شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

ظهور شاه عباس اول

روزگاری چند می گذرد که پریشانی بر تمامی مردم سایه افکنده است. اهل علم و دانش و معرفت نیز طریق اولی از این هرج و مرج رنج می برند، نه مدرس حوزه علمیه، دل به بحث علمی می سپارد و نه قافله سالار، حمل کالاهای تجاری دل به نای خوش اشتران می دهد. راه بادیه ها برای رهروان سخت است و خلوت خانه ها برای اهل جانگزاست. همه جا و همه کس را هاله ای از اندوه و اضطراب در بر گرفته. شیخ بهائی نیز در این ایام سخت و جانکاه، غیر از تألیف و تصنیف پاره ای کتب کاری نمی کند. کتابهایی که سالیان گذشته در ذهن پروریده و مطالبی از آنها را به رشته تحریر در آورده است، اما همین فرصت برای خلق آثاری ماندنی بسیار مغتنم و ذی قیمت است. کار تدوین خلاصة الحساب و تشریح الافلاک و چند رساله دیگر نظم و نظام می یابد و الحق همسر فاضلش در تدوین آنها سعی و تلاش بسیار می نماید.
شیخ با حالتی مضطرب به خانه وارد می شود و خطاب به همسرش می گوید: امروز دروازه های پایتخت، بی هیچ گونه مقاومتی به روی عباس میرزا فرزند بزرگ شاه صفوی گشوده شد، در حالی که پدر در اصفهان اقامت دارد، پسر بر مقر حکومت پدر می تازد تا به این دور تناوب غدر زمانه، استمرار عینی و عملی بخشد!
همسر شیخ با تعجب می پرسد: مگر حاکم قزوین قصد دفاع از شهر را ندارد؟!
شیخ پاسخ می دهد: قور خمس خان، حاکم پایتخت در انتخاب پدر و پسر مردد بود و لذا چون عباس میرزا زودتر از پدر به شهر رسید، دروازه ها را به روی او گشوده و امروز عباس میرزا، به نام شاه عباس، بر سریر سلطنت نشسته است.
همسر شیخ باز هم تعجب و مضطرب سؤال می کند: پس سرنوشت سلطان محمد به کجا می کشد؟
شیخ پاسخ می گوید: سلطان محمد و گروهی از سپاهیان وی در نزدیکی قزوین از اردو زده اند و سپاهیان گروه گروه با استفاده از تاریکی شب، خود را به پایتخت رسانده، تسلیم می شوند، خداوند این پریشانی را مقدمه ای برای سامانی بزرگ قرار دهد.
به هر حال شاه عباس - فرزند بزرگ سلطان محمد - همراه با خان استاجلو و دیگر یاوران و همراهان خود، در روز دهم ذیقعده سال 996 هجری قمری، به قزوین پایتخت سلسله صفوی وارد شد و بدون هیچ گونه مقاومتی به دولتخانه وارد گردید.
روز دیگر به فرمان شاه عباس، حاکم قزوین به اتفاق جمعی دیگر به اردوی سلطان محمد در نزدیکی قزوین رفته، پادشاه بخت برگشته را همراه با اهل حرم به پایتخت منتقل می نمایند. سلطان محمد و فرزندانش را با استقبال گرمی به شهر وارد نموده و در حرمسرای شاهی جای می دهند.
در این زمان، شاه عباس حدود هژده سال و دو ماه و نیم دارد، ولی به علت هوش و ذکاوت بسیار و نیز تعلیمات و تلقینات مکرر و مستمر مربی خود - علیقلی خان شاملو - زمینه پایه ریزی حکومتی مقتدر و عظیم را فراهم می سازد.
بدین ترتیب بعد از یک دوران نسبتاً طولانی که کشور دچار هرج و مرج و نابسامانی و تهاجمات مکرر خارجی و پریشانی اوضاع داخلی قرار گرفته بود، امید تازه ای در اذهان عمومی جان می گیرد و شیخ بهائی نیز فرصت مناسب دیگری جهت بروز نبوغ و خلاقیتهای بی نظیر علمی خویش می یابد، لذا از این پس، مجامع علمی و فرهنگی و دینی آن زمان، شاهد ظهور و حضور یکی از بزرگترین علمای آن زمان می گردد.
محرم سال 997 ه ق است. دیگر بار نظم و نظام نسبی بر شؤونات مملکتی حاکم گردیده. چهره پایتخت نیز حکایت از اقتداری در ارکان سلطنتی می نماید. مدارس علمیه رونق گذشته را باز یافته است و شیخ بهائی نیز چون دیگر علما و طلاب علوم دینیه در مدارس درس حوزه ها حاضر می شود. حالا دیگر چهره شیخ به استادی پیر و عارفی وارسته مبدل گردیده، چند سالی از نوشتن اربعین حدیثا می گذرد، همچنان که چند سالی نیز از اربعین گذر عمر شیخ سپری می گردد. او دیگر دانشمندی بزرگ و عالمی بزرگوار است و در محافل علمی و مذهبی از احترام و احتشام بسیار برخوردار می باشد.
شاه عباس جوان پس از برقراری آرامش و نظم نسبی در بیشتر نقاط کشور و گماردن والیان و امیران جوان در مناصب مختلف، اینک، اندازه ای فرصت مطالعه و بررسی اوضاع اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی کشور را دارد. از جمله با مشورت والیان و امیران جوان در مناصب مختلف، اینک تا اندازه ای فرصت مطالعه و بررسی اوضاع اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی کشور را دارد. از جمله با مشورت وکیل السلطنه و دیگر نزدیکان خود از چگونگی وضعیت مدارس علمیه و اسامی علمای بزرگ حاضر در قزوین و مسائل دیگر مربوط به حوزه اطلاعاتی کسب نموده است. اگر چه از سالها پیش نیز بزرگانی چون شیخ بهائی و عده دیگری را می شناخت و تکریم می نمود، اما اینک با تأمل و دور اندیشی لازم و با دقت فراوان به بررسی مسائل فرهنگی می پردازد و علمای بنامی جهت شور و بررسی مسائل دینی و فقهی انتخاب می کند.
در غروب پانزدهم محرم سال 997 ه ق شیخ بهائی تازه به خانه مراجعت نموده و با همسر خویش گفتگو می نماید. امروز شاه مخلوع به فرمان شاه عباس به قلعه الموت تبعید شد.
همسر شیخ با تأثر و تعجب می پرسد: چگونه فرزندی پس از خلع پدر از سریر سلطنت، این گونه گستاخ و بی پروا او را به سیاهچال غربت می فرستد و خود سرمست از باده غرور بر جای او تکیه می زند؟!
شیخ بهائی با لحنی که حکایت از تأیید گفته های همسر می کند می گوید: جذبه قدرت، همیشه تاریخ چنین بوده، تیغ هستی شکن حکومت، نه تنها گلوی پدر که بارها حلقوم اطفال خردسال خاندان سلطنتی را هم درهم دریده است. این اعمال، ضامن بقای قدرت و تحکیم مبانی حکومتی می گردد. این سنت ناروا و دهشت بار در چرخش ایام به دور تناوب نشسته و هر چند گاه بر بام هستی جمعی می نشیند و اینک شاه مخلوع، همراه برادرش سلطانعلی و نیز فرزندش ابوطالب و فرزندان خردسال حمزه میرزا به میهمانی قلعه الموت رفته اند.
همسر شیخ بهائی متأثر و ناراحت از آینده اوضاع مملکت می پرسد: عاقبت این کشتار و بی رحمی و نابسامانی چه خواهد شد؟
شیخ جواب می دهد: خداوند آگاه است، از او می خواهیم این پریشانی را مقدمه ای بر سر و سامان دهی اوضاع کشور قرار دهد.
سرانجام بعد از چندین سال برادر کشی و ناآرامی کم کم اوضاع مملکت، سر و سامان می یابد و به کشتار و خونریزی خاتمه داده می شود. علاوه بر امور فرهنگی و علمی و دینی که سخت مورد توجه شاه عباس بود، در سایر رشته های امور مملکتی از جمله تجارت و بازرگانی داخلی و خارجی نیز گامهای مؤثر و مفیدی برداشته شد. هم در این دوران بود که بزرگترین شبکه مواصلاتی دنیای آن روز در ایران ایجاد گردید. این شبکه به هم پیوسته که به نام کاروانسراهای شاه عباسی معروف و موسوم گردیدند، نقش بزرگی در بهبود اوضاع اقتصادی و تجاری آن زمان ایفا نمودند که در تمام دنیای آن زمان بی نظیر بود.
از آن جا که امور اقتصادی و معاش مردم در همه ادوار، حائز کمال اهمیت بوده و تأثیر فراوانی بر رشد سایر شؤون زندگی مردم نیز داشته، ابتکار مفید و قابل توجه ایجاد کاروانسراهای عباسی که به حدود یک هزار باب می رسید، رونق تجاری و بازرگانی منحصر به فردی در ایران به وجود آورد. این شبکه عظیم، نه تنها امور تجاری و بازرگانی داخلی را تسهیل و ترویج نمود، بلکه بر ارتباط با سایر کشورهای همجوار، ایران را به دنیای آن زمان مربوط ساخت تا جایی که بعضاً مورد رشک و حسد ممالک اروپایی واقع می شد.
شاه عباس که بعد از یک دوره فترت و پریشانی، کم کم به کلیه شؤونات و امور مملکت مسلط می گردید، به تدریج اوضاع آشفته فرهنگی و علمی را نیز مورد توجه قرار می داد و به رسیدگی امور آن می پرداخت. دانشمندان و هنرمندان و روحانیان و همه کسانی که به نحو از آنجا، در رشد و تعالی فرهنگ و علوم این مملکت مؤثر بودند را به دور خود جمع می نماید و با ابراز علاقه و بذل توجه نسبی، سعی در بارور کردن علوم و فنون و فرهنگ و نیز اقتصاد و تجارب داخلی و خارجی دارد که به تدریج، مظاهر آن در کلیه شؤون ظاهر می گردد.
شیخ بهائی و همسرش و نیز شیخ زین الدین منشار در سالهای پایانی سلطنت سلطان محمد و آغاز پادشاهی شاه عباس بیشتر به مسائل علمی و مطالعه و تعلیم و تعلم نسبی مشغول بودند و در حد مقدورات نیز به روشنگری وضعیت نابسامان مملکت به اقشار مختلف مردم می پرداختند. اما به هر حال، وضعیت زمانی و مکانی و عدم دسترسی به یک روش تبلیغی مفید و مؤثر و کارساز، باعث می شد که تبلیغات آنان چندان اثر قابل توجهی به جای نگذارد، کما این که اشخاص دیگر نیز قادر به انجام عمل مؤثری نبودند؛ از این رو بیشتر وقت شیخ بهائی در این دوران به مطالعه در زمینه های مختلف علمی صرف گردید و این خود عامل مؤثری در بروز اختلافات وی گردید، به طوری که پس از طی این دوران، وی فقیه، شاعر، ادیب، ریاضیدان، منجم، فیزیکدان و جامعه شناسی کاردان بود و در سایر علوم، چون شهر سازی و معماری، جفر (15) و شیمی و غیره نیز دستی داشت.
شیخ بهائی اینک در بیشتر علوم زمان خود استاد و یا حداقل صاحبنظر بود و در همه محافل و مجالس علمی نظرهای وی مورد توجه و ذکر جمیل وی زبانزد خاص و عام بود. دربار شاه عباس نیز به نحو شایسته ای به شیخ التفات می نمود و سعی در جلب نظر این استاد فرزانه داشت.
شاه عباس در سالهای اول سلطنت خویش با مشکلاتی داخلی و خارجی فراوانی مواجه می شد، او برای تحکیم و اقتدار حکومت خود با موانع زیادی دست و پنجه نرم می نمود، از جمله مشکلات داخلی وی، خود رایی و خودسری سران قزلباش بود. علاوه بر آن، نحوه عمل و تسلط مرشد قلیخان بر امور مملکتی وی را آزار می داد. شاه عباس چاره ای جز نابودی مرشد قلیخان نمی بیند، لذا طرحی برای نابودی وی می کشد. شبی در راه خراسان چهار تن از نزدیکانش وی را به صورت وحشتناکی در خواب به هلاکت می رسانند. با قتل مرشد قلیخان زمینه قدرت شاه عباس فراهم می شود.
در این حال، هرات سقوط کرده و غرب کشور نیز مورد دست اندازی امرای عثمانی واقع شده است. همچنین نواحی قراباغ و تبریز و همدان و نهاوند مورد تاخت و تاز سپاهیان عثمانی قرار دارد. شاه عباس که در داخل با اوضاع آشفته ای مواجه بود، راهی جز سازش با حکومت عثمانی نداشت. ابتدا به بازسازی ارکان حکومت پرداخت و به این منظور چنان که گفته شد، اول مرشد قلیخان را از سر راه برداشت، آن گاه سعی در تحکیم مبانی سلطنت و تشکیل سپاه منظم و مقتدر نمود تا در سایه اقتدار آن، شکستهای قبلی را جبران نماید و سرزمینهای از دست داده را دیگر بار باز ستاند.
شاه عباس برای تحقق اهداف بلند خویش به مشاوره و کسب نظر صاحبنظران امور مملکتی دارد. وی گرایش زیادی به مسائل دینی و مذهبی دارد و لذا به زودی روحانیان بنامی را جهت مشاوره بر می گزیند و با شیخ بهائی قرابتی معنوی به وجود می آورد و به زودی شیفته شخصیت روحانی و علمی وی می گردد. شاه عباس در تمام مجالس و محافل و مراسم رسمی، روحانیان بزرگ پایتخت را نیز در کنار خویش دارد و از جمله به شیخ بهائی احترام و احتشام زیادی نشان می دهد، به طوری که بارها رد مجلس وی حاضر می شود، و بعضاً بدون اطلاع قلبی به خانه شیخ می رود و ساعتی با وی به گفتگوی علمی و فقهی و اجتماعی و حتی سیاسی و نظامی می پردازد.
آن روز شیخ بهائی تازه از درس مدرسه به خانه آمده بود که چند مأمور حکومتی در خانه را می کوبند و بعد از سلام و احترام می گویند:
جناب شیخ! مرشد اکمل، شاه عباس صفوی تا دقایقی دیگر به بیت جناب شیخ تشریف فرما می شوند.
مأموران همراه شاه صفوی این بگفتند و با ادای احترام دور شدند. با این که وی چندین بار در این ایام با شیخ بهائی ملاقات کرده بود، اما این اولین باری بود که به خانه شیخ می آمد. بعد از دقایقی چند، شاه عباس در حلقه ای از ملتزمان و محافظان و همراهان به جلو خانه شیخ رسید. از روی قراین چنین به نظر می رسد که وی از بازدید محلی باز می گردد. همین که به جلو خانه شیخ رسیدند، با اشاره شاه عباس جز چند محافظ، بقیه همراهان به راه خود ادامه دادند و راهی دیوانخانه شدند. محافظان در مقابل در خانه ماندند و شاه عباس به تنهایی به درون خانه وارد شد. شیخ بهائی و همسرش در وسط حیاط کوچک خانه از مرشد اکمل استقبال نمودند.
- مرشد اکمل با قدوم مبارک خویش، ما را سرافراز فرمودند!
شاه عباس صفوی با لحن صمیمی و مهربانی پاسخ می دهد: جناب شیخ، آن قدر به خلوت خانه می نشینند که ما را میل بر هم زدن این خلوت به سر افتاد.
شیخ در جواب می گوید: ما در غیاب نیز خود را در حلقه ارادت مرشد اکمل می انگاریم. در خلوتمان حضور معنوی مرشد اکمل مشهود است. خداوند این حضور معنوی را مستدام بدارد.
شاه عباس و شیخ بهائی و همسرش قدری بدون تکلیف و تصنع گفتگو می کنند و هر سه به داخل اتاق محل کار و مطالعه شیخ می روند. همسر شیخ پس از چند لحظه برای تهیه مقدمات پذیرایی از اتاق خارج می شود و شیخ و شاه عباس چون دو دوست و همدرس مدرسه ای کنار یکدیگر می نشینند. شاه عباس با کنجکاوی مشغول بازدید کتب و رسالات فراوان شیخ بود و بدین منظور به اطراف اتاق می نگریست که همسر شیخ با سینی چای وارد می شود. شاه عباس با تکان دادن سر، مراتب خرسندی خود را از حضور در این مجلس انس ابراز می نماید و به تعبیری به این زندگی ساده و معنوی و روحانی غبطه می خورد. و این کار روزگار است: وزیر به شاه غبطه می خورد، شاگرد به استاد، خادم به مخدوم و شاه صفوی به سادگی و صفا و روحانیت حجره مردان حق! گویی غبطه خوردن نشانه تحقق عدالت خداوند است! مگر نه این که غبطه یعنی شادمانی و خوشحالی و آرزوی نعمت و سعادت دیگران داشتن است، بی آن که زوال آن خواسته شود! پس غبطه خوردن خود، اقرار به وجود نعمتی افزونتر در سفره قناعت دیگران است و این خود، چیزی است که رسیدن به آن بس دشوار می باشد و لذا شاه صفوی غبطه صفا و صمیمیت و روحانیت این کلبه درویشی را به مذاق جان می چشد و فی الحال از حضور در این محفل انس و الفت خرسند و خوشحال می شود و این عدالت خداوند است در موازنه تمتع از مواهب الهی. به هر حال شاه عباس در حالی که سعی می کرد لحن محاوره را از حالت رسمی خارج نماید می گوید: جناب شیخ از ویران شدن قریب الوقوع عالم خبر دارند؟!
اشاره تلویحی شاه عباس که تا اندازه ای بوی مزاح نیز می داد، به شایعاتی بود که بنا بر آن، مردم انتظار داشتند در اول محرم سال هزار، یعنی چند ماه دیگر دنیا به سر آید، لذا مردم عموماً دست از فعالیت و کسب و کار و به طور کلی مسائل دنیوی کشیده بودند و بیشتر به کار آخرت و خواندن دعا و اوراد و مسائل دینی می پرداختند. این شایعه به قدری قوت گرفته بود که شاه عباس صفوی نیز تحت تأثیر القای آن واقع شده و کم کم بر زندگی معمولی وی نیز اثر قابل ملاحظه ای گذاشته بود؛ از این رو اگر چه سؤال مطروح شاه عباس لحن مزاح گونه ای داشت، اما به هر حال از نگرانی و وحشت نسبی او نیز می داد. آخر دست شستن از دنیا و جاذبه های رنگارنگ آن برای اهل دنیا سخت دشوار است. این خوی در سرشت و فطرت آدمی نهفته است که با تمام وجود به جذبه های بی بنیاد عالم چنگ اندازد و در هر شرایطی به آن، مهری بی پایان ورزد. در این میان، تنها گروهی که دنیا را با تمام رزق و برقش به عقبی فروخته اند و در یک کلام، اهل معنایند و جوهره عرفان راستین، گوهر جانشان را به معبود ازلی وصل نموده است، از جدایی دنیا و ترک آن و مافیها، گره به جبین نمی کشند و راضی به رضای حقند.
شیخ بهائی از این شایعه و اثراتی که بر زندگی توده مردم نهاده بود، آگاهی داشت و بارها در محافل و مجالس و سخنرانیها، با اقامه دلایل منطقی، سعی در خنثی کردن این گونه تلقینات از اذهان مردم نموده بود، اما به هر حال، مردم همچنان گرفتار اثرهای مسموم این موهومات بودند و روز به روز با نزدیکتر شدن زمان موعود بر شدت آن افزوده می شد. زیرا اثرات منفی این شایعه را در وجود پادشاه کشور نیز به عینه می دید، لذا با لحن آرام و مطمئن پاسخ داد: مرشد اکمل، نیکو مستحضرند که خداوند باری تعالی هرگز چنین وعده ای نفرموده و روز موعود و یوم الحساب را با سال(16) هجری هیچ گونه ارتباطی نیست.
شاه عباس که انگار با شنیدن این جمله متین و مطمئن تا اندازه ای تغییر عقیده داده است، خطاب به شیخ بهائی می گوید: کار ساماندهی پریشانی این مردم، تنها از مردان خدا بر می آید، اطمینان لازم را به قلبشان حواله کنید!
شیخ بهائی در حالی که چای را به شاه عباس تعارف می نمود پاسخ داد: خداوند در قرآن مجید می فرماید: فاذا فرغت فانصب،(17) یعنی وقتی از کاری فارغ شدی به کار دیگری بپرداز، یعنی تکلیف تو انجام اموری است که پیش پای تو نهاده اند.
شیخ پس از بیان معنای آیه مبارکه چنین ادامه داد: مرشد اکمل استحضار دارند که سخن والای مولا علی (علیه السلام) چه تأکید بنیادی بر تعلق خاطر دنیا دارد که گویی همواره حیات از آن ماست و فی الحال چنان به کار عقبی می پردازد که انگار بانگ جرس را در گوش جان دارد، حالی در این میانه اضداد چنان باید زیست که تکلیف گردیده است، دیگر، صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
شاه عباس آرام و گویی با خود زمزمه می کند: و آن خسرو یکتا، چه خوش خسروانی می کند گردش ایام را!
و شیخ بهائی با حالتی روحانی تر از دیگر لحظه ها در حالی که حضور مرشد اکمل را به تعبیری فراموش کرده است، خود چون مرشدی پیر و پیری سالک و راهبری دلسوز، چنان که گویی، به طفل مکتب، درس زندگی می آموزد، آرام و زیر لب می گوید: در این چند روزه فرصت، به حق گرای و به حق بنگر و در این گوشه گردون گردان، چرخی به رعنایی، زن و کار خلق خدا به نیکویی اصلاح گردان که تکلیف همین است و بس.
شاه عباس که سخت تحت تأثیر حالات عرفانی شیخ بهائی واقع شده بود و انگار درس این مجلس را به نیکویی فرا گرفته، به پا خاست و در کنار اتاق کوچک، شیخ بهائی و همسر وی را بدرود گفت و در میان حلقه ای از محافظان و همراهان مانده بر پشت دیوار، راهی دیوانخانه شاهی شد.
تأثیر فراوان این ملاقات بر شاه عباس صفوی، سرآغاز نوینی در زندگانی و خط مشی و حتی روش حکومتی وی گردید، به طوری که دیگر در سفر و حضر، حتی الامکان شیخ بهائی را با خود داشت و از مصاحبت و مشاورت و راهنمایی مستقیم و غیر مستقیم وی بهره مند می شد. اگر چه این قرابت میمون و مبارک با بیشتر علمای دین آن زمان صورت پذیرفت و از جمله با تعدادی از آنها روابط بسیار نزدیکی برقرار نموده، اما شیخ بهائی در همه سالها جایگاه ویژه ای داشت.
از جمله علمای مورد توجه شاه عباس، بعد از شیخ بهائی، میر محمد باقر داماد، ملا عبدالمحسن کاشی، ملا محسن فیض، مولانا عبدالله شوشتری، شیخ لطف الله میسی عاملی و جمعی دیگر بوده اند.
شیخ بهائی با توجه به خصوصیات عرفانی و جذبه های تصوفی که داشت، چندان مشتاق نزدیکی به دربار شاهان و دستگاه حکومتی نبود و این قرابت را صرفاً به لحاظ تأثیر مثبت، بر روش اداره امور مملکت و رسیدگی به کار خلق خدا و مصالح شرعی مردم می پذیرفت، کما این که با همه این اوصاف، بارها ارتباطات درباری و حتی کار درس و بحث مدرسه را نیز رها نموده و به سفرهای عارفانه طولانی پرداخت که کار دل بود و کار دل است که آبادان می کند کویر خشک هستی شکن روزگاران را.
شیخ بهائی بارها دفتر دیوانی به سویی افکند، جامه شیخ الاسلامی بر تن درید، به مناصب کشوری پشت پا زد، وجهه قرابت درباری را به دور افکند و آن گاه قلندروار و سرخوش به کار دل پرداخت. شیخ را دیگر سر ماندن و بودن نبود که پای در رکاب رفتن داشت، شیخ بادیه ها طی می کرد، شهرها را پشت سر می نهاد تا در گوشه ای از این دنیای خاکی، همدلی یابد اهل دل و دل بدو سپارد که دل مأمن خوش خداوندگار است. شیخ به گاه سفر، کاشان و اصفهان و مشهد و هرات و تبریز و حجاز و شامات و مصر و فلسطین را زیر پا می نهاد و در هر نقطه ای به خدمت پیری اهل دل می رسید و دل بدو می سپرد.
در مصر با استاد محمد بن ابی الحسن بکری دیدار می کند و در جلب به مجلس بزرگان آن دیار می نشیند و هم در حال، جویندگان علم و معرفت را به مجلس خویش می پذیرد که این همه کار دل است.
و در سفر و حضر به دل زمزمه ای خوش دارد چنان که:
ای دل قدمی به راه حق ننهادی - شرمت بادا که سست دور افتادی
صد بار عروس توبه را بستی عقد - نایافته کام از او طلاقش دادی
یا در منظری دیگر:
در خانه کعبه دل به دست آوردم - دل بردم و گبر و بت پرست آوردم
زنار ز مار سر زلفش بستم - در قبله اسلام شکست آوردم
و شیخ در همه حال به کار دل، دل مشغول بود که هم از این راه به آسمان راهی هست.
شیخ بهائی با همه التفاتی که به امور دنیا و عقبای خلق خدا داشت و از مسجد و محراب تا مدرسه و خانقاه و نیز تا به درگاه حکام زمان، همه جا را به قصد و قربت اصلاح امور مسلمانان طی می کرد؛ با این حال، گاه سر سودایی اش، سودای دیدن یار می کرد و بی قرار و پریشانش می نمود. در این زمان، دیگر شیخ نه از آن خود بود و نه کمر بسته امور دنیوی که همه او بود و به دنبال رؤیت جمال او بادیه ها می پیمود. شیخ از حلب و شامات تا اسیوط و اسوان، که راه آشنای هم مسلکانش بود، سفر می کرد، راهی که پیر قبادیان به قصد کعبه بارها پیمود و اینک شیخ سودا زده، پای در مسیر روحانی او دارد، گاه به راه حجاز است و زمانی قلمرو عثمانی را زیر پا می نهد که در مجلس درس عارفی زانو زند و توشه گیرد.
شیخ بهائی بارها قلندروار و صوفی منش، دیار به دیار می گشت و هو هو به دل می زد که زبان را در کام کشیده بود؛ در آن حال، چاره ساز سخن با محبوب می شد.
شیخ به دنبال محبوب، همه جا را سر می زند و از فیض حضور خلوت خلوت گزیدگان زمان بهره ها می گرفت. شیخ معمولاً پس از ایامی چند که کام جان، سیراب از باده ازلی می شد، دیگر بار به جمع در خاک افتادگان باز می گشت که حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند.
شیخ به هر طریق او را می جست، اینک پس از غربتی طولانی هوای دیدن یاران می نمود و دیگر بار به جنگ حل امور خلق می پرداخت.
شیخ بهائی سفرهای مکرری به اصفهان داشت، از جمله در سال 998 ه ق در التزام شاه عباس مدتی در اصفهان بود و از اوضاع اجتماعی، فرهنگی و جغرافیایی آن اطلاع کافی داشت. شیخ از وضعیت حوزه علمیه اصفهان آگاهی بسیار داشت و لذا به حضور در این محفل علمی علاقه نشان می داد.
در همان سفر یعنی در بهار 998 ه ق بود که شیخ بهائی در معیت شاه عباس از اصفهان به شیراز عزیمت نمود و فرصت دیدن این خطه زیبای ایران زمین را نیز پیدا کرد.
گویند شاه عباس ظاهراً برای گشت و گذار و خوش گذرانی عازم شیراز شد، ولی حاکم فارس یعنی یعقوب خان از سفر شاه عباس استقبال نکرد و به قلعه استخر پناه برد و حتی با پیام شخص شاه حاضر به ترک قلعه نشد و شرط حضور در مجلس شاه عباس را دریافت امان نامه قرار داد و لذا شاه عباس، سوگند نامه ای ممهور به مهر خویش، توسط شیخ بهائی به قلعه استخر فرستاد و شیخ او را متقاعد نمود تا به حضور شاه رسید و او چنین کرد، ولی آن گونه که در تاریخ عباسی - تألیف جلال الدین محمد - آمده است، به طرز فجیعی به دست مردم کشته شد و سرش را به قلعه استخر فرستادند تا عبرت مدافعان قلعه شود و سپس قلعه نیز به دست سپاهیان کشته شد و سرش را به قلعه استخر فرستادند تا عبرت مدافعان قلعه شود و سپس قلعه نیز به دست سپاهیان شاه عباس تسخیر گردید و شاه عباس و ملازمانش به اصفهان باز گشتند.
شاه عباس بنا به دلایلی مختلف و از جمله بادهای شدید قزوین و هوای نامتعادل آن سرزمین، تمایل چندانی به پایتخت بودن قزوین نداشت و از طرفی، وضعیت جغرافیایی مطلوب و مرکزیت اصفهان و اعتدال آب و هوای چهار فصل آن و تا اندازه ای تحت تأثیر شایعه سر آمدن عمر دنیا در سال یک هزار ه ق تصمیم به انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان گرفت و اگر چه در اجرای تصمیم خود علی رغم مطالعات گروهی از درباریان و خبرگان هنوز هم مردد بود، اما به هر حال، نظرهای مشورتی علما و کارشناسان و حتی منجمان را به کار بست و در حدود سال یک هزار ه ق تصمیم قطعی انتقال پایتخت را اعلام نمود.
اقدامات عملی انتقال تا حدود سال 1006 ه ق به طول انجامید و پس از پایان سال یک هزار ه ق و فراغت خاطر از استمرار حیات و گردش افلاک، کم کم موجبات نقل مکان به اصفهان فراهم شد. در این زمان، روحانیان بنام و علمای اعلام پایتخت نیز بنا به تمایل و دعوت شاه می بایست در تدارک مهاجرت به اصفهان باشند. شیخ بهائی که از سال 966 ه ق به ایران آمده بود، اینک حدود چهل سال در ایران و اکثراً در قزوین به سر برده بود، الا مدت کوتاهی که در جوار بارگاه امام هشتم رحل اقامت افکنده و یا زمانی که به همراه پدر به سفر حج رفته بود و یا چند سفر کوتاه دیگر.
شیخ بهائی بار دیگر مهیای هجرت می شود. جبل عامل مبدأ هجرت پیشین به قزوین و اینک اصفهان مقصد هجرت دیگری است.
در سالهای نخستین هزاره دوم هجری قمری، زمانی که انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان محرز گردیده، کم کم طبقات مختلفی از جمله روحانیان در تدارک هجرت به اصفهان هستند.
شیخ بهائی و همسرش و شیخ زین الدین منشار که همچنان در دربار شاه عباس، قرب و منزلتی همانند دربار شاه طهماسب دارند، جهت عزیمت به اصفهان مشورت می نمایند. اگر چه بعد از ازدواج شیخ بهائی با دختر زین الدین منشار، آن دو در خانه مستقل و کوچک خود زندگی می کردند، اما قرابت و انس و الفت بی مانند شیخ بهائی به شیخ منشار، عموماً آنها را در کنار هم قرار می داد و مخصوصاً همسر وی از این حسن ارتباط بیشترین نصیب و بهره معنوی را می گرفت، زیرا فرصت مغتنم در محضر دو روحانی بزرگ و بنام را یکجا کسب نموده بود و الحق وی نیز به نحو مطلوب و شایسته ای از این فرصت خدادادی نهایت استفاده را نمود، به طوری که در همان سالهای جوانی به علوم فقهی فراوانی دست یافت و کمالات زیادی تحصیل نمود و به زودی فقیهی بلند مرتبه گردید که در دنیای آن زمان، کمتر نمونه داشت و لذا اینک در آستانه هجرت دسته جمعی به اصفهان، هر سه به نیکویی با هم به مشاوره نشسته اند و تدارک سفر به پایتخت تازه صفوی را می بینند.
توضیحات:
1. اگر مجموع مواهب و تمتع مادی و معنوی ممکن برای هر فرد را عددی فی المثل معادل صد در نظر گیریم، بدیهی است عدد مذکور، حاصل جمع عداد جزء بسیاری است که تعداد آنها از میلیاردها نیز در می گذرد و هر یک از این اجزای کوچک، نشانه بهره وری و تمتع خاصی است که شخص یا به صورت مادی یا به شکل معنوی از محیط اطراف خود در طول زمان حیات می برد و به هر حال، جمع نهایی همه آنها عدد فرضی صد می گردد. حال اگر فردی فی المثل از جزء کوچک شماره مثلاً 525 تمتع برابر پنج ببرد، بدیهی است، در جزء کوچک شماره 726 بهره کمتری می یابد تا به هر صورت، جمع کلی اجزای ریز هر فرد در طول زمان حیات، همان صد شود که فلان پادشاه یا بهمان وزیر و یا فلان کارگر ساده نیز همان را دارد و این همان تمثیل عددی و گویای عدل الهی است که همه بندگان خداوند به یک اندازه از مواهب مادی و معنوی محیط اطراف خود در طول حیات خویش تمتع می برند و لذا شاه صفوی به روحانیت کلبه شیخ بهائی غبطه می خورد و این خود نشانه ای از توزیع عادلانه تمتع و مواهب الهی است.

هجرت به اصفهان

سرانجام دیگر بار هجرت فرا می رسد. بعد از جبل، اینک قزوین دیار بدرود است. سال 966 ه ق به ذهن می نشیند: شهید ثانی؛ کوههای جبل؛ خانه کوچک پدر و حضور روحانی او؛ لحظه خداحافظی با کتابها و دوستان دوران نوجوانی؛ صبح صادق کاروان مشرق؛ صحرا، صحرای عاری از مظاهر مصنوع؛ نوای جرس؛ گامهای اشتران راهوار؛ شبها و روزهای سفر؛ صلوات جماعت همراه و استقبال خوب مردم در پایتخت صفوی و دیدار او با شیخ منشار.
و اینک در حلقه مهاجران همراه او نیست. پدر به راه حجاز به سفر خط کمال کشید. پدر به راه حج، منزل میانه کرد. پدر به وصال نایل آمد و تنها یاد او زاد توشه بنهاده در کوله بار امروز است. پدر راه میانه کرد و او تنهاست. اما دو گرامی، دو دوست، دو یار، دو همراه، دو حبیب محبوب، جای سبز پدر را پر می کنند، دو یاری که خوش یاورانند. شیخ زین الدین منشار نه تنها پدر که مراد است. مگر نه این که آن شب پدر خواندش به روزگار بی قراری: بی قرارم پدر! نه جامه شیخ الاسلامی غمم را می زداید و نه...
شیخ منشار را در کنار شیخ دارد و شیخ زین الدین مراد مرید قصه ماست. او پریشانی و بی قراری یاران می فهمد. او سنگ صبور بی قراران است. با او غم تنهایی به جان نمی خزد. با او فراق معنا ندارد. با او جدایی، قصه بی مفهومی است. با او قرار می آید.
شیخ بهائی و شیخ منشار و دختر فاضلش مهاجران دیار آشنایند و کاروان راهی می شود به نای خوش و محزون.
شیخ بهائی 53 ساله دیر زمانی است که مدارج کمال را طی کرده و مراحل سیر و سلوک عرفانی را نیز پیموده است. او اینک راه کوی معشوق، خوش می شناسد. از هجرت نخستین به تحقیق، اربعینی گذشته، گویی سال 1006 با 966 به بازی نشسته اند! اعداد نیز می دانند و باور دارند که: ای صوفی شراب آنگه شود پاک که در شیشه بماند اربعینی و شیخ صافی شده صوفی مسلک، دست در حلقه محبوبان یکرنگ، هجرتی دیگر را تجربه می کند. سفر جوهره کمال انسانی است. چشمان منتظری نیز در پایتخت جدید صفوی به راه است. مردمانی بسیار بی قرار دیدار شیخند.
تدارک سفر می بندند شیخ و همسر فاضلش. دیگر تنهایی جبل عامل نیست. وداع با کتابها هم صورتی ندارد. همراه در کنار است و همراهی می کند.
اینک دوستان خاموش بس بسیارند. در کنار فصوص الحکم و فتوحات مکیه، همدوش جامع ابن بیطار، در ردیف الکامل ابن اثیر، در دامن کشاف زمخشری، سر در بنا گوش بهجة الحدائق علامه حلی، دست در دست المدهش ابن جوزی؛ شانه به شانه تفسیر بیضاوی، پنجه در پنجه التحفه و رو در روی المفاحص همه جای اتاق را دوستان خاموش به سماع روحانی نشسته اند که رقصی چنین میانه میدانم آرزوست. کتابها بسیارند و دوستان پیشین و یاران امروزی دست اندر دست هم آرمیده اند. چه خوش مجلسی انسی است این جمع یاران! چه خوش سماعی است در خانقاه شمس! چه خوش روضه الوانی است گلستان یاران! این همه ریاحین خوشبوی و خوش منظر به هم در آمیخته اند. شمیم جان را معطر می سازند این گلها! چهار هزار شاخه گل شیخ منشار را هم در کناری دارد این بانو. گلباران است این خانه مهربانی!
و بار سفر می بندند این دو. گویی جز کتاب و نوشته چیزی نیست. زاد توشه راه یکدست است، نه می شکند، نه سردی و گرمی بادیه ناخوشش می دارد. کتاب است که سرد و گرم روزگار چشیده. کتاب، مجرب و آگاه گشته. اسباب خانه، ساده است و بی پیرایه، گویی خانه نیست، به مدرسه می ماند این سرای مهربانی.
همه را می بندند. آنچه بخشیدنی است می بخشند. بار سفر سبکبار می سازند. کوله بار رفتن مهیاست. شیخ و همسر مهربانش گوش به بانگ جرس دارند. محمل رفتن بر اشتران نهاده اند. کاروان صبح صادق فریاد می دارد که بر بندید محملها.
و شیخ بزرگوار و همسر و یاران در حلقه جمعی راهی سفر می شوند. پایتخت دیروزین را وداع می گویند و چشم به دروازه های جی دارند.
کاروان به راه می افتد. شتر راهوار، پاره ای محمل به دوش، تعدادی زاد توشه سفر بر پشت اسبان، مرکبان عجول قافله اند، وقار هماره شتران را ندارند. اسبان سر کشند و بی قرار، پای بر خاک راه می سایند، شوق جهیدن دارند. این دوگانگی رفتار، نظام رفتن را به هم می زند. کاروان دو گانه می شود. اسبان پیشاهنگ قافله می گردند. شتران در ردیفی موزون پای به صحرا می کوبند. شتران چشمان مضطرب دارند. شتران سر فرا می گیرند و صبورانه گام بر می دارند. می رود تا سواد شهر قزوین از پرده چشم بگریزد. چه تعلقات سنگینی به دل دارند این یاران! درون سینه شان موجی به ساحل می کوبد. بدرود قزوین! بدرود حوزه های علمیه! بدرود شهر مهربانی! بدرود درختان خمیده از باد پاییزی! بدرود شهر روزگاران خوش!
و دیگر فاصله ای در میان است، جدایی مفهوم می گیرد، رفتن حاکم شده. دیگر رسیدن در برابر است. هجرت هم آغوش گشته. انگار در هجرت عجین شده اند یاران همسفر!
سرانجام در سال 1006 هجری قمری، در یازدهمین سال سلطنت شاه عباس صفوی، شیخ بهائی و همسرش به اتفاق شیخ منشار و گروهی از یاران به اصفهان وارد می شوند. مردم آگاه و مسلمان اصفهان به نیکویی از شیخ بهائی استقبال می نمایند.
اصفهان در آن زمان نیز از معمورترین شهرهای ایران به شمار می رفت و این ویژگی بیشتر به لحاظ خصوصیات اقلیمی و جغرافیایی این منطقه بود. در واقع، عمران و احیای مجدد اصفهان از زمان سلطنت شاه اسماعیل صفوی آغاز شده بود.
کاروان چندین روز در راه است و اینک به حومه اصفهان نزدیک می شود. از مدتها پیش مردم اصفهان در تدارک استقبال شیخند. منظره ورود شیخ و همراهانش به شهر اصفهان بسیار دیدنی است. مردم برای دیدار وی دقیقه شماری می کنند.
آوازه شیخ، سالهاست در اکناف کشور و حتی جهان اسلام پیچیده است. مردم عموماً با نام شیخ بهائی آشنایند. اگر چه شخصیتهای مذهبی نزد مردم محبوبیت فراوان دارند، اما شیخ بهائی از این هم فراتر است. شیخ بهائی علاوه بر ویژگیهای مذهبی ابعاد علمی دیگری نیز دارد. شیخ در بیشتر علوم تا به سر حد کمال پیش رفته و مردم اصفهان، به خوبی او را می شناسند؛ از این روی اصفهان برای استقبال شایانی از شیخ آماده است.
کاروان از سمت شمال غرب به شهر نزدیک می شود. در روز ورود، از ساعتها پیش هزاران نفر زن و مرد مشتاق به دروازه ورودی رفته اند. مدخل ورودی شهر را انبوه زن و مرد مسلمان پر کرده. مردم آماده اند. تا از بزرگترین روحانی زمان خود استقبال نمایند. این گونه برخوردها معمولاً از متن جامعه می جوشد. اگر چه دربار صفوی نیز در بزرگداشت مراسم می کوشد، اما جوشش طبیعی خواست مردم، معنویت خاص بدان بخشیده. صفای حضور بی تکلیف زن و مرد و پیر و جوان در مدخل شهر بی نظیر است.
کم کم پیش آهنگ کاروان فرا می رسد. اجتماع عظیم مردم از رؤیت پیشآهنگ به وجد می آیند. ازدحام جمعیت از محله در دشت در شمال غرب شهر به خوبی مشهود است. این سیل پیوسته مردم تا به دروازه شهر ادامه دارد. شور و حال وصف ناپذیری بر مردم مستولی است. چهره شهر به خوبی رنگ و بوی روحانی یافته، همه از ورود شیخ بهائی خبر می دهند. مردم و کارگزاران دولتی همه در تلاشند.
اوج جمعیت در مدخل ورودی شهر است. تا این تاریخ، اصفهان استقبالی بدین بزرگی و صمیمی را به یاد ندارد. کاروان کم کم به مدخل شهر نزدیک می شود.
تعداد سوار تا کیلومترها به استقبال رفته اند و اینک پیشاپیش باز می گردند. از کاروان، نمای زیبایی به چشم می خورد، تعدادی شتر و چندین اسب و قاطر، در میان، مرکبی شبیه الاغی راهوار به چشم می آید، حیوان کوچک اندام و تا اندازه ای آرام و علی رغم انتظار مردم، شیخ بر آن مرکب سوار است، ساده است و بی پیرایه. شیخ یک میدان مانده به انبوه جمعیت از مرکب پیاده می شود. تنی خسته از رنج سفر دارد؛ اما شوق دیدار مردم در او احساس می شود. حلقه ای از جوانان پر شور، شیخ را در میان می گیرد. صدای بلند صلوات مردم بر آسمان بلند می شود. بوی گلاب و دود اسفند فضا را پر کرده است. چند روحانی محلی به سوی شیخ می روند. جمعیت هجوم آورده، همه سعی می کنند از روی دوش یکدیگر شیخ را ببینند. صحنه استقبال صمیمی است و بی آلایش. هیجان و شور و حال مردم بی نظیر است. یک لحظه صدای صلوات مردم قطع نمی شود.
روحانیان از لا به لای توده مردم راهی می گشایند و به شیخ نزدیک می شوند. شیخ بهائی در آغوش روحانیان قرار می گیرد. هجوم مردم بی امان است. فرصت گفتگو به اینان نمی دهند. همه مردم در جنب و جوشند. همه سعی در دیدار شیخ دارند. حرکت مردم باز مانده. کم کم سیل جمعیت مانده در برابر هم جهت می گیرد. حرکتی آرام شروع می شود، این بار، کاروانیان مستقبلان یکسویه می شوند. مدخل شهر، منظره جالبی دارد. فضا را دود اسفند و بوی عطر و گلاب و خاک پر کرده است. شیخ بهائی به شهر اصفهان قدم می گذارد.
سرانجام شیخ بهائی به اتفاق همسر و شیخ منشار و دیگر همراهان به شهر وارد می شوند. استقبال پر شور مردم در مسیر همچنان ادامه دارد. از در و دیوار شهر جمعیت می بارد. چشمان مشتاق از بالای درختان و پشت بامها و لای پنجره ها و کنار کوچه ها و خیابانها نظاره گرند. همه شیخ را می جویند. محله در دشت افتخار میزبانی شیخ را دارد. شیخ بهائی در خانه کوچکی در محله در دشت اسکان می یابد.
چند روز از ورود شیخ به اصفهان سپری می شود. در این ایام، بیشتر اوقات، صرف دیدار مردم می شود. بزرگان شهر، روحانیان، مردم عادی شهر، همه به دیدار می آیند. خانه کوچک شیخ، بارها از جمعیت پر می شود و جای به گروه دیگر می دهند. شیخ عموماً در میان مردم حاضر و به احساسات آنان پاسخ می دهد. بعد از چند روز پر مشغله و پر کار، کم کم مجال پرداختن به امور زندگی حاصل می شود. شیخ بهائی تا اندازه ای به وضع شهر آشنا می شود.
ملاقات شیخ با شاه عباس صفوی در اصفهان صورت می پذیرد. شیخ همراه شیخ منشار به دیدار شاه صفوی می شتابند. با بزرگان کشوری ملاقاتهایی صورت می گیرد. مسائل حوزه های علمیه مورد نظر شیخ قرار می گیرد.
شیخ زین الدین منشار از طرف شاه عباس صفوی به مقام شیخ الاسلامی شهر اصفهان منصوب می شود و یک بار دیگر آوازه بلند وی عالمگیر می شود.
تعدادی از روحانیان و مدرسان مدرسه خواجه به حضور شیخ بهائی می رسند. شیخ بهائی برای تدریس در مدرسه خواجه دعوت می گردد. مدرسه خواجه محل مناسبی برای تدریس وی شناخته می شود. شیخ بهائی آن دعوت را می پذیرد. سر سودایی شیخ در هوای درس مدرسه است.
همسر شیخ نیز در اندرون به ملاقات خواهران مسلمان می پردازد. زنان مسلمان نیز همپای مردان به دیدار می آیند. کم کم خانه شیخ به مدرسه ای تبدیل می شود. پس از چند روز اینک خانه شیخ به محل وعظ در آمده است.
همسر شیخ نیز به درس و بحث مسائل دینی خواهران می پردازد. در این زمان، زن فاضلی که مجتهد باشد نبود. همسر شیخ، مدرس مسائل فقهی می شود. مجلس درس وی پر شور و حال است. آوازه درس همسر شیخ همه جا را پر می کند. سیل انبوه زنان و دختران مشتاق به خانه وی سرازیر می شود. اصفهان با ورود شیخ متحول می شود.
شیخ هر روز در طول مسیر مدرسه خواجه و مسجد با مردم مواجه می شود. با مردم به صمیمیت برخورد می کند، مسائل فقهی و دینی آنان را پاسخ می دهد. در کوچه و بازار، در صحن مدرسه و در کنار محراب، هر کجا که فرصتی پیش آید شیخ با مردم است. در اندک زمانی محبوبیت فراوانی می یابد. مهر شیخ در دل و جان مردم رخنه می کند. احترام فراوانی می یابد. کم کم علاوه بر مسائل فقهی مردم به سایر امور زندگی آنان نیز وارد می شود، همه شؤونات زندگی مردم را فرا می گیرد، شیخ مردمی می شود که مردمی بود.

توضیحات:

1. وصف شهر اصفهان به نقل از کتاب نصف جهان فی تعریف الاصفهان تألیف محمد مهدی بن محمد رضا الاصفهانی چنین است: شاه عباس اصفهان را به دار الملکی اختیار و آنجا را دارالسلطنه خویش نمود و او چندان در تربیت اهل علم و هنر ساعی و در توقیر علماء و اهل فضل و حکمت و عرفان مبالغه می نمود که به شرح راست نیابد. و شهر اصفهان در زمان او مجمع افاضل و اهل علم گشت. از مشاهیر ایشان یکی میرابوالقاسم فندرسکی و دیگر میر محمد باقر، شهیر به میرداماد و دیگر شیخ بهاء الدین محمد عاملی که هر یک فرید زمان و عصر خود بودند به اصفهان آمده ساکن گشتند و مردمان همه روی به تربیت، و مؤدب و مهذب گشتند و از هر جا نیز روی به این شهر آوردند تا در زمان وفات شاه عباس، عدد نفوس شهر اصفهان به هفتصد هزار رسیده بود.
2. بنا به نقل بیشتر کتب و از جمله نصف جهان فی تعریف الاصفهان: اصفهان مشتمل و منقسم به شش محله بزرگ بوده: اول، محله لنبان در ناحیه جنوب غربی؛ دوم، محله باغ کاران یا محله خواجو در ناحیه جنوب شرقی؛ سوم، کران در ناحیه وسط مایل به شرق؛ چهارم، چنبلان یا سنبلستان در ناحیه وسط مایل به غرب؛ پنجم، جویباره در ناحیه شمال، مایل به شرق؛ ششم، در دشت در ناحیه شمال مایل به غرب.
و علاوه بر این شش محله، اصفهان دارای چهارده دروازه بوده است:
اول: دروازه مارنان؛
دوم: دروازه سه پله؛
سوم: دروازه الیادران؛
چهارم : دروازد جو زدان
پنجم: دروازه بید آباد؛
ششم: دروازه چهار سو؛
هفتم: دروازه در دشت؛
هشتم: دروازه طوقچی؛
نهم: دروازه جوباره؛
دهم: دروازه سید احمدیان؛
یازدهم: دروازه کران؛
دوازدهم: دروازه ظله؛
سیزدهم: دروازه خواجو؛
چهاردهم: دروازه چهار باغ؛
و از دروازه خواجو، شارع بزرگ شهر درست شده و الحال نیز وجود دارد.