شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

شیخ بهائی و علمای پایتخت

شیخ بهائی که از بزرگترین علمای پایتخت صفوی بود با سایر علمای معاصر خود روابط بسیار نزدیک و صمیمانه ای داشت، از جمله اینان میر ابوالقاسم فندرسکی، دانشمند و عارف بزرگ بود که به سال 1050 هجری قمری یعنی بیست سال پس از وفات شیخ در گذشت.
از دیگر دانشمندان معاصر شیخ بهائی که با وی انس و الفت زیادی داشت، میر محمد باقر معروف به میر داماد بود. میر داماد در مدرسه خواجه، حکمت تعلیم می داد و فندرسکی در همان مدرسه ملل و نحل تدریس می نمود. شیخ بهائی نیز تفسیر قرآن مجید و بعضاً سایر رشته های علوم متداول دینیه و حتی علومی چون ریاضیات و فیزیک و هیئت و غیره تدریس می کرد.
برای شیخ بهائی تفسیر قرآن مجید درس مطلوبی بود. او به وسیله تفسیر قرآن، مسائل عدیده ای را که در ذهن داشت بیان و مطرح می نمود. در قالب تفسیر قرآن، امکان طرح مسائلی حاصل می شد که مستقیماً زمینه ای برای ابراز آنها وجود نداشت. او اغلب به بهانه تفسیر قرآن مطالب شیرین و جالبی بیان می نمود، مخصوصاً در ایام تعطیل و جمعه چنانچه کلاس درس تشکیل می شد، گفتنی های شیرین و منحصر به فردی ابراز می نمود، به طوری که طلاب حاضر در جلسات درس وی نه تنها از آن مطالب لذت می بردند، بلکه نکات اجتماعی و سیاسی و علمی ناب و ویژه ای دریافت می کردند و لذا مدرسه خواجه در زمان شیخ بهائی بسیار پر رونق و پر رفت و آمد بود و همه کلاسهای درس آن در نهایت بهره دهی و جذابیت اداره می شد.
در نتیجه این ویژگی، مدرسه خواجه به داشتن دانشمندان بنامی چون شیخ بهائی و میر داماد و میر فندرسکی، شاگردان استثنائی و نابغه ای نیز از گوشه و کنار ایران برای کسب فیض از محضر چنین بزرگانی به مدرسه خواجه روی می آوردند که از جمله آنها صدر الدین شیرازی ملقب به ملاصدرا را می توان نام برد. ملاصدرا همان جوان طلبه ای است که به زودی در اقصی نقاط گیتی شهره آفاق شد و آثار و نظریات علمی و فقهی و فلسفی و عرفانی وی در تمام گیتی انتشار یافت و هم اکنون نیز مورد توجه دانشمندان و متفکران است.
شیخ بهائی در مدرسه خواجه با چنین بزرگانی حشر و نشر داشت و بنابراین روابط صمیمانه ای بین آنان وجود داشت و شاگردانی چون ملاصدرا نیز وسیله خوبی برای ایجاد صمیمیت بیشتر می شدند. علت دیگر، وجود روابط شیخ با سایر علما و چون میرداماد و میر فندرسکی، ارتباط اینان با شاه عباس صفوی بود و شاه صفوی نقطه مشترک دیدار و برخورد عقاید و ایجاد روابط و صمیمیت این بزرگان بود.
اهمیت مدرسه خواجه با وجود دانشمندانی چون شیخ و میرداماد و میر فندرسکی و شاگردانی چون ملاصدرا تا به آن حد بود که شاه عباس صفوی اغلب شخصاً به مدرسه می آمد و در محضر درس این بزرگان شرکت می نمود و با آنان به محاوره و مجادله علمی نیز می پرداخت، از جمله بارها در مجلس درس شیخ بهائی حاضر شد و به صورت ساده و بدون تکلف در حلقه درس در میان طلاب نشست و در مورد تفسیر قرآن مجید با شاگردان دیگر به طرح سؤالات پرداخت و شیخ بهائی نیز با استادی تمام پاسخ می داد و با ظرافت، نکاتی مناسب بیان می نمود.
شیخ بهائی در جلسات درس، وقتی شاه عباس حضور می یافت، آیات و احادیث و روایات مناسبی در شیوه رفتار شاهان بیان می کرد و بدین گونه به طور غیر مستقیم شیوه مملکت داری و آداب رعایت حقوق مردم و حق الناس و کمک به مستمندان را عنوان می نمود و بدین گونه نظرهای اصلاحی خود را در باب روش اداره امور مملکت به شاه تلقین می کرد و شاه عباس صفوی نیز بنا به احترامی که به شیخ می گذارد و اعتقاد و اعتمادی که به وی داشت، دل به درس او می سپرد و لذا در جلساتی که شاه صفوی حضور داشت، تفسیر قرآن شیخ بیشتر در آداب مملکت داری خلاصه می شد.
مؤلف قصص العلماء می نویسد: روزی شیخ بهائی و میر ابوالقاسم فندرسکی در یکی از اتاقهای عمارت شاهی نشسته بودند که شیری از شیرخانه زنجیر گسست و از شیربانان گریخته، ناگهان وارد آن سرای شد. شیخ بهائی خود را جمع کرد و عبای خود را به دست گرفته، نصف صورت خود را پوشانید، اما میر فندرسکی هیچ حرکتی نکرد. سپس شیر در آن مجلس طواف نمود و بیرون رفت و کسی را اذیت نکرد و صورت آن مجلس و شیر را در عمارت هشت بهشت اصفهان به همان کیفیت که وقوع یافته بر دیوار کشیده اند و شیخ بسیار کم ریش بود.
این داستان در افواه مردم شکل دیگری هم دارد که میر داماد هم در مجلس بوده و پس از رفع خطر، شیخ بهائی گفت: من به نیروی دانش دانستم که شیر تا گرسنه نباشد بر انسان خطری نیست. و میر داماد گفت: من در نسب و سیادت خود شک نداشتم و می دانستم که گوشت و خون فرزند رسول خدا بر ددان حرام است و سجده شکر کردم.
و میر فندرسکی گفت: من به قوه تصرف و کرامت یقین داشتم که شیر را نیز تسخیر می کنم و لذا آزاری به من نمی رساند، این بود که از جای نجنبیدم(40)
این داستانها به هر حال هر چه باشد و هر قدر سخیف به نظر برسد، اما یک نکته جالب از آنها مستفاد می شود و آن این که بین این بزرگان، روابط و دوستی و معاشرت بسیار بوده است که این داستانها نمونه و بازتاب و تجلی آن می باشد. ضمناً اگر بدین داستان ها عنوان افسانه بدهیم، آن نیز عکس العمل و باز تاب توجه عمومی نسبت به بزرگان دینی و علمی مملکتشان می باشد که شرح مبسوط آن در بخش مربوط به شیخ بهائی و افسانه ها آمده است.
در مورد مناسبات و مشاعره و محاوره و حتی مجادله علمی شیخ بهائی و میر داماد سخنهای بسیار رفته است. زیرا این دو تن از بزرگترین علمای زمان خود بودند و نیز در مسلک و مشرب و روش و برخورد با شریعت و طریقت همفکری و اشتراک نظر داشته اند. در یک مدرسه تدریس می نمودند و در مجالس شاه صفوی در کنار هم بودند. علاوه بر این به لحاظ خصوصیات عرفانی و روحانی، هیچ کدام پای بند تعلقات زمینی نبودند، بنابراین تقرب به شاهان و فزونی مال و منال و حتی احترام و احتشام عمومی نیز برای اینان بی اعتبار بوده و مجلس شاهان و دیگر علایق مادی را صرفاً برای اصلاح امور مسلمانان می خواستند، لذا بیم و هراس افزونی تقرب یکی به این تعلقات خاکی برای هیچ کدام مفهومی نداشته و حلاوتهای ظاهر فریب مادی و جذبه مال و جاه و شهرت و اشتهار عالمگیر و نزدیکی بر مسند شاهی برای آنها پوچ بوده و اگر مشاعره و محاوره و مجادله ای اتفاق می افتاده است صرفاً به لحاظ ابراز محبتی یا عرض تهنیتی آمیخته با مزاح علمی بوده است، چنان که مؤلف روضات الجنات گوید: میانشان مشاعره بود و میر داماد به او نوشت:
ای سر ره حقیقت ای کان سخا - در مشکل این حرف جوابی فرما
گویی که خدا بود و دگر هیچ نبود - چون هیچ نبود پس کجا بود خدا؟
و شیخ بهائی در پاسخ گفت:
ای صاحب مسأله تو بشنو از ما - تحیق بدان که لامکان است خدا
خواهی که ترا کشف شود این معنا - جان در تن تو بگو کجا دارد جا؟
به هر حال، روابط شیخ بهائی با میر داماد که خود روزگاری شاگرد پدر شیخ، یعنی شیخ عزالدین عاملی بود، بسیار صمیمی و عارفانه ذکر گردیده است. میر داماد اجازه روایت از شیخ عزالدین می گیرد و این امر، حکایت از نزدیکی توأم با احترام شاگرد و استادی میر با خانواده شیخ دارد.
چنان که در مستدرک الوسائل به نقل از محبوب القلوب آمده، میر داماد بعضاً کنایات ادبی و شاعرانه ای با شیخ بهائی داشته است، اما با اندک دقتی می توان دریافت که این گونه مطالب عموماً تلمیح شاعرانه بوده و این دو عالم و عارف بزرگ معمولاً نکات اجتماعی را در قالب طنز و تلمیح ادبی بیان می کرده اند و بدین ترتیب نقد اجتماعی را در پوشش طنزآمیز بیان و ابراز نموده اند، چنان که میر داماد در رباعی معروفی خطاب به شیخ گوید:
از خوان فلک قرص جوی بیش مخور - انگشت عسل مخواه و صد نیش مخور
از نعمت الوان شهان دست بدار - خون دل صد هزار درویش مخور
و شیخ بهائی نیز در پاسخ گفته است:
زاهد به تو تقوی و ریا ارزانی - من دانم و بی دینی و بی ایمانی
تو باش چنین و طعنه می زن بر من - من کافر و من یهود و من نصرانی
این رباعی ها اگر چه به ظاهر لحن تعریضی (41) دارد، اما در واقع اشارت عام در آن مشهود است و ظواهر امر را صرفاً به لحاظ شیرینی کلام و جذبه شعری به کار برده که بر تأثیر پذیری مفاهیم شعری بیفزاید وگرنه برای عالمی بزرگ، چون میرداماد که خود نیز همپای شیخ بهائی است و تقرب درباری او نیز همانند شیخ است و خود لقب میر داماد دارد، هرگز حسرت و حسادت نعمت الوان شاهان مراد و منظور نظر نبوده است، چرا که در این صورت، خود نیز مشمول مفاهیم شعر خویش می گردد و این، برازنده و در خور شأن و مقام میر داماد نیست.
به هر حال در مورد روابط شیخ بهائی و میرداماد، روایات و داستانهای زیادی نقل شده است و از مجموع آن، چنین بر می آید که این دو عالم عارف همفکر صوفی منش، پای از بند تعلقات زمین بر کشیده اند و با صمیمیت و مهربانی بسیار در مجالس و محافل و مدارس به کار اصلاح امور مسلمانان می پرداخته اند و لذا سر بر خورد و تضاد رای و رو در رویی با هم نداشته اند.
مرحوم سعید نفیسی در کتاب احوال و اشعار فارسی شیخ بهائی می نویسد: سفینه ای خطی وجود دارد که در آن، این رباعی از میرداماد خطاب به شیخ بهائی آمده است:
از شاخ برهنه، برگ و بر می طلبم - از خانه عنکبوت پر می طلبم
اندر دهن مار شکر می طلبم - از پشه ماده شیر نر می طلبم
و شیخ بهائی پاسخ داده است:
علم است برهنه شاخ و تحصیل برست - تن خانه عنکبوت و دل بال و پرست
زهرست دهان علم و دستت شکرست - هر پشه که او چشید او شیر نرست
در مورد روابط شیخ و سایر علمای بزرگ زمان او روایات عدیده ای نقل شده است، چنان که در کتاب زندگانی شاه عباس اول آمده است: روزی شاه عباس صفوی به همراه گروهی از درباریان و سپاهیان و روحانیان و از جمله شیخ بهائی و میر داماد در جریان یک سفر، سوار بر اسب در کنار یکدیگر می راندند، در اثنای حرکت، اسب میرداماد پیشی گرفت و میدانی از شاه عباس و شیخ جلو افتاد، شاه عباس پس از مشاهده این صحنه با لحنی که حکایت از محک زدن شیخ داشت، خطاب به او گفت: روزگار عجیبی است، به کلی آداب همراهی سفر به بوته فراموشی سپرده شده، همراهان، جمع دوستان را می گذراند و بر گرده توسن سرکش خویش شلاق جسارت می کوبند.
شیخ بهائی با ذکاوت و دانایی و بینش بی نظیرش دریافت، منظور شاه عباس اشاره تلویحی به پیشی جستن اسب میرداماد می باشد. برای تعدیل نظر شاه در حالی که سعی می کرد اسب خود را به کنار اسب شاه برساند خطاب به او گفت: البته روزگار پر از شگفتی و عجایب است، اما سرمستی اسب سرکش دانشمندی بزرگ چون میر داماد را شگفتی نیست که او از ذوق و شوق بار علم بر دوش نهاده، سر از پای نمی شناسد که این چنین سرکش افتاده است.
شاه عباس از عکس العمل عالمانه و اظهار نظر استادانه و صمیمی و دوستانه شیخ بهائی در شگفت شد و ادامه دادن بحث را جایز نشمرد، لذا بر اسب نهیبی زد و توسن شهریار صفوی در یک آن، بر دو پا بلند شد و لحظه ای دیگر میدانی را به سم کوبنده در نوردید تا در کنار اسب تیزرو و میر داماد قرار گرفت، آن گاه برای آزمودن وی چنین گفت:
روزگار عجیبی است، آداب سفر را رخوت رهنوردی سوارانی چون شیخ بهائی بر هم می زنند، رسم همراهی چنین نیست که راهروی همراه پیوسته در عقبه کاروان به تنهایی راه سپارد.
میرداماد، نیز چون شیخ بهائی، با فراست شگرف خویش، اشارت شاه عباس را دریافت و با لحنی توأم با احترام که از کدورت احتمالی شاه بکاهد پاسخ داد: آری، روزگار را شگفتی بسیار است، اما عقب ماندن اسب شیخ با آن همه بار علمی که بر دوش دارد، نه عجیب است که همین مختصر آمدنش عجیب می نماید.
شاه عباس صفوی پس از مشاهده و شنیدن این دو صحنه زیبا پی به اخلاص و صمیمیت و صفای باطن این دو دانشمند و روحانی بزرگ برد و در حالی که لبخند رضایت آمیزی بر لب داشت، زیر لب گفت: عالمان را عالمی است که پی بردن به آن، بس دشوار و کشف اسرارش مشکل است.(42)
دریغ است در این جا ذکری نیز از عالم دیگر زمان شیخ یعنی میر ابوالقاسم فندرسکی ننماییم. در کتاب نصف جهان فی تعریف الاصفهان آمده است: میر ابوالقاسم فندرسکی استر آبادی، حکیمی فاضل و عارفی کامل بود و او صاحب قصیده معروفی است با این مطلع و او خاتم الحکما است در اسلام:
چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی - صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاستی

آثار دیگر شیخ بهائی

در مورد آثار به جا مانده از شیخ بهائی روایات مختلف ذکر گردیده است، علاوه بر آن، افسانه های زیادی نیز سینه به سینه نقل شده که از جمله، آن قصه چگونگی ایجاد شهر نجف آباد است:
گویند وقتی کاروانی موقوفات حرم مطهر حضرت علی (ع) را به نجف اشرف حمل می نمود، در اولین منزل که در محل فعلی نجف آباد صورت گرفت، شیخ بهائی در خواب، مولا علی (ع) را زیارت نمود و به او فرمودند: از محل وجوهات این محموله، شهری در همین محل ساخته شود. آن گاه شیخ بهائی دستور داد، امتعه کاروان را بفروشند و از وجوه به دست آمده و هزینه ایجاد و ساختمان شهر کوچکی به نام نجف آباد را پردازند.
طراحی و معماری و شیوه شهر سازی نجف آباد که به وسیله شیخ بهائی صورت گرفته، نه تنها در آن زمان بی نظیر بوده، بلکه اینک نیز پس از گذشت قریب چهار قرن همچنان مطلوب است. کوچه ها و محلات از شیوه و روش بسیار پیشرفته علمی پیروی نموده، به طوری که هنوز هم رفت و آمد در کوچه های عموماً شمالی - جنوبی و شرقی - غربی آن شهر به صورت ساده و راحتی انجام می شود. محلات طوری طراحی شده که مشکلات رایج در شهرهای مشابه را ندارد و اصولاً در این محلات درگیریهای قومی و محله ای وجود ندارد. طراحی و معماری شهر نجف آباد نشانگر قدرت و دانش بی نظیر شیخ در زمینه شهر سازی و معماری است؛ همین طور قدرت تصمیم گیری و فتوای شیخ در مورد هزینه موقوفات حرم مطهر حضرت علی (ع) در آن محل، نشانه اقتدار، ابتکار، نفوذ معنوی و روشنفکری وی است.
علاوه بر آن، همان طور که در تاریخ مذکور است، معماری و طراحی حصار نجف آباد اشرف نیز از اقدامات دیگر وی می باشد.
طرح کاریز نجف آباد نیز از جمله آثار ماندنی شیخ بهائی می باشد، این کاریز از بزرگترین قناتهای ایران و طول آن از ابتدای مظهر قنات تا انتهای آبخور آن، بیش از نه فرسنگ است و به نام قنات زرین کمر معروف می باشد. این کاریز به یازده جوی بزرگ تقسیم می شود و هنوز هم روش توزیع آب آن، مورد استفاده و عاری از هر گونه خطا و اشتباه محاسبه می باشد و همه کشاورزان از آن تبعیت می نمایند. این روش توزیع، چنان است که هم اکنون نیز آبهای کمکی حاصل از چاههای الکتریکی و یا کانالهای آبیاری اضافی را از طریق همین جویها تقسیم و توزیع می کنند و هیچ گونه اختلاف یا برخوردی بین رعایا پیش نمی آید.
شیخ بهائی در مورد کارهای معماری علاوه بر حمام معروف شیخ و ساختن شهر نجف آباد و حصار نجف اشرف و مسجد امام و غیره، در اتمام بنای معروف مسجد شیخ لطف الله و به خصوص کتیبه زیبای سر در آن و شعر رسای عربی شیخ که بر آن منقوش است نیز دست داشته است. طراحی و معماری شهر نجف آباد و طرح کاریز آن شهر که به موازات آن تهیه شده، نشانگر این واقعیت است که شیخ بهائی در کار تأمین آب زراعی و آشامیدنی شهر، سعی و اهتمام وافر مبسوطی که درباره طومار تقسیم آب زاینده رود آمد، مدتها توان و وقت خود را صرف تهیه آن نمود، اگر چه به علت کار شکنی مالکان عمده، سرانجام این طرح جامع در نطفه خفه شد و جامه عمل نپوشید.
از دیگر کارهای ماندنی شیخ بهائی، ساختن شاخص مسجد امام اصفهان می باشد که به وسیله آن، اوقات در روز به کمک آفتاب محاسبه می گردد و به ساعتی ظلی معروف و در مغرب مسجد شاه نصب گردیده است.
بنا به قولی شیخ بهائی در طراحی و پرداختن کاروانسراهای معروف مذکور یاری و مساعدت نماید، زیرا عمده این کاروانسراها در مسیر جاده ابریشم قرار دارند.

قتل صفی میرزا

قساوت و سنگدلی لازمه دیکتاتوری است، اصولاً حکومتهای دیکتاتوری بدون دست افزار خشونت و قساوت راه به جایی نمی برند. در طول تاریخ پر نشیب و فراز این ملت، بارها رژیمهای فاسق و جابر و ضد مردمی حکومت کرده اند که اقتدار خود را در سایه ارعاب و وحشت و کشتار جمعی تأمین نموده اند. در این حکومتها احساس یا احتمال خطر از ناحیه هر کس، معادل حکم قتل اوست.
شاه عباس صفوی نیز با همه خدمات نسبی که به ایران نمود که از همه مهمتر، وحدت ملی و احیای قدرت از دست رفته آن بود. از آغاز سلطنت، روش خشونت و قتل و کشتار را با پدر و اعضای خانواده اش تجربه کرد تا این رسم و آیین منحوس سلطنتی در مرام و مسلک اینان جاوید بماند. این رسم نامیمون و بدهنجار تا بدان جا بر مسلک و مرام او تأثیر گذارد که بر اثر یک احتمال ضعیف، کمر به قتل فجیع فرزند شایسته و صالح خویش صفی میرزا بست.
چنان که در تاریخ مذکور است،(43) زمانی که شاه عباس صفوی در صفحات شمال به سر می برد و قصد رفتن به مازندران داشت، به تحریک فرماندهان چرکسی سپاه خود بر فرزندش صفی میرزا مظنون گردید و از این که مبادا او نیز چون خودش بر پدر بشورد و کار قصاص به شمشیر سپارد، قتل او را به غلام وحشی تنومند بی باک خیره سر بدفرجام خود سپرد و اوزن بهبود غلام موصوف نیز به طرز بسیار فجیع و وحشتناکی، جوان خوشنام با اخلاص خاندان شاهی را بر سر راه باز آمدن از حمام به ضربه های مکرر خنجر بکشت و او را به خون غلتانید. اوزن بهبود خون این پروانه بی آزار را در کوچه پس کوچه های رشت آن زمان به زمین ریخت و به لابه و تضرع نه چندان زیاد وی وقعی نگذارد، غافل از این که خون ناحق، پروانه شمع را چندان امان نمی دهد که شب را سحر کند، این بود که اوزن بهبود سرکش دیو سیرت، خود نیز به سرنوشتی غم انگیزتر از مقتول گرفتار آمد و ذکر آن در تواریخ به تفصیل آمده و نقل مکرر آن ملال انگیز است.
بدین ترتیب شاه سفاک خود خواه صفوی به احتمال ظن و گمان نادرست خویش دست به فجیع ترین قتل ممکن می زند و خشم و غضب مضاعف حاصل از این ددمنشی چنان بر وجود او مستولی می شود که رحم و شفقت را به یکباره از خاطر می برد و این خاصیت مذموم و دیرینه شقاوت است.
این قتل فجیع چنان وحشت و رعبی بر خاطر همه اطرافیان انداخته بود که کسی را جرأت دخالت و حداقل پاک کردن ظاهری لکه های ننگ از کوچه های رشت نبود. در این بین، خبر به شیخ بزرگوار بهاء الدین عاملی می رسد. شیخ مغموم و افسرده به صحنه می شتابد، پرخاشگر و بی محابا به قتلگاه فرزند شاه صفوی قدم می گذارد. شیخ و عارف وارسته، پشت پا به دنیا و مافیها زده و لذا بیم جنون پادشاهش نیست، چرا که هیبت پرخاشگر و چشمان به خون نشسته شیخ نیز جرأت دژخیمان به نظاره نشسته را باز می ستاند.
شیخ بهائی قدم به صحنه می گذارد و در کنار جسد پاره پاره شده صفی میرزا می نشیند و طلسم گام نخستین می شکند تا دیگران نیز پیروی کنند و به میان آیند و جنازه را از زمین بر می گیرند: میرزا رضی صدر آستین بالا می زند و به غسل و کفن وی می پردازد.
بدین ترتیب، نفوذ کلام و هیبت عارفانه و وقار همیشگی و جذبه روحانی شیخ بزرگوار، نه تنها بر اطرافیان که بر شاه غضبناک قهر آلود و فرزندکش نیز تأثیر می گذارد و او را از تکرار مضاعف جور زندگی سوز، باز می دارد و در نهایت از کرده بی حاصل و سراپا اشتباه خود پشیمان می شود، اما غافل از این پند جانانه است که: عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی.