شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

مدرسه خواجه

شیخ بهائی در قزوین و نیز مشهد مقدس سالها به کار تدریس علوم دینی پرداخته و شاگردان زیادی را تربیت نموده است، اما اینک در اصفهان با جدیت بیشتری به کار حوزه می پردازد. شیخ مدرسه خواجه را برای این امر برگزید. در قزوین، شیخ علاوه بر تدریس، مراحل تعلیم را نیز سپری ساخته بود، اما در اصفهان صرفاً مدرس است و حال و هوای تعلیم دارد، لذا کار تدریس حوزه ای را با جدیت تمام آغاز می نماید. علاوه بر این، مهاجرت به پایتخت جدید صفویه و مشاهده رونق و شکوه و عظمت مدارس علمیه اصفهان باعث علاقه مندی شیخ گردید.
عامل مهمتری نیز در نحوه برخورد شیخ با مدرسه خواجه وجود داشت. اساتید ممتازی که در این مدرسه حاضر می شدند، شیخ را نیز به وسواس بیشتری وا می داشت. از همه مهمتر حضور شاگردان بسیار استثنایی این مدرسه بود. شاگردان و طلاب مدرسه خواجه عموماً نمونه تلاش و پشتکار بودند و این عامل مهمی در ایجاب وجد و شور و شوق اساتیدی چون شیخ بهائی می گردید.
از جمله شاگردان بسیار ممتازش جوان تازه واردی بود که از شیراز آمده بود و شیخ در مباحث مربوط به تهیه طومار تقسیم آب زاینده رود، برای اولین بار با وی آشنا شد. شیخ از روز اول به نبوغ و استعداد خارق العاده جوان شیرازی پی برده بود.
اصولاً مردان بزرگ با قدرت تشخیص فوق العاده خود توان چنین شناختی را دارند، کما این که تاریخ عرفان پر است از مطالبی در این باب، اشارتی و کنایاتی که در اوج اختصار و اجمال، بیانگر وسعت معلومات و تعقل فرد است.
بزرگانی چون محی الدین عربی، شیخ ابو سعید ابوالخیر، شیخ ابوالحسن خرقانی، جلال الدین محمد مولوی، شمس تبریزی، عطار نیشابوری، عین القضات همدانی و دیگران را در نظر آورید. برای این بزرگان، کلام در استخدام است، نیاز به کارگیری انبوه لغات نیست، اشارتی کفایت است. شیخ بهائی نیز از جمله این بزرگان است.
لذا در اولین جلسه درس پی به نبوغ فراوان جوان شیرازی می برد و هم او بود که بعدها به ملاصدرا معروف گردید، هم او بود که بعدها در تمام دنیا به اشتهار رسید و آوازه بلند وی به اقصی نقاط عالم رسید.
تشخیص بی نظیر شیخ بهائی بود که سرانجام، ملاصدرا، خالق این همه آثار عظیم فلسفی و عرفانی گردید و بر فرهنگ بشری تأثیر مثبت نهاد و شیخ بهائی با درایت و تیزبینی خاص خود، پی به نبوغ ملاصدرا برده و خود عامل سازنده ای در تربیت و پرورش وی گردید.
کلاس درس مدرسه خواجه به زودی شور و حال تازه ای یافت. حضور استادی چون شیخ بهائی و شاگردی مثل ملاصدرا عجب به هم عجین شد و بر شکوه و عظمت آن افزود. از این پس مدرسه خواجه نه یک مجلس درس بود، بلکه به کانونی از مهرورزی مرید و مراد و جاذب و مجذوب تبدیل شد. دیگر عناوین درس به تنهایی موضوع بحث و درس نبود، بلکه هر کلمه و جمله و حتی اشاره ای مبنای بحثی پر جذبه می گردید. برای طلاب دیگر مدرسه نیز حضور در جلسات درس شیخ بهائی با داشتن شاگردی چون ملاصدرا جالب بود.
محاورات و اشارات و کنایات این دو برای سایر طلاب نیز شنیدنی بود. کم کم درس یومیه حوزه کمتر مورد نظر استاد و شاگرد قرار می گرفت، به خصوص در ایام جمعه و روزهای تعطیل، چنانکه مجلس درس تشکیل می شد، شیخ بهائی داد سخن می داد. در این مجالس بود که شیخ حرفهای گفتنی را بیان می نمود، مسائل دنیا و عقبای مردم را می شکافت، حرفهایی که ماهها و سالها و حتی بعضاً در تمام عمر فرصت ابراز آن پیش نمی آید. شیخ درد مردم را می شناخت، درد مردم وقتی به زبان شیخ جاری می شد و چاشنی کلام شاگرد جوانش را نیز می یافت، چه خوش تأثیری داشت! این بحثهای عینی تا آن زمان کمتر رایج بود. حرف مدرسه حرف مردم شد. شیخ کار مدرسه را به زندگی مردم کشانید. شیخ به قولی میراب رعایا گردید و کار حوزه را به امور جاری مردم بدل ساخت.
برخورد استثنایی شیخ بهائی و ملاصدرا یکی از پرثمرترین ملاقاتهای تاریخ عرفانی است. با این برخورد مطلوب و همگن و مبارک بود که بارقه ظهور یک فلسفه درخشان اسلامی زده شد و تولد فیلسوفی بارع و جهانی فراهم آمد. در تاریخ عرفانی اغلب چنین است: برخورد مولانا با شمس تبریزی، ملاقات محی الدین ابن العربی با صدر الدین قونیوی و صدها عارف دیگر از این جمله است. این برخوردهای مبارک است که زمینه ساز ظهور بزرگانی چون ملاصدرا می گردد، زیرا وجود صرف یک نیرو باعث بروز جوهره نادره آن نمی شود. الزاماً جرقه ای لازم است که در فروغ چشمان اولیای الهی می توان یافت و آن گاه است که ابن العربی ها پای به عرصه حیات می گذارند و فتوحات مکیه می نویسند و فصوص الحکم عرضه می دارند.
علاوه بر اهمیتی که برخورد استثنایی مرید و مراد یا طالب و مطلوب یا جاذب و مجذوب در رشد و شکوفایی استعدادهای نهفته بشری دارد، مرحمت و لطف الهی لازم است تا چنین برخوردهای مبارکی تحقق یافته و نتیجه مطلوب آن، شکوفایی فرهنگ بشری گردد. علاوه بر شرایط لازم، محل برخورد نیز تأثیر شایان توجهی دارد، چنان که در تاریخ مضبوط است، بزرگان و عرفان نامی عموماً در سرزمینهای زادگاه پیامبران و اولیای الهی با یکدیگر مواجه گردیده اند. قونیه، دمشق، حلب، جبل، مصر، حجاز از این نوع مکانهای مقدسند که بیشترین سهم را در مواجهه عرفای بزرگ دارند، گویی این سرزمینهای مقدس، وعده گاه عشاق سینه چاک و عرفای بنام دورانهاست. قونیه سرزمین مرید و مراد است، دمشق و حلب و شامات سرزمین اولیای الهی است، خاک این سرزمینها به انفاس قدسیه بزرگان اولیای خدا تبرک یافته و آن گاه مأوای سالکان سیر و سلوک و ملجأ عارفان شیدا می گردد. دمشق سرزمین پیامبران است و نیز وعده گاه دیدار ابن العربی و صدر الدین قونیوی می گردد. دمشق است که خاک جاذب آن، شیخ الکبیر را در خود می گیرد و تپه بلند موجود در شمال شهر دمشق هنوز هم به داشتن نگین درخشانی چون مزار این عارف سوخته، به خود می بالد. بغداد مکان مشابه دیگری است که در طول تاریخ، بارها پذیرای عرفای بزرگ بوده. ابن العربی و شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی نیز در این شهر به محاوره پرداختند و هنوز هم اثرات شگرف این دیدار روحانی در فلسفه و عرفان ناب اسلامی به خوبی مشهود است.
آن روز صبح ملاصدرا که در آن زمان، طلبه پر جوش و خروشی بود، زودتر از همه به مدرسه خواجه آمد. در مکان مناسبی در حلقه درس شیخ نشست. با این که ملاصدرا در همان روزهای اول ورودش به اصفهان توفیق شرکت در مجلس درس بزرگانی چون میرداماد و میر فندرسکی را یافته بود، اما جذبه کلام و شور و حال و عمق معلومات شیخ، او را مسحور و مجذوب وی نموده بود؛ لذا ملاصدرا در ایامی که درس شیخ منعقد بود با اشتیاق در آن شرکت می کرد.
آن روز هم موضوع درس، تفسیر قرآن مجید برود و گر چه شیخ با تفسیر آیه ای از آیات قرآن کریم درس را آغاز می نمود، اما بعضاً با اولین سؤال یا کوچکترین جمله ای موضوع درس تغییر می نمود و به بهانه تفسیر به بحث در موضوعهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی می پرداخت، علت این امر عمق معلومات و احاطه وسیع وی به سایر علوم و نیز تعهد وی به حل مشکلات و مسائل اجتماعی مردم بود، لذا از هر فرصتی برای طرح معضلات و گرفتاریهای مردم استفاده می کرد و با ظرافت و دقت هر چه تمامتر به موشکافی مشکلات اجتماعی می پرداخت و در واقع به صورت تلویحی که بعضاً ابلغ از تصریح نیز بود، شاگردانش را به درد مردم و اجتماع آشنا می نمود و با این عمل، حوزه علمیه را از تکروی علمی و سیر در حرکت یک بعدی فقهی خارج نموده و به سوی یک مجموعه پویا و مسؤول سوق می داد؛ از این روی هم شاگردانش و هم توده مردم محروم و دردمند پی به اهمیت کار شیخ بهائی برده و روز به روز بر محبوبیت و اشتهار وی افزوده می شد.
به هر حال، جلسه درس شیخ بهائی در آن روز صبح، تشکیل شد و ملاصدرا و جمعی دیگر از طلاب مدرسه خواجه در حلقه درس شیخ نشستند. شیخ بهائی در تفسیر آیه ای از قرآن مجید در باب گردش زمین و ستارگان و خلق آسمان و زمین سخن می گفت: خداوند باری تعالی در مدت شش روز زمین و آسمان را خلق نمود.
و ملاصدرای جوان در پاسخ اشاره استاد آیه شریفه را تلاوت نمود:ان ربک الله الذی خلق السماوات و الارض فی ستة أیام ثم استوی علی العرش یدبر الامر.
آن گاه شیخ بهائی بنا به خصلت همیشگی از تفسیر مستقیم آیات عدول نمود و شمه ای از رساله خواجه نصیر الدین طوسی در باب معرفت تقویم بیان نمود: معرفت بر ابواب تبویبی خواجه نصیر طوسی بر معرفت تقویم ضروری است و شناخت فصول سی گانه آن، مثمر ثمر است؛ فصول مذکور بدین قرار است: حساب جمل، ایام جمعات، بیان تاریخ عربی، تاریخ رومی، تاریخ فرس، تاریخ جلالی، ستارگان هفت گانه، بروج و اجزای آن و سیر کواکب، مقدار روش ستارگان، عرض ماه و سایر ستارگان، ساعات و ارتفاعات شبانه روز در نظر و تناظر بعضی کواکب، ممازجات قمر و دیگر احوال او، در منازل قمر، در ظهور و اخفای کواکب، در باقی آنچه در تقویم آرند، در خانه و وبال ستارگان در شرف و هبوط ستارگان، در مثلثات و ارباب آن، در حدود کواکب و ارباب آن، در وجوه دیگر خطهای کواکب، در اوج و حضیض ستارگان در احوال بروج دوازده گانه در احوال کواکب، در خانهای دوازده گانه، فرح و قزح کواکب، در حال قطرهای کواکب، در مدلولات کواکب، در احوال روزها و در معرفت اصول که بدان احتیاج افتد.
شیخ بهائی فصول مذکور را به اجمال بیان نمود و سعی می کرد سؤالات لازم را در ذهن شاگردانش مطرح نماید. در این حال ملاصدرا که از بحث شناخت ستارگان بسیار خرسند شده بود اجازه خواست و فصل بیست و چهارم رساله خواجه نصیر طوسی را چنین بیان نمود:
- زحل و مریخ نحسند، زحل، نحس اکبر و مریخ، نحس اصغر و مشتری و زهره سعدند، مشتری سعد اکبر و زهره سعد اصغر و عطارد با سعد، سعد و با نحس، نحس و نیرین از تثلیث و تسدیس سعد باشند و از مقابله و تربیع و مقارنه نحس ورای سعد است و ذنب و کید نحسند و کواکب علویه و شمس مذکرند و زهره و قمر مؤنث، و هر چه مذکر باشد الا مریخ نهاری اند و مریخ و زهره و قمر لیلی اند. زحل، سرد و خشک و مریخ و شمس، گرم و خشک و مشتری و زهره، گرم و تر و عطارد با هر کوکبی که بود طبیعت او گیرد، در مزاج و در تأنیت و تذکیر و غیره همچنین است، والله اعلم.
آمادگی و حضور ذهن و وسعت مطالعات ملاصدرا برای شیخ بهائی و سایر طلاب حاضر در جلسه غیره منتظره بود. شیخ بهائی در بیشتر علوم زمان خود صاحبنظر بود و لذا در جلسات درس با اندک اشاره ای موضوع بحث تغییر می نمود و در موضوعهای مختلف علمی و اجتماعی ساعتها به ایراد سخنرانی می پرداخت.
اما به هر حال، درس اصلی مورد نظر شیخ که در مدرسه خواجه تدریس می نمود تفسیر قرآن مجید بود. آن روز هم یکی از شاگردان اسامی کاتبان قرآن مجید را خواستار شد و شیخ بهائی چنین پاسخ داد: کاتبان اصلی وحی الهی علی ابن ابی طالب (ع) و عثمان عفان بوده اند، ولی در غیاب اینان ابی کعب و زید ثابت، کتابت وحی الهی را انجام می داده اند.
علاوه بر روابط درسی، ملاصدرا قرابتی دیرین با استادش، شیخ بهائی احساس می کرد. انطباق دو فکر، وحدت دو عقیده، یگانگی خط مشی و جهان بینی واحدی که این دو بزرگوار داشتند، آنان را به هم نزدیک می نمود. شیخ بهائی نیز چنین احساسی داشت. از همان اولین دیدار، ملاصدرا را ورای طلاب دیگر یافت. این قرابت فکری روز به روز افزون می شد، به گونه ای که از حد حضور در مجلس درس فراتر رفت و ملاصدرا را به خانه شیخ نیز کشانید.
آن شب بعد از نماز مغرب و عشا هر دو با هم به خانه رفتند، شیخ و ملاصدرا، جوان طلبه از مصاحبت و حضور در خدمت شیخ بسیار خرسند بود. کوچه پس کوچه های اطراف بازار را در تاریک روشن مسیر طی کردند. اینک هر دو در اتاقی میان کتب بسیار زیادی ایستاده اند. سر نشستن ندارند. در برابر کتابها قدم بر می دارند. گویی از صف اندر صف کتابها سان می بینند، تصویر همه را در صندوقچه چشم جای می دهند. هر دو عاشق و شیدای کتابند. کتاب دوست خاموش و گویای این دو است. پس سخنها در سینه دارند این خاموشان. شیخ و ملاصدرا همچنان به کتابها می نگرند. جوان به آرامی در پشت سر استاد گام بر می دارد. حرفهای خوبی می زند. شیخ بهائی، انگار همه را معرفی می نماید. کم کم زبان بسته و مهر شده جوان نیز باز می شود، زمزمه ای زیر لب سکوت را می شکند:
- جناب شیخ! همه هستند، همه بزرگان، همه عرفا، همه عالمان، چه جمع مشتاقی است این مجمع؟ چه حلقه مهری آراسته اند اینان؟ چه خوش جمعی زخیل مهربانان، چراغ روشنی بخش حیات است، چه زیبا منظری در چشم جان است؟! و شیخ بهائی اگر چه به ظاهر به نجوای شاگرد مشتاق و واله اش گوش می دهد، اما او نیز حالی چون ملاصدرا دارد. شیخ هر گاه در برابر این کتب قرار می گیرد چنین می شود، اما امشب تأثیر مضاعف دارد، به آرامی و نه انگار در جواب جوان طلبه که گویی خطاب به بشریت چنین می گوید: من در لابه لای اوراق روزگار بسی سفر کرده ام، با ابن خلدون از دیار ملوک بابل و قبطیان تا سرزمین محصوره بنی حسنویه و صامغان، سفر کرده ام. با ناصر خسرو قبادیانی از بلخ و مرو و ری تا اسیوط و اسوان و حلب و شامات سفر کرده ام.
با فرخی سیستانی:
با کاروان حله برفتم زسیستان - با حله ای تنیده زدل بافته ز جان
با استاد سخن به همراه کاروانی به حلب سفر کردم که به راستی سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد.
با لسان الغیب روادید گذر از شارعی خاص گرفتم تا دوشینه، مخمور، بدان جا سفر کنم:
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم - کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
با محمد بن جریر طبری از سرزمین عاد و ثمود تا سواد کوفه زمان قرمطیان سفر کرده ام.
با احمد بن ابی یعقوب از موطن شیث بن آدم تا سرزمین پادشاهان دهریه و آن گاه محل جنگهای احد و بنی قریظه و غزوات خیبر و حنین سفر کرده ام.
با مولانا به قونیه و تبریز و دمشق رفته ام، تا به درس شمس نشینم و با عطار از هفت اقلیم گذشتم و با شاعر گنجوی بادیه ها طی کردم. به محمد بن منور منازل سیر و سلوک پیر عرفان را به پی جویی اسرار توحید طی کردم.
با حکیم طوس از هفت خوان گذشتیم و با همتای نیشابوری از کارگاه کوزه گران تا قصر جمشید و شکارگاه بهرام و تا قافله عمر سفر کردم.
آن گاه شیخ بهائی در حالی که به شدت در هیجان کلام خود می سوخت و ملاصدرا نیز در تأثیر شگرف آن سخنان می گداخت، در چشمان پر جذبه جوان خیره ماند و آرامتر از لحن پیشین چنین ادامه داد: و اینک ادامه راه بی مرکب راهوار میسور نیست که فرس راندن چو انگشتان مرد ارغنون زن اسبی سرکش و کمیتی جهنده می طلبد و اینم نیست! اینم نیست!
ملاصدرا لحظاتی در سکوت مطلق ماند و شیخ نیز دیگر چیزی نگفت، پس از دقایقی جوان طلبه به سخن ادامه داد: جناب شیخ! سفر همزاد هجرت است. ادامه راه با شهپر اندیشه والای جناب شیخ میسور و ممکن است. عمر بزرگان طریق معرفت، مستدام باد.
شیخ بهائی پس از لحظاتی سکوت، تازه به عنوان میزبان به ملاصدرا خوش آمد و می گوید و او را در گوشه ای از اتاق پذیرا می شود. دو دوست، دو یار، در کنار یکدیگر نشسته اند. نگاه آنان همچنان به صف کتابها خیره است. این الفت دیرینه با کتاب چیست، این فطرت ازلی چگونه بر ذهن و جان اهل علم نشسته است. میل آموختن در وجود و سرشت اینان است. اینان با کتاب، مست از باده تجلی صفات خداوندگار می گردند. با کتاب، پرده تیره و تار جهالت را از چهره بشریت می زایند. این جا جمع دوستان یکرنگ است. دو دوست در میان یارانی به ظاهر خاموش، شیخ و شاگرد جوانش، ساعتی این خلوت روحانی را حفظ می کنند. زبانشان خاموش است، اما هزاران حرف در نگاه دارند.
شیخ بهائی هر گاه در کنار دوستی قرار می گیرد، بی اختیار به بحث و محاوره علمی می پردازد. اینک ملاصدرا را در کنار دارد و کتابهایی در برابر. نقل مجلس و نقل کلامشان حرفهای نهفته در کتاب می شود. در میان گوهرهای حاضر کیمیای سعادت را در بر می گیرند. ملاصدرا مشتاقانه می گوید: جناب شیخ! چه گنجینه عظیمی است کیمیای امام غزالی!
و شیخ سری به علامت تأیید تکان می دهد: آری چنین است، چه عنوان و سرآغاز نیکویی دارد این کتاب شریف من عرف نفسه فقد عرف ربه.
شیخ کیمیای سعادت را در میان دستان جا به جا می کند و ضمن ورق زدن مطالبی از آن را عرضه می دارد: پیدا کردن عنوان مسلمانی، ارکان مسلمانی چون عبادت و معاملات و مهلکات و منجیات همه و همه را دارد. چه دریای پر گوهری است این کتاب شریف!
و ملاصدرا که قبلاً این کتاب را خوانده، خطاب به شیخ می گوید: جناب شیخ! هر چه هست جای آن دارد که تکمله ای بر آن بنگارید و کار شناخت و معرفت دین خدا را به آخر برید که کیمیای سعادت در کف با کفایت جناب شیخ است.
تاریخ، زبان گویای گذشته هاست، تاریخ قصه واقعه ماضی را باز می گوید تا عبرت حال گردد و تجربه ساز آیندگان شود. در میان کتب موجود در کتابخانه، شیخ سهم عمده ای را کتب تاریخی تشکیل می دهد. مروج الذهب ابوالحسن علی بن حسین مسعودی در کنار دستان ملاصدرا قرار دارد، تفأل می زند از کتاب مسعودی:
ذکر نام فرزندان علی بن ابی طالب (ع): حسن و حسین و محسن و ام کلثوم کبری و زینب کبری که مادرشان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا (ص) بود.
محمد که مادرش خوله حنفیه دختر ایاس و به قولی دختر جعفر بن قیس بن مسلمه حنفی بود و عبیدالله و ابوبکر که مادرشان لیلی، دختر مسعود نهشلی بود و عمر و رقیه که مادرشان تغلبیه بود و یحیی که مارش اسمای خثعمیه دختر عمیس بود. دیگر فرزندان امام علی (ع) جعفر و عباس و عبدالله بودند که مادرشان ام البنین وحیدیه بود و رمله و ام الحسن که مادرشان ام سعید دختر عروة بن مسعود ثقفی بود و ام کلثوم صغری و زینب صغری و جمانه و میمونه و خدیجه و فاطمه و ام کرام و نفیسه و ام سلمه و ام ابیها(22).

توضیحات:

1. محی الدین عربی معروف به ابن العربی از بزرگترین فلاسفه اسلامی قرن هفتم هجری است. او پس از اشتهار، بارها مورد تهدید واقع شد. پس از مدتی در شهر قونیه اقامتی نمود و هم در این شهر بود که با صدرالدین قونیوی ملاقات نموده و مراد وی گردید، چنان که صدرالدین بارها قصد فدا نمودن جان خود به پای ابن العربی نمود. شیخ الکبیر محیی الدین عربی در سال 609 هجری قمری از قونیه به بغداد رفت و در آن شهر بود که با چهره بزرگ جهان اسلام، شیخ شهاب الدین سهروردی ملاقات نمود. وی پس از چندی از بغداد به حلب رفت و روزگاری را نیز در حلب گذرانید و در سال 621 هجری قمری از حلب به دمشق هجرت نمود و تا پایان عمر در این شهر سکونت و اقامت نمود. وی فتوحات مکیه را در 560 فصل در این شهر به پایان رسانید که از مفصلترین کتب عرفانی اسلامی است. ابن العربی هفده سال پایان عمر خود را در دمشق به سر برد و در این زمان بود که حاصل سی سال تجربه اندوزی و مطالعات فراوان خود را به صورت مفصلترین کتاب عرفانی اسلامی یعنی فتوحات مکیه به رشته تحریر در آورد و تا سال 638 که در دمشق بدرود حیات گفت، پیوسته به مطالعه و مکاشفه مشغول بود و پس از مرگش عده ای از شاگردانش و از همه بیشتر صدرالدین قونیوی سعی در تنظیم و گردآوری فتوحات مکیه نموده و جسد وی را در محله صالحیه شمال دمشق دفن کردند و زیارتگاه است.
2. ابو علی مسکویه رازی در کتاب تجارب الامم چنین می گوید: وحی را علی بن ابیطالب و عثمان عفان می نوشتند و اگر این دو حاضر نبودند، ابی کعب و زید (ابن) ثابت و اگر اینان نیز نبودند، دبیری وحی را کسان دیگری می کردند همچون: عمر خطاب، طلحه، خالد سعید، یزید بوسفیان، علاء خضرمی و بو سلمه عبد الاشهل و عبدالله ابی شرح و حویطب عبدالعزی و بوسفیان حرب و معاویه و عثمان و ابان پسران سعید و خاطب عمر و وجیهم صلب و خالد سعید و معاویه بوسفیان کارهای روزانه را می نوشتند....

شیخ بهائی و اشعار او

اشعار فارسی شیخ بهائی، شامل مثنویات (نان و حلوا، نان و پنیر، شیر و شکر) و غزلیات و قصاید و مخمس و مستزاد و رباعیات می باشد که بارها به صورت دیوان کامل اشعار یا منتخب آن انتشار یافته است و تقریباً در هر کتابخانه ای دیوان اشعار شیخ بهائی در کنار آثار شعرای بزرگ فارسی زبان وجود دارد.
شیخ بهائی به لحاظ تبحر در علوم مختلف و آشنایی به دانشهای گوناگون، روحی جستجو گر و متنوع داشت و لذا در مقوله شعر نیز در بیشتر گونه های شعری طبع آزمایی نمود و به خصوص در غزل و مثنوی و رباعی نمونه های قابل ذکری از او به جای مانده است.
از مجموع اشعار شیخ بهائی چنین مستفاد می گردد که شعر برای شیخ هدف نبوده و آن را صرفاً برای گریز از اشتغالات روحی در شرایط خاص می سروده است و از طرفی شعر را مأمنی برای فرار از وابستگی های فکری و درونی خویش می انگاشته که در جدال با امور جاریه به هر کس دست می دهد.
شیخ تنها حدود بیست غزل و هشتاد رباعی و چند مثنوی داستانی مطول دارد که به آنها مخمس و مستزاد زیبایی نیز افزوده می شود.
در بین شعرای فارسی زبان، وقتی از سعدی و حافظ و مولوی و فردوسی و نظامی و عطار و چند شاعر توانای دیگر ذکری به میان می آید، ذهن جستجو گر و انتخابگر حیران می شود و بعضاً هیچ گاه در میان آن همه شعر ناب، قادر به انتخاب چند شعر به عنوان بهترین آنها نیست. از هر دانشمند و عارفی سؤال نماید که فی المثل بهترین غزل حافظ کدام است، بی شبهه تأملی می نماید و پاسخ می دهد همه زیبایند و به راستی در انتخاب فرو می ماند و اگر هم نمونه ای ارائه نماید، عاری از خدشه نیست و به هر حال نمی توان مدعی بود که فی المثل غزل:
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس - زین میان سایه آن سر و روان ما را بس
یا
ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت - کار چراغ خلوتیان باز در گرفت
یا
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش - گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
یا
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم - کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
کدام بهترین غزل حافظ است و همان گونه که مرحوم استاد عباس اقبال آشتیانی در مقاله ای تحت عنوان بهترین غزل حافظ کدام است(23) عنوان نموده، هیچ گاه با در نظر گرفتن مطلق مفاهیم نمی توانیم، بهترینی برای غزلیات حافظ قایل شویم و این تمثیل برای بزرگانی، چون سعدی و فردوسی و مولوی و... نیز برقرار است.
اما از این چند شاعر بزرگ که بگذریم، ذکر نام دیگران، غزل یا رباعی یا شعر خاصی را به ذهن متبادر می نماید که اکثراً برای همه مشخص و آشناست و در بیان آن، متفق القولند، چنان که نام پر احتشام حکیم صفای اصفهانی غزل ناب و عارفانه او را به ذهن می نشاند که:
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من - دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من
یا یغمای جندقی:
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم - فدای چشم تو ساقی بهوش باش که مستم
یا کلیم کاشانی:
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت - بار تن از تحمل رطل گران گذشت
یا حزین لاهیجی:
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد - کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا
و در شعر شیخ بزرگوار، بهاء الدین عاملی نیز بر این پایه ذکر می نماییم و از میان هشتاد رباعی مانده از شیخ، تفأل گونه یکی را برگزیدیم تا هدیه دوستان گردد:
از ناله عشاق نوایی برادر - وز درد و غم دوست دوایی برادر
از منزل یار تا تو ای سست قدم - یک گام زیاده نیست پایی بردار
و از میان غزلیات شیخ بهائی شراب روحانیاش را عرضه می داریم:
ساقیا بده جامی زان شراب روحانی - تا دمی بر آسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را - آنچنان برافشانم کز طلب خجل مانی
بی وفا نگار من می کند به کار من - خنده های زیر لب عشوه های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم - در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
ما ز دوست غیر از دوست مطلبی نمی خواهیم - حور و جنت ای زاهد! تو باد ارزانی
رسم و عادت رندیست از رسوم بگذشتن - آستین این ژنده می کند گریبانی
زاهدی به میخانه سرخ رو ز می دیدم - گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم - می نهم پریشانی، بر سر پریشانی
خانه دل ما را از کرم عمارت کن - پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید - بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
در این غزل عارفانه ناب، جای پای سعدی و حافظ عزیز نیز تا به اندازه ای و قدری پیداست، وزن و قافیه غزل چنان است که بر مطلع بلند حافظ منطبق می گردد آن جا که می فرماید:
وقت غنیمت دان آنقدر که بتوانی - حاصل از حیات ای جان این دمست تا دانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت - عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی
می روی و مژگانت خون خلق می ریزد - تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت - با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
جمع کن به احسانی، حافظ پریشانی را - ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
قرابت تعابیر، تشابه کلمات، همو زنی مضامین چنان است که در مقایسه و مقابله عینی به خوبی جلوه می کند. آن را بر کفه نهید، اگر چه به یقین غزل عارفانه خواجه سنگینی می کند، اما شعر شیخ بهائی نیز رحمت آوردن پاره سنگ اضافی چندانی به خواننده نمی دهد و این افتخاری است بس بزرگ که دانشمندی در اوج مکاشفات علمی و مجادلات فقهی و حوزه ای، زمانی را با دل خویش خلوت کند و احساس درونی را در قالب غزلی با این ویژگیها به کاغذ ریزد.
یا مخمس معروف شیخ:
تا کی به تمنای وصال تو بیگانه - اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه - ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد - دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد - گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که ترا می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار - زاهد سوی مسجد شد من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار - حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو - هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو - مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید - پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید - یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید - دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید - هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست - هر چند که عاصی است زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دمبدم توست - تقصیر (خیالی) به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
در نثر نیز داستانهای کلیله و دمنه را به خاطر می آورد، الا این که تکلف و تصنع موجود در کلیله و دمنه را ندارد و سهل و ساده و روان بیان گردیده است، چنان که میل به خواندن افزون می شود و با تعمقی و تأملی در زبان مادری شیخ که به هر حال عربی بوده، این همه شیرینی نثر فارسی حلاوت مضاعف می یابد و اینک داستانی از مجموعه موش و گربه به عنوان نمونه عرضه می داریم:
حکایت:
آورده اند که روزی سلطان محمود به خواجه حسن میمندی که وزیر او بود گفت: - آیا شخصی باشد که فالوده نخورده باشد.
وزیر گفت: ای پادشاه! بسیارند که فالوده نخورده اند و ندانند.
پادشاه گفت: چنین کسی نیست.
وزیر می گفت هست، و پادشاه می گفت نیست. تا آخر الأمر مبلغی زر مهیا کرده، بین ایشان شرط شد که اگر وزیر چنین کسی پیدا کند، مبلغ زر را از پادشاه بگیرد و اگر پیدا نکند، وزیر آن مبلغ را دادنی باشد.
پس از این قرار، وزیر به تفحص چنان کسی بیرون آمد. گذرش به بازار گوسفند فروشان افتاد. از قضا لر سرحدی را دید. با خود گفت: که این جماعت در سر حد بوده اند و معموری و آبادی ندیده اند. پس آن شخص لر را به خدمت پادشاه آورد. پادشاه فرمود: که قدری از فالوده آوردند. پادشاه به آن مرد لر گفت: هرگز از این نعمت چیزی خورده ای؟
مرد لر گفت: می دانی این چه چیز است و چه نام دارد؟
مرد لر گفت: نامش به یقین نمی دانم، اما به گمان من چیزی می رسد، در آن سر حد که ما هستیم مردی است که از ما به عقل و ادراک قابل و برتر است و هر ساله یک مرتبه به شهر می آید. از قضا روزی به شهر آمده بود و می گفت: در شهر حمامهای خوب به هم می رسد، بنده را گمان چنین است که این حمام است.
چون پادشاه این را شنید بسیار بخندید و فرمود که مبلغ مذکور را به وزیر بدهند، وزیر گفت: پادشاها، بفرما تا دو سر بدهند، زیرا دو سر برده ام، چه که این مرد نه فالوده و نه حمام را دیده!
پادشاه فرمود تا دو سر بدهند.
پس از عزیز من، تا کسی چیزی ندیده باشد و نخورده باشد چه داند چیست و چه لذت دارد.
پس هر چه خداوند عالمیان خلق کرده است، از برای این است که ایشان آن را ببینند و بخورند و بنوشند و ببویند و تمتع یابند، والا خلق نمی شد. پس خداوند عالمیان، این نعمتها را از برای بندگان خلق کرده است و برای ایشان، حلال و طیب و طاهر گردانیده و فرمود: کلوا من طیبات ما رزقناکم(24)
و از این داستانهای شیرین و سهل و ساده بسیار دارد که بقیه را به اصل حوالت می دهیم.
زبان شیخ بهائی در مثنوی نیز روان و ساده و گویاست. حکایتی از منظومه نان و حلوا بر گزیده ایم تا نمونه شعر لطیف شیخ گردد:
عابدی در کوه لبنان بد مقیم - در بن غاری چون اصحاب الرقیم
روی دل از غیر حق برتافته - گنج عزت را ز عزلت یافته
روزها می بود مشغول صیام - قرص نانی می رسیدش وقت شام
نصف آن شامش بدی نصفی سحور - وز قناعت داشت در دل صد سرور
بر همین منوال حالش می گذشت - نامدی زان کوه هرگز سوی دشت
از قضا یک شب نیامد آن رغیف - دل پر از وسواس در فکر عشا
بسکه بود از بهر قوتش اضطراب - نه عبادت کرد عابد شب نه خواب
صبح چون شد زان مقام دلپذیر - بهر قوتی آمد آن عابد به زیر
بود یک قریه به قرب آن جبل - اهل آن قریه همه گبر و دغل
عابد آمد بر در گبری ستاد - گبر او را یک دو نان جو بداد
بستد آن نان را و شکر او بگفت - وز وصول طعمه اش خاطر شگفت
کرد آهنگ مقام خود دلیر - تا کند افطار ز آن خبز شعیر(25)
در سرای گبر بد گرگین سگی - مانده از جوع استخوانی و رگی
پیش او گر خط پرگاری کشی - شکل نان بیند، بمیرد از خوشی
بر زبان گر بگذرد لفظ خبر - خبز پندارد، رود هوشش زسر
کلب در دنبال عابد بو گرفت - آمدش دنبال و رخت او گرفت
ز آن دو نان عابد یکی پیشش فکند - پس روان شد تا نیابد زو گزند
سگ بخورد آن نان و وز پی آمدش - تا مگر بار دگر آزاردش
عابد آن نان دگر دادش روان - تا که از آزار او یابد امان
کلب خورد آن نان و از دنبال مرد - شد روان و روی خود واپس نکرد
همچو سایه در پی او می دوید - عف عفی می کرد و رختش می درید
گفت عابد، چون بدید آن ماجرا - من سگی چون تو ندیدم بی حیا
صاحبت غیر از دو نان جو نداد - و آن دو نان خود بستدی ای کج نهاد
دیگرم از پی دویدن بهتر چیست - وین همه رختم دریدن بهر چیست
سگ به نطق آمد که ای صاحب کمال - بی حیا من نیستم چشمت بمال!
هست از روی که بودم من صغیر - مسکنم ویرانه این گبر پیر
گوسفندش را شبانی می کنم - خانه اش را پاسبانی می کنم
گاه گاهی نیم نانی می دهد - گاه مشتی استخوانم می دهد
گاه غافل گردد از اطعام من - وز تغافل تلخ گردد کام من
بگذرد بسیار بر من صبح و شام - لا اری خبزاً و لا القی الطعام
هفته هفته بگذرد کاین ناتوان - نی زنان یابد نشان نی ز استخوان
گاه هم باشد که پیر پر محن - نان نیابد بهر خود یا بهر من
چونکه بر درگاه او پرورده ام - رو به درگاه دگر ناورده ام
هست کارم بر در این پیر گیر - گاه شکر نعمت او گاه صبر
تا قمار عشق با او باختم - جز در او من دری نشناختم
گه به چوبم می زند که سنگها - از در او من نمی گردم جدا
چون که نامد یک شبی نانت به دست - در بنای صبر تو آمد شکست
از در رزاق رو برتافتی - بر در گبری روان بشتافتی
بهر نانی دوست را بگذاشتی - کرده ای با دشمن او آشتی
خود بده انصاف ای مرد گزین - بی حیاتر کیست من یا تو ببین
مرد عابد زین سخن مدهوش شد - دست را بر سر زد و از هوش شد
ای سگ نفس بهائی یاد گیر - این قناعت از سگ آن گبر پیر
شیخ بهائی از این حکایتهای شیرین و پندآموز بسیار دارد و منظومه نان و حلوا و نان و پنیر و شیر و شکر پر است از مطالب و مضامین حکمی شیرین که در قالب مثنوی بیان گردیده است و اتصال حکایات به یکدیگر و نیز تعقیب کلام نخستین به شیوه مثنوی معنوی است که آن مثنوی شریف نیز با اتمام قصه ای و حکایتی به آغاز باز می گردد و از نی سخن می گوید و شرح هجران می سراید.