شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

توضیحات:

1- زاینده رود: در بین رودخانه های ایران، زاینده رود از ویژگیهای خاصی برخوردار است، این رودخانه در طی قرون متمادی مورد نظر شعرا، اقتصاددانان، علمای علوم اجتماعی، حکما و فرمانروایان و به خصوص مردم بوده است.
اثرهای اقتصادی و اجتماعی این رودخانه زاینده در همه دورانها بر کلیه شؤون اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی منطقه محرز می باشد. اصولاً آب، آن هم آب زراعی در مناطق که نزولات آسمانی کم است، همیشه مورد توجه و نظر توده مردم می باشد. آب زراعی در این مناطق به لحاظ ارتباط مستقیم و تنگاتنگی که با زندگی آحاد مردم دارد، پیوسته موضوع مورد بحث و بررسی و قابل تأمل در تحقیقات اجتماعی بوده است، از جمله مهمترین مسائل مورد تحقیق، پیدا کردن شیوه های مدرن و علمی در جهت تقسیم و توزیع مطلوب این مایه حیات و مایع زندگی بخش بوده و پیوسته سعی در ابداع تازه ترین روش توزیع و انتقال آب بوده اند، دولتها نیز عموماً برای رفع مشکل و اختلافات زارع و نیز اعمال نظرهای اقتصادی خود، طالب پیدا کردن و ارائه روش مناسب توزیع آب زاینده رود بودند.
با این مقدمه به ذکر توصیف زاینده رود از نظر مورخان و جهانگردانی چند می پردازیم تا وضعیت این رودخانه ثمر بخش بیشتر روشن و اهمیت آن آشکار گردد:
الف) حمدالله مستوفی در کتاب نزهة القلوب در خصوص زاینده رود می گوید: رودخانه اصفهان به زاینده رود مرسوم است و مصنفان مختلف، آن را زاینده رود و زرین رود نیز نوشته اند، ولی زرین رود اینک به یکی از شعب این رودخانه اطلاق می شود. قسمت علیای شاخه اصلی این رود، جوی سرد نام دارد و از زردکوه سرچشمه می گیرد. این کوه که هنوز به مناسبت سنگهای آهکی زرد رنگ خود به این نام خوانده می شود، درسی فرسخی باختر اصفهان، نزدیک سرچشمه رود دجیل یعنی کارون قرار دارد. پایین سهر و فیروزان، واقع در خان لنجان یکی از شعب زاینده رود که از حیث بزرگی با خود رودخانه همسری می کند و از حدود گلپایگان سرچشمه می گیرد (فعلاً از نظر تقسیمات کشوری بین زرد کوه و منطقه گلپایگان منطقه فریدن قرار دارد) به زاینده رود می ریزد، آن گاه پس از عبور از اصفهان و سیراب و مشروب کردن نواحی هشتگانه آن منطقه، اندکی به سمت خاور رودشت پیچیده و سرانجام در باتلاق گاوخانی که در حاشیه کویر واقع است فرو می ریزد. طبق یک عقیده عمومی که ابن خرداذبه در قرن سوم آن را ذکر نموده، این رودخانه پس از فرو رفتن در باتلاق گاوخانی (گاو خونی) دوباره در شصت فرسخی آن باتلاق یعنی در کرمان ظاهر می شود و آن گاه به دریا می ریزد، اما به هر حال این روایت ضعیف جلوه می کند، زیرا از گاوخانی تا کرمان زمینهای سخت و جبال محکم در میان است و ممری در زمین که چندان آب در آن روان باشد، متعذر می نماید و زمین کرمان از زمین گاو خانی بلندتر است.
ذکر مطالب نقل شده از نزهة القلوب حمدالله مستوفی بیانگر اهمیت ویژگی خاصی از زاینده رود داشته است، اما در مورد رد کلی نظریه این جاذبه این خرداذبه باید اضافه نمود که به هر حال، باتلاق گاو خانی در زمانهایی که سدی روی زاینده رود نبود، حوضچه مناسبی برای ذخیره سازی آب و انتقال زیر زمینی آن به مناطق حتی در حوزه آبی یزد بوده است که اینک با وجود سد زاینده رود از تأثیر پذیری آن کاسته شده است.
ب) مورخان دیگری نیز زاینده رود نام برده اند که می توان از یاقوت حموی در معجم البلدان و حمزه اصفهانی و ابو نعیم اصفهانی نام برد که ما حصل نظرهای آنان، این مطلب را روشن می سازد که زاینده رود یا زرین رود یا زرینه رود از کوههای زردکوه بختیاری سرچشمه می گیرد و پس از مشروب نمودن نواحی مختلفی و گذر از شهر اصفهان به مرداب گاو خانی در جنوب شرقی اصفهان می ریزد و به هر حال از معتبرترین و اقتصادی ترین رودخانه های مرکزی ایران به شمار می رود.
استفاده آب در زمانی که مصرف زراعی ندارد، آزاد و در سایر موارد و زمانها به صورتهای اختصاصی و اشتراکی می باشد. سهم بندی اشتراکی آب زاینده رود به شکل زیر است:
1) بلوک لنجان، شش سهم؛
2) بلوک النجان، چهار سهم؛
3) بلوک ماربین، چهار سهم؛
4) بلوک جی، شش سهم؛
5) بلوک کرارج، سه سهم؛
6) بلوک رودشتین و براآن، ده سهم.
تقسیم آب به روش فوق به طومار شیخ بهائی معروف است.
در روش تقسیم آب، موسوم به طومار شیخ بهائی، تقسیمات جزئی دیگری نیز به شرح زیر وجود داشت که طبق آن، کل آب زاینده رود را به 33 سهم تقسیم می نمود و در نهایت، 33 سهم مذکور نیز خود به 275 سهم جدید و 13 مادی منقسم می گردید. 6 سهم لنجان و آیدغمش به 5/113 سهم و مجدداً به 357 سهم جزء، 4 سهم النجان به 5/47 سهم و مجدداً به 5/315 سهم جزء، 4 سهم ماربین به 29 سهم و مجدداً به 282 سهم جزء، 6 سهم جی به 37 سهم و مجدداً به 674 سهم جزء، 3 سهم کرارج به 12 سهم و مجدداً به 387 سهم جزء و نهایتاً 10 سهم براآن و رودشتین به 36 سهم و سپس به 1083 سهم جزء تقسیم می شود.
اگر چه طومار مذکور به نام شیخ بهائی معروف است، اما با توجه به سواد فرمان شاه طهماسب صفوی که در اداره مالیه اصفهان موجود است و تاریخ آن را رجب سال 923 هجری قمری قید می نماید، اصولاً نمی تواند از آن شیخ بهائی باشد، در حالی که وی به سال 953 در جبل عامل لبنان تولد یافته است و در سال 966 به ایران وارد شده، از این رو صحت و اصالت طومار موصوف نه تنها مشکوک بلکه مردود است و به گمان قریب به یقین، اگر چه در زمان شاه طهماسب هم طوماری وجود داشته (کما این که در طول تاریخ پیدایش زاینده رود به هر حال در هر زمانی شکلی از توزیع آب وجود داشته که می توان آن نحوه توزیع را طومار آن زمان نامید) ولی در زمان شیخ بهائی، اصلاحاتی در آن به عمل آمده و در افواه عمومی به طومار شیخ، معروف و ماندگار گردیده است.
با توجه به مقدمه مطروحه و اهمیت ویژه زاینده رود، به خصوص در آن زمان که اقتصاد کشور صرفاً کشاورزی و دامداری بوده است، بدیهی است در هر دوره ای راه و روش مناسبی برای توزیع و تقسیم عادلانه آن وجود داشته و همین طور در زمان شاه عباس صفوی نیز با وجود دانشمندی ریاضی دان، چون شیخ بهاء الدین عاملی، بهترین روش تقسیم آب به وسیله این عالم انسان دوست ابداع گردیده که الزاماً بی توجه به محاسبات طومارهای قبلی نیز نبوده و به تعبیری می توان گفت، شکل ایده آل و اصلاح شده آنها بوده و در سایه تکامل مطلوبش معروفیت و مقبولیت عامه نیز یافته است، اما به هر حال طومار ابداعی شیخ بهائی، با مهر و تأیید لازم، وجود خارجی ندارد و با همه مجامع بودن و اصلاحاتش به دلایل مختلف در نطفه معدوم گردیده است. یکی از دلایل معدوم کردن آن، سازگار نبودن با منویات و خواسته های مالکان عمده می باشد، لذا به نظر می رسد که آنان با ظرافت خاص و با استفاده از شیوه های تبلیغی مخصوص آن زمان، آن را از میدان عمل خارج نموده و مجال اجرا در تمام سطوح به آن ندادند، اما به لحاظ جلوگیری از عکس العمل عامه و نیز بهره برداری از عنوان و مقبولیت مردمی آن، نام آن را به طومار مورد نظر خویش گذاردند و این طرح، زمانی پیش آمد که دستهای پنهانی موفق نشدند شیخ بهائی را از ابداع آن باز دارند. خلاصه کلام این که با توجه به قراین و مقابله و مقایسه روایاتی که در خصوص طومار شیخ بهائی ذکر گردیده، اصولاً چنین تقسیم نامه ای با امضا یا مهر شیخ بهائی وجود ندارد و یا اگر دارد، در دست کسانی است که از پنهان ماندن آن سود می بردند و لذا آنچه را به نام طومار شیخ بهائی می شناسیم، تقسیم نامه ای است که صاحبان قدرت و مالکان صاحب نفوذ ادوار مختلف بعد از شیخ، به خصوص دوره قاجاریه، بدین نام معرفی نمودند، ولی در واقع، تقسیم نامه ای بود که خود قبول داشتند و حداکثر در پاره ای موارد، شمه ای از نظرهای شیخ در آن ملحوظ گردیده است.
در کتاب آثار ملی اصفهان (تألیف ابوالقاسم رفیعی مهرآبادی، انتشار انجمن آثار ملی) تقسیم نامه شیخ بهائی (شاه طهماسبی) به سه دلیل مردود شناخته شده است:
اولاً: سال 923 که تاریخ تحریر تقسیم نامه شاه طهماسبی قلمداد گردیده، سال سلطنت شاه اسماعیل اول است و شاه طهماسب در سال 930 یعنی هفت سال بعد به سلطنت رسیده است.
ثانیاً: جملات و انشای طومار به سبک نوشته های قرن سیزدهم می باشد و شباهت چندانی به نوشته های زمان شاه طهماسب ندارد.
ثالثاً: اسامی مندرج در طومار بعضاً مربوط به دوره های بعد از شاه طهماسب است. موارد مطروحه سه گانه به تنهایی دلایل کافی است بر مردود شمردن طومار موسوم و منسوب به شیخ بهائی و این بدان معنا نیست که طوماری به وسیله شیخ بهائی تدوین نشده، بلکه بر عکس، نشانگر این واقعیت است که دستهایی سعی در محو نمودن آن داشته و در عمل چنین نیز اتفاق افتاد.
در کتب تاریخ به علل و انگیزه این عمل چندان توجهی نشده و از آن ذکری به میان نیامده، در حالی که با اندکی تأملی، علل فراوانی بر مخالفت گروهی از مالکان می توان عنوان نمود.
اصولاً آب کشاورزی در زمانهای قدیم و از جمله در دوران صفوی از عمده ترین اهرمهای اقتصادی مردم به شمار می آمد و می توان ادعا نمود که بخش عمده ای از درآمد مردم را فرآورده های کشاورزی و دامی تشکیل می داده که مستقیماً به آب و آن هم آب زاینده رود احتیاج داشته است، زیرا در آن روان، استفاده از چاههای الکتریکی و قنوات بزرگ مرسوم و در اختیار زارعان نبوده و در عین حال، مالکیت به صورت مشخصی در دست عده ای انگشت شمار قرار داشته که با قدرت متمرکز خود، توان هر گونه جرح و تعدیلی را در اصلاحات علما و حتی نظرهای اصلاحی حکام داشتند. از طرفی اهمیت توزیع آب زاینده رود، آن هم به وسیله دانشمند متشرعی چون شیخ بهائی آن قدر زیاد بود که در مقایسه می توان آن را با تقسیم و توزیع سهام بزرگترین کارخانجات تولیدی که در زندگی فعلی مردم دارد، متناسب با اثر زاینده رود بر زندگی مردم آن زمان می باشد؛ بنابراین، انگیزه مقابله در برابر هر گونه اصلاحات و جرح و تعدیل که به وسیله دانشمندان و مصلحان زمانهای متمادی صورت گرفته به خوبی روشن است. با توجه به این مطلب، طومار شیخ بهائی نیز به سرنوشت رقم خورده همیشگی دچار گردید و آرزوی شیخ در رساندن حق به صاحب حق و استفاده صحیح و علمی از این سرمایه خدادادی و به حداکثر رساندن بهره وری و بازدهی منابع آب موجود، هرگز تحقق نیافت، اما به لحاظ مقبولیت عامه و تصدیق حکومتی و شهرت بی اندازه شیخ، مخالفان را بر آن داشت تا حداقل نام آن را بر تقسیم نامه مورد نظر خود بگذارند و در واقع، شناسنامه طفل معدوم شده را به فرزند نامشروع خویش نهند تا در حمایت و پوشش چنین نامی، نیات سود جویانه همیشگی آنان جامه عمل پوشد.
بدیهی است در جریان پیدایش و ابداع و تدوین چنین طرحی، پیوسته دستهای پنهانی سعی در باز داشتن شیخ و جلوگیری از کار وی داشتند و با توجه به شرایط اجتماعی و روابط حکومتی زمان و قدرت و نفوذ مالکان عمده و عدم وجود رسانه های تبلیغی سالم، شیخ بهائی پیوسته در معرض فشارهای مختلف و حتی تهدید و تطمیع بود تا از تهیه طومار انصراف نماید، اما شیخ بهائی با توجه به خصوصیات ویژه ممتاز اخلاقی و عرفانی و روحانی خویش، هرگز تسلیم امیال پلید هیچ گروهی نگردید و با تحمل ناراحتی های متعدد، تنها به لحاظ احساس ضرورت و تکلیف انسانی، به کار تهیه طومار پرداخت، اگر چه با مرکب تر به امواج میان آب سپرده شد!
و ما اینک برآنیم تا با جمع جدی اسناد پراکنده و نیز قراین عینی موجود و حتی به نیروی تخیل معقول، سیر تحول چنین گردش کاری را تدوین نماییم و نمونه ای سازیم از هزاران سند و طومار و... دیگر که در فراز و نشیب زمان و زمانه ما به نسیان سپرده شده و لذا ماحصل چنین پشت پا زدن بر هویت ملی و فرهنگی و اخلاقی، دور ماندن از قافله تمدن بشری گردیده است.
2- تصور می رود در ترسیم و باز گو کردن چنین رویدادی، تجسم اوضاع اجتماعی و اقتصادی زمان، وقوع حادثه ضرورت دارد، زیرا مجموعه شرایط مذکور و موجب احساس نیاز و نیاز، عامل اصلی پیدا کردن راه علاج است.
از این رو در مبحث مربوط به سیر تحول ایجاد طرح شیخ بهائی تعمداً سعی در روایت ابعاد گوناگون تاریخ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آن زمان اصفهان گردیده تا خوانندگان محترم، حتی المقدور در فضای عینی تری از شرایط زمان شیخ بهائی قرار گیرند و آن گاه لزوم و ضرورت پدیده ای مثل طومار شیخ بهائی را که زاییده چنین شرایطی است به خوبی دریابند، زیرا این قبیل رخدادهای اجتماعی - اقتصادی در طول تاریخ این ملت مکرر روی داده است.
3- پل الله وردیخان یا سی و سه پل، یکی از شاهکارهای معماری زمان صفویه است. در تاریخ شروع و خاتمه پل، نظر مستند واحدی وجود ندارد. حاج میرزا حسن خان جابر انصاری در کتاب تاریخ اصفهان و ری، ساختمان پل زاینده رود را به سال 1008 (ه ق) ذکر می نماید، ولی میرزا علی نقی کمره ای که از شعرای زمان صفویه است بنابر ذکر و مواد التواریخ نخجوانی (صفحه 649) ماده تاریخ عمارت پل را پل اتمام یافت ذکر می کند که معادل 1005 ه ق می گردد، اما اسکندر بیک در عالم آرا عمارت پل را به سال 1011 ه ق قید کرده است، لذا مغایرت و اختلاف این دو تاریخ را تنها به این صورت می توان توجیه نمود که در سال 1005 ه ق احتمالاً طبقه اول پل ساخته شده و تکمیل و اتمام پل به صورت موجود تا سال 1011 (ه ق) به طول کشیده است.
به هر حال پل الله وردیخان به دستور شاه عباس صفوی و به اهتمام و مباشرت الله وردیخان، ساخته شد و طول آن 350 قدم و عرض آن 20 قدم و دارای چهل چشمه می باشد که هفت دهانه آن بسته شده و لذا آن را به سی و سه پل می شناسند و به این نام اشتهار جهانی دارد. بیت مربوط به ماده تاریخ پل که به وسیله میرزا علینقی کمره ای سروده شده چنین است:
پی سال تاریخ این پل نیافت - کسی خوبتر از پل اتمام یافت
4- ابن رسته در کتاب الاعلاق النفیسة چنین می نگارد: ... و این آب از رودخانه ای که بدان زرین رود گفته می شود می باشد. این نام را اردشیر بن بابک نهاده است. سرچشمه این آب از چشمه ای است که از یکی از سرزمینهای حاصلخیزی که از شهر مرکزی سی فرسخ دور است می باشد و در روستاهایی بدین آب نیاز است بی حساب نهرهایی از آن منشعب می سازند تا این که این آب به روستایی به نام النجان می رسد. سپس آب زائد باقی مانده را که در این مکان جمع می گردد به روستاهای جی و ماربین و النجان و براآن و طسوج الروز و رویدشت بنا به تقسیمی که کسری اردشیر بن بابک نموده بود و تقسیم می کنند و برای هر قریه ای از این روستاها سهمی مشخص و معلوم با زمان معدودی قرار داده بود که بر حسب اندازه های معینی آب را به هر قریه جاری می ساخت، آن چنان که هر کس به حق، سهم خود را از آن بر می گرفت. آن گاه باقی مانده آب، روستای رویدشت را که آخرین روستای این مسیر است سیراب می کند و سپس به زمین فرو می رود (ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ترجمه و تعلیق دکتر حسین قره چانلو، امیر کبیر، صفحه 183).

مدرسه خواجه

شیخ بهائی در قزوین و نیز مشهد مقدس سالها به کار تدریس علوم دینی پرداخته و شاگردان زیادی را تربیت نموده است، اما اینک در اصفهان با جدیت بیشتری به کار حوزه می پردازد. شیخ مدرسه خواجه را برای این امر برگزید. در قزوین، شیخ علاوه بر تدریس، مراحل تعلیم را نیز سپری ساخته بود، اما در اصفهان صرفاً مدرس است و حال و هوای تعلیم دارد، لذا کار تدریس حوزه ای را با جدیت تمام آغاز می نماید. علاوه بر این، مهاجرت به پایتخت جدید صفویه و مشاهده رونق و شکوه و عظمت مدارس علمیه اصفهان باعث علاقه مندی شیخ گردید.
عامل مهمتری نیز در نحوه برخورد شیخ با مدرسه خواجه وجود داشت. اساتید ممتازی که در این مدرسه حاضر می شدند، شیخ را نیز به وسواس بیشتری وا می داشت. از همه مهمتر حضور شاگردان بسیار استثنایی این مدرسه بود. شاگردان و طلاب مدرسه خواجه عموماً نمونه تلاش و پشتکار بودند و این عامل مهمی در ایجاب وجد و شور و شوق اساتیدی چون شیخ بهائی می گردید.
از جمله شاگردان بسیار ممتازش جوان تازه واردی بود که از شیراز آمده بود و شیخ در مباحث مربوط به تهیه طومار تقسیم آب زاینده رود، برای اولین بار با وی آشنا شد. شیخ از روز اول به نبوغ و استعداد خارق العاده جوان شیرازی پی برده بود.
اصولاً مردان بزرگ با قدرت تشخیص فوق العاده خود توان چنین شناختی را دارند، کما این که تاریخ عرفان پر است از مطالبی در این باب، اشارتی و کنایاتی که در اوج اختصار و اجمال، بیانگر وسعت معلومات و تعقل فرد است.
بزرگانی چون محی الدین عربی، شیخ ابو سعید ابوالخیر، شیخ ابوالحسن خرقانی، جلال الدین محمد مولوی، شمس تبریزی، عطار نیشابوری، عین القضات همدانی و دیگران را در نظر آورید. برای این بزرگان، کلام در استخدام است، نیاز به کارگیری انبوه لغات نیست، اشارتی کفایت است. شیخ بهائی نیز از جمله این بزرگان است.
لذا در اولین جلسه درس پی به نبوغ فراوان جوان شیرازی می برد و هم او بود که بعدها به ملاصدرا معروف گردید، هم او بود که بعدها در تمام دنیا به اشتهار رسید و آوازه بلند وی به اقصی نقاط عالم رسید.
تشخیص بی نظیر شیخ بهائی بود که سرانجام، ملاصدرا، خالق این همه آثار عظیم فلسفی و عرفانی گردید و بر فرهنگ بشری تأثیر مثبت نهاد و شیخ بهائی با درایت و تیزبینی خاص خود، پی به نبوغ ملاصدرا برده و خود عامل سازنده ای در تربیت و پرورش وی گردید.
کلاس درس مدرسه خواجه به زودی شور و حال تازه ای یافت. حضور استادی چون شیخ بهائی و شاگردی مثل ملاصدرا عجب به هم عجین شد و بر شکوه و عظمت آن افزود. از این پس مدرسه خواجه نه یک مجلس درس بود، بلکه به کانونی از مهرورزی مرید و مراد و جاذب و مجذوب تبدیل شد. دیگر عناوین درس به تنهایی موضوع بحث و درس نبود، بلکه هر کلمه و جمله و حتی اشاره ای مبنای بحثی پر جذبه می گردید. برای طلاب دیگر مدرسه نیز حضور در جلسات درس شیخ بهائی با داشتن شاگردی چون ملاصدرا جالب بود.
محاورات و اشارات و کنایات این دو برای سایر طلاب نیز شنیدنی بود. کم کم درس یومیه حوزه کمتر مورد نظر استاد و شاگرد قرار می گرفت، به خصوص در ایام جمعه و روزهای تعطیل، چنانکه مجلس درس تشکیل می شد، شیخ بهائی داد سخن می داد. در این مجالس بود که شیخ حرفهای گفتنی را بیان می نمود، مسائل دنیا و عقبای مردم را می شکافت، حرفهایی که ماهها و سالها و حتی بعضاً در تمام عمر فرصت ابراز آن پیش نمی آید. شیخ درد مردم را می شناخت، درد مردم وقتی به زبان شیخ جاری می شد و چاشنی کلام شاگرد جوانش را نیز می یافت، چه خوش تأثیری داشت! این بحثهای عینی تا آن زمان کمتر رایج بود. حرف مدرسه حرف مردم شد. شیخ کار مدرسه را به زندگی مردم کشانید. شیخ به قولی میراب رعایا گردید و کار حوزه را به امور جاری مردم بدل ساخت.
برخورد استثنایی شیخ بهائی و ملاصدرا یکی از پرثمرترین ملاقاتهای تاریخ عرفانی است. با این برخورد مطلوب و همگن و مبارک بود که بارقه ظهور یک فلسفه درخشان اسلامی زده شد و تولد فیلسوفی بارع و جهانی فراهم آمد. در تاریخ عرفانی اغلب چنین است: برخورد مولانا با شمس تبریزی، ملاقات محی الدین ابن العربی با صدر الدین قونیوی و صدها عارف دیگر از این جمله است. این برخوردهای مبارک است که زمینه ساز ظهور بزرگانی چون ملاصدرا می گردد، زیرا وجود صرف یک نیرو باعث بروز جوهره نادره آن نمی شود. الزاماً جرقه ای لازم است که در فروغ چشمان اولیای الهی می توان یافت و آن گاه است که ابن العربی ها پای به عرصه حیات می گذارند و فتوحات مکیه می نویسند و فصوص الحکم عرضه می دارند.
علاوه بر اهمیتی که برخورد استثنایی مرید و مراد یا طالب و مطلوب یا جاذب و مجذوب در رشد و شکوفایی استعدادهای نهفته بشری دارد، مرحمت و لطف الهی لازم است تا چنین برخوردهای مبارکی تحقق یافته و نتیجه مطلوب آن، شکوفایی فرهنگ بشری گردد. علاوه بر شرایط لازم، محل برخورد نیز تأثیر شایان توجهی دارد، چنان که در تاریخ مضبوط است، بزرگان و عرفان نامی عموماً در سرزمینهای زادگاه پیامبران و اولیای الهی با یکدیگر مواجه گردیده اند. قونیه، دمشق، حلب، جبل، مصر، حجاز از این نوع مکانهای مقدسند که بیشترین سهم را در مواجهه عرفای بزرگ دارند، گویی این سرزمینهای مقدس، وعده گاه عشاق سینه چاک و عرفای بنام دورانهاست. قونیه سرزمین مرید و مراد است، دمشق و حلب و شامات سرزمین اولیای الهی است، خاک این سرزمینها به انفاس قدسیه بزرگان اولیای خدا تبرک یافته و آن گاه مأوای سالکان سیر و سلوک و ملجأ عارفان شیدا می گردد. دمشق سرزمین پیامبران است و نیز وعده گاه دیدار ابن العربی و صدر الدین قونیوی می گردد. دمشق است که خاک جاذب آن، شیخ الکبیر را در خود می گیرد و تپه بلند موجود در شمال شهر دمشق هنوز هم به داشتن نگین درخشانی چون مزار این عارف سوخته، به خود می بالد. بغداد مکان مشابه دیگری است که در طول تاریخ، بارها پذیرای عرفای بزرگ بوده. ابن العربی و شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی نیز در این شهر به محاوره پرداختند و هنوز هم اثرات شگرف این دیدار روحانی در فلسفه و عرفان ناب اسلامی به خوبی مشهود است.
آن روز صبح ملاصدرا که در آن زمان، طلبه پر جوش و خروشی بود، زودتر از همه به مدرسه خواجه آمد. در مکان مناسبی در حلقه درس شیخ نشست. با این که ملاصدرا در همان روزهای اول ورودش به اصفهان توفیق شرکت در مجلس درس بزرگانی چون میرداماد و میر فندرسکی را یافته بود، اما جذبه کلام و شور و حال و عمق معلومات شیخ، او را مسحور و مجذوب وی نموده بود؛ لذا ملاصدرا در ایامی که درس شیخ منعقد بود با اشتیاق در آن شرکت می کرد.
آن روز هم موضوع درس، تفسیر قرآن مجید برود و گر چه شیخ با تفسیر آیه ای از آیات قرآن کریم درس را آغاز می نمود، اما بعضاً با اولین سؤال یا کوچکترین جمله ای موضوع درس تغییر می نمود و به بهانه تفسیر به بحث در موضوعهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی می پرداخت، علت این امر عمق معلومات و احاطه وسیع وی به سایر علوم و نیز تعهد وی به حل مشکلات و مسائل اجتماعی مردم بود، لذا از هر فرصتی برای طرح معضلات و گرفتاریهای مردم استفاده می کرد و با ظرافت و دقت هر چه تمامتر به موشکافی مشکلات اجتماعی می پرداخت و در واقع به صورت تلویحی که بعضاً ابلغ از تصریح نیز بود، شاگردانش را به درد مردم و اجتماع آشنا می نمود و با این عمل، حوزه علمیه را از تکروی علمی و سیر در حرکت یک بعدی فقهی خارج نموده و به سوی یک مجموعه پویا و مسؤول سوق می داد؛ از این روی هم شاگردانش و هم توده مردم محروم و دردمند پی به اهمیت کار شیخ بهائی برده و روز به روز بر محبوبیت و اشتهار وی افزوده می شد.
به هر حال، جلسه درس شیخ بهائی در آن روز صبح، تشکیل شد و ملاصدرا و جمعی دیگر از طلاب مدرسه خواجه در حلقه درس شیخ نشستند. شیخ بهائی در تفسیر آیه ای از قرآن مجید در باب گردش زمین و ستارگان و خلق آسمان و زمین سخن می گفت: خداوند باری تعالی در مدت شش روز زمین و آسمان را خلق نمود.
و ملاصدرای جوان در پاسخ اشاره استاد آیه شریفه را تلاوت نمود:ان ربک الله الذی خلق السماوات و الارض فی ستة أیام ثم استوی علی العرش یدبر الامر.
آن گاه شیخ بهائی بنا به خصلت همیشگی از تفسیر مستقیم آیات عدول نمود و شمه ای از رساله خواجه نصیر الدین طوسی در باب معرفت تقویم بیان نمود: معرفت بر ابواب تبویبی خواجه نصیر طوسی بر معرفت تقویم ضروری است و شناخت فصول سی گانه آن، مثمر ثمر است؛ فصول مذکور بدین قرار است: حساب جمل، ایام جمعات، بیان تاریخ عربی، تاریخ رومی، تاریخ فرس، تاریخ جلالی، ستارگان هفت گانه، بروج و اجزای آن و سیر کواکب، مقدار روش ستارگان، عرض ماه و سایر ستارگان، ساعات و ارتفاعات شبانه روز در نظر و تناظر بعضی کواکب، ممازجات قمر و دیگر احوال او، در منازل قمر، در ظهور و اخفای کواکب، در باقی آنچه در تقویم آرند، در خانه و وبال ستارگان در شرف و هبوط ستارگان، در مثلثات و ارباب آن، در حدود کواکب و ارباب آن، در وجوه دیگر خطهای کواکب، در اوج و حضیض ستارگان در احوال بروج دوازده گانه در احوال کواکب، در خانهای دوازده گانه، فرح و قزح کواکب، در حال قطرهای کواکب، در مدلولات کواکب، در احوال روزها و در معرفت اصول که بدان احتیاج افتد.
شیخ بهائی فصول مذکور را به اجمال بیان نمود و سعی می کرد سؤالات لازم را در ذهن شاگردانش مطرح نماید. در این حال ملاصدرا که از بحث شناخت ستارگان بسیار خرسند شده بود اجازه خواست و فصل بیست و چهارم رساله خواجه نصیر طوسی را چنین بیان نمود:
- زحل و مریخ نحسند، زحل، نحس اکبر و مریخ، نحس اصغر و مشتری و زهره سعدند، مشتری سعد اکبر و زهره سعد اصغر و عطارد با سعد، سعد و با نحس، نحس و نیرین از تثلیث و تسدیس سعد باشند و از مقابله و تربیع و مقارنه نحس ورای سعد است و ذنب و کید نحسند و کواکب علویه و شمس مذکرند و زهره و قمر مؤنث، و هر چه مذکر باشد الا مریخ نهاری اند و مریخ و زهره و قمر لیلی اند. زحل، سرد و خشک و مریخ و شمس، گرم و خشک و مشتری و زهره، گرم و تر و عطارد با هر کوکبی که بود طبیعت او گیرد، در مزاج و در تأنیت و تذکیر و غیره همچنین است، والله اعلم.
آمادگی و حضور ذهن و وسعت مطالعات ملاصدرا برای شیخ بهائی و سایر طلاب حاضر در جلسه غیره منتظره بود. شیخ بهائی در بیشتر علوم زمان خود صاحبنظر بود و لذا در جلسات درس با اندک اشاره ای موضوع بحث تغییر می نمود و در موضوعهای مختلف علمی و اجتماعی ساعتها به ایراد سخنرانی می پرداخت.
اما به هر حال، درس اصلی مورد نظر شیخ که در مدرسه خواجه تدریس می نمود تفسیر قرآن مجید بود. آن روز هم یکی از شاگردان اسامی کاتبان قرآن مجید را خواستار شد و شیخ بهائی چنین پاسخ داد: کاتبان اصلی وحی الهی علی ابن ابی طالب (ع) و عثمان عفان بوده اند، ولی در غیاب اینان ابی کعب و زید ثابت، کتابت وحی الهی را انجام می داده اند.
علاوه بر روابط درسی، ملاصدرا قرابتی دیرین با استادش، شیخ بهائی احساس می کرد. انطباق دو فکر، وحدت دو عقیده، یگانگی خط مشی و جهان بینی واحدی که این دو بزرگوار داشتند، آنان را به هم نزدیک می نمود. شیخ بهائی نیز چنین احساسی داشت. از همان اولین دیدار، ملاصدرا را ورای طلاب دیگر یافت. این قرابت فکری روز به روز افزون می شد، به گونه ای که از حد حضور در مجلس درس فراتر رفت و ملاصدرا را به خانه شیخ نیز کشانید.
آن شب بعد از نماز مغرب و عشا هر دو با هم به خانه رفتند، شیخ و ملاصدرا، جوان طلبه از مصاحبت و حضور در خدمت شیخ بسیار خرسند بود. کوچه پس کوچه های اطراف بازار را در تاریک روشن مسیر طی کردند. اینک هر دو در اتاقی میان کتب بسیار زیادی ایستاده اند. سر نشستن ندارند. در برابر کتابها قدم بر می دارند. گویی از صف اندر صف کتابها سان می بینند، تصویر همه را در صندوقچه چشم جای می دهند. هر دو عاشق و شیدای کتابند. کتاب دوست خاموش و گویای این دو است. پس سخنها در سینه دارند این خاموشان. شیخ و ملاصدرا همچنان به کتابها می نگرند. جوان به آرامی در پشت سر استاد گام بر می دارد. حرفهای خوبی می زند. شیخ بهائی، انگار همه را معرفی می نماید. کم کم زبان بسته و مهر شده جوان نیز باز می شود، زمزمه ای زیر لب سکوت را می شکند:
- جناب شیخ! همه هستند، همه بزرگان، همه عرفا، همه عالمان، چه جمع مشتاقی است این مجمع؟ چه حلقه مهری آراسته اند اینان؟ چه خوش جمعی زخیل مهربانان، چراغ روشنی بخش حیات است، چه زیبا منظری در چشم جان است؟! و شیخ بهائی اگر چه به ظاهر به نجوای شاگرد مشتاق و واله اش گوش می دهد، اما او نیز حالی چون ملاصدرا دارد. شیخ هر گاه در برابر این کتب قرار می گیرد چنین می شود، اما امشب تأثیر مضاعف دارد، به آرامی و نه انگار در جواب جوان طلبه که گویی خطاب به بشریت چنین می گوید: من در لابه لای اوراق روزگار بسی سفر کرده ام، با ابن خلدون از دیار ملوک بابل و قبطیان تا سرزمین محصوره بنی حسنویه و صامغان، سفر کرده ام. با ناصر خسرو قبادیانی از بلخ و مرو و ری تا اسیوط و اسوان و حلب و شامات سفر کرده ام.
با فرخی سیستانی:
با کاروان حله برفتم زسیستان - با حله ای تنیده زدل بافته ز جان
با استاد سخن به همراه کاروانی به حلب سفر کردم که به راستی سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد.
با لسان الغیب روادید گذر از شارعی خاص گرفتم تا دوشینه، مخمور، بدان جا سفر کنم:
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم - کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
با محمد بن جریر طبری از سرزمین عاد و ثمود تا سواد کوفه زمان قرمطیان سفر کرده ام.
با احمد بن ابی یعقوب از موطن شیث بن آدم تا سرزمین پادشاهان دهریه و آن گاه محل جنگهای احد و بنی قریظه و غزوات خیبر و حنین سفر کرده ام.
با مولانا به قونیه و تبریز و دمشق رفته ام، تا به درس شمس نشینم و با عطار از هفت اقلیم گذشتم و با شاعر گنجوی بادیه ها طی کردم. به محمد بن منور منازل سیر و سلوک پیر عرفان را به پی جویی اسرار توحید طی کردم.
با حکیم طوس از هفت خوان گذشتیم و با همتای نیشابوری از کارگاه کوزه گران تا قصر جمشید و شکارگاه بهرام و تا قافله عمر سفر کردم.
آن گاه شیخ بهائی در حالی که به شدت در هیجان کلام خود می سوخت و ملاصدرا نیز در تأثیر شگرف آن سخنان می گداخت، در چشمان پر جذبه جوان خیره ماند و آرامتر از لحن پیشین چنین ادامه داد: و اینک ادامه راه بی مرکب راهوار میسور نیست که فرس راندن چو انگشتان مرد ارغنون زن اسبی سرکش و کمیتی جهنده می طلبد و اینم نیست! اینم نیست!
ملاصدرا لحظاتی در سکوت مطلق ماند و شیخ نیز دیگر چیزی نگفت، پس از دقایقی جوان طلبه به سخن ادامه داد: جناب شیخ! سفر همزاد هجرت است. ادامه راه با شهپر اندیشه والای جناب شیخ میسور و ممکن است. عمر بزرگان طریق معرفت، مستدام باد.
شیخ بهائی پس از لحظاتی سکوت، تازه به عنوان میزبان به ملاصدرا خوش آمد و می گوید و او را در گوشه ای از اتاق پذیرا می شود. دو دوست، دو یار، در کنار یکدیگر نشسته اند. نگاه آنان همچنان به صف کتابها خیره است. این الفت دیرینه با کتاب چیست، این فطرت ازلی چگونه بر ذهن و جان اهل علم نشسته است. میل آموختن در وجود و سرشت اینان است. اینان با کتاب، مست از باده تجلی صفات خداوندگار می گردند. با کتاب، پرده تیره و تار جهالت را از چهره بشریت می زایند. این جا جمع دوستان یکرنگ است. دو دوست در میان یارانی به ظاهر خاموش، شیخ و شاگرد جوانش، ساعتی این خلوت روحانی را حفظ می کنند. زبانشان خاموش است، اما هزاران حرف در نگاه دارند.
شیخ بهائی هر گاه در کنار دوستی قرار می گیرد، بی اختیار به بحث و محاوره علمی می پردازد. اینک ملاصدرا را در کنار دارد و کتابهایی در برابر. نقل مجلس و نقل کلامشان حرفهای نهفته در کتاب می شود. در میان گوهرهای حاضر کیمیای سعادت را در بر می گیرند. ملاصدرا مشتاقانه می گوید: جناب شیخ! چه گنجینه عظیمی است کیمیای امام غزالی!
و شیخ سری به علامت تأیید تکان می دهد: آری چنین است، چه عنوان و سرآغاز نیکویی دارد این کتاب شریف من عرف نفسه فقد عرف ربه.
شیخ کیمیای سعادت را در میان دستان جا به جا می کند و ضمن ورق زدن مطالبی از آن را عرضه می دارد: پیدا کردن عنوان مسلمانی، ارکان مسلمانی چون عبادت و معاملات و مهلکات و منجیات همه و همه را دارد. چه دریای پر گوهری است این کتاب شریف!
و ملاصدرا که قبلاً این کتاب را خوانده، خطاب به شیخ می گوید: جناب شیخ! هر چه هست جای آن دارد که تکمله ای بر آن بنگارید و کار شناخت و معرفت دین خدا را به آخر برید که کیمیای سعادت در کف با کفایت جناب شیخ است.
تاریخ، زبان گویای گذشته هاست، تاریخ قصه واقعه ماضی را باز می گوید تا عبرت حال گردد و تجربه ساز آیندگان شود. در میان کتب موجود در کتابخانه، شیخ سهم عمده ای را کتب تاریخی تشکیل می دهد. مروج الذهب ابوالحسن علی بن حسین مسعودی در کنار دستان ملاصدرا قرار دارد، تفأل می زند از کتاب مسعودی:
ذکر نام فرزندان علی بن ابی طالب (ع): حسن و حسین و محسن و ام کلثوم کبری و زینب کبری که مادرشان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا (ص) بود.
محمد که مادرش خوله حنفیه دختر ایاس و به قولی دختر جعفر بن قیس بن مسلمه حنفی بود و عبیدالله و ابوبکر که مادرشان لیلی، دختر مسعود نهشلی بود و عمر و رقیه که مادرشان تغلبیه بود و یحیی که مارش اسمای خثعمیه دختر عمیس بود. دیگر فرزندان امام علی (ع) جعفر و عباس و عبدالله بودند که مادرشان ام البنین وحیدیه بود و رمله و ام الحسن که مادرشان ام سعید دختر عروة بن مسعود ثقفی بود و ام کلثوم صغری و زینب صغری و جمانه و میمونه و خدیجه و فاطمه و ام کرام و نفیسه و ام سلمه و ام ابیها(22).

توضیحات:

1. محی الدین عربی معروف به ابن العربی از بزرگترین فلاسفه اسلامی قرن هفتم هجری است. او پس از اشتهار، بارها مورد تهدید واقع شد. پس از مدتی در شهر قونیه اقامتی نمود و هم در این شهر بود که با صدرالدین قونیوی ملاقات نموده و مراد وی گردید، چنان که صدرالدین بارها قصد فدا نمودن جان خود به پای ابن العربی نمود. شیخ الکبیر محیی الدین عربی در سال 609 هجری قمری از قونیه به بغداد رفت و در آن شهر بود که با چهره بزرگ جهان اسلام، شیخ شهاب الدین سهروردی ملاقات نمود. وی پس از چندی از بغداد به حلب رفت و روزگاری را نیز در حلب گذرانید و در سال 621 هجری قمری از حلب به دمشق هجرت نمود و تا پایان عمر در این شهر سکونت و اقامت نمود. وی فتوحات مکیه را در 560 فصل در این شهر به پایان رسانید که از مفصلترین کتب عرفانی اسلامی است. ابن العربی هفده سال پایان عمر خود را در دمشق به سر برد و در این زمان بود که حاصل سی سال تجربه اندوزی و مطالعات فراوان خود را به صورت مفصلترین کتاب عرفانی اسلامی یعنی فتوحات مکیه به رشته تحریر در آورد و تا سال 638 که در دمشق بدرود حیات گفت، پیوسته به مطالعه و مکاشفه مشغول بود و پس از مرگش عده ای از شاگردانش و از همه بیشتر صدرالدین قونیوی سعی در تنظیم و گردآوری فتوحات مکیه نموده و جسد وی را در محله صالحیه شمال دمشق دفن کردند و زیارتگاه است.
2. ابو علی مسکویه رازی در کتاب تجارب الامم چنین می گوید: وحی را علی بن ابیطالب و عثمان عفان می نوشتند و اگر این دو حاضر نبودند، ابی کعب و زید (ابن) ثابت و اگر اینان نیز نبودند، دبیری وحی را کسان دیگری می کردند همچون: عمر خطاب، طلحه، خالد سعید، یزید بوسفیان، علاء خضرمی و بو سلمه عبد الاشهل و عبدالله ابی شرح و حویطب عبدالعزی و بوسفیان حرب و معاویه و عثمان و ابان پسران سعید و خاطب عمر و وجیهم صلب و خالد سعید و معاویه بوسفیان کارهای روزانه را می نوشتند....