شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

شیخ بهائی و اشعار او

اشعار فارسی شیخ بهائی، شامل مثنویات (نان و حلوا، نان و پنیر، شیر و شکر) و غزلیات و قصاید و مخمس و مستزاد و رباعیات می باشد که بارها به صورت دیوان کامل اشعار یا منتخب آن انتشار یافته است و تقریباً در هر کتابخانه ای دیوان اشعار شیخ بهائی در کنار آثار شعرای بزرگ فارسی زبان وجود دارد.
شیخ بهائی به لحاظ تبحر در علوم مختلف و آشنایی به دانشهای گوناگون، روحی جستجو گر و متنوع داشت و لذا در مقوله شعر نیز در بیشتر گونه های شعری طبع آزمایی نمود و به خصوص در غزل و مثنوی و رباعی نمونه های قابل ذکری از او به جای مانده است.
از مجموع اشعار شیخ بهائی چنین مستفاد می گردد که شعر برای شیخ هدف نبوده و آن را صرفاً برای گریز از اشتغالات روحی در شرایط خاص می سروده است و از طرفی شعر را مأمنی برای فرار از وابستگی های فکری و درونی خویش می انگاشته که در جدال با امور جاریه به هر کس دست می دهد.
شیخ تنها حدود بیست غزل و هشتاد رباعی و چند مثنوی داستانی مطول دارد که به آنها مخمس و مستزاد زیبایی نیز افزوده می شود.
در بین شعرای فارسی زبان، وقتی از سعدی و حافظ و مولوی و فردوسی و نظامی و عطار و چند شاعر توانای دیگر ذکری به میان می آید، ذهن جستجو گر و انتخابگر حیران می شود و بعضاً هیچ گاه در میان آن همه شعر ناب، قادر به انتخاب چند شعر به عنوان بهترین آنها نیست. از هر دانشمند و عارفی سؤال نماید که فی المثل بهترین غزل حافظ کدام است، بی شبهه تأملی می نماید و پاسخ می دهد همه زیبایند و به راستی در انتخاب فرو می ماند و اگر هم نمونه ای ارائه نماید، عاری از خدشه نیست و به هر حال نمی توان مدعی بود که فی المثل غزل:
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس - زین میان سایه آن سر و روان ما را بس
یا
ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت - کار چراغ خلوتیان باز در گرفت
یا
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش - گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
یا
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم - کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
کدام بهترین غزل حافظ است و همان گونه که مرحوم استاد عباس اقبال آشتیانی در مقاله ای تحت عنوان بهترین غزل حافظ کدام است(23) عنوان نموده، هیچ گاه با در نظر گرفتن مطلق مفاهیم نمی توانیم، بهترینی برای غزلیات حافظ قایل شویم و این تمثیل برای بزرگانی، چون سعدی و فردوسی و مولوی و... نیز برقرار است.
اما از این چند شاعر بزرگ که بگذریم، ذکر نام دیگران، غزل یا رباعی یا شعر خاصی را به ذهن متبادر می نماید که اکثراً برای همه مشخص و آشناست و در بیان آن، متفق القولند، چنان که نام پر احتشام حکیم صفای اصفهانی غزل ناب و عارفانه او را به ذهن می نشاند که:
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من - دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من
یا یغمای جندقی:
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم - فدای چشم تو ساقی بهوش باش که مستم
یا کلیم کاشانی:
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت - بار تن از تحمل رطل گران گذشت
یا حزین لاهیجی:
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد - کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا
و در شعر شیخ بزرگوار، بهاء الدین عاملی نیز بر این پایه ذکر می نماییم و از میان هشتاد رباعی مانده از شیخ، تفأل گونه یکی را برگزیدیم تا هدیه دوستان گردد:
از ناله عشاق نوایی برادر - وز درد و غم دوست دوایی برادر
از منزل یار تا تو ای سست قدم - یک گام زیاده نیست پایی بردار
و از میان غزلیات شیخ بهائی شراب روحانیاش را عرضه می داریم:
ساقیا بده جامی زان شراب روحانی - تا دمی بر آسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را - آنچنان برافشانم کز طلب خجل مانی
بی وفا نگار من می کند به کار من - خنده های زیر لب عشوه های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم - در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
ما ز دوست غیر از دوست مطلبی نمی خواهیم - حور و جنت ای زاهد! تو باد ارزانی
رسم و عادت رندیست از رسوم بگذشتن - آستین این ژنده می کند گریبانی
زاهدی به میخانه سرخ رو ز می دیدم - گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم - می نهم پریشانی، بر سر پریشانی
خانه دل ما را از کرم عمارت کن - پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید - بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
در این غزل عارفانه ناب، جای پای سعدی و حافظ عزیز نیز تا به اندازه ای و قدری پیداست، وزن و قافیه غزل چنان است که بر مطلع بلند حافظ منطبق می گردد آن جا که می فرماید:
وقت غنیمت دان آنقدر که بتوانی - حاصل از حیات ای جان این دمست تا دانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت - عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی
می روی و مژگانت خون خلق می ریزد - تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت - با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
جمع کن به احسانی، حافظ پریشانی را - ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
قرابت تعابیر، تشابه کلمات، همو زنی مضامین چنان است که در مقایسه و مقابله عینی به خوبی جلوه می کند. آن را بر کفه نهید، اگر چه به یقین غزل عارفانه خواجه سنگینی می کند، اما شعر شیخ بهائی نیز رحمت آوردن پاره سنگ اضافی چندانی به خواننده نمی دهد و این افتخاری است بس بزرگ که دانشمندی در اوج مکاشفات علمی و مجادلات فقهی و حوزه ای، زمانی را با دل خویش خلوت کند و احساس درونی را در قالب غزلی با این ویژگیها به کاغذ ریزد.
یا مخمس معروف شیخ:
تا کی به تمنای وصال تو بیگانه - اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه - ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد - دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد - گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که ترا می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار - زاهد سوی مسجد شد من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار - حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو - هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو - مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید - پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید - یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید - دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید - هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست - هر چند که عاصی است زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دمبدم توست - تقصیر (خیالی) به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
در نثر نیز داستانهای کلیله و دمنه را به خاطر می آورد، الا این که تکلف و تصنع موجود در کلیله و دمنه را ندارد و سهل و ساده و روان بیان گردیده است، چنان که میل به خواندن افزون می شود و با تعمقی و تأملی در زبان مادری شیخ که به هر حال عربی بوده، این همه شیرینی نثر فارسی حلاوت مضاعف می یابد و اینک داستانی از مجموعه موش و گربه به عنوان نمونه عرضه می داریم:
حکایت:
آورده اند که روزی سلطان محمود به خواجه حسن میمندی که وزیر او بود گفت: - آیا شخصی باشد که فالوده نخورده باشد.
وزیر گفت: ای پادشاه! بسیارند که فالوده نخورده اند و ندانند.
پادشاه گفت: چنین کسی نیست.
وزیر می گفت هست، و پادشاه می گفت نیست. تا آخر الأمر مبلغی زر مهیا کرده، بین ایشان شرط شد که اگر وزیر چنین کسی پیدا کند، مبلغ زر را از پادشاه بگیرد و اگر پیدا نکند، وزیر آن مبلغ را دادنی باشد.
پس از این قرار، وزیر به تفحص چنان کسی بیرون آمد. گذرش به بازار گوسفند فروشان افتاد. از قضا لر سرحدی را دید. با خود گفت: که این جماعت در سر حد بوده اند و معموری و آبادی ندیده اند. پس آن شخص لر را به خدمت پادشاه آورد. پادشاه فرمود: که قدری از فالوده آوردند. پادشاه به آن مرد لر گفت: هرگز از این نعمت چیزی خورده ای؟
مرد لر گفت: می دانی این چه چیز است و چه نام دارد؟
مرد لر گفت: نامش به یقین نمی دانم، اما به گمان من چیزی می رسد، در آن سر حد که ما هستیم مردی است که از ما به عقل و ادراک قابل و برتر است و هر ساله یک مرتبه به شهر می آید. از قضا روزی به شهر آمده بود و می گفت: در شهر حمامهای خوب به هم می رسد، بنده را گمان چنین است که این حمام است.
چون پادشاه این را شنید بسیار بخندید و فرمود که مبلغ مذکور را به وزیر بدهند، وزیر گفت: پادشاها، بفرما تا دو سر بدهند، زیرا دو سر برده ام، چه که این مرد نه فالوده و نه حمام را دیده!
پادشاه فرمود تا دو سر بدهند.
پس از عزیز من، تا کسی چیزی ندیده باشد و نخورده باشد چه داند چیست و چه لذت دارد.
پس هر چه خداوند عالمیان خلق کرده است، از برای این است که ایشان آن را ببینند و بخورند و بنوشند و ببویند و تمتع یابند، والا خلق نمی شد. پس خداوند عالمیان، این نعمتها را از برای بندگان خلق کرده است و برای ایشان، حلال و طیب و طاهر گردانیده و فرمود: کلوا من طیبات ما رزقناکم(24)
و از این داستانهای شیرین و سهل و ساده بسیار دارد که بقیه را به اصل حوالت می دهیم.
زبان شیخ بهائی در مثنوی نیز روان و ساده و گویاست. حکایتی از منظومه نان و حلوا بر گزیده ایم تا نمونه شعر لطیف شیخ گردد:
عابدی در کوه لبنان بد مقیم - در بن غاری چون اصحاب الرقیم
روی دل از غیر حق برتافته - گنج عزت را ز عزلت یافته
روزها می بود مشغول صیام - قرص نانی می رسیدش وقت شام
نصف آن شامش بدی نصفی سحور - وز قناعت داشت در دل صد سرور
بر همین منوال حالش می گذشت - نامدی زان کوه هرگز سوی دشت
از قضا یک شب نیامد آن رغیف - دل پر از وسواس در فکر عشا
بسکه بود از بهر قوتش اضطراب - نه عبادت کرد عابد شب نه خواب
صبح چون شد زان مقام دلپذیر - بهر قوتی آمد آن عابد به زیر
بود یک قریه به قرب آن جبل - اهل آن قریه همه گبر و دغل
عابد آمد بر در گبری ستاد - گبر او را یک دو نان جو بداد
بستد آن نان را و شکر او بگفت - وز وصول طعمه اش خاطر شگفت
کرد آهنگ مقام خود دلیر - تا کند افطار ز آن خبز شعیر(25)
در سرای گبر بد گرگین سگی - مانده از جوع استخوانی و رگی
پیش او گر خط پرگاری کشی - شکل نان بیند، بمیرد از خوشی
بر زبان گر بگذرد لفظ خبر - خبز پندارد، رود هوشش زسر
کلب در دنبال عابد بو گرفت - آمدش دنبال و رخت او گرفت
ز آن دو نان عابد یکی پیشش فکند - پس روان شد تا نیابد زو گزند
سگ بخورد آن نان و وز پی آمدش - تا مگر بار دگر آزاردش
عابد آن نان دگر دادش روان - تا که از آزار او یابد امان
کلب خورد آن نان و از دنبال مرد - شد روان و روی خود واپس نکرد
همچو سایه در پی او می دوید - عف عفی می کرد و رختش می درید
گفت عابد، چون بدید آن ماجرا - من سگی چون تو ندیدم بی حیا
صاحبت غیر از دو نان جو نداد - و آن دو نان خود بستدی ای کج نهاد
دیگرم از پی دویدن بهتر چیست - وین همه رختم دریدن بهر چیست
سگ به نطق آمد که ای صاحب کمال - بی حیا من نیستم چشمت بمال!
هست از روی که بودم من صغیر - مسکنم ویرانه این گبر پیر
گوسفندش را شبانی می کنم - خانه اش را پاسبانی می کنم
گاه گاهی نیم نانی می دهد - گاه مشتی استخوانم می دهد
گاه غافل گردد از اطعام من - وز تغافل تلخ گردد کام من
بگذرد بسیار بر من صبح و شام - لا اری خبزاً و لا القی الطعام
هفته هفته بگذرد کاین ناتوان - نی زنان یابد نشان نی ز استخوان
گاه هم باشد که پیر پر محن - نان نیابد بهر خود یا بهر من
چونکه بر درگاه او پرورده ام - رو به درگاه دگر ناورده ام
هست کارم بر در این پیر گیر - گاه شکر نعمت او گاه صبر
تا قمار عشق با او باختم - جز در او من دری نشناختم
گه به چوبم می زند که سنگها - از در او من نمی گردم جدا
چون که نامد یک شبی نانت به دست - در بنای صبر تو آمد شکست
از در رزاق رو برتافتی - بر در گبری روان بشتافتی
بهر نانی دوست را بگذاشتی - کرده ای با دشمن او آشتی
خود بده انصاف ای مرد گزین - بی حیاتر کیست من یا تو ببین
مرد عابد زین سخن مدهوش شد - دست را بر سر زد و از هوش شد
ای سگ نفس بهائی یاد گیر - این قناعت از سگ آن گبر پیر
شیخ بهائی از این حکایتهای شیرین و پندآموز بسیار دارد و منظومه نان و حلوا و نان و پنیر و شیر و شکر پر است از مطالب و مضامین حکمی شیرین که در قالب مثنوی بیان گردیده است و اتصال حکایات به یکدیگر و نیز تعقیب کلام نخستین به شیوه مثنوی معنوی است که آن مثنوی شریف نیز با اتمام قصه ای و حکایتی به آغاز باز می گردد و از نی سخن می گوید و شرح هجران می سراید.

توضیحات:

1. سعدی:
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی - از دوست نخواهم کرد جز دوست تمنایی
2. حافظ:
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من - کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
3. حافظ:
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید - این دل شوریده تا آن جعد و کالم بایدش
4. حافظ:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم - ای بی خبر زلذت شرب مدام ما
5. بنا به قول جامی در بهارستان و استاد دکتر شفیعی کدکنی در کتاب شریف موسیقی شعر، مخمس معروف شیخ بهائی تخمیسی از غزل شیوای خیالی بخارایی است که شیخ بر اول هر بیت سه مصرع افزوده و بدان وجهه نیکوتر داده است. اصل غزل خیالی بخارایی این است:
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه - جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد - یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار - او خانه همی جوید و من صاحب خانه
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو - مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید - دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید - بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
تقصیر (خیالی) به امید کرم توست - یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
6. رغیف: (به فتح راء و کسر غین) به معنای گرده نان.
7. عشاء: (به کسر عین) به معنای از مغرب تا نیمه شب، مراد نماز عشاء.
8. عشاء: (به فتح عین) به معنای غذای شب.

شیخ و افسانه ها

در اغلب نقاط دنیا و از جمله ایران در مورد بزرگان و به خصوص عرفا افسانه های زیادی بر سر زبانهاست. تعدادی از این داستانها مرجع و منبع مستندی هم دارند، ولی اکثر آنها به سینه سینه نقل گردیده و تنها مردم علاقه مند راوی آنها هستند.
در ایران شیخ بهائی از جمله بزرگانی است که از نظر اعتبار علمی و دانش فراوان و سایر جهات تا به سر حد افسانه پیش رفته است.
افسانه اگر از حقیقت و واقعیت هم دور باشد و ضریب احتمال پایینی نیز داشته باشد، صرف وجود آن، حکایت از توجه و اقبال عمومی نسبت به قهرمان آن دارد. در واقع می توان معتقد بود که افسانه به تعبیری حداقل پاداش و تقدیر توده مردم از شخصیت اصلی داستان است. اصولاً مردم عادی، احساسات صمیمانه خود را با خلق این گونه افسانه ها ابراز می نمایند و افسانه باز تاب طبیعی افسانه سرایی ارتباط مستقیمی با فرهنگ اقوام مختلف دارد.
افسانه اگر چه عموماً صورت غیر واقعی دارد و به ظاهر تخیلی جلوه می کند، اما عموماً ریشه در فرهنگ و منش و آگاهی ملتها دارد، حتی در مواردی آرمانهای سر کوفته و عصیان یافته ملی یک قوم در لباس افسانه و افسانه سرایی جلوه می کند و اسطوره های ملی از آن جمله اند. این قبیل مظاهر تخیل گونه اسطوره ای در بیشتر ملتها فراوانند و از جمله در ایران.
در میان افسانه هایی که به شیخ بهاء الدین عاملی نسبت می دهند، پاره ای دارای جنبه های بسیار ظریف احساسی اند، تعدادی ریشه در مسائل سیاسی و اجتماعی دارند، دسته ای به شگفتیهای علوم مختلف مربوط می شوند، ولی به هر حال همه در یک وجه مشترکند و آن، بیان بزرگی شیخ می باشد.
از جمله افسانه های احساسی منسوب به شیخ بهائی داستان موش و بچه موش است که در جایی به صورت مکتوب نیامده، اما در بین مردم اصفهان سینه به سینه نقل شده و رایج است.
گویند شیخ بهائی نقل نموده، شبی در کنار شمعی به مطالعه مشغول بودم، کتابهای زیادی در اطرافم پراکنده بود، ناگاه بچه موشی ظاهر شد و از روی شیطنت با کتابها به بازی پرداخت، ابتدا سعی کردم او را دور سازم، ولی از روی فطنت و بازیگوشی نرفت، به ناچار سبد حصیریی بر روی او نهادم و زندانی شد. پس از لحظاتی موش بزرگی که ظاهراً مادرش بود حاضر شد، ابتدا سعی در استخلاص وی نمود، چون از تلاش خود نتیجه ای نگرفت ناامید شد و از دل خارج گردید. چون بی مهری موش مادر را دیدم تعجب نمودم. در این اندیشه بودم که موش مادر به سکه ای طلا ناب بر دهان گرفته باز آمد، سکه در پیش من انداخت و دیگر بار به اطراف سبد جهید. من از روی کنجکاوی مقاومت کردم و چون بچه موش را آزاد نساختم، بار دیگر موش مادر از در خارج شد. فکر کردم میزان علاقه موش به بچه موش همینقدر بود که یکبار دیگر موش با سکه ای دیگر ظاهر شد و آن را پیش پای من انداخت و این عمل تا ده بار تکرار شد و من علی رغم میل باطنی همچنان مقاومت می کردم و در مرتبه دهم به خود گفتم، مبادا تعداد سکه های در اختیار موش بیشتر باشد و باز هم سبد را برنداشتم که از کجا تعداد سکه ها صد نباشد.
من اسیر حرص غالب بودم که یک بار دیگر موش باز آمد، ولی این بار کیسه ای خالی به دندان گرفته بود و آن را در برابرم انداخت و به شدت می لرزید که من نیز به گریه افتادم و سبد از روی بچه موش برگرفتم و ساعتی در تألم و تأثر کردار خویش مغموم بودم.
این افسانه اگر راست باشد و اگر افسانه صرف، به هر حال بار لطیف احساسی خاصی دارد که حکایت از شناخت شخصیت ممتاز شیخ در انتظار مردم می نماید. خمیر مایه اصلی این چنین افسانه ها را مردم تشکیل می دهند و بدیهی است جوهره اصلی آن را متناسب با خلق و خوی و منش و کردار و رفتار قهرمان اصلی آن می پردازند.
مطلب قابل ذکر دیگر این که، گاه سوژه و خمیر مایه اصلی یک افسانه، قوی و قابل ابراز است، اما لازمه و پشتوانه ترویج آن، نسبت دادن به یک چهره ملی یا دینی با عرفانی است و این گونه افسانه ها، هستند نمونه هایی که در طول تاریخ بر آداب و رسوم و فرهنگ و حتی تمامیت ارضی ملتها تأثیر نهاده اند.
در میان مردم اصفهان، افسانه دیگری درباره شیخ بهائی و شاه عباس صفوی شایع است. گویند وقتی شاه صفوی از زیارت مشهد مقدس به اصفهان بازگشت، گروهی از روحانیان و درباریان و بزرگان شهر به ملاقات او رفتند. شیخ بهائی نیز در کنار شاه عباس نشسته بود و درباره چگونگی سفر تعاریفی در گرفته بود. شاه صفوی خطاب به شیخ بهائی گفت:
در راه رفتن به بارگاه ثامن الائمه نزد خویش قرار نهادیم که اگر توفیق، رفیق شد و به زیارت نایل آمدیم، یک درخواست جناب شیخ را هر آنچه باشد تحقق بخشیم، حال که سعادت تشرف حاصل آمده، آماده ادای دینیم.
شیخ بهائی با ذکاوت و تیز هوشی و موقع شناسی خاص خود خطاب به شاه عباس صفوی گفت: مرشد اکمل، همیشه چاره ساز حاجات درویشانند، اما هم اینک که قصد ادای دین نیز بر طبع بلند شاه افزون گشته است، مرا آرزویی جز نشستن بر گرده اسبی نیست که مرشد اکمل، زمام آن بکشد.
حاضران در تالار شاهی از شنیدن این درخواست و آرزوی شیخ بهائی در بهت و حیرت تمام فرو رفتند و از عکس العمل شاه صفوی نیز بی خبر بدند. شاه عباس قدری تأمل نمود بنا به خصلت و خلق و خوی ویژه ای که داشت، بدون این که سعی در تغییر خواهش شیخ نماید، آن را پذیرفت. آن گاه به دستور شاه صفوی سر مهتر اصطبل شاهی اسبی بیاورد و در پای پلکان تالار شاهی، شیخ بر آن نشست و زمام اسب به دست شاه عباس داد و شاه صفوی نیز در برابر دیدگان دهها نفر از روحانیان و درباریان و بزرگان شهر تا محوطه ورودی مدخل میدان نقش جهان زمام کشید. آن گاه با اشارت شیخ اسب را نگه داشتند و از اسب فرود آمده و همراه شاه به تالار باز گشتند و به ظاهر صحنه را در جهت ادای نذر و دین مرشد اکمل توجیه نمودند.
چند سال از این ماجرا گذشت تا بار دیگر، شاه عباس به زیارت ثامن الائمه رفت و با توفیق بازگشت. این بار در جریان دیدار شاه با بزرگان و روحانیان شهر، شیخ بهائی خطاب به شاه صفوی گفت: آیا مرشد اکمل در این سفر نیز نذری فرموده اند؟!
شاه عباس که خود نیز بسیار زیرک و حاضر جواب و باهوش بود بلافاصله پاسخ داد: همان زمامداری بار پیشین، کفایت است ما را!
آن گاه شیخ بهائی با خضوع و خشوع تمام، خطاب به شاه عباس و دیگر حضار حاضر در تالار شاهی چنین گفت: مرشد اکمل! جسارت بی منتهای این بنده، به جهت نجات ساحت مقدس علم بود، همان گونه که مرشد اکمل استحضار دارند، در آن روزگاران حوزه های علمیه از رونق لازم افتاده بود و طلاب علوم دینیه هر یک به بهانه ای، کسوت روحانیت رها می کردند و به شغلی دیگر می پرداختند. این بنده با چنین جسارتی عظمی، انظار عمومی و دید طلاب جوان را به احترام و احتشامی شاهی معطوف بی همانندی قرین و مباهی است.
شاه عباس صفوی و حاضران در جلسه از این همه درایت و ذکاوت شیخ بهائی تعجب نموده و بر آن آفرین گفتند.
افسانه دیگری نیز در بین مردم رواج دارد که گویند: روزی شاه عباس صفوی در تالار نشسته و جمعی در اطراف به خدمت بودند. شیخ بهائی به مجلس وارد شد و در کنار شاه نشست. شاه عباس خطاب به شیخ گفت: شنیده ایم گروهی از روحانیان در معابر عمومی و میادین شهر در جمع سفلگان ظاهر می شوند و حتی به تماشای معرکه گیران می شتابند. جناب شیخ اینان را به حرمت لباس روحانیت خویش واقف نمایند!
شیخ بهائی با لحنی آرام و اطمینان بخش چنان که همه حاضران در تالار بشنوند، خطاب به شاه صفوی گفت: مرشد اکمل! خیال مبارک آسوده باشد که هرگز این چنین واقعه ای صورت نیافته است و روحانیان به وظایف و مسؤولیت خویش واقفند، کما این که من خود در تمام مراسم و معرکه ها حضور دارم و هیچ شخصی روحانی را ندیده ام!(26)
افسانه های فراوان دیگری نیز در مورد شیخ بهائی در افواه عمومی مذکور است، که همه حکایت از کرامات و احاطه وسیع او به علوم و تدین و صفا و اخلاص عمیق وی دارد و این سیر افسانه سرایی و افسانه پردازی برای شیخ تا عصر حاضر نیز ادامه دارد، کما این که در تاریخ بیداری ایرانیان چنین مذکور است:(27)
پسر آقا سید محمد باقر عراقی مدعی است که پیراهنی از شاه عباس دارد که خط شیخ بهائی و میر داماد بر آن بعضی ادعیه و طلسمات نقش کرده اند و گلوله بر آن پیراهن کار نمی کند و گویا سی هزار تومان از او می خرند و نداده است، می گوید: امتحان، او را در خودم کنند که پوشیده و کیسی که اطلاع ندارد تفنگ به دست بگیرد و بر من بزند، آن وقت ملاحظه کند که گلوله بر بدنم کارگر نمی افتد. مقصودش این است که بنده فرمانفرما را ملاقات کنم و مذاکره این صحبت را بنمایم، اگر در صد هزار تومان می خرند که معامله را راه اندازیم، ولی بنده باور نمی کنم، چه اثر گلوله تفنگ را دیده ام و اثر پیراهن را ندیده ام.
به هر حال، ذکر این مطالب حکایت از اعتقاد گروهی از مردم به کرامات و دانستن علم طلسمات شیخ بهائی می کند. چه در این ماجرا، میر داماد و شیخ بهائی به علوم دینیه و کشف و کرامات شایسته اند و پیراهن شاه عباس به لحاظ ادعیه اینان ضد گلوله گردیده است و با این که در پایان قصه، ناباوری خویش را رسماً اعلام می دارد، اما همان گونه که قبلاً بیان گردید، صرف افسانه پردازی برای بازرگان، حکایت از توجه عامه به اینان می کند.