قبا و عبا و دلق و خرقه و زنار و دستار را مانعی در راه وصال نمی شناسد. شیخ در جلوه خلوت حق، آن چنان غرق است که بیم هلاک را به سر راه نمی دهد، چه رسد به صورت ظاهر و پشمینه پوشی و یک لاقبایی!
این صوفی صافی، چنان در عشق یار غوطه ور است که پروای دیگرش نیست و لذا گاه مسجد و محراب را به یکسو می نهد و پای در رکاب رفتن می کند و بادیه ها و شهرها پشت سر می نهد که همه نشان از بی قراری او دارد و بی قراری نشانه راستین عشق است.
شیخ صوفی صافی شده عمری را سر به چوگان گردان عشق سپرد و انگار پای بی موزه و دستار بر گردن آویخته، رندانه، و سرمست و سینه چاک طریق پر آشوب عشق را می پیمود و باکی از طعنه محافظه کاران روزگار نداشت و رسم و عرف و عادت تخدیری زمانه را به بازی عشق می گرفت و تنها به پیمان و اعتقاد ازلی می اندیشید که:
عشاق به غیر دوست عاری دارند - از حسرت آرزوی او بیزارند
و آنانکه کنند طاعت از بهر بهشت - عشاق نیند بهر خود در کارند
و هم از این روی بود که در حدود دو اربعین حیاتش به شیشه صافی نشست و زنگار و کدورت و ملال روزگاران را به سرپنجه با کفایت عشق از جبین زدود و هر گاه که خمر ساقی ازلی، جان جانش را بر می افروخت، چنین زمزمه می نمود که:
تا نیست نگردی، ره هستت ندهند - این مرتبه با همت پستت ندهند
چون شمع قرار سوختن گر ندهی - سر رشته روشنی به دستت ندهند
شیخ در تحکیم الفت بین طریقت و شریعت راستین و بیان جذبه های عاشقانه سعی وافر نمود و سلسله جنون عشق را بر پای دل، عین خردمندی می دانست:
به عالم هر دلی کو هوشمندست - به زنجیر جنون عشق، بندست