شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

هجرت به اصفهان

سرانجام دیگر بار هجرت فرا می رسد. بعد از جبل، اینک قزوین دیار بدرود است. سال 966 ه ق به ذهن می نشیند: شهید ثانی؛ کوههای جبل؛ خانه کوچک پدر و حضور روحانی او؛ لحظه خداحافظی با کتابها و دوستان دوران نوجوانی؛ صبح صادق کاروان مشرق؛ صحرا، صحرای عاری از مظاهر مصنوع؛ نوای جرس؛ گامهای اشتران راهوار؛ شبها و روزهای سفر؛ صلوات جماعت همراه و استقبال خوب مردم در پایتخت صفوی و دیدار او با شیخ منشار.
و اینک در حلقه مهاجران همراه او نیست. پدر به راه حجاز به سفر خط کمال کشید. پدر به راه حج، منزل میانه کرد. پدر به وصال نایل آمد و تنها یاد او زاد توشه بنهاده در کوله بار امروز است. پدر راه میانه کرد و او تنهاست. اما دو گرامی، دو دوست، دو یار، دو همراه، دو حبیب محبوب، جای سبز پدر را پر می کنند، دو یاری که خوش یاورانند. شیخ زین الدین منشار نه تنها پدر که مراد است. مگر نه این که آن شب پدر خواندش به روزگار بی قراری: بی قرارم پدر! نه جامه شیخ الاسلامی غمم را می زداید و نه...
شیخ منشار را در کنار شیخ دارد و شیخ زین الدین مراد مرید قصه ماست. او پریشانی و بی قراری یاران می فهمد. او سنگ صبور بی قراران است. با او غم تنهایی به جان نمی خزد. با او فراق معنا ندارد. با او جدایی، قصه بی مفهومی است. با او قرار می آید.
شیخ بهائی و شیخ منشار و دختر فاضلش مهاجران دیار آشنایند و کاروان راهی می شود به نای خوش و محزون.
شیخ بهائی 53 ساله دیر زمانی است که مدارج کمال را طی کرده و مراحل سیر و سلوک عرفانی را نیز پیموده است. او اینک راه کوی معشوق، خوش می شناسد. از هجرت نخستین به تحقیق، اربعینی گذشته، گویی سال 1006 با 966 به بازی نشسته اند! اعداد نیز می دانند و باور دارند که: ای صوفی شراب آنگه شود پاک که در شیشه بماند اربعینی و شیخ صافی شده صوفی مسلک، دست در حلقه محبوبان یکرنگ، هجرتی دیگر را تجربه می کند. سفر جوهره کمال انسانی است. چشمان منتظری نیز در پایتخت جدید صفوی به راه است. مردمانی بسیار بی قرار دیدار شیخند.
تدارک سفر می بندند شیخ و همسر فاضلش. دیگر تنهایی جبل عامل نیست. وداع با کتابها هم صورتی ندارد. همراه در کنار است و همراهی می کند.
اینک دوستان خاموش بس بسیارند. در کنار فصوص الحکم و فتوحات مکیه، همدوش جامع ابن بیطار، در ردیف الکامل ابن اثیر، در دامن کشاف زمخشری، سر در بنا گوش بهجة الحدائق علامه حلی، دست در دست المدهش ابن جوزی؛ شانه به شانه تفسیر بیضاوی، پنجه در پنجه التحفه و رو در روی المفاحص همه جای اتاق را دوستان خاموش به سماع روحانی نشسته اند که رقصی چنین میانه میدانم آرزوست. کتابها بسیارند و دوستان پیشین و یاران امروزی دست اندر دست هم آرمیده اند. چه خوش مجلسی انسی است این جمع یاران! چه خوش سماعی است در خانقاه شمس! چه خوش روضه الوانی است گلستان یاران! این همه ریاحین خوشبوی و خوش منظر به هم در آمیخته اند. شمیم جان را معطر می سازند این گلها! چهار هزار شاخه گل شیخ منشار را هم در کناری دارد این بانو. گلباران است این خانه مهربانی!
و بار سفر می بندند این دو. گویی جز کتاب و نوشته چیزی نیست. زاد توشه راه یکدست است، نه می شکند، نه سردی و گرمی بادیه ناخوشش می دارد. کتاب است که سرد و گرم روزگار چشیده. کتاب، مجرب و آگاه گشته. اسباب خانه، ساده است و بی پیرایه، گویی خانه نیست، به مدرسه می ماند این سرای مهربانی.
همه را می بندند. آنچه بخشیدنی است می بخشند. بار سفر سبکبار می سازند. کوله بار رفتن مهیاست. شیخ و همسر مهربانش گوش به بانگ جرس دارند. محمل رفتن بر اشتران نهاده اند. کاروان صبح صادق فریاد می دارد که بر بندید محملها.
و شیخ بزرگوار و همسر و یاران در حلقه جمعی راهی سفر می شوند. پایتخت دیروزین را وداع می گویند و چشم به دروازه های جی دارند.
کاروان به راه می افتد. شتر راهوار، پاره ای محمل به دوش، تعدادی زاد توشه سفر بر پشت اسبان، مرکبان عجول قافله اند، وقار هماره شتران را ندارند. اسبان سر کشند و بی قرار، پای بر خاک راه می سایند، شوق جهیدن دارند. این دوگانگی رفتار، نظام رفتن را به هم می زند. کاروان دو گانه می شود. اسبان پیشاهنگ قافله می گردند. شتران در ردیفی موزون پای به صحرا می کوبند. شتران چشمان مضطرب دارند. شتران سر فرا می گیرند و صبورانه گام بر می دارند. می رود تا سواد شهر قزوین از پرده چشم بگریزد. چه تعلقات سنگینی به دل دارند این یاران! درون سینه شان موجی به ساحل می کوبد. بدرود قزوین! بدرود حوزه های علمیه! بدرود شهر مهربانی! بدرود درختان خمیده از باد پاییزی! بدرود شهر روزگاران خوش!
و دیگر فاصله ای در میان است، جدایی مفهوم می گیرد، رفتن حاکم شده. دیگر رسیدن در برابر است. هجرت هم آغوش گشته. انگار در هجرت عجین شده اند یاران همسفر!
سرانجام در سال 1006 هجری قمری، در یازدهمین سال سلطنت شاه عباس صفوی، شیخ بهائی و همسرش به اتفاق شیخ منشار و گروهی از یاران به اصفهان وارد می شوند. مردم آگاه و مسلمان اصفهان به نیکویی از شیخ بهائی استقبال می نمایند.
اصفهان در آن زمان نیز از معمورترین شهرهای ایران به شمار می رفت و این ویژگی بیشتر به لحاظ خصوصیات اقلیمی و جغرافیایی این منطقه بود. در واقع، عمران و احیای مجدد اصفهان از زمان سلطنت شاه اسماعیل صفوی آغاز شده بود.
کاروان چندین روز در راه است و اینک به حومه اصفهان نزدیک می شود. از مدتها پیش مردم اصفهان در تدارک استقبال شیخند. منظره ورود شیخ و همراهانش به شهر اصفهان بسیار دیدنی است. مردم برای دیدار وی دقیقه شماری می کنند.
آوازه شیخ، سالهاست در اکناف کشور و حتی جهان اسلام پیچیده است. مردم عموماً با نام شیخ بهائی آشنایند. اگر چه شخصیتهای مذهبی نزد مردم محبوبیت فراوان دارند، اما شیخ بهائی از این هم فراتر است. شیخ بهائی علاوه بر ویژگیهای مذهبی ابعاد علمی دیگری نیز دارد. شیخ در بیشتر علوم تا به سر حد کمال پیش رفته و مردم اصفهان، به خوبی او را می شناسند؛ از این روی اصفهان برای استقبال شایانی از شیخ آماده است.
کاروان از سمت شمال غرب به شهر نزدیک می شود. در روز ورود، از ساعتها پیش هزاران نفر زن و مرد مشتاق به دروازه ورودی رفته اند. مدخل ورودی شهر را انبوه زن و مرد مسلمان پر کرده. مردم آماده اند. تا از بزرگترین روحانی زمان خود استقبال نمایند. این گونه برخوردها معمولاً از متن جامعه می جوشد. اگر چه دربار صفوی نیز در بزرگداشت مراسم می کوشد، اما جوشش طبیعی خواست مردم، معنویت خاص بدان بخشیده. صفای حضور بی تکلیف زن و مرد و پیر و جوان در مدخل شهر بی نظیر است.
کم کم پیش آهنگ کاروان فرا می رسد. اجتماع عظیم مردم از رؤیت پیشآهنگ به وجد می آیند. ازدحام جمعیت از محله در دشت در شمال غرب شهر به خوبی مشهود است. این سیل پیوسته مردم تا به دروازه شهر ادامه دارد. شور و حال وصف ناپذیری بر مردم مستولی است. چهره شهر به خوبی رنگ و بوی روحانی یافته، همه از ورود شیخ بهائی خبر می دهند. مردم و کارگزاران دولتی همه در تلاشند.
اوج جمعیت در مدخل ورودی شهر است. تا این تاریخ، اصفهان استقبالی بدین بزرگی و صمیمی را به یاد ندارد. کاروان کم کم به مدخل شهر نزدیک می شود.
تعداد سوار تا کیلومترها به استقبال رفته اند و اینک پیشاپیش باز می گردند. از کاروان، نمای زیبایی به چشم می خورد، تعدادی شتر و چندین اسب و قاطر، در میان، مرکبی شبیه الاغی راهوار به چشم می آید، حیوان کوچک اندام و تا اندازه ای آرام و علی رغم انتظار مردم، شیخ بر آن مرکب سوار است، ساده است و بی پیرایه. شیخ یک میدان مانده به انبوه جمعیت از مرکب پیاده می شود. تنی خسته از رنج سفر دارد؛ اما شوق دیدار مردم در او احساس می شود. حلقه ای از جوانان پر شور، شیخ را در میان می گیرد. صدای بلند صلوات مردم بر آسمان بلند می شود. بوی گلاب و دود اسفند فضا را پر کرده است. چند روحانی محلی به سوی شیخ می روند. جمعیت هجوم آورده، همه سعی می کنند از روی دوش یکدیگر شیخ را ببینند. صحنه استقبال صمیمی است و بی آلایش. هیجان و شور و حال مردم بی نظیر است. یک لحظه صدای صلوات مردم قطع نمی شود.
روحانیان از لا به لای توده مردم راهی می گشایند و به شیخ نزدیک می شوند. شیخ بهائی در آغوش روحانیان قرار می گیرد. هجوم مردم بی امان است. فرصت گفتگو به اینان نمی دهند. همه مردم در جنب و جوشند. همه سعی در دیدار شیخ دارند. حرکت مردم باز مانده. کم کم سیل جمعیت مانده در برابر هم جهت می گیرد. حرکتی آرام شروع می شود، این بار، کاروانیان مستقبلان یکسویه می شوند. مدخل شهر، منظره جالبی دارد. فضا را دود اسفند و بوی عطر و گلاب و خاک پر کرده است. شیخ بهائی به شهر اصفهان قدم می گذارد.
سرانجام شیخ بهائی به اتفاق همسر و شیخ منشار و دیگر همراهان به شهر وارد می شوند. استقبال پر شور مردم در مسیر همچنان ادامه دارد. از در و دیوار شهر جمعیت می بارد. چشمان مشتاق از بالای درختان و پشت بامها و لای پنجره ها و کنار کوچه ها و خیابانها نظاره گرند. همه شیخ را می جویند. محله در دشت افتخار میزبانی شیخ را دارد. شیخ بهائی در خانه کوچکی در محله در دشت اسکان می یابد.
چند روز از ورود شیخ به اصفهان سپری می شود. در این ایام، بیشتر اوقات، صرف دیدار مردم می شود. بزرگان شهر، روحانیان، مردم عادی شهر، همه به دیدار می آیند. خانه کوچک شیخ، بارها از جمعیت پر می شود و جای به گروه دیگر می دهند. شیخ عموماً در میان مردم حاضر و به احساسات آنان پاسخ می دهد. بعد از چند روز پر مشغله و پر کار، کم کم مجال پرداختن به امور زندگی حاصل می شود. شیخ بهائی تا اندازه ای به وضع شهر آشنا می شود.
ملاقات شیخ با شاه عباس صفوی در اصفهان صورت می پذیرد. شیخ همراه شیخ منشار به دیدار شاه صفوی می شتابند. با بزرگان کشوری ملاقاتهایی صورت می گیرد. مسائل حوزه های علمیه مورد نظر شیخ قرار می گیرد.
شیخ زین الدین منشار از طرف شاه عباس صفوی به مقام شیخ الاسلامی شهر اصفهان منصوب می شود و یک بار دیگر آوازه بلند وی عالمگیر می شود.
تعدادی از روحانیان و مدرسان مدرسه خواجه به حضور شیخ بهائی می رسند. شیخ بهائی برای تدریس در مدرسه خواجه دعوت می گردد. مدرسه خواجه محل مناسبی برای تدریس وی شناخته می شود. شیخ بهائی آن دعوت را می پذیرد. سر سودایی شیخ در هوای درس مدرسه است.
همسر شیخ نیز در اندرون به ملاقات خواهران مسلمان می پردازد. زنان مسلمان نیز همپای مردان به دیدار می آیند. کم کم خانه شیخ به مدرسه ای تبدیل می شود. پس از چند روز اینک خانه شیخ به محل وعظ در آمده است.
همسر شیخ نیز به درس و بحث مسائل دینی خواهران می پردازد. در این زمان، زن فاضلی که مجتهد باشد نبود. همسر شیخ، مدرس مسائل فقهی می شود. مجلس درس وی پر شور و حال است. آوازه درس همسر شیخ همه جا را پر می کند. سیل انبوه زنان و دختران مشتاق به خانه وی سرازیر می شود. اصفهان با ورود شیخ متحول می شود.
شیخ هر روز در طول مسیر مدرسه خواجه و مسجد با مردم مواجه می شود. با مردم به صمیمیت برخورد می کند، مسائل فقهی و دینی آنان را پاسخ می دهد. در کوچه و بازار، در صحن مدرسه و در کنار محراب، هر کجا که فرصتی پیش آید شیخ با مردم است. در اندک زمانی محبوبیت فراوانی می یابد. مهر شیخ در دل و جان مردم رخنه می کند. احترام فراوانی می یابد. کم کم علاوه بر مسائل فقهی مردم به سایر امور زندگی آنان نیز وارد می شود، همه شؤونات زندگی مردم را فرا می گیرد، شیخ مردمی می شود که مردمی بود.

توضیحات:

1. وصف شهر اصفهان به نقل از کتاب نصف جهان فی تعریف الاصفهان تألیف محمد مهدی بن محمد رضا الاصفهانی چنین است: شاه عباس اصفهان را به دار الملکی اختیار و آنجا را دارالسلطنه خویش نمود و او چندان در تربیت اهل علم و هنر ساعی و در توقیر علماء و اهل فضل و حکمت و عرفان مبالغه می نمود که به شرح راست نیابد. و شهر اصفهان در زمان او مجمع افاضل و اهل علم گشت. از مشاهیر ایشان یکی میرابوالقاسم فندرسکی و دیگر میر محمد باقر، شهیر به میرداماد و دیگر شیخ بهاء الدین محمد عاملی که هر یک فرید زمان و عصر خود بودند به اصفهان آمده ساکن گشتند و مردمان همه روی به تربیت، و مؤدب و مهذب گشتند و از هر جا نیز روی به این شهر آوردند تا در زمان وفات شاه عباس، عدد نفوس شهر اصفهان به هفتصد هزار رسیده بود.
2. بنا به نقل بیشتر کتب و از جمله نصف جهان فی تعریف الاصفهان: اصفهان مشتمل و منقسم به شش محله بزرگ بوده: اول، محله لنبان در ناحیه جنوب غربی؛ دوم، محله باغ کاران یا محله خواجو در ناحیه جنوب شرقی؛ سوم، کران در ناحیه وسط مایل به شرق؛ چهارم، چنبلان یا سنبلستان در ناحیه وسط مایل به غرب؛ پنجم، جویباره در ناحیه شمال، مایل به شرق؛ ششم، در دشت در ناحیه شمال مایل به غرب.
و علاوه بر این شش محله، اصفهان دارای چهارده دروازه بوده است:
اول: دروازه مارنان؛
دوم: دروازه سه پله؛
سوم: دروازه الیادران؛
چهارم : دروازد جو زدان
پنجم: دروازه بید آباد؛
ششم: دروازه چهار سو؛
هفتم: دروازه در دشت؛
هشتم: دروازه طوقچی؛
نهم: دروازه جوباره؛
دهم: دروازه سید احمدیان؛
یازدهم: دروازه کران؛
دوازدهم: دروازه ظله؛
سیزدهم: دروازه خواجو؛
چهاردهم: دروازه چهار باغ؛
و از دروازه خواجو، شارع بزرگ شهر درست شده و الحال نیز وجود دارد.

طومار شیخ بهائی

آن روز صبح بعد از نماز، شیخ بهائی مثل همیشه عازم مدرسه خواجه گردید. فاصله بین خانه شیخ تا مدرسه قدری زیادی بود، اما وی معمولاً از مسیر معین و همیشگی داخل بازار قدیمی شهر و کوچه های مجاور آن می گذشت، پس از طی بازار به کنار مادی آب منشعب از زاینده رود می رسید و در حاشیه نهر آب تا مدرسه خواجه مسیر را طی می نمود.
معمولاً در طول مسیر شیخ بهائی، عده ای از مریدان و شاگردان و مردم عادی در برابر او قرار می گرفتند و سؤالهایی را مطرح می نمودند. گروهی از مردم نیز برای طرح مشکلات اجتماعی خود در مسیر هر روزه شیخ قرار گرفته، مطالب خود را مطرح می نمودند و شیخ نیز نظر خود را بازگو می کرد و در صورت امکان، مشکل آنان را حل می نمود. بیشترین سهم در این گونه موارد به سؤالهای فقهی و دعاوی خانوادگی و اجتماعی مربوط می شد.
مردمانی که بر سر راه شیخ بهائی قرار می گرفتند، حتی اگر راه حل عملی مناسبی هم دریافت نمی کردند، همین قدر که در آغاز روز و شروع کار و فعالیت؛ چند جمله از او می شنیدند، خود را سبکبال احساس می کردند و بدان حسن تصادف بامدادی دلخوش بودند.
ولی عموماً شیخ بهائی علاوه بر این که به سؤالهای فقهی مردم پاسخ لااقل مختصری می داد، در مورد مسائل خانوادگی نیز نظرهای صریح و قاطعی ابراز می نمود که در بیشتر موارد، مورد نظر و قبول طرفین دعوی واقع می شد و آنها از این که حکم و نظر شیخ را عمل می کنند و قبول طرفین به نظر می رسیدند. حتی پس از نقل نظریه شیخ، دیگران نیز به عنوان راه و رسم لازم الاجرا مورد توجه قرار می دادند و تقریباً بیشتر نظرهای شیخ به صورت سنت در می آمد.
آن روز صبح را می گفتیم که شیخ، مثل همیشه مصمم و با نشاط با گامهای استوار ولی کوتاه و سریع در کوچه های اطراف میدان کهنه فعلی اصفهان به طرف مدرسه خواجه می رفت. دو جوان طلبه که از شاگردان او بودند از کوچه ای به او پیوستند. سلام و احترام خاص خویش به جای آوردند و دوشادوش شیخ به اندازه گامی عقبتر به راه افتادند. از قراین موجود چنین بر می آمد که این دو جوان همدرس در حجره ای با هم زندگی می کنند و بر سر اظهار نظری از شیخ بهائی ساعتها با هم بحث نموده و لذا به محض دیدن استاد، سعی در طرح سؤال و مشکل درس خود دارند، حتی اگر به مدرسه نرسیده باشند.
- جناب شیخ! علامه در کتاب التحفه، اصرار دارد و می کوشد اثبات نماید که فلک زهره، فوق فلک شمس است، حال آن که جناب شیخ در مجلس درس دیروز خلاف آن را بیان فرمودند!
شیخ بهائی بدون تغییر سرعت حرکت خود، سری تکان داد و همان گونه که به روزن نیمه روشن سقف بازار نگاه می کرد که گویی آسمان را پی جویی می کند گفت: رساله شریف سلم السموات مولانا غیاث الدین جمشید کاشی را نیکو بخوانید. غیاث الدین، اظهاریه علامه را به احسن وجه مردود می شمارد.
منظره کوچه ها و مسیر عبور شیخ بهائی بسیار دیدنی و جالب به نظر می رسید. با این که در آن موقع صبح، هنوز جمعیت زیادی در معابر شهر رفت و آمد نمی کند، اما در هر گوشه و کنار مسیر، در طول بازار، در میان کوچه ها و معابر، صحنه های جالب و دیدنی فراوانی به چشم می خورد، از جمله حرکت سریع مردانی که در آن صبح زود به طرف گرمابه های متعدد گوشه و کنار بازار صورت می گرفت، دیدنی به نظر می آمد.
شکل و شمایل مردان که با حرکتی شبیه به دویدن، خود را به گرمابه نزدیک می کردند دیدنی بود. لباس این مردان، عموماً لباس مرسوم و متداول زمان صفوی، شامل قبا تا روی زانو و شلوار ساده مشکی و گیوه ملکی آباده ای و کلاه نمدی با شالی به کمر بسته بود، اما این لباس برای مردم عادی، متداول بود و روحانیان و نظامیان به کلی لباس دیگری در بر داشتند.
اینان در حالی که بقچه حمام و وسایل شخصی خود را زیر بغل داشتند، عموماً از حمام باز می گشتند و به ندرت، کسانی نیز به سرعت عازم حمام بودند. در مقابل یکدیگر، سلام و صبح بخیری، که جزء اعمال مستحب به شمار می رفت، مبادله می کردند. پیرمردها معمولا ضمن حرکت، اوراد و دعاهایی زمزمه می کردند و جوانها نیمه آوازی سر می دادند. حال و هوای گذر در بازار و معابر شهر در صبحگاهان بسیار جالب و دیدنی بود.
کسبه بازار به خصوص آنها با غذای مردم سر و کار داشتند، زودتر از همه، مشغول کسب و کار شده، شروع کنندگان خوبی برای رونق بازار به شمار می رفتند. بقیه بازاریها هم کم و بیش با سلام و صلوات مشغول باز کردن مغازه ها بودند، آنها به سرعت درها را می گشودند و به کار آب و جاروب حوالی مغازه می پرداختند. در این ساعات اولیه روز و در موقع گشودن مغازه و آب و جاروب محوطه، اغلب دعاهایی خوانده می شد و ذکر الهی به امید تو و... بازار را پر می کرد.
بازاریان وقتی عابرانی چون شیخ بهائی را می دیدند که از مقابل مغازه شان عبور می کند، برای چند لحظه دست از آب و جاروب می کشیدند و با سلام و صلوات خاصی عبور و حضور شیخ را به دیگران اطلاع می دادند. اصولا همه روحانیان برای مردم و به خصوص بازاریها احترام خاصی داشتند، اما شیخ بهائی جایگاه ویژه ای داشت و کسانی که خصوصیات اخلاقی و درجات علمی و نیز کرامات عرفانی او را می دانستند به شکل خاص به او احترام می گذاردند، لذا از این که در آغاز کسب و کار در ابتدای روز، موفق به زیارت او می شدند خوشحال شده و به تعبیری آن را به فال نیک می گرفتند و برای رونق کسب و کار و روزی حلال، خوش یمن می شمردند.
در بین کسبه بازار، حمامی ها، نانواها، کله پزها و کلیه کسانی که به نحوی از آنها در کار طبخ غذای مردمند، از همه زودتر و بعضاً نزدیکیهای اذان صبح مغازه را می گشایند و آماده پذیرایی از مشتریهای خود می شدند.
از این رو بازار و بازارچه های فرعی منشعب از آن، حال و هوای خاصی داشت. علاوه بر گروهی که با وضعیت وصف شده، عازم حمام یا بالعکس بودند، جماعتی نیز دیگ و قابلمه به دست به طرف مغازه های طباخی می رفتند و ظرفهای خود را از کله و پاچه و یا انواع آشهای فصل پر می کردند و سپس سر راه معمولاً چند قرص نان داغ نیز خریداری می کردند و عازم خانه هایشان می شدند.
پیر مردی روستایی در کنار مغازه داری ایستاده بود و با هم مشاجره می کردند، از روی قراین چنین بر می آمد که ماجرا بر سر باز پس دادن قطعه پارچه ای دور می زند. همین که شیخ بهائی به نزدیک اینان رسید، پیر مرد روستایی بدون این که شیخ را بشناسد قدم پیش گذارد تا شکایت نماید:
- آقا! حضرت آقا! سلام علیک!
مغازه دار که شیخ بهائی را به خوبی می شناخت، صحبت روستایی را قطع کرد و گفت: جناب شیخ! این مرد، پارچه ای را که چند روز پیش خریداری نموده امروز، آن هم قبل از گشودن مغازه واپس آورده و قصد به هم زدن معامله انجام شده را دارد.
شیخ بهائی که در چند لحظه حضور خود به اصل ماجرا پی برده بود، در حالی که سعی می کرد دو طلبه جوان همراه خود را در آزمایش عملی به مسائل فقهی آشنا سازد، خطاب به مرد روستایی و مغازه دار گفت: شصت و هشت امر به آداب تجارت تعلق دارد که دو امر، واجب؛ نه امر، حرام و مابقی امور سنت یا مکروه است.
آن گاه در حالی که پارچه دست روستایی را گرفته معاینه می کرد اضافه نمود: و اما نشان دادن عیب کالا واجب است و فروشنده مسلمان، ملزم به اجرای آن.
شیخ بهائی به دو جوان طلبه که مشتاقانه به حرفهای او گوش می دادند نگریست که انگار در مجلس درس حوزه سخن می گوید: و اما نه امر حرام در تجارت بدین قرار است: زیاده خریدن و کم فروختن؛ مغشوش ساختن کالا؛ زیاده کردن قیمت؛ تفاوت میان نقد و نسیه نهادن؛ خرید و فروش بعد از ندای نماز روز جمعه؛ زیاده کردن قیمت متاع جهت حرص خرید بیشتر، چهار فرسخ پیش رفتن به قافله، جهت خرید و فروش با جماعتی که عالم به نرخ شهر نیستند.
آن گاه خطاب به فروشنده گفت: اذعان می نمایید که معامله شما باطل و فسخ آن جایز است. برادر روستایی را راضی کنید تا خدا از شما راضی گردد، ان شاءالله تعالی.
هنوز گفته شیخ بهائی تمام نشده بود که مغازه دار، پارچه را به کناری گذارده، در حالی که شیخ بهائی و همراهان از جلو در مغازه دور می شدند. مرد روستایی نیز راضی و خوشحال به سوی دیگر رفت.
جمع دیگری از عابران که هنوز کم و بیش در ترددند، پیر زنان و پیر مردانی بودند که پس از ادای نماز صبح در مسجد گوشه بازار، هنوز آهسته آهسته و ذکر گویان، خداوند را سپاس می گفتند و به طرف خانه هایشان باز می گشتند.
دو جوان طلبه همچنان به دنبال شیخ در حرکت بودند. اینان هر از چند گاهی با نگاه به یکدیگر مطلبی را یادآور می شدند. بالأخره یکی از آنها خود را به شیخ بهائی نزدیکتر نمود و گفت: جناب شیخ! در آداب تجارت نه امر حرام را متذکر شدید، در حالی که هفت امر حرام را برای مغازه دار و مرد روستایی بر شمردید.
شیخ بهائی که از دقت شاگردانش خوشحال به نظر می رسید به آرامی گفت: آری، چنین است. اما دو امر حرام دیگر به کار آن دو نمی آمد، لذا ذکر آن را جایز ندانستم، اما هم اینک به شما یادآور می شوم که امر هشتم، نگاه داشتن گندم و جو و خرما و مویز و... است جهت گران شدن و امر نهم که در تجارت و آداب آن حرام است، سفر دریا با خوف و بیم هلاک است.
در میان عابران تعدادی از گزمه ها و مأموران فراشخانه دیده می شدند. وظیفه اینان حفظ امنیت شبانه بازار و محلات مجاور بود. آنها معمولاً در دسته های دو نفر به بالا با هم حرکت می کردند و این همان رسم و شیوه نظامی است که هنوز هم به وسیله مأموران انتظامی رعایت می شود و حتی الامکان در گشتهای شبانه به صورت جمعی و لااقل دو نفره انجام وظیفه می نمایند.
مأموران انتظامی که در بازار حرکت می کردند، به لحاظ فرم مخصوص لباس خود و نیز طرز راه رفتن و نحوه عمل به خوبی مشخص و متمایز بودند.
اگر چه نظامیان از انضباط خاصی برخوردار بودند و تعلیم خاص دیده تا حرکات آنها حتی الامکان متناسب با شؤونات دار الحکومه و فراشخانه شاهی باشد، اما عموماً در عمل چنین اتفاق نمی افتاد و آنان به هر صورت ممکن به پر و پای مردم و به خصوص کسبه بازار می پیچیدند و به بهانه های مختلف آنها را سر و کیسه می کردند.
در این خصوص، کار به جایی رسیده بود که بعضاً این مأموران امنیتی و انتظامی، اخاذی و رشوه خواری را حتی به مواردی پستی پایین می آوردند، فی المثل به غذای مجانی طباخی ها و مطالبه مختصر مایحتاج روزمره زندگی، بدون پرداخت وجه قانع می شدند تا این که این عادت مذموم برای آنها جزء حقوق حقه به شمار می آمد و اجتناب از آن برای ایشان مشکل بود! لاجرم این گزمه ها معمولاً در ساعات بین اذان صبح و طلوع آفتاب در اطراف مغازه های طباخی و اغذیه فروشی ها پرسه می زدند و در هر جا به نحوی شکمی از عزا در می آوردند و بعد از صرف غذا، دست به سر و سبیل خود می کشیدند و شال و کمر بند خود را جا به جا می کردند و از در مغازه خارج می شدند و از این لحظه به بعد تا زمان تحویل پست خود به دیگری، در فکر جمع آوری بار و بندیلی برای اهل خانه بودند که معمولاً این مهم نیز تحقق می یافت و به هر صورت ممکن بقچه بندی همراه خود را با خنک زدن به این پیشخوان و آن مغازه پر می کردند و آن گاه با خاطری آسوده و اظهار رضایت از انجام وظیفه، منتظر تعویض پست می ماندند.
در این میان، اگر مغازه داری اخم می کرد یا خدای نکرده مطالبه وجه می نمود، صد نوع ایراد و اشکال قانونی شرعی برایش تراشیده می شد و به بهانه هایی واهی و رنگارنگ چون اهانت به مقدسات یا تهدید کارگزاران حکومتی یا بی احترامی به والی و بستگان وی و هر نوع جرمی که سزاوار عملش بود متهم می شد و بالاخره چنان پدری از او در می آوردند که برای مدتی تنبیه شود و ایام دیگر، وظیفه خود را به خوبی بداند و به آن مفتخر باشد.
این بود که کسبه بازار و مردم دیگر اگر می خواستند از آزار و اذیت گزمه ها در امان باشند، به هر حال می بایست با این جماعت خودخواه و مفتخور اوباش کنار بیایند وگرنه اوضاع کسب و کارشان به هم می ریخت و احیاناً در یک چشم به هم زدن مشمول چنان اتهاماتی می شدند که بعضاً علاج آن از دست هیچ کس ساخته نبود و در مراحل دیوانی و کیفری و قضایی نیز کسی به یاری و شفاعت و استخلاص آنان نمی آمد تا حتی به شهادت حق بپردازد، زیرا این مجموعه امنیتی، قضایی و کیفری در همه مراحل، یکدیگر را تأیید می کردند و مردم عامی را مجالی برای حضور آزادانه در آن جا نبود.
در عوض، گزمه ها میدان دار اصلی محاکم و معابر بودند. اینان خود می بریدند و خود می دوختند. لاجرم رأی و میل و اراده گزمه، حکم حاکم بود و ماحصل آن، بی آبرویی و بی آبرو شدن محکوم و در نهایت نیز پرداخت جریمه ای چند برابر آنچه ابتدا می بایست همه می نمود و از بخت بد ابا کرده بود!
به هر حال مأموران انتظامی اگر چه به ظاهر، حفظ امنیت اجتماع بود، ولی در واقع برای مردم جز اذیت و آزار و دردسر و بی آبرویی و گرفتاری ارمغانی نداشت و این ویژگی حکومتهای غیر مردمی است که صفویه نیز آن گونه بود.
از شیخ بهائی می گفتیم که هر روز در یک ساعت و وقت معین و بسیار دقیق از مسیری این چنین می گذشت تا برای درس آن روز به مدرسه خواجه رود و او درد اجتماع را می دید و از این روی به کار اصلاح امور آنها می پرداخت.
شیخ بهائی و دو جوان طلبه و چند نفر از دوستان شیخ که در طول راه به آنها ملحق شده بودند، همچنان بازار را طی می کردند تا به انتهای آن رسیدند.
بیرون بازار، در حریم یک مادی آب، جاده ای وجود داشت که با عبور از آن تا اندازه ای راه نزدیکتر می شد. آن روز همین که شیخ بهائی و همراهان او به نزدیکی مادی رسیدند، سر و صدای زیادی را شنیدند. هر چه نزدیکتر شدند، شلوغی و داد و فریاد بیشتری به گوش می رسید تا بالاخره جمعیتی در حدود یکصد نفر را مشاهده کردند. آنها با انواع سلاحهای سرد از جمله چوب و بیل به جان هم افتاده بودند.
شیخ بهائی متعجب و متأثر در کنار دیواری ایستاد و ناباورانه به صحنه نگاه می کرد. شیخ سعی می کرد از میان داد و فریاد فراوان، جمله مشخصی که حاکی علل واقعه باشد دریابد، اما به هیچ وجه معلوم نبود، طرفین دعوا کدامند و برای چه به جان هم افتاده اند. یکی از همراهان شیخ به آرامی گفت: جناب شیخ! اینها کشاورزان جی می باشند که بر سر نحوه تقسیم آب این مادی، این چنین به جان هم افتاده اند. این کار امروزشان نیست، اغلب این کار را می کنند. آب! آب!
بعد با لحن ملایمی که بیانگر افسوس و دریغ فراوان او بود اضافه کرد: تقریباً این داستان دنباله داری است که هر روز و هر شب در گوشه ای از این مادی و یا آن داشت و فلان کشتزار ادامه دارد و سری می شکند و خونی به زمین می ریزد. جناب شیخ! خون بر سر آب!
شیخ بهائی قدری پیشتر آمد و سؤال گونه زیر لب گفت: خون بر سر آب؟! چرا؟ آخر چرا؟!
مردم همراه پیش آمد و با تأثر تمام گفت: آب را مالک متنفذ بالا دست می برد و چوبش را رعیت فلک زده پایین محله می خورد! این رسم روزگار ماست و تا به حال هم علاجی نداشته. هر حکومتی هم هر چه شعار حمایت از مظلوم سر داده، پس از چند صباحی خود را در آغوش همین اعیان قرار داده و نمک خوار آنان گردیده است!
چند دقیقه ای از دعوا می گذشت. کار به شکل فجیعی بالا گرفته بود. چند نفر به ضرب لبه تیز بیل و ضربه شدید چوب مجروح گردیدند، در حالی که خون از سر و صورت آنها فواره می زد در کناری می افتادند. تنها گروهی که به ظاهر، میانجی بودند آنها را به کناری می کشیدند. معرکه عجیبی بود. صحنه دلخراش زد و خورد و خون و خونریزی بسیار وحشتناک بود. هیچ کس نمی توانست کار مفیدی صورت دهد. همه به هم ریخته بودند. هر لحظه به تعداد مجروحان افزوده می شد. حرفهایی که رد و بدل می نمودند، در میان فریاد و شیون آنها مفهوم نبود، از ظاهر آنها چنین تأیید می شد که همه کشاورزند. حرفهای پیرمرد درست به نظر می رسید: خون بر سر آب و آب برای حیات و آب برای نان!
بالاخره پس از دقایقی درگیری وحشتناک و شدید، با مداخله دسته جمعی مردم و مأموران فراشخانه که تازه رسیده بودند قائله خاتمه یافت، اما تعداد زیادی سر و دست و پای شکسته، حاصل این جدال بی مورد بود که در صحنه به جا گذارده و حال تعدادی از مجروحان به شدت وخیم بود. جمعیت انبوهی در اطراف معرکه ازدحام کرده و هر بیننده ای شدیداً تحت تأثیر واقع می شد.
شیخ بهائی از مشاهده این صحنه بسیار دلخراش متألم و ناراحت بود، در حالی که به اطرافیان اشاره می کرد تا به کمک مجروحان بشتابند، خود کنار دیوار نشست.
جوان طلبه ای به نام آقا جواد، خود را از میان جمعیت به کنار شیخ بهائی رسانید. با احترام خاصی که معمولاً بین طلاب و اساتیدشان مرسوم است گفت: جناب شیخ! همه اینها به خاطر آب است.
شیخ بهائی سری به علامت تصدیق تکان داد و آرام و باوقار، اما متأثر و خسته به راه افتاد، در حالی که زیر لب می گفت: برای تقسیم آب یا در حقیقت تحصیل نان؟ آب بگذارید و نان قسمت کنید!(18)
سید جواد مؤدبانه در کنار شیخ به راه افتاد، در حالی که می خواست زیرکانه و مشتاقانه دنباله حرفهای شیخ بهائی را به گوش جان بخرد، اما به هر حال، همین جمله مختصر و کوتاه برای او که طلبه جوان و پرجوش و خروشی بود نقطه عطفی گردید. سید جواد سعی می کرد دنباله حرف استاد را بشنود: تقسیم آب یعنی تقسیم نان! این است که بر سر توزیع عادلانه آن، همیشه تاریخ جدال بوده است. همیشه خون و کشت و کشتار! انگار جدال ازلی هابیلیان و قابیلیان از این جا آغاز گردیده است!
سید جواد گویی دنباله حرف شیخ را به امواج می سپارد که جاودانه زمانه شود: ما داستان آب، قصه دنباله داری است که با نسلها می آید و می ماند و هرگز تمام نمی شود.
شیخ بهائی به آرامی از کنار دیوار بلند شد و با تکان دادن ملایم سر به سید جواد و دو طلبه دیگر فهماند که باید بروند. بقیه همراهان شیخ هنوز داغ تماشای منظره فجیع مجادله و جنگ و دعوا بودند. شیخ و همراهان به طرف مدرسه خواجه به راه افتادند، اما ناراحتی بسیار حتی بر راه رفتن شیخ تأثیر نهاده بود و حرکت، صرفاً از روی عادت صورت می پذیرفت، وگرنه توان و اراده چندانی برای شیخ باقی نمانده بود. افکار پریشانی به ذهن او چنگ انداخته بودند.
شیخ بهائی باز هم صحنه های جنگ و دعوا در معیارهای کوچکتر دیده بود، اما هیچ کدام به این اندازه، او را منقلب نساخته بود، با خود زمزمه می کرد: ماجرای آب، عجب داستان بی انتهایی است! آیا می توان این جماعت سرگردان و گرفتار را از این فلاکت نجات داد. زارع صاحب نسق کیست؟ میزان و نحوه توزیع این آب رحمت الهی چگونه باید باشد؟
شیخ همین طور با خود در جدال بود، چرا تقسیم نامه عادلانه و قابل اجرا و تضمین شده ای تدوین نگردیده؟ آخر وظیفه حل این معمای سر در گم با کیست؟ به هر حال باید کاری صورت گیرد، کاری بزرگ.
طلاب حاضر در مدرسه خواجه از تأخیر شیخ بهائی ناراحت شده بودند، آخر کمتر اتفاق می افتاد که استادشان قبل از روشن شدن هوا در مدرسه نباشد.
شیخ بهائی بسیار منضبط و وقت شناس بود، همه شاگردانش خصوصیات او را به خوبی می دانستند. تقریباً همه اطمینان داشتند ماجرایی برای شیخ پیش آمده.
همین که شیخ بهائی در صحن مدرسه ظاهر شد، طلاب نگران همگی به حالت احترام ایستادند و به سلام شیخ که همیشه در آن پیشدستی می کرد پاسخ دادند.
شیخ بهائی در محل مخصوص همیشگی، جلوس نمود و شاگردانش به دور او حلقه ای تشکیل دادند.
سید جواد در این لحظه کوتاه به همشاگردانش فهماند که علت تأخیر شیخ چه بوده است. سپس چند لحظه ای سکوت بر کلاس درس، حاکم شد و درس آن روز شیخ بهائی آغاز گردید. موضوع درس هر چه بود، شیخ بهائی پس از ذکر بسم الله الرحمن الرحیم و چند جمله کوتاه دیگر، بدون انتظار طلاب حاضر در جلسه، این آیه قرآن را تلاوت نمود: ففتحنا أبواب السمآء بمآء منهمر (19)؛ پس گشودیم درهای آسمان را به آبی سخت ریزنده.
و فجرنا الارض عیوناً فالتقی الماء علی امر قد قدر؛ و روان کردیم از زمین، چشمه ها، پس به هم پیوست آب بر کاری که به تحقیق قرار داده شده بود.
شاگردان شیخ بهائی سراپا گوش بودند، آنها تفسیر و توضیح آیه را از زبان استاد انتظار می کشیدند تا شیخ به سخن آمد: هر چه هست از آن اوست. آنچه را بدون واسطه و دخل و تصرف بشر از سوی خدای تبارک و تعالی دریافت می داریم، رحمت الهی می نامند و یاران، رحمت الهی است و رحمت الهی از آن بندگان صالح اوست.
شیخ بهائی قدری به چهره شاگردانش نگریست و آثار تعجب را دریافت و آن گاه ادامه داد: و هر آنچه را از سوی خداوند متعال دریافت می کنیم که با دست بشر در آن تغییراتی صورت گرفته، نعمت الهی می شمارند و خلق خدا باید امانتدار صالحی برای نعمت و رحمت الهی باشد تا ابواب رحمت پروردگار همچنان به روی بندگان گشوده ماند.
شاگردان به خوبی دریافته بودند، شیخ بهائی موضوع جدیدی را در نظر دارد و این همه مقدمه ای برای طرح آن می باشد.
شیخ ادامه داد: آری، خلق خدا باید شاکر نعم الهی باشد تا از برکات آن تمتع یابد، اما شکر نعمت و رحمت الهی تنها به ذکر اوراد و الفاظ و جملات نیست و تنها در عمل راستین تحقق می یابد. از نعمت و رحمت الهی باید همان گونه که مرضی خداوند متعال است استفاده شود و هر کس به قدر سهم و حصه خویش از آن استفاده نماید.
آن گاه، شیخ بهائی مکث کوتاهی نمود و خطاب به شاگردانش گفت: در بین شما کسی هست که آیات دیگری نیز در خصوص آب بداند؟
یکی از شاگردان تازه وارد شیخ بهائی، جوانی بود به نام محمد که چندی پیش، از شیراز به محضر درس شیخ آمده بود. او در مکتب ملا عبدالرزاق ابرقویی مقدماتی را در علوم اسلامی فرا گرفته بود و به نیروی حافظه و استعداد فراوانش در بیشتر زمینه های علمی صاحب نظر بود. اینک این جوان پر شور و حال به هوای شهرت عالمگیر شیخ به اصفهان آمده بود تا از خرمن پر فیض این استاد فرزانه خوشه ها چیند.
محمد ابر قویی در حالی که به حافظه اش فشار می آورد تا همه مخلوقات خود را به ذهن بیاورد با هیجان خاصی گفت: البته استاد، در قرآن مجید آیات زیادی در خصوص ماء وجود دارد که فی المثل می توان از آیه شریفه چهارم از سوره مبارکه رعد نام برد که می فرماید:و فی الارض قطع متجاورات و جنات من اعناب وزرع و نخیل صنوان و غیر صنوان یسقی بمآء واحد و نفضل بعضها علی بعض فی الاکل ان فی ذلک لأیات لقوم یعقلون؛ و در زمین حصه هاست نزدیک به هم و بوستانها از انگورها و زراعت و خرمای چند و تا از یک اصل رسته و غیر آن آب داده می شوند به یک آب و زیادتی می دهم برخی از آنها را بر برخی در ثمر؛ به درستی که در آن، هر آینه، آیتهاست از برای گروهی که دریابند به عقل.
شیخ بهائی از آمادگی و حضور ذهن شاگرد تازه واردش بسیار خرسند شد و با شور و وجد زاید الوصفی به بحث ادامه داد و در ادامه، خطاب به محمد ابر قویی گفت: - بسیار خوب، آیا آیه دیگری نیز در خاطر داری؟
محمد با آمادگی خاصی پاسخ داد: بله استاد، آیه شریفه چهاردهم از سوره مبارکه 78 قرآن مجید نیز در خصوص آب می باشد: و انزلنا من المعصرات مآء ثجاجاً؛ و فرو فرستادیم از فشارنده ها آبی ریزان.
بحث آن روز شیخ بهائی و شاگردانش، سبک و سیاق تازه ای پیدا کرده بود. شیخ اگر چه از حاضر جوابی محمد ابر قویی بسیار شادمان شده بود، اما هنوز هم اثرهای درد آور صحنه زد و خورد وحشتناک صبح، روح او را آزار می داد. این موضوع را بار دیگر؛ سید جواد با ایما و اشاره به همشاگردانش فهماند.
شیخ بهائی چون به مسائل اجتماعی مردم بسیار اهمیت می داد و به حل و فصل مشکلات آنها علاقه مند بود، در این مورد نیز خود را شریک احساس می کرد. او به راستی خدمت به خلق خدا را عبادت راستین می شمرد و لذا سعی وافر داشت تا به هر صورت ممکنی از مباحثه و محاوره آن روز نتیجه ای مفید بگیرد و راه حلی برای رفع این معضل اجتماعی بیابد. شاگردان شیخ بهائی بارها او را در چنین وضعیتی دیده بودند، و بدون استثنا موضوع رفع مشکل مردم در میان بود و در تمام موارد، شیخ بهائی سعی می کرد با طرح موضوع، نظر شاگردانش را از نظر مشورتی دریابد.
سید جواد که به همراه شیخ بهائی شاهد ماجرای آن روز صبح بود، بیشتر از سایر همدرسانش تحت تأثیر واقع شده بود. دو جوان طلبه همراه شیخ نیز چنین بودند، اما سید جواد حال دیگری داشت. او خود را سهیم در بحث و ماجرا احساس می کرد، لذا در این موقع با احتیاط و ادب گفت: جناب شیخ! آیه ای از سوره مبارکه یونس به ذهن من رسیده:انما مثل الحیوة الدنیا کماء أنزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما یأکل الناس و الانعام حتی اذا أخذت الأرض زخرفها و ازینت وظن أهلها أنهم قادرون علیها اتها أمرنا لیلاً أو نهاراً فجعلناها حصیداً کان لم تغن بالامس کذلک نفصل الایات لقوم یتفکرون؛ مثل زندگانی دنیا جز این نیست، چون آبی است که فرو فرستادیمش از آسمان، پس آمیخت به آن، رستنی زمین، از آنچه می خورند مردمان و چهارپایان، تا چون گرفت زمین پیرایه اش را و زینت یافت و گمان بردند اهلش که ایشان قدرت دارندگانند بر آن، آمد آن را امر ما شبی یا روزی، پس گردانیدیم آن را دیده، گویا که نرسته بود در زمان پیش، همچنین تفصیل می دهیم آیتها را از برای قومی که می اندیشند.
شیخ بهائی در حالی که سرش را به علامت یک نوع تصدیق و اظهار رضایت و خشنودی تکان می داد به سید جواد خیره شد و گفت: گر چه معنا و تفسیر غایی این آیه شریفه در خصوص زندگانی دنیاست، ولی به هر حال به لحاظ تمثیلی که از نزول آب از آسمانها دارد و نیز نحوه و مورد مصرف آن بسیار بجا بود.
شیخ بهائی آنگاه در حالی که به نهر آب روان میان مدرسه اشاره می کرد، گفت: این آیه، مایه حیات است، زندگی جانداران و گیاهان همه به آب بستگی دارد. بیش از نیمی از کره زمین را آب فرا گرفته. خداوند با وضع روش خودکاری، باران را به نقاط خشک و تشنه می پاشد. خداوند با این توزیع عادلانه به کوچکترین گیاه در دورترین بیابانها و می خروشند و می گویند، ما قطراتی هستیم که جوهره حیات را به پای گیاهان تشنه به ارمغان می بریم. خلاصه این که رحمت الهی از طریق نزولات آسمانی به زمین می بارد و ما باید همان گونه که عدالت خداوندی حکم می کند، نسبت به استفاده صحیح از آن عمل نماییم، اما...
شیخ بهائی قدری سکوت نمود و پریشان حال و متأثر ادامه داد: اما در این میان، گروهی خیر سرانه از این اصل لازم الرعایه عدول می کنند. اینها نمی خواهند باور کنند که آب و خاک و بازوان کشاورز زحمت کش چین به جبین نشسته در هم می آمیزند تا محصولی فراهم آید، آن وقت با بستن آب به روی آن زارع فریاد در گلو خشکیده، این تلفیق حیات ساز را بر هم می زنیم و سعی در به هم زدن نظام هستی می کنیم و در واقع، حق و حقوق آنان را پایمال می سازیم و این امر هرگز مرضی خداوند باری تعالی نیست.
شیخ بهائی قدری جا به جا شد و در حالی که بسیار به هیجان آمده بود خطاب به شاگردان خود گفت: شما همگی آیه شریفه 44، سوره مبارکه هود را به خاطر دارید که می فرماید:و قیل یا أرض ابلغی ماءک وبا سماء أفلعی و غیض الماء و قضی الامر و استوت علی الجودی و قیل بعداً للقوم الظالمین؛ و گفته شد: ای زمین فرو بر آب خود را، و ای آسمان باز گیر آبت را، و کم کرده شد آب و، واگذار شد کار، و قرار گرفت بر کوه جودی. و گفته شد دوری از رحمت باد مر گروه ستمکاران را!
شیخ بهائی سپس با لحن آرامتری اضافه نمود: البته همه می دانید ای زمین فرو بر آبت را مربوط به کدام موضوع و قصه قرآنی است. به هر حال، گمان نمی کنید چنین بی توجهی ها و ظلم و بیدادهایی ما را مستحق و مستوجب قهری این چنین قرار دهد؟ و یا اگر بیداد بدان جا کشد که مصداق آن واقع شویم: دوری از رحمت باد مر گروه ستمکاران را و یا آیه شریفه سی ام از سوره مبارکه ملک که می فرماید:قل أرایتم ان اصبح ماءکم غوراً فمن یأتیکم بماء معینیعنی بگو خبر دهید اگر آب شما فرو رفته گردد، پس کیست که آبی روان به شما بدهد؟!
دیگر شیخ، تنها مدرس مدرسه نبود، خطیبی بود که روی بر جهانیان دارد، مبلغی را می نمود که چشم در چشم بشریت دوخته و از حلقوم انسان محروم و مظلوم زمان سخن می گوید. فریاد آمیخته با حزن شیخ، غم پس مانده تاریخ را حکایت می کرد. نگاه دوخته بر درازای زمانش از جوری که بر اولاد آدم رفته سخنها داشت. دیگر کلام به تنهایی زاییده اراده شیخ نبود. احساسی آمیخته بر تکلیف، جوهره بیانش را تشکیل می داد. الفاظ یکایک به استخدامش در آمده بودند. کلام در حلقوم خشکیده بشریت سوسو می زد، اینک لفظ سرگردان به زبان شیخ جاری می شد. فرصت فوران لفظ، حاصل آمده بود. جوش در جوش می زد. کلام، فریاد می کشید و از رنج اولاد آدم شرح هجران می داد. قصه جور رفته بر او می سرود که این زمان بگذار تا وقت دگر.
شیخ بهائی به خروش آمده بود و شاگردانش را نیز مجذوب کلام آتشین ساخته بود، باز هم قدری آرام گرفت و ادامه داد: باز هم آیات دیگری در قرآن مجید داریم که همگی در خصوص آبند: آیه 44 سوره مبارکه کهف، آیه 30 از سوره مبارکه واقعه، آیه 15 از سوره رعد، آیات 9 و 45 از سوره مبارکه هود و آیه شریفه 31 از سوره مبارکه الأنبیاء.
این چند جمله را شیخ بهائی با هیجان و سرعت خاصی بیان نمود که گویی خطاب به بشریت دارد و چشمان از حدقه در آمده شاگردان را به شهادت می طلبد. آن گاه سکوت معنا داری بر کلاس درس شیخ حاکم شد و باز هم ادامه داد که این بار لحن ملایمی داشت:
- اینها همه آیات الهی اند، اینها همه از آب می گویند، آن گاه ما خیره سران کوته بین، آب را روی هم می بندیم و خون هم می ریزیم که گویی کربلا را تکرار می کنیم. مگر کشاورز فرتوت کمر خمیده محتاج چه می گوید؛ آب یعنی نان او. برای رفع این مشکل، راه علاجی بیابید.
همه شاگردان به سختی تحت تأثیر خطبه پر هیجان استاد قرار گرفته بودند، سکوت بر کلاس، سایه انداخته، هیچ کس را یارای کلامی نبود. شیخ نیز بیشتر ادامه نداد، اما پس از لحظاتی محمد ابر قویی برای این که کلاس درس را از این سکوت ممتد بیرون بیاورد با لحن مؤدبانه و توأم با مزاح علمی گفت: استاد، در ذکر آیات قرآن مجید، آیات شریفه 22 از سوره مبارکه قصص و 56 سوره مبارکه فرقان را بیان نفرمودید.
شیخ بهائی نفس عمیقی کشید و در حالی که با تبسم رضایتمندانه ای سعی می کرد همه شاگردانش را در زاویه دید بگنجاند گفت: همین طور است، اینها آیات الهی بودند، مضامین و مطالب و روایات بسیار زیادی نیز در این باب وجود دارند که پرداختن به آنها روشنگر واقعیات می گردد. اما ما مخلوق حق ناشناسی هستیم، این که آب است، اگر هوا نیز در جوی و نهر و مادی حرکت می کرد تا به ریه فلان کشاورز برسد، چه بسا بر سر راه آن، سد می بستیم و قهر و غضب الهی را بر می انگیختیم.
شیخ پس از این مطالب، خواسته اولیه خود را این چنین بیان نمود: همه این صحبتها برای آن بود تا شما را فکر پیدا کردن راه حلی بیندازم، این آب جوشان و خروشان باید به نحو مطلوب توزیع و تقسیم شود. علاوه بر آن، اجرای صحیح تقسیم نامه را تضمینی باید، آن وقت در طول مسیر طولانی اش هیچ نزاعی در نمی گیرد، هر قطره آن در محل خودش به پای گیاهی بوسه می زند، هر جرعه آن، لبان تشنه ای را سیراب می سازد، حالا شما وظیفه دارید در راه پیدا کردن یک روش صحیح و منطقی برای تقسیم آب زاینده رود تلاش نمایید.
جلسه درس آن روز به هر حال به پایان رسید و شیخ و شاگردانش تا دقایقی نیز همچنان در کلاس حضور داشتند و محاورات جمعی درگیر شد، اینان عموماً شاهد جملات و مطالبی بودند که در محدوده محاورت حوزه ای نمی گنجید و دستی در زندگی و تلاش روزمره مردم داشت، لذا جاذبه فراگیر آن، باب جدیدی در دروس حوزه می گشود، چنان که تحولی ریشه ای و عمیق در اوضاع اجتماعی پدید آورد.
به هر حال پس از اتمام جلسه درس آن روز، طلاب حاضر در جلسه، مدت زیادی در مدرسه ماندند و دو به دو و گاه دسته جمعی در خصوص موضوع بحث آن روز شیخ بهائی به صحبت و محاوره و بعضاً مجادله علمی پرداختند.
سید جواد و محمد ابر قویی نیز در کناری ایستاده بودند و با هم بحث نمودند. شاگردان شیخ سرانجام مصمم شدند در مورد پیشنهاد استادشان راه حلی بیابند، اما در میان آنان کسانی نیز بودند که پرداختن به امور اقتصادی و اجتماعی راه دور از شأن حوزه می شمردند و لذا چندان موافق آن نبودند. سرانجام پس از ساعتی که از تمام شدن درس می گذشت، جمع آنها پراکنده شد و هر یک از طلاب به طرف حجره یا خانه به راه افتادند. سید جواد و محد بر قویی نیز به طرف خانه شان که هر دو در محله در دشت اصفهان بود حرکت کردند تا حوالی بازار به ادامه بحث داغ آن روز مشغول بودند و در سر پیچ کوچه ای محمد برای خرید کتابی از سید جواد خداحافظی نمود و جدا شد.
چند روزی از این واقعه می گذشت و نه تنها همه طلاب در بحث شرکت نموده بودند، بلکه شهر از آن آگاهی داشت و سید جواد هنوز هم سخت تحت تأثیر خطبه شیخ و موضوع کار و صحنه درگیری آن روز صبح قرار داشت. مسیر گذر سید جواد از میان بازار بزرگ شهر بود.
سید جواد به تنهایی راه را ادامه می داد. نزدیکیهای ظهر بود. در بازار جنب و جوش زیادی به چشم می خورد. در هر گوشه بازار صحنه جالبی مشاهده می شد. چهره بازار با صبح زود تفاوت زیادی داشت، سر و صدای فراوانی به گوش می رسید، جمعیت انبوهی از جهات مختلف در حرکت بودند. فریاد دستفروشها با صدای مستمر شاگرد کبابی ها به هم می آمیخت و تقریباً هر صدایی را نامفهوم می کرد، رقابت در فروش به خوبی مشهود بود، بوی کباب و اغذیه های دیگر همه بازار را پر کرده بود، مخصوصاً کسانی که قصد صرف غذا در بازار نداشتند از این همه بوی غذا رنج می بردند، گاری دستی ها اغلب، حرکت عابران را مختل می کردند، اما از آن جا که صاحبان گاری، بازار را از آن خود می دانستند با مهارت خاصی از لا به لای جمعیت، کالاهای تجار و خریداران را جا به جا می نمودند.
تصویر کلی بازار در این چند جمله نمی گنجد، زیرا به راستی در هر نقطه آن، صحنه های دیدنی تازه ای به چشم می خورد. تنوع کالاها و تعدد عابران و فروشندگان و خریداران که در بازار بودند دیدنی جلوه می کرد.
سید جواد نیز از میان جمعیت می گذشت، در حالی که کمتر به مناظر و دیدنیهای اطراف خود می نگریست، آن روز حتی بوی کباب هم دهان او را آب نینداخته بود. همه فکر و ذکرش طرح پیشنهادی شیخ بود. اواسط بازار کم کم احساس کرد کسی او را تعقیب می کند، ابتدا عکس العملی نشان نداد، سعی کرد آن را بی اهمیت جلوه دهد. لحظه ای نیز با خود گفت: شاید اشتباه می کنم و حرکت آن شخص به دنبال من تصادفی است، آخر در میان آن همه جمعیت که هر کدام از آنها به سویی می روند، تشخیص این امر مشکل است، اما چند بار کم و زیاد کردن سرعت حرکتش مسلم شد او را تعقیب می کنند. هراسی به دلش افتاده بود، لذا برای روشن شدن موضوع و یکسره کردن ماجرا سر پیچ اولین کوچه مکثی نمود و بلافاصله به داخل کوچه به راه افتاد، هنوز بیش از پنجاه متر نرفته بود که مرد تعقیب کننده خودش را به سید جواد رسانید و با لحن تهدیدآمیزی خطاب به او گفت: آقا سید! عرضی داشتیم.
آن گاه دستش را روی شانه سید جواد گذارد و در حالی که او را به دیوار چسبانده بود اضافه نمود: به استاد پر حرفت بگو، دست از میرآبی بردارد و دنبال درس و مشقش برود وگرنه هر چه دید از چشم خود دیدید.
این را گفت و خونسرد و فاتحانه در حالی که دستی به سر و سبیل خود می کشید از کنار سید جواد دور شد.
سید که کاملاً غافلگیر شده بود، نمی دانست موضوع چیست، با کمی تفکر، ارتباط ملایمی به درس آن روز داد. باز هم باورش نمی شد به این سرعت و شدت، اشخاصی عکس العملی نشان دهند. دستش را به سرش گرفته بود، سعی می کرد کاملاً تمرکز یابد، به هر حال مطمئن نبود ماجرا از کجا آب می خورد، لذا با حیرت و ابهام تمام به راه خود ادامه داد. سید با وضع روحی بسیار بحرانی به خانه کوچکی در انتهای بن بست باریک کوچه ای در شرق میدان کهنه اصفهان وارد شد، مدتی در اتاق کوچکش راه می رفت، می نشست، سرش را به دیوار می نهاد و فکر می کرد، اما هیچ نتیجه ای نگرفت.
نزدیکهای غروب دیگر نمی توانست در خانه بماند. می خواست و مجبور بود به هر صورت ممکن ته و توی قضیه را در بیاورد، می خواست بفهمد موضوع اصلی چیست، لذا تصمیم گرفت به دوستانش سری بزند، با آنها بهتر می توانست چاره اندیشی کند؛ با این تصمیم از خانه بیرون آمد، هنوز کوچه باریک اول را طی نکرده بود که با خود گفت: اصلاً چه بهتر است به خود جناب شیخ مراجعه کنم، الآن هم نزدیک نماز مغرب و عشا است، دسترسی به ایشان در مسجد پس از نماز آسان است.
سید جواد از این که راه حل مناسب و معقولی یافته بود، بسیار خوشحال شد به طرف مسجد به راه افتاد. قبل از غروب آفتاب به داخل صحن مسجد رسید، کنار حوض آب، روی سنگی نشست و فکر می کرد.
- آه، چه لذتی دارد این جا! طراوت آب چند برابر است! پرواز کبوتران روحانی می شود، عبور و مرور آدمها همه صفا و صمیمیت است. آدم خودش را در جمع حس می کند، تنهایی و غربت فراموش می شود، انسان در این جا خودش را به بالاها وصل شده می بیند. حال غریبی دارد این جا!
زردی مختصر نور خورشید از کاکل گنبد مسجد، رنگ می باخت و غروب فرا می رسید. سیل جمعیت نمازگزار به طرف شبستان روان بود. عده ای برای تجدید وضو به لب حوض می آمدند. سید جواد نیز وقت را برای وضو گرفتن مناسب دید.
- الله اکبر، الله اکبر!
و نجوای سید جواد و بانگ مؤذن مسجد به هم عجین شد که به راستی: الله اکبر، الله اکبر و...
چه خوش ترنمی دارد این اذان شگرف، بانگ خوش حجازی اذان بر گلدسته مسجد، همه افکار سید را به فراموشی سپرد. فکر طرح مسأله با شیخ بهائی نیز فراموش شد. وضو ساخت و در خیل جمعیت گم شد که نماز فرا رسیده بود.
صحن شبستان مسجد را صفوف پیوسته نمازگزاران زینت و جلالی بخشیده بود. سید جواد در میان جمعیت جا خوش کرد و چشم به محراب داشت. شیخ بهائی با صلابت اولیای الهی وارد شد. لحظاتی دیگر صفوف متشکل قرار گرفت و موزون شد. مؤذن، جمع نمازگزاران را به اقامه مژده داد و این عبادت روحانی به امامت شیخی بزرگوار بر پا گردید.
نماز خوانده شد و سلام و دست دادن مسلمانان به همدیگر پایان پذیرفت. سید جواد صف را شکست و آرام به کنار محراب خزید. جنان شیخ! عرض خصوصی دارم.
آن گاه در حالی که همراه با شیخ بهائی از شبستان خارج می شدند، در کنار ستونی ایستاد و اضافه نمود: جناب شیخ! امروز بعد از جلسه درس، در بازار شهر، شخصی ناشناس مرا تعقیب نمود و با لحن تهدیدآمیزی گفت: به حضرت عالی پیغام رسانم که دست از تهیه تقسیم نامه آب زاینده رود بردارید وگرنه خدای ناکرده شما را آزاری خواهند رسانید.
شیخ بهائی اگر چه انتظار چنین مطالبی را نداشت و تا اندازه ای متحیر نیز مانده بود، اما با روحیه و عکس العمل موقرانه چنان که مسأله را کم اهمیت جلوه دهد خطاب به سید جواد گفت: مسأله مهمی نیست، کارها با لطف خداوند اصلاح می شود، نگران نباش! سپس با قیافه درهم، چنان که سید جواد را ناراحت نکند، زیر لب گفت: همیشه تاریخ چنین بوده است، احقاق حق اگر سهل و ساده بود ارزش نداشت، سپس دستی به شانه سید جواد کشید و با تبسم ملایمی اضافه نمود: آقا سید! اینها طبیعی است، نگران نباشید، چیز مهمی نیست.
بعد در حالی که هر دو در کنار هم و در صحن مسجد قدم می زدند گفت: کار مباحثه با همدرس جدید شیرازی تان چطور پیش می رود؟ و آن گاه بدون این که برای دریافت پاسخ مجالی بدهد اضافه نمود: با استعداد و با ذکاوتی است، با هم بیشتر کار کنید.
شیخ و سید جواد مشغول گفتگو بودند که در کنار در مسجد، پیر مرد و پیر زنی که نماز گزارده بودند و اینک از مسجد خارج می شدند، خود را به شیخ بهائی نزدیک کردند. پیر مرد با سلام و احترام گفت: جناب شیخ، خداوند عمر پر برکت شما را مستدام بدارد، می دانید فرزندم در سفر، جان به جان آفرین تسلیم کرد، ماترکی دارد که با وجود تنها دخترش و من و مادر پیرش، حصه هر یک را نمی دانیم.
شیخ بهائی پیر مرد و پیر زن را در کنار دیوار برای نشستن بر تخته سنگی اشارتی کرد و چنان که سید جواد نیز بیاموزد گفت: محمد بن مسلم (20) نقل کرده در صحیفه ای دیدم به خط امیر المؤمنین (ع) و املای حضرت رسالت پناهی (ص) نوشته بود، چنین ماترکی را به پنج قسمت نمایند. سه سهم، حصه دختر و سهم از آن پدر و مادر به تساوی.
پیر مرد و پیر زن و نیز سید جواد در کنار در مسجد با شیخ بهائی خداحافظی نمودند و شیخ نیز به راه خانه رفت. شیخ بهائی با شنیدن این اخطاریه و با حضور ذهن قبلی و از روی قراین موجود و شناخت وسیعی که از روابط اجتماعی زمان داشت، پی برد که تقسیم آب زاینده رود به این سادگی هم میسر نیست. او دانست این عمل با مقاومتهای شدیدی روبه رو خواهد شد، او با فراست کامل دریافت که این قوم خیره سر برای جلوگیری از هر گونه اصلاحات و بهبود و روش توزیع آب، کمر به هر کاری بسته اند. او مالکان عمده را می شناخت و نفوذ و قدرت اهریمنی آنها را دیده بود. او دانست تحقق طرح پیشنهادی او علاوه بر مشکلات علمی و عملی، با کارشکنیها و مقاومتهای مالکان نیز مواجه است، لذا انجام آن بس دشوار و مشکل می نماید. از طرفی با توجه به خصوصیات ویژه اخلاقی و برداشتی که از وضعیت موجود داشت، لزوم و ضرورت اصلاحیه ای را لازم می دید. اصولاً شیخ بهائی در مواجهه با مشکلات را سختر و مصمم تر می گشت و این بار نیز چنین شد.
آن شب شیخ بهائی زودتر از هر شب به خانه بازگشت، بی درنگ به کار مطالعه و بررسی تقسیم نامه موجود پرداخت. با کمی مطالعه تصمیم گرفت، حتی الامکان مدارک لازم را به دست آورد و اسناد مربوط را محرمانه تلقی نماید. شیخ بهائی تا پاسی از شب گذشته به بررسی طومار موجود و اسناد و مدارک حاضر پرداخت. از کتب مختلف و رسالات و نوشته ها مطالبی جمع آوری نمود. روزها و شبهای فراوان دیگری نیز به همین منوال گذشت. بعضی از شبها تا نزدیک صبح به کار و مطالعه و بررسی و تغییر و تبدیل جهاتی از طومار می پرداخت. کم کم طراحی اولیه طومار شیخ شکل مناسبی گرفت و در روی کاغذ، حالت قابل قبولی یافت. پس از تهیه پیش نویس و صورت طراحی شده طومار، تطبیق عینی که با شرایط فیزیکی در سر بندهای زاینده رود لازم بود. شیخ بهائی به خوبی می دانست طراحی تقسیم نامه ای بدین اهمیت هرگز به صورت چند شکل هندسی و معادله ساده ریاضی نمی تواند شکل مطلوبی بیابد و لذا تصحیح و تعدیل و تغییرات عملی فراوان نیز ضرورت دارد. شیخ بهائی می دانست پارامترهای مؤثر فراوانی در کارند و طومار مورد نظر به حکم تأثیر پذیری از عوامل متعدد چون جمعیت، پراکندگی آن، استعداد خاک، تنوع محصولات، مصرف متفوات آب در فصول مختلف، میزان مالکیتهای متعارف و حتی پرت و تبخیر نهایی آب در توزیع منطقی آب رودخانه مؤثرند و باید به نحو مطلوب و علمی مد نظر قرار گیرند تا طومار، جامع جمیع صفات و ویژگیهای ممتازی باشد که مانع رد منطقی آن گردد و لذا چنین طوماری می تواند پشتوانه اجرایی و تمکین آن را در بر داشته باشد؛ در غیر این صورت، اجرای مستمر و مداوم آن به بوته تردید خواهد افتاد. از این رو با این که شکل هندسی و ریاضی قابل قبولی فراهم آمده بود، شیخ در نظر داشت عینیت عملی و علمی آن را در محل مورد آزمایش قرار داده، کاربرد عملی آن را امتحان نماید و اثرهای نهایی اجرای آن را شخصاً مطالعه نماید، زیاد در کارهای بزرگ، اعتقاد به جامع و مانع بودن طرح داشت و این از آن جمله بود.
آن روز نیز کلاس درس شیخ بهائی در مدرسه خواجه با شور و حال وصف ناپذیری تشکیل شد. طلاب جوان، تحت تأثیر مباحث مربوط به توزیع آب زاینده رود، هر یک به سهم خود، مطالبی از کتب مختلف استخراج نموده و در ذهن داشتند. این روش از آن روز اولیه همچنان ادامه داشت، در هر جلسه درس حداقل دقایقی به بحث درباره تقسیم نامه آب می گذشت و هر کس، جلسه درس حداقل دقایقی به بحث درباره تقسیم نامه آب می گذشت و هر کس، مطلب تازه ای داشت عنوان می نمود. چنین وصفی در کلاسهای درس مدارس علمیه آن زمان به ندرت روی می داد. اگر چه در آن زمان، مشهورترین علمای دین در مدارس علمیه اصفهان به تعلیم علوم دینیه اشتغال داشتند و مدارس مذکور از رونق بسیاری برخوردار بود، اما زمینه های بحث حوزه، چهار چوب مشخص و معینی داشت و کمتر مسائل صرفاً اجتماعی و یا اقتصادی به این صورت مطرح می شد.
دروسی که از همه بیشتر رونق داشت: تفسیر، حکمت، فلسفه، فقه و تا اندازه ای ریاضیات و هیئت بود و امور دنیوی، چون تقسیم آب و نان در آن جایگاهی نداشت و اصولاً شأن حوزه را مافوق آن می دانستند که مسائل حوزه ای را از معنویات پایین بیاورند و لذا ظهور و شروع و بدعت این روش تازه برای طلاب جوان فصل جدیدی می گشود و به خصوص چون از ناحیه استاد شهیری چون شیخ بهائی صورت می گرفت، قابل توجه و استقبال بیشتر نیز می شد.
آن روز، کلاس درس شلوغ تر و هیجان تر به نظر می رسید. همه طلاب جوان با بی صبری انتظار ورود شیخ را می کشیدند. در عین انتظار، بحث دو به دوی آنها ادامه داشت. سرانجام شیخ به جمع شاگردانش پیوست و در جای همیشگی قرار گرفت و بعد از حمد و ثنای خداوند خطاب به آنان گفت: می دانید تحقیق و تفحص در امور اجتماعی و اقتصادی با درس و بحث عادی حوزه ای قدری متفاوت است، از این رو فی المثل، مطالعه و تحقیق در باب تقسیم آب رودخانه ای وقتی می تواند نتیجه مطلوب داشته باشد که علاوه بر مطالعه کتب و نوشته ها و مدارک موجود و نیز تجزیه و تحلیل علمی آن در عمل نیز مقابله و مقایسه ای صورت پذیرد، لذا برای ارائه یک تقسیم نامه مناسب و مطلوب، مراجعه به محلهایی برای درک عینی شرایط و استفاده از اطلاعات و محفوظات مطلعان محلی ضرورت کامل دارد؛ از این رو شما برای شرکت فعالانه در این امر حیاتی و انسانی باید هر کدام وظیفه ای را به عهده بگیرید که از همه مهمتر جمع آوری اطلاعات می باشد. خصوصیات مادی ها، موقعیت آنها، سهم آب هر یک از قرا و آبادیها، وضعیت مالکیت ها، اسامی روستاها و نقاطی که از آنها در کیفیت کار مؤثر است، لذا شما طلاب حاضر در این جلسه درس، هر کدام اهل روستایی می باشید که عموماً در مسیر رودخانه قرار دارد، در ایام تعطیل حوزه می توانید مطالب مورد نظر را جمع آوری نمایید، چرا که این روش، اگر چه هنوز در مسائل علمی رایج نگردیده، اما نه تنها در تقسیم آب زاینده رود، بلکه در بیشتر زمینه های اجتماعی می تواند به نتایج صحیح علمی منجر شود و گشودن باب تازه ای در تحقیقات علمی شود.
پیشنهاد شیخ، مورد استقبال شاگردانش قرار گرفت و در مدت تعطیل حوزه، هر کدام مطالب بسیار جالبی در مورد آب زاینده رود گرد آوری نمودند و شیخ بهائی با مطالعه تمام آنها دیدگاه کاملتری نسبت به زاینده رود پیدا کرد.
روزهایی چند از ماجرای تهیه تقسیم نامه آب زاینده رود می گذرد شیخ بهائی و یارانش به کار ادامه می دهند، اگر چه گروههای فشار نیز دست از کار شکنی بر نداشته و در محافل و معابر مختلف به اشکال گوناگون مزاحمتهایی به وجود می آورند، حتی در مجلس شاه عباس صفوی کنایاتی به شیخ بهائی گفته می شود. در یکی از این مجالس، شاه صفوی بنا به تلقینات اطرافیان و متنفذان خطاب به شیخ بهائی می گوید: کار میرابی و طومار آب زاینده رود به کجا کشید، جناب شیخ؟! اگر جناب شیخ از این دل مشغولی دنیوی فارغ شده اند، کار توزیع آب را به میراب و عمله آب سپارند که کار دنیا را تمامی نیست.
شیخ بهائی در فشار فراینده ای قرار دارد. همه درباریان و گروهی از روحانیان به نحوی از او می خواهند ادامه کار را معطل گذارد، اما او همچنان به اتمام طرح فکر می کند. سرانجام کارهای نهایی طرح نیز به اتمام رسیده، الا مقابله عملی در محل که آن نیز به زودی تحقق می یابد.
آن روز بعد از جلسه درس در مدرسه خواجه، شیخ بهائی به سید جواد گفت: آقا سید! اگر مایلی آثار صنع الهی را در حاشیه زاینده رود ببینی با من بیا.
سید جواد که از این پیشنهاد استاد بسیار خوشوقت شده بود گفت: البته مشتاقم، مشتاقم جناب شیخ.
بعد در حالی که سعی می کرد اوراق و جزواتی که زیر بغل شیخ بهائی بود را بگیرد و با خود بیاورد و به همراه استاد به راه افتاد. شیخ بهائی و سید جواد، پیاده فاصله بین مدرسه خواجه و پل الله وردیخان را طی کردند. از آن جا وارد بیشه های سمت شمال رودخانه زاینده رود شدند، اگر چه در حاشیه رودخانه، چندین راه باریکه در امتداد زاینده رود به طرفین وجود داشت، اما جز یک راه از هیچ کدام آنها ایاب و ذهاب چندانی صورت نمی گرفت، لذا شیخ بهائی و سید جواد به آرامی حرکت می کردند و اغلب برای انتخاب مسیر مناسبی، توقف کوتاهی داشتند. در بین این توقفها بود که شیخ بهائی به اطراف نگاه مشتاقانه ای می نمود و سعی می کرد مجموعه برداشت خود را برای شاگرد جوانش نیز بازگو کند. طبیعت بکر و زیبای داخل بیشه زارها بسیار دیدنی بود. قدری بالاتر از پل الله وردیخان، شیخ بهائی در کنار درخت تنومندی ایستاد. ریشه های قطور درخت از آب رودخانه ظاهر شده بودند، این ریشه های پا بر جا همچنان به زمین چنگ انداخته و درخت نگریست، قد و قامت برافراشته آن بر شانه ریشه های عریان و مصمم سوار بودند. این ایثارگری بیش از حد ریشه ها آنان را تحت تأثیر قرار داده، چنان که شیخ بهائی زیر لب زمزمه گونه چنین گفت: الله اکبر!
آن گاه برای این که نظر سید جواد را بدون بیان مطالبی به طبیعت زیبا جلب نماید، قدری جلوتر رفت، در کنار آب ایستاد، موج آب روان و خروشان رودخانه هر لحظه خود را به دیواره ساحل می زد و باز می گشت. شیخ بهائی برای چیدن شاخه ای گل وحشی خم شد، اما پس از لحظاتی چون کسی که از تصمیمی پشیمان گشته باشد به جای خود بازگشت و زیر لب این رباعی را زمزمه کرد:
هر تازه گلی که زیب این گلزار است - گر بینی گل و گر بچینی خار است
از دور نظر کن و مرو پیش که شمع - هر چند که نور می نماید نار است
سید جواد که جوان با استعداد و پر حافظه ای بود، بلافاصله رباعی را در ذهن سپرد و یک بار هم برای استاد بازگو کرد. آن گاه شیخ بهائی قدری به طرف شرق پیش رفت و در نقطه ای که منظره پل الله وردیخان به خوبی پیدا بود با نگاههای تحسین آمیز و مشتاق خود زوایای مختلف آن را زیر نظر گرفت.
شیخ بهائی لحظاتی چند، مفتون و واله و شیدا با نگاههای مشتاق به مناظر زیبای پل و اطراف آن می نگریست، سپس بسان معلمی که در کلاس درس به شاگردانش آموزش می دهد به سید جواد نگاه کرد در حالی که چند قدم به سوی او پیش آمد گفت: سید! این آب خروشان و امواج و غلتان را می بینی؟ می بینی چگونه تسبیح گوی و دست افشان به میهمانی بوته ها می رود؟!
سپس بدون این که انتظار پاسخی داشته باشد ادامه داد: این فطرات حیاتبخش سر از پای ناشناخته، رقصان و غزلخوان می شتابند تا بار امانت خویش به منزل رسانند، آن وقت بی انصافی است گروهی از حرامیان خدا ناشناس دنیا پرست راه بر آن ببندند و از مقصد مألوف بازشان دارند. آب را به تشنگان بادیه ها باز رسانید تا پیام نور و رحمت الهی همچنان بر ما مستدام گردد.
شیخ آن گاه زیر لب این بیت را زمزمه کرد:
در بادیه تشنگان بمردند - وز حله به کوفه می رود آب
سید جواد در گوشه ای به درخت تنومندی تکیه داده بود و شیفته وار به حرکات و بیانات مهیج شیخ بهائی توجه می کرد و او را چون مدرسی بزرگ، مقسمی منصف، معلمی انسان ساز، فرماندهی در میدان نبرد و نیز عارفی شیدا و مفتون آثار صنع پروردگار می دید. این ابعاد چندگانه چنان به هم آمیخته بود که از آن شخصیتی توصیف ناپذیر حاصل آمده بود.
استاد همچنان در حاشیه زاینده رود و در میان انبوه درختان کوچک و بزرگ، پای بر ماسه های مرطوب می سایید و به هر طرف، قدم می نهاد و به هر سوی می نگریست و فی الحال با کلام درد آشنایش ذکر و تسبیح حق تعالی می سرود. حالا دیگر شیخ با گلها حرف می زد، با آب روان نغمه می سرود، با درختان نجوا می کرد، با پرندگان پرواز می نمود و با همه آثار صنع الهی در نیایش پروردگار هم آوا و هماهنگ می شد و گاه با آهنگی موزون که از ضمیر آگاه وی بر می آمد این چنین زمزمه می کرد:
غمهای جهان در دل پر غم داریم - وز بحر الم دیده پر نم داریم
پس حوصله (21) تمام عالم باید - ما را که غم تمام عالم داریم
شیخ بهائی و سید جواد در کنار رودخانه زاینده رود به طرف غرب می رفتند تا کم کم از محدوده مسکونی شهر خارج شدند. در آن موقع، جز سی و سه پل که به تازگی قسمت اول آن اتمام یافته بود، در این قسمت رودخانه پل دیگری که ارتباط شمال و جنوب را برقرار نماید وجود نداشت و لذا شیخ بهائی و سید جواد که تنها در نوار شمالی رودخانه پیش می رفتند، تا این که به خارج شهر رسیدند، جایی که در سمت جنوبی آن، بعدها یعنی در سال 1013 ه ق به دستور شاه عباس اول، بنای شهر جلفای اصفهان نهاده شد و محل سکونت اختصاصی گروهی از ارامنه ای گردید که از حدود جنوب روسیه فعلی بدان جا کوچ داده شده بودند.
این منطقه در مدت زمان کوتاهی رو به آبادی نهاد و در آن، اماکنی چون کلیسای بزرگ وانک بنا گردید، اما در آن روزگار، هنوز آثار چندانی از ساختمان مسکونی مشاهده نمی گردید و تنها باغهایی که در پشت بیشه زارهای انبوه حاشیه رودخانه قرار داشتند کم و بیش به چشم می خوردند. زمینها و باغهای آن منطقه جزء نزدیکترین نقاطی به شمار می رفتند که از آب زاینده رود مشروب می شدند و لذا تماشای دور نمای آن منطقه و بررسی و تجزیه و تحلیل اوضاع جغرافیایی آن برای شیخ بهائی و سید جواد قابل اهمیت و توجه بود.
در آن جا شیخ بهائی روی تپه ای، کنار رودخانه، در جایی که به اطراف مشرف بود قرار گرفت و باغها و بیشه زارها و زمینهای مزروعی اطراف را زیر نظر داشت. پس از مدتی با لحنی که حکایت از کشف مطلبی می نمود خطاب به سید جواد گفت: آقا سید! بیا ببین این رودخانه، این هم زمینهای کشاورزی اطراف، موضوع بسیار ساده است، مقدار معین و محدودی آب وجود دارد که باید زمینهای زیادی را در طول مسیر رودخانه مشروب نماید. طبیعی است آب محدود رودخانه، آن هم در فصول مصرف، تکاپوی نیازهای همه زمینها را نمی کند، راه حل مسأله چیست؟ این سؤالی است که ما به دنبال پیدا کردن راه حل آن می باشیم.
آن گاه در حالی که قدری به طرف سید جواد پیش می آمد و حالت معلمی را در کلاس به خود گرفته بود ادامه داد: خیلی روشن است، اول اضافه نمودن آب از طریق منبع اصلی؛ دوم، توزیع عادلانه و معقول و علمی آب موجود.
طبیعی است راه حل اول، فعلاً مقدور نیست و برای رسیدن به آن به کار و تلاش فراوانی نیازمندیم، تنها چیزی که می ماند، توزیع عادلانه آب موجود است، همان مسأله ای که در مدرسه مطرح ساختیم.
بعد در حالی که با دست، مناطقی را در دور دستها نشان می داد ادامه داد: ببین آقا سید! فاصله باغها تا سرچشمه، نوع درختان و محصولات، جنس و نوع خاک، پراکندگی زمین مزروعی، تعداد زارعان، میزان مالکیت و عوامل بسیار دیگر، در نحوه تقسیم و توزیع آب زاینده رود و هر رودخانه دیگری باید در نظر گرفته شود، هر طوماری که در تهیه آن به این مسائل توجه نشود نمی تواند مفید واقع شود و بر عکس اگر به جزء جزء این موارد عنایت شود، آن وقت می توان ادعا نمود که تقسیم نامه آب زاینده رود بیشترین بهره وری را دارد و نیروهای کار سر تا سر منطقه نیز به نحو مطلوب از آن استفاده خواهند نمود.
شیخ بهائی اندکی آرام گرفت و با چوب دستی روی تپه، خطوطی ترسیم نمود و بدون توجه به سید جواد، چنان محو و مبهوت کار هندسی خویش بود که بعضاً با خود حرف می زد و پیوسته سعی در تعدیل و تصحیح خطوطی می کرد که پی در پی بر زمین می کشید.
حالت شیخ به استادی می ماند که در پای تابلوی کلاس درس، فرمولهای دشوار ریاضی را برای شاگردانش تشریح می نماید. صحنه بسیار جالبی بود، حرکات شیخ، جملات آهسته و بلندی که به زبان می آورد، همه بسیار شنیدنی و مهیج بودند. این کار، حدود یک ساعت به طول انجامید، در حالی که سید جواد به سختی تحت تأثیر حالات شیخ قرار گرفته بود. ناگاه شیخ مثل شاگردی که به خطای درسی خود پی برده باشد، با سر چوب دستی، قسمتی از خطوط ترسیمی را پاک کرد و آن گاه در حالی که خطوط جدیدی ترسیم می نمود زیر لب گفت: شیب رودخانه و حجم و سرعت حرکت آب، به خصوص در مواقع بارانهای سیل آسا، از نظر دور مانده، باید به محاسبه در آید.
سید جواد همچنان در پایین تپه به استاد نگاه می کرد و حریصانه سعی می نمود از ماحصل کار شیخ بهائی سر در بیاورد؛ از این رو، وقتی کار به اتمام رسید، شیخ فاتحانه به سید نگاه کرد و گفت: آقا سید! بیا ببین درست است؟
سید مشتاقانه به جلو پرید و بی اختیار فریاد کشید: البته که درست است، شما اعجاز کردید استاد! این خیلی خوب است.
سپس خطوط ترسیمی بر روی تپه با راهنمایی شیخ بهائی و کمک سید جواد در پایین صفحه ای از کتابی که همراه داشتند درج گردید و هر دو از این موفقیت، راضی و خشنود به نظر می رسیدند تا این که سید جواد روی تخته سنگی نشست و در حالی که به شدت به فکر فرو رفته بود، خطاب به شیخ بهائی گفت: جناب شیخ! مدعیان تهیه طومار را که می شناسید، همان مرد مزاحم داخل بازار را می گویم.
شیخ بهائی قدری به طرف سید جواد آمد و پرسید: مگر باز هم مزاحمتی فراهم نمود؟
سید جواد با حالتی که از تأسف و تأثر درونی حکایت می کرد گفت: آری استاد! دیروز صبح زود، داخل صحن حمام او را دیدم، با حالتی پرخاشگر و چهره ای به خون نشسته باز هم تهدید می کرد. استاد، آنها را دست کم نگیرید!
شیخ بهائی اگر چه از شنیدن تهدیدات گروه مخالفان ناراحت شده بود، اما همه ناراحتی اش را به روی سید جواد نیاورد و گفت: آقا سید! این حرفها طبیعی است نگران نباش.
آن گاه شیخ بهائی به آسمان نگاه کرد و در حالی که دستش را برای پیدا کردن موقعیت خورشید روی پیشانی گذارده بود، به سید جواد گفت: آقا سید! انگار قدری از ظهر گذشته است، عجیب سرگرم شدیم، از این جا تا مسجد هم راه زیادی در پیش داریم، بهتر است نماز را همین جا بخوانیم.
سید جواد که هنوز خطوط روی زمین و کتاب را با هم مقایسه می کرد تا خطی یا علامتی ناتمام نمانده باشد پاسخ داد: بهتر است استاد!
آن دو بلادرنگ آستین ها را بالا زدند، از محل مناسبی به طرف رودخانه پایین رفتند و کنار آب، جایی که امکان وضو گرفتن بود، خود را برای ادای نماز مهیا ساختند. این بار قطرات آب زاینده رود برای آنان طراوت دیگری داشت. جملات و ذکری که شیخ در حین وضو به زبان می آورد، تسبیح خداوندی بود که رحمت بی دریغش را به مردم ارزانی داشته و نعمت سپاس بر آن افزوده است.
صحنه نماز روحانی و شیخ و شاگرد جوانش، در بیشه زاری خلوت در کنار زاینده رود بسیار جالب و دیدنی بود. انگار نیایش آن دو با تسبیح گویی مرغان و درختان و سر به سجده نهادن آب روان، به هم در آمیخته بود، بعد از نماز، شیخ و سید جواد به شهر مراجعت نمودند.
شیخ بهائی آن شب، ساعتها به تجزیه و تحلیل ابعاد مختلف طرح اولیه و پیش فرضی که از کلیت تقسیم آب زاینده رود ترسیم کرده بود پرداخت. برای او مسلم بود که پارامترهای تعیین کننده بسیاری وجود دارند که باید در نحوه تقسیم آب در نظر گرفته شوند، لذا بار دیگر به بررسی تقسیم نامه موجود پرداخت و سعی می کرد نکات مثبت قابل قبول آن را مد نظر قرار دهد و موارد اشکال و ایراد آن را اصلاح نماید. برای شیخ بهائی نیز روشن بود که سابقه طومار آب زاینده رود به صدها سال پیش می رسد. و حتی می توان آن را با روزهای نخستین پیدایش این رودخانه برابر دانست، ولی بنا به ضرورت و اهمیت و به لحاظ بروز عوامل مختلف، پیوسته اصلاحاتی در آن صورت گرفته است و اینک نیز وظیفه او ارائه یک اصلاحیه نهایی مطلوب برای آن می باشد.
شیخ بهائی می دانست و در نظر داشت که عوامل مؤثری چون پراکندگی جمعیت حاشیه زاینده رود، شرایط جوی و تغییرات ناشی از آن، نوع محصولات کشاورزی و میزان آب مورد نیاز هر کدام از محصولات و دهها عامل دیگر در سیر تحول و طومار زاینده رود مؤثر بوده اند و علی رغم مخالفتهای عدیده در هر دوره ای نظرهای جدیدی به آن اضافه شده است، اما به هر حال هیچ گاه عاری از تعصبات مغرضانه و امیال شیطانی گروهی از مالکان نبوده است و حکام و درباریان نیز کم و بیش، خود را در جهت نیات طبقه متنفذ قرار می داده اند و هم اکنون نیز گرایش دربار و حتی شاه صفوی حکایت از چنین پیش فرضی می کند، اما به هر حال، کار بزرگ تهیه طومار تقریباً به اتمام رسیده و علی رغم همه کارشکنیها و تهدیدات آشکار و پنهان و مستقیم و غیر مستقیم، اینک زمان عرضه آن فرا رسیده است.
به هر حال، شیخ بهائی تقسیم نامه ممتاز و مردمی آب زاینده رود را با همه ظرایف و دقایق لازم تهیه نمود و آن را بر پشتوانه منطق علمی و تأیید فقهی نیز بیاراست و به منظور پایان دادن به درد دیرینه زارع رنج کشیده، آن را به مقامات مسؤول در دیوانخانه شاهی عرضه نمود و با همه مشکلات و خطرات احتمالی، دل به مقبولیت عامه خوش کرده بود و انتظار داشت اثرهای مفید و مثبت آن به زودی آشکار گردد و گره کور بی سامانی و پریشانی کشاورزان بی پناه به سر پنجه تدبیر و فراست و آگاهی او گشوده شود و طریقی برگزیده شود که مرضی خداوند باری تعالی است و در سایه اعمال چنین طرحی، دیگر هیچ گاه ضربه جوری به پشت محرومی فرود نیاید و نیش هستی شکل بیلی بر جبین همراهی نکوبد و قطره های حیات بخش آب، چون ذراتی که به مهر می پیوندند، رقص کنان و دست افشان به پای گیاه کشتزاران، بوسه مهر زنند.
اما با دریغ و افسوس فراوان، این طرح انسانی نیز در چنبره اهریمنان زمان، گرفتار افتاد و طفل نوزاد خوش یمن ابداعی شیخ، شیوه راه رفتن نیاموخته، در دم به هلاکت رسید و نام و کنیت مبارک او را بر فرزند ناصالح و نامیمون دیو صفتان نهادند تا مقبولیت عامه یابد و در پناه این خجسته نام مسروقه، وجهه شایسته گیرد و همچنان بر گرده بی توان زحمتکش دورانها شلاق مظالم کوبد.
طرح و طومار انسانی شیخ بهائی در سیاهچال قدرت مخاصم دوران به فراموشی سپرده شد و این دور مذموم روزگاران تسلسل یافت و دیگر بار، دست جبار قدرتمندان بر گلوی ناتوان انسان نهاده شد و طومار عزیز شیخ بهائی نیز در این مسلخ، مذبوح گردید.