شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

توضیحات:

1. سعدی:
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی - از دوست نخواهم کرد جز دوست تمنایی
2. حافظ:
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من - کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
3. حافظ:
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید - این دل شوریده تا آن جعد و کالم بایدش
4. حافظ:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم - ای بی خبر زلذت شرب مدام ما
5. بنا به قول جامی در بهارستان و استاد دکتر شفیعی کدکنی در کتاب شریف موسیقی شعر، مخمس معروف شیخ بهائی تخمیسی از غزل شیوای خیالی بخارایی است که شیخ بر اول هر بیت سه مصرع افزوده و بدان وجهه نیکوتر داده است. اصل غزل خیالی بخارایی این است:
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه - جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد - یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار - او خانه همی جوید و من صاحب خانه
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو - مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید - دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید - بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
تقصیر (خیالی) به امید کرم توست - یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
6. رغیف: (به فتح راء و کسر غین) به معنای گرده نان.
7. عشاء: (به کسر عین) به معنای از مغرب تا نیمه شب، مراد نماز عشاء.
8. عشاء: (به فتح عین) به معنای غذای شب.

شیخ و افسانه ها

در اغلب نقاط دنیا و از جمله ایران در مورد بزرگان و به خصوص عرفا افسانه های زیادی بر سر زبانهاست. تعدادی از این داستانها مرجع و منبع مستندی هم دارند، ولی اکثر آنها به سینه سینه نقل گردیده و تنها مردم علاقه مند راوی آنها هستند.
در ایران شیخ بهائی از جمله بزرگانی است که از نظر اعتبار علمی و دانش فراوان و سایر جهات تا به سر حد افسانه پیش رفته است.
افسانه اگر از حقیقت و واقعیت هم دور باشد و ضریب احتمال پایینی نیز داشته باشد، صرف وجود آن، حکایت از توجه و اقبال عمومی نسبت به قهرمان آن دارد. در واقع می توان معتقد بود که افسانه به تعبیری حداقل پاداش و تقدیر توده مردم از شخصیت اصلی داستان است. اصولاً مردم عادی، احساسات صمیمانه خود را با خلق این گونه افسانه ها ابراز می نمایند و افسانه باز تاب طبیعی افسانه سرایی ارتباط مستقیمی با فرهنگ اقوام مختلف دارد.
افسانه اگر چه عموماً صورت غیر واقعی دارد و به ظاهر تخیلی جلوه می کند، اما عموماً ریشه در فرهنگ و منش و آگاهی ملتها دارد، حتی در مواردی آرمانهای سر کوفته و عصیان یافته ملی یک قوم در لباس افسانه و افسانه سرایی جلوه می کند و اسطوره های ملی از آن جمله اند. این قبیل مظاهر تخیل گونه اسطوره ای در بیشتر ملتها فراوانند و از جمله در ایران.
در میان افسانه هایی که به شیخ بهاء الدین عاملی نسبت می دهند، پاره ای دارای جنبه های بسیار ظریف احساسی اند، تعدادی ریشه در مسائل سیاسی و اجتماعی دارند، دسته ای به شگفتیهای علوم مختلف مربوط می شوند، ولی به هر حال همه در یک وجه مشترکند و آن، بیان بزرگی شیخ می باشد.
از جمله افسانه های احساسی منسوب به شیخ بهائی داستان موش و بچه موش است که در جایی به صورت مکتوب نیامده، اما در بین مردم اصفهان سینه به سینه نقل شده و رایج است.
گویند شیخ بهائی نقل نموده، شبی در کنار شمعی به مطالعه مشغول بودم، کتابهای زیادی در اطرافم پراکنده بود، ناگاه بچه موشی ظاهر شد و از روی شیطنت با کتابها به بازی پرداخت، ابتدا سعی کردم او را دور سازم، ولی از روی فطنت و بازیگوشی نرفت، به ناچار سبد حصیریی بر روی او نهادم و زندانی شد. پس از لحظاتی موش بزرگی که ظاهراً مادرش بود حاضر شد، ابتدا سعی در استخلاص وی نمود، چون از تلاش خود نتیجه ای نگرفت ناامید شد و از دل خارج گردید. چون بی مهری موش مادر را دیدم تعجب نمودم. در این اندیشه بودم که موش مادر به سکه ای طلا ناب بر دهان گرفته باز آمد، سکه در پیش من انداخت و دیگر بار به اطراف سبد جهید. من از روی کنجکاوی مقاومت کردم و چون بچه موش را آزاد نساختم، بار دیگر موش مادر از در خارج شد. فکر کردم میزان علاقه موش به بچه موش همینقدر بود که یکبار دیگر موش با سکه ای دیگر ظاهر شد و آن را پیش پای من انداخت و این عمل تا ده بار تکرار شد و من علی رغم میل باطنی همچنان مقاومت می کردم و در مرتبه دهم به خود گفتم، مبادا تعداد سکه های در اختیار موش بیشتر باشد و باز هم سبد را برنداشتم که از کجا تعداد سکه ها صد نباشد.
من اسیر حرص غالب بودم که یک بار دیگر موش باز آمد، ولی این بار کیسه ای خالی به دندان گرفته بود و آن را در برابرم انداخت و به شدت می لرزید که من نیز به گریه افتادم و سبد از روی بچه موش برگرفتم و ساعتی در تألم و تأثر کردار خویش مغموم بودم.
این افسانه اگر راست باشد و اگر افسانه صرف، به هر حال بار لطیف احساسی خاصی دارد که حکایت از شناخت شخصیت ممتاز شیخ در انتظار مردم می نماید. خمیر مایه اصلی این چنین افسانه ها را مردم تشکیل می دهند و بدیهی است جوهره اصلی آن را متناسب با خلق و خوی و منش و کردار و رفتار قهرمان اصلی آن می پردازند.
مطلب قابل ذکر دیگر این که، گاه سوژه و خمیر مایه اصلی یک افسانه، قوی و قابل ابراز است، اما لازمه و پشتوانه ترویج آن، نسبت دادن به یک چهره ملی یا دینی با عرفانی است و این گونه افسانه ها، هستند نمونه هایی که در طول تاریخ بر آداب و رسوم و فرهنگ و حتی تمامیت ارضی ملتها تأثیر نهاده اند.
در میان مردم اصفهان، افسانه دیگری درباره شیخ بهائی و شاه عباس صفوی شایع است. گویند وقتی شاه صفوی از زیارت مشهد مقدس به اصفهان بازگشت، گروهی از روحانیان و درباریان و بزرگان شهر به ملاقات او رفتند. شیخ بهائی نیز در کنار شاه عباس نشسته بود و درباره چگونگی سفر تعاریفی در گرفته بود. شاه صفوی خطاب به شیخ بهائی گفت:
در راه رفتن به بارگاه ثامن الائمه نزد خویش قرار نهادیم که اگر توفیق، رفیق شد و به زیارت نایل آمدیم، یک درخواست جناب شیخ را هر آنچه باشد تحقق بخشیم، حال که سعادت تشرف حاصل آمده، آماده ادای دینیم.
شیخ بهائی با ذکاوت و تیز هوشی و موقع شناسی خاص خود خطاب به شاه عباس صفوی گفت: مرشد اکمل، همیشه چاره ساز حاجات درویشانند، اما هم اینک که قصد ادای دین نیز بر طبع بلند شاه افزون گشته است، مرا آرزویی جز نشستن بر گرده اسبی نیست که مرشد اکمل، زمام آن بکشد.
حاضران در تالار شاهی از شنیدن این درخواست و آرزوی شیخ بهائی در بهت و حیرت تمام فرو رفتند و از عکس العمل شاه صفوی نیز بی خبر بدند. شاه عباس قدری تأمل نمود بنا به خصلت و خلق و خوی ویژه ای که داشت، بدون این که سعی در تغییر خواهش شیخ نماید، آن را پذیرفت. آن گاه به دستور شاه صفوی سر مهتر اصطبل شاهی اسبی بیاورد و در پای پلکان تالار شاهی، شیخ بر آن نشست و زمام اسب به دست شاه عباس داد و شاه صفوی نیز در برابر دیدگان دهها نفر از روحانیان و درباریان و بزرگان شهر تا محوطه ورودی مدخل میدان نقش جهان زمام کشید. آن گاه با اشارت شیخ اسب را نگه داشتند و از اسب فرود آمده و همراه شاه به تالار باز گشتند و به ظاهر صحنه را در جهت ادای نذر و دین مرشد اکمل توجیه نمودند.
چند سال از این ماجرا گذشت تا بار دیگر، شاه عباس به زیارت ثامن الائمه رفت و با توفیق بازگشت. این بار در جریان دیدار شاه با بزرگان و روحانیان شهر، شیخ بهائی خطاب به شاه صفوی گفت: آیا مرشد اکمل در این سفر نیز نذری فرموده اند؟!
شاه عباس که خود نیز بسیار زیرک و حاضر جواب و باهوش بود بلافاصله پاسخ داد: همان زمامداری بار پیشین، کفایت است ما را!
آن گاه شیخ بهائی با خضوع و خشوع تمام، خطاب به شاه عباس و دیگر حضار حاضر در تالار شاهی چنین گفت: مرشد اکمل! جسارت بی منتهای این بنده، به جهت نجات ساحت مقدس علم بود، همان گونه که مرشد اکمل استحضار دارند، در آن روزگاران حوزه های علمیه از رونق لازم افتاده بود و طلاب علوم دینیه هر یک به بهانه ای، کسوت روحانیت رها می کردند و به شغلی دیگر می پرداختند. این بنده با چنین جسارتی عظمی، انظار عمومی و دید طلاب جوان را به احترام و احتشامی شاهی معطوف بی همانندی قرین و مباهی است.
شاه عباس صفوی و حاضران در جلسه از این همه درایت و ذکاوت شیخ بهائی تعجب نموده و بر آن آفرین گفتند.
افسانه دیگری نیز در بین مردم رواج دارد که گویند: روزی شاه عباس صفوی در تالار نشسته و جمعی در اطراف به خدمت بودند. شیخ بهائی به مجلس وارد شد و در کنار شاه نشست. شاه عباس خطاب به شیخ گفت: شنیده ایم گروهی از روحانیان در معابر عمومی و میادین شهر در جمع سفلگان ظاهر می شوند و حتی به تماشای معرکه گیران می شتابند. جناب شیخ اینان را به حرمت لباس روحانیت خویش واقف نمایند!
شیخ بهائی با لحنی آرام و اطمینان بخش چنان که همه حاضران در تالار بشنوند، خطاب به شاه صفوی گفت: مرشد اکمل! خیال مبارک آسوده باشد که هرگز این چنین واقعه ای صورت نیافته است و روحانیان به وظایف و مسؤولیت خویش واقفند، کما این که من خود در تمام مراسم و معرکه ها حضور دارم و هیچ شخصی روحانی را ندیده ام!(26)
افسانه های فراوان دیگری نیز در مورد شیخ بهائی در افواه عمومی مذکور است، که همه حکایت از کرامات و احاطه وسیع او به علوم و تدین و صفا و اخلاص عمیق وی دارد و این سیر افسانه سرایی و افسانه پردازی برای شیخ تا عصر حاضر نیز ادامه دارد، کما این که در تاریخ بیداری ایرانیان چنین مذکور است:(27)
پسر آقا سید محمد باقر عراقی مدعی است که پیراهنی از شاه عباس دارد که خط شیخ بهائی و میر داماد بر آن بعضی ادعیه و طلسمات نقش کرده اند و گلوله بر آن پیراهن کار نمی کند و گویا سی هزار تومان از او می خرند و نداده است، می گوید: امتحان، او را در خودم کنند که پوشیده و کیسی که اطلاع ندارد تفنگ به دست بگیرد و بر من بزند، آن وقت ملاحظه کند که گلوله بر بدنم کارگر نمی افتد. مقصودش این است که بنده فرمانفرما را ملاقات کنم و مذاکره این صحبت را بنمایم، اگر در صد هزار تومان می خرند که معامله را راه اندازیم، ولی بنده باور نمی کنم، چه اثر گلوله تفنگ را دیده ام و اثر پیراهن را ندیده ام.
به هر حال، ذکر این مطالب حکایت از اعتقاد گروهی از مردم به کرامات و دانستن علم طلسمات شیخ بهائی می کند. چه در این ماجرا، میر داماد و شیخ بهائی به علوم دینیه و کشف و کرامات شایسته اند و پیراهن شاه عباس به لحاظ ادعیه اینان ضد گلوله گردیده است و با این که در پایان قصه، ناباوری خویش را رسماً اعلام می دارد، اما همان گونه که قبلاً بیان گردید، صرف افسانه پردازی برای بازرگان، حکایت از توجه عامه به اینان می کند.

سفر مشهد

شیخ بهائی چند سال اول اقامت در اصفهان را به درس و بحث حوزه ای و نیز پاره ای فعالیتهای علمی و اجتماعی در این شهر صرف نمود و تنها چند سفر کوتاه به اتفاق شاه عباس انجام داد.
آن روز عصر، در تالار بزرگ کاخ نقش جهان، شاه صفوی بر مسند نشسته بود و گروهی از روحانیان و درباریان به خدمت بودند و از جمله شیخ بهائی دست راست شاه نشسته بود. شاه عباس با لحنی که تا اندازه ای به مزاح شباهت داشت خطاب به شیخ بهائی گفت: کار میرابی طومار آب زاینده رود، به کجا کشید جناب شیخ؟!
شیخ بهائی با درایت و ذکاوت بی نظیرش فهمید، اگر چه تهیه طومار تقسیم آب زاینده رود ابتدا مورد توجه و حتی توجیه شاه عباس بود، اما فی الحال بنا به تلقینات سوء گروهی از مالکان متنفذ - که سوء استفاده خود را در خطر می بینند - چندان اهمیتی ندارد و حتی وسیله مزاح نیز شده است، لذا با آرامی پاسخ داد: مرشد اکمل نیکو مستحضرند، دل گرسنه را ایمانی نیست و نان سفره رعایا با قطرات آب زاینده رود مهیا می شود، اگر مالکان سربند آب را رها سازند!
شاه عباس که او نیز در تیزهوشی و ذکاوت بی نظیر بود، وقتی پاسخ شیخ بهائی را منطقی دید، برای این که موضوع بحث و گفتگو را تغییر دهد با تبسمی و تکان دادن سر به علامت تصدیق، خطاب به شیخ گفت: آری، آری چنین است، اما اگر جناب شیخ از این دل مشغولی دنیوی فارغ شده اند، کار توزیع آب را به میراب و عمله آب سپارند و خود در معیت ما به زیارت ثامن الائمه شتابند که کار دنیا را تمامی نیست.
شیخ با لحنی که بحث را تمام شده تلقی نمایند زیر لب گفت: وقتی که کار دنیای خلق خدا سامان پذیرفت، کار عقبی نیکو به دل می نشیند، فی الحال طومار مهیاست و تقدیم محضر مرشد اکمل می شود.
حاضران در تالار که همگی در جریان تدوین طومار شیخ بودند از این خبر سری بلند نموده، تعدادی از آنها که عمال مالکان بزرگ بودند، به فکر فرو رفته، گویی برای نابودی آن نقشه ای می کشیدند.
به هر حال طومار تقسیم آب زاینده رود به شاه صفوی تقدیم شد و شیخ برای زیارت مشهد مقدس مهیا گردید. بدین صورت شاه عباس صفوی که در سالهای نخستین پادشاهی اش زیارت ثامن الائمه را نذر کرده بود، همراه با تعدادی از درباریان و سپاهیان و روحانیان، از جمله شیخ بهائی در روز پنجشنبه پانزدهم جمادی سال 1010 هجری قمری از اصفهان عازم مشهد مقدس شد و به شرحی که در تواریخ آمده است، طی 28 روز پای پیاده، این مسیر طولانی را طی کرد.(28)
کاروان شاهی با برنامه ریزی دقیق و کامل و با آرامی و استمرار تمام به سوی مشهد مقدس حرکت کرد. شاه عباس و تعدادی از ملتزمان پیاده حرکت می کردند. شرح وقایع مختلف طول مسیر سفر بسیار است و در کتب مختلف آمده است تا این که کاروان به مشهد مقدس رسید و شاه عباس صفوی به نذر خود وفا نموده، به زیارت بارگاه مقدس امام هشتم شتافت و روزهای متمادی در جوار تربت پاک این امام معصوم به راز و نیاز پرداخت و گاه حتی به جارو کشی و گردگیری مشغول می شد و پیوسته ایام از حضور روحانی شیخ بهائی مسرور و خوشحال بود و اغلب اوقات به اتفاق شیخ به حرم می رفت و در پای ستونی می نشستند و در باب مسائل فقهی و حتی اجتماعی ساعتی با یکدیگر صحبت می نمودند. در این زمان بود که شاه عباس پیشنهاد تألیف کتابی جامع در فقه را به شیخ بهائی نمود و سرانجام کتاب شریف جامع عباسی به وسیله شیخ بهائی آغاز و به همت شاگرد او نظام بن حسین ساوجی به اتمام رسید و هم اینک نیز از کتب فقه مورد توجه اهل علم است.
هم در این سفر بود که شیخ بهائی در فرصتهای مناسب شاگرد جوانش صدرالدین شیرازی را به شاه عباس معرفی نمود و با این توصیفهای شیخ، ملاصدرا به مشهد احضار گردید و ایامی چند وی نیز در التزام رکاب شاه و در محضر شیخ بهائی بود.
آن شب ملاصدرا به اتفاق شیخ بهائی در یکی از حجرات جانبی حرم مطهر به حضور شاه عباس رسید. شاه عباس صفوی در همان دقایق اولیه ملاقاتش با ملاصدرا با طرح سؤالاتی علمی و فلسفی سعی در محک زدن جوان طلبه نمود: شیخ اشراق چه می گفت جوان؟!
- او بر این باور بود که همه چیز نور است و نور یا مستقل است یا عرض.
شاه عباس بی درنگ موضوع بحث را تغییر داد و گفت: از نظرهای بزرگان بگذریم که آن را حد و حصری نیست، فی الحال سامان کار عقبی مراد است.
آن گاه در حالی که به قبور اطراف صحن نگاه می کرد، زیر لب گفت: انا لله و انا الیه راجعون!
ملاصدرا از مکث و نگاه های شاه صفوی پی برد، این آیه نیز موضوع سؤالی است، لذا با لحن احساسی - عرفانی که مناسب زمان و مکان بود، خطاب به شاه عباس چنین گفت:
در این کویر سوزان وحشتزا، ما چون قطره ای سینه مالان و غلتان می کوشیم تا خود را به اقیانوس آن سوی این بیابان رسانیم و در دل دریا فنا یابیم که هستی ابدی ما در فنای ماست و از پس این نیستی ظاهری به هستی مطلق رسیدن عین انا لله و انا الیه راجعون است.
لحن رسا و مهیج ملاصدرای جوان در صحن امام هشتم با نور و صدا و جمعیت به هم در آمیخت و سخت در جان شاه صفوی نشست.
شاه عباس پس از این ملاقات کوتاه و با توجه به توصیف قبلی شیخ بهائی پی به درجه بینش و نبوغ جوان شیرازی برد و دستورات و سفارشات مؤکدی در مورد پرورش و تعلیم وی صادر نمود و در مدت اقامت در مشهد مقدس وی نیز در التزام ماند.
شاه عباس صفوی به اتفاق همراهان و نظامیانی چند و نیز شیخ بهائی در ماه صفر سال 1010 هجری قمری عازم شمال خراسان گردیدند. ترکان ازبک در آن ناحیه سر به شورش برداشته و در حدود بلخ دست به تاراج و قلع و قمع سپاهیان حکومت مرکزی زده بودند.
در این سفر نیز شیخ بهائی در التزام شاه صفوی بود و شاه از نظرها و دعای خیر و مصاحبت وی استفاده مطلوب می نمود.
در ماه ذی الحجه سال 1010 هجری قمری سپاهیان شاه عباس در نزدیکی بلخ اردو زدند و آماده کارزار و دفع شر متمردان ازبک می شدند. از قضا شبی جوانی به خیمه و خرگاه حاتم بیگ اعتماد الدوله - وزیر اعظم شاه عباس (29)- دستبرد زد و نیزه ای دزدید. نگهبانان او را دستگیر کردند و به حضور شاه عباس در آوردند. در مجلس، شیخ بهائی و گروهی از بزرگان نیز حاضر بودند. دزد نگون بخت در برابر شاه صفوی به خود می لرزید و هر لحظه انتظار قتل خود را می کشید. شاه عباس از او پرسید: جسارت سرقت از خیمه وزیر اعظم را چگونه توجیه می کنی؟!
دزد بیچاره که خود را در آستانه مرگ می دید با بیم و هراس و وحشت بسیار گفت: قبله عالم، مرشد اکمل، من جوانی بی چیز و درمانده ام و اینک زمان جنگ و جهاد است، چون نیزه ای نداشتم، دریغم آمد مفت بمیرم، لذا نیزه ای از خیمه وزیر اعظم دزیدم تا با آن دشمنانی را به قتل رسانم.
شاه عباس از پاسخ دزد تبسمی نمود و او را بخشید و به شیخ بهائی سپرد تا سوگندش دهد و شیخ نیز چنین کرد و جوانی از مرگ نجات یافت.
شاه عباس به اتفاق شیخ بهائی و دیگر همراهان پس از قلع و قمع یاغیان و متمردان شمال خراسان مدتی در بلخ به سر برده، سپس به مشهد مقدس مراجعت نمودند و پس از ایامی یکه به زیارت امام هشتم سپری نمودند بار دیگر به اصفهان باز گشتند.
در مدت اقامت در مشهد، بار دیگر فرصت مناسبی پیش آمده بود تا شیخ بهائی به مدارس علمیه آن شهر رفته، با اساتید و شاگردان قبلی خود تجدید دیداری نماید و به بحث و محاوره علمی پردازد، به خصوص در ایامی که ملاصدرا در مشهد بود، بارها به اتفاق در جمع طلاب و اساتید حوزه های علمیه آن شهر حضور یافتند و طلاب حاضر از وجود شریف شیخ بهره ها گرفتند.
همان گونه که بارها ذکر آن رفت، شیخ بهائی در اغلب مسافرتها و از جمله مسافرتهای جنگی در معیت شاه عباس صفوی بود و این امر به علت علاقه فراوان شاه صفوی به شیخ و نیز کرامت وی و حتی نظرهای علمی مناسبی بود که شیخ ابراز می نمود و در بیشتر موارد مورد تأیید شاه صفوی نیز واقع می شد؛ به هر حال شاه عباس از حضور شیخ بهائی در سفرهای جنگی، حسن استقبال می نمود و آن را به فال نیک می گرفت. این نزدیکی مفرط شاه و شیخ بهائی تا به حدی بود که اغلب در محاورت آن دو، زبان طنز و مزاح نیز به کار می آمد و شیخ بهائی با درایت و وسعت معلومات خویش در هر مورد، مطالبی متناسب و شیرین و جذاب بیان می نمود که همیشه مورد توجه شاه عباس واقع می شد، از جمله در سفر سال 1010 هجری قمری، شبی شاه عباس در صحن مطهر ثامن الائمه به راز و نیاز و زیارت مشغول بود و کم کم به محل روشن نمودن شمعها رسید و ضمن روشن کردن چندین شمع، مشغول پاک نمودن سر شعله های شمعهای نیم سوخته گردید که ناگاه شیخ بهائی در کنار شاه عباس قرار گرفت و بالبداهه گفت:
پیوسته بود ملایک علیین - پروانه شمع روضه خلد آیین
مقراض به احتیاط زن ای خادم - ترسم ببری شهپر جبریل امین
شاه عباس از شنیدن این رباعی بسیار خرسند شد و در حال روحانی عجیبی فرو رفت و شیخ بهائی را به نیکویی بنواخت.(30)
روایت دیگری نیز از این رباعی بیان شده، و آن این که پس از قرائت بیت اول رباعی که به وسیله شیخ بهائی صورت گرفت، وی از بیان بیت دوم درمانده و در این حال، ملاصدرا که همراه شیخ بود و کمی آن طرفتر به صحنه نگاه می کرد، قدمی پیش نهاد و با ادب و احترام خاص خود و به لحنی که گرفتن اجازه در آن شگفتی و حیرت شاه عباس صفوی و نیز شیخ بهائی گردید و هر دو از او تقدیر نمودند و مورد التفات خاص شاهی قرار گرفت.