شیخ بهائی در آیینه عشق

اسد الله بقائی‏

حجّ

هنوز چند ماهی از مراجعت شیخ عزالدین عاملی از هرات نگذشته که باز هوای سفر بی تابش می نماید.
ماندن، چون نیستی جلوه می کند، آدم را از تعالی می اندازد و همه هستی را می گیرد و بی قرار رفتنش می کند. ماندن برای راهرو نیستی است. در چنین حالاتی، فطرت ذاتی بشر او را به رفتن تشویق می کند. حرکت و رفتن به سوی او سیر الی الله است. رفتن اگر در شکل مادی نیز جلوه کند زیباست. رفتن، عزم جزم می خواهد. عزم، زاییده خواستن و خواستن، خمیر مایه نیت پاک است. اراده رفتن، سپردن خویشتن خویش در مسیر وصول ماست. در چنین زمانی، ماندن جایز نیست. جذبه معشوق به پر و بال پرواز توان می بخشد، تعلقات خاطر را به هم می زند، پای در گل داشتن و بیهوده ماندن را مرهم می شود. نوید وصل محبوب، راهرو را به پرواز می کشد، چرا که:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل - اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
شیخ عزالدین عاملی و فرزند و همسر، دل در هوای معشوق دارند. اینان در انتظار حرکت کاروان حجاج بیت الله الحرام سر از پای نمی شناسند.
اگر چه این اولین حج شیخ عزالدین نیست، اما این بار جذبه دیگری دارد. او به وصل ابدی می اندیشد. سفر حج برای او معنای دیگری یافته است. او اسباب سفر را به طور دیگری می بندد. هر مقصدی به اسباب سفر متناسب احتیاج دارد و اینک راه در پیش، گذرگهی به آسمان دارد. دل از مهر زمین باید کند. و شیخ عزالدین هوای دیگر منزل به جانش می نشیند. این منزل ابدی چه آرام و بی دغدغه نمودار می شود. این بار امانت را به منزل باید برد. رفتن به سوی او چه جذبه و هیجانی دارد.
برای شیخ عزالدین دیگر دل به مهر یار و دیار، رنگ باخته، همه چیز در وصال دوست شکل می گیرد. او تنها به انا لله و انا الیه راجعون فکر می کند. سمت و سوی رفتن را یافته است. سر یار و دیار دیگرش نیست. رفتن به سوی او خوش رفتنی است. او را جذبه وصل معبود به خود می کشد. رفتن، هر لحظه مشتاق ترش می کند. چه راه پیچ و خم اند خمی است. به لطف او راه میانه می شود لطف او می طلبد دگر هیچ. این راه لقای محبوب است. این راه با سر شتافتن دارد. مرا لطف تو می یابد دگر هیچ.
شیخ بهائی سی ساله در معیت پدر 65 ساله به سفر می رود. مادر نیز در کاروان است و طریق شامات در انتظار. شیخ بهائی بعد از سالیانی دراز، دیگر بار در معیت پدر می باشد. پدر به راه حج جمع خانواده را در کنار دارد. شیخ بهائی گر چه اینک روحانی کاملی است، اما یاد سفر جبل برای او تجدید می شود.
شیخ جوان در هر شهر و دیار سر دیدار بزرگان دارد. عرفای بنام را جویا می شود و بزرگان دین را زیارت می کند. او برای لحظه ای از دیدار یک عارف، در گوشه ای از این راه دراز، خدا را شکر می گوید.
کاروان عازم خانه خدا بس بزرگ و عظیم می باشد، اما وجود این دو روحانی بزرگ بر عظمت کاروان می افزاید. همه کاروانیان از فیض حضور شیخ بهائی و پدرش بهره می گیرند و خرسندند. در هر منزل و هر فرصتی به دور اینان حلقه می زنند. مسائل دینی خود را مطرح می نمایند، گویی درس مدرسه در طول راه نیز ادامه دارد. بیشتر سؤالات در باب حج و مسائل جانبی آن است.
کاروان در بادیه ای میان شامات و حجاز منزل گزیده است. شتران، پشت از سنگینی بار سفیر تکانده اند و چانه به جویدن خار بیابان می سپارند. هر کس به کاری مشغول است. زمان ماندن در منزلگاه میان راه کوتاه است، خستگی تن فرسوده برجاست که جرس فریاد می دارد، اما با این همه در اطراف شیخ بهائی و پدر جماعتی حلقه می زنند. مسائل حج بسیار است.
پیرمردی دستارش را حجاب تابش مستقیم نور خورشید می سازد و خطاب به شیخ بهائی می گوید: جناب شیخ! اگر کاروان تا چند روز دیگر به مکه معظمه نرسد تکلیف چیست؟
و شیخ بهائی گویی در حوزه علمیه درس می گوید: شروط وجوب حج، هفت شرط است: بلوغ، عقل، حریت، استطاعت، صحت، امنیت راه و کفاف وقت و لازمه آن، کفاف وقت به قدر رسیدن به موقع به مکه معظمه است، چنان که قادر باشد افعال حج را در زمان به جای آورد.
شیخ بهائی برای روشن شدن بیشتر مطالعه ادامه می دهد: لذا اگر وقت تنگ باشد، حج در آن سال ساقط می شود. از این روی خداوند باری تعالی را سپاس می گوییم و از او می خواهیم تا توفیق حضور در مکه معظمه را در زمان معهود بر جمیع راهیان خانه خدا و از جمله ما عنایت فرماید، چنان که راه بادیه های سوزان را بر هزاران رهرو آسان نموده و جذبه وصالش رنج راه را سهل می نماید.
شیخ بهائی انگار بر منبر نشسته و وعظ می گوید: هر کس به خانه خدا رود و سه خصلت پسندیده در او نباشد، حج او هیچ است: اول، خوش خلقی؛ دوم، خشم فرو بردن، سوم، صلاح و تقوا داشتن و راه خانه خدا با این صفات در بادیه نیز به باغ جنت بدل می گردد.
و این حج است، آهنگ شدن، حرکت به سوی الله، بیرون آمدن از پوسته بودن، حرکت به سوی شدن، انتخاب سو و جهت، رفتن با قصد و حرکت به سوی معبود. حج! و در حج همه چیز در سوی او قرار می گیرد، میل به وصل افزون می شود، از پوسته انجماد سر بیرون می آورد، نگاه یکسویه می شود، از دیگر جهات روی می گرداند، سوی او می گیرد و قصد پیوستن به او می کند.
دیگر در حج، جهت رفتن پیداست، هدف نمایان می شود، حرکت معنا می یابد، رفتن با نیت عجین می شود، بیهودگی نیست، همه معنا می شود، همه خوبی، همه وصل به معبود می شود، همه شوق دیدار است، حج است و در حج، جسم خاکی نیز جهت می گیرد، همه ذراتش به سوی او فوران و جهش می کند. در حج، جسم نیز تعالی می یابد، روح پرواز می کند، این جسم و جان به هم عجین می شوند، هر دو یکسو می گیرند. حرکت به سوی او مفهوم می یابد. قصد قربت در حج، راه را می نماید. رهرو حج هدف را می بیند. دیدن نشان رفتن است، مقدمه رفتن است، لازمه رفتن است و در حج، رفتن شکل می گیرد، مقصد هویدا می شود و سالک راه را می بیند. در حج، هدف پیداست که حج شدن است.
بادیه های نزدیک مکه معظمه است. فضای روحانی حج از این جا مشهود است. حرکت و رفتن، خاص حج می شود. گفتن و شنیدن در خصوص حج می گردد. اطرافیان شیخ در هر فرصتی او را در حلقه می گیرند. پرسش معنای تازه ای می یابد، سؤال در مسائل حج و شیخ خود را در جمع گم کرده؛ شیخ دیگر یکی نیست، شیخ بهائی در ما گم شده، سر از پای نمی شناسد. در هر گوشه ای به وعظ می پردازد:
حج بر سه نوع است: حج تمتع، حج قران، حج افراد و اول اعمال حج تمتع، احرام عمره است از میقات و میقات، مکانی است که حاجیان از آن احرام بندند و آن پنج موضع است: اول ذوالحلیفه و آن میقات جمعی است که از راه مدینه منوره می آیند و رسول خدا از این موضع به حج آمد؛ میقات دوم، جحفه است و آن میقات راه شام است؛ سوم، یلملم و آن میقات راه یمن است؛ چهارم، قرن المنازل و آن میقات جمعی است که از راه طائف می آیند؛ پنجم، عقیق و آن میقات گروهی است که از راه عراق عرب می آیند و از هر موضعی رسیدی احرام واجب است.
این جا همه چیز در حج خلاصه می شود. تعلقات خاطر دیرینه فراموش شده، ذهنیات گذشته در بادیه های حجاز مدفون شده، بر خاطرات گذشته، گرد فراموشی پاشیده اند. همه چیز در وصل معبود، شکل می گیرد.
سخن در عشق و شیدایی است. در این جا خفتن نیست، گذر از منزل من تا به سر حد وحدت جمعی است. در میقات، همه به دریای وحدت اتصال می یابند. در این جا همه چیز نور است، ماندن نیست، بودن نیست، شدن است. سخن نیز در میقات آسان است. کلام پیچیده نیست، سخن تنها از عشق است. در این جا تفاخر، رنگ می بازد. در این جا تغابن معنا ندارد. در این جا تغافل جایگاهی نمی بیند. این جا میقات است. این جا مبدأ وصول و حصول است. میقات!
این روزها سفر، الهی است. خالص و بی پیرایه، احرام عمره، طواف، نماز طواف، سعی صفا و مروه، تقصیر، احرام حج بستن، وقوف عرفات، وقوف مشعر، جمره عقبه، قربانی کردن، تقصیر نمودن، طواف زیارت کردن، نماز طواف گزاردن، سعی ما بین صفا و مروه کردن، طواف نسا کردن، نماز طواف نسا خواندن، در منی بودن، رمی جمرات ثلاثه و سرانجام به مکه معظمه باز آمدن و طواف وداع به جا آوردن. همه کس را این اعمال به خود مشغول داشته.
در روزهای پایانی سفر، باز هم ذکر اعمال حج از زبان شیخ بهائی و شیخ عزالدین شیرین است، اگر چه بارها ذکر تفضیلی اعمال حج رفته، اما باز هم در هر فرصتی سؤالی مطرح می شود. حلاوت بیان مشروح اعمال حج در کام همسفران است و شیخ بزرگوار نیز خود سری در باخته دارد، سری در پای دوست دارد. شیخ سر سودایی به هوای یار دارد، اگر چه در جمع مشتاقان است.
شیخ بهائی همچنان ابهام و اشکال همسفران را مرتفع می سازد و شوق و ذوق ورود به اعمال را در جان مشتاقان تازه و سر سبز می دارد و پدر در هاله ای از سرمستی عرفانی است. پدر، تعلقات خاطر به ریگ بیابان سپرده که این حج آخرین است.
اعمال حج به جای می آورند. شیخ و پدر در سیل خروشان حاجیان محو شده اند، ذره ای در حریم امن الهی. در حج و در کنار پدر بودن، در میان جمع بودن و با حاجیان یکی شدن و به فلسفه حج عینیت بخشیدن، همه حاصل آمده و حج تحقق یافته و سرانجام، ایام حج به سر آمده.
و اینک وداع با کعبه، جدایی از خانه امن الهی سنگین است. حلاوت روزهای خوش در کعبه بودن باقی است. شیخ بهائی توان جدایی ندارد. او رد کعبه آمیخته، با اعمال حج انس و الفت یافته. آمدن به او رسیدن بود. آمدن، شوق وصال در برداشت. آمدن، توان مضاعف می آفرید. آمدن از رنج راه می کاست، اما اینک رفتن فرا روی است، رفتن ترک وصال محبوب است.
شوق است در جدایی و جور است در نظر - هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
وداع با کعبه بس سنگین و جانفرساست. شیخ بهائی در آداب جدا شدن کعبه در افتاده. جدایی از این سنگ نور افشان چه تلخ است، ولی هر چه هست، آداب وداع کعبه را نیکو می داند. مناجات جدایی باید خواند و می خواند:الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبیناً محمد و آله و اللهم صل علی محمد عبدک و رسولک و امینک و حبیبک و نجیبک و...
و شیخ بهائی به سوی چاه زمزم می آید. قدری از آن زلال می نوشد که تشنگی دیرینه از وجودش بزداید. می نوشد تا طراوت ابدی به جانش ریزد، می نوشد که راه بادیه بس سنگین است.
اینک از چاه زمزم آب نوشیده، توان رفته یافته و زمان رفتن از مسجد الحرام فرا می رسد و در آداب ترک مسجد الحرام دارد:ایبون تایبون عابدون لربنا حامدون الی ربنا راغبون الی الله راجعون انشاء الله تعالیو آن گاه سجده طویل در مسجد الحرام به جا می آورد که در کمال خضوع و خشوع است.
شیخ در کنار در مسجد الحرام می ایستد و می گوید: اللهم انی انقلب علی لا اله الا الله و پس از دعا، صدقه راه بازگشت را با درهمی خرمای شیرینی بخش ادا می نماید و با قصد و نیت حجی دیگر باز می گردد.
شیخ بهائی بار دیگر به فرقت یار گرفتار شده، وداع با معبود را به جا آورده و جریان هر روزه حیات را تجربه می کند. او در این حج شیرین، راهنمای گروهی دیگر نیز بوده است، اما اینک آماده بازگشت می باشد، پدر و مادر را در کنار دارد. شیخ بهائی خدمت به اینان را مایه دلخوشی می داند. پدر را، حج آخرین، مادر را نیز هم و شیخ بزرگوار کمر به خدمتی می بندد که آن را عبادت محض می داند.
ایام حج، روزهاست پایان یافته. جماعت حج گزار در تکاپوی باز گشتند. گروهی مکه معظمه را ترک نموده اند. هر روز و هر ساعت کاروانی از پنج معبر اصلی بدان گونه که آمده اند باز می گردند. بازگشت حاجیان نه به شمایل آمدن است. دیگر بر تن حاجیان احرام و بر سر، سودای وصال نیست. این رؤیای شیرین چه زود به سر آمد! این دوست مسعود چه مستعجل بود! حسرت جدایی کعبه به جان همه افتاده است. غم ترک خانه کعبه همه را مغموم ساخته، حالات درونی حاجیان به تمثیل نمی گنجد و شیخ بهائی نیز با اندوهی جانگزا مکه معظمه را ترک می نماید.
کاروانیان بار بر اشتران نهاده اند. عقال از زانوی اشتران باز کرده اند. کوله بار رفتن بر پشت گرفته اند. همه آماده اند تا رهسپار دیارشان شوند.
شیخ بهائی و پدر و مادر نیز در میان کاروانیانند. پدر در رفتن بی قرارتر می نماید. پدر میل رفتن دارد، اگر چه ماندن را نیز دوست می دارد. او می رود تا به رفتن و رسیدن، معنای ابدی بخشد. او می رود به ابدیت!
شیخ عزالدین حال عجیبی دارد. به وصال معبود نایل شده، کعبه را در آغوش گرفته، اما باز جدا می شود. چگونه گوهر یافته ای را رها سازد؟ اما خیالی دیگر به سر دارد، بوی وصال ابدی را می شنود. کاروان بار بسته، او را در میان می گیرد، بادیه طائف حجاز در برابر است. ناحیت فلج و یمامه در مقابل است تا به دریا رسند و بار بگشایند.
به دریا می رسند. اشتران را به باز گشت رها می سازند. پای بر عرشه کشتی می گذارند. امواج آب، طعم خشک صحرا را از یاد می برد.
دریا می خروشد. دریا کاروانیان را به منزلی دیگر رهنمون می شود. دریا تصویر خشک بیابان را تغییر می دهد. در اینجا هرم داغ بیابانها به نسیم دریایی بدل می شود. انگار چاههای آب شن گرفته منزلگاه طائف، لبریز آب می شوند.
کشتی به بحرین رسیده، لنگر می اندازد، مسافران دریایی پای بر خشکی می نهند. شیخ بهائی و پدر و مادر نیز در بحرین اقامت می گزینند. اینان در جامع شهر با گروهی از روحانیان آشنا می شوند. آوازه عالمگیر شیخ بهائی به بحرین نیز رسیده و همه علما او را می شناسند. روحانیان و توده مردم از این که شیخ بهائی و پدرش شیخ عزالدین عاملی را در میان خود دارند افتخار می کنند. برخورد صمیمی و مهربان مردم باعث اقامت بیشتر شیخ بهائی و پدرش می گردد. اینان قصد اقامت چند روزه در بحرین می کنند.
شیخ عزالدین چند روزی است بیمار به نظر می رسد. تب مرموزی در طول بازگشت او را آزار می دهد. شیخ عزالدین گر چه بیمار است، اما روح بی قراری دارد. پرواز و رفتن به سوی خانه خدا را احساس می کند. او ماندن را بهانه یافتن قراری قرار داده. در روزهای نخستین اقامت در بحرین علمای زیادی به دیدار اینان آمده اند، اما پدر هر روز بیمارتر می شود.
کم کم بیماری شیخ عزالدین شدید می گردد و او را در بستر بیماری می اندازد. طبیبان شهر به معالجه می پردازند. آثار بهبود مشاهده نمی شود.
روز به روز بر شدت بیماری افزوده می شود. فروغ امید و امیدواری از چهره دوستان زدوده می شود. دو روحانی بزرگ، اغلب خلوت می کنند. پدر با بی زبانی و فرزند با بیان رسا، نجوا می کنند. حرفهای اینان تمام شدنی نیست. سودای پرواز بر سر دارند. کجاست این مقصد؟ کجاست این منزل؟ کجاست آرامگاهی که آرامم سازد؟ تن خسته شیخ عزالدین در تدارک پرواز است. این میل رفتن و رهایی چه بیتابش می کند.
شیخ بهائی آرام در کنار بستر پدر حضور دارد. کلام مانده در گلوی پدر برای او آشناست. درد پدر را به خوبی می شناسد. غم هجران برای او نیز ملموس است. شیخ بهائی بیشتر می آید در کنار پدر، به چهره او خیره می شود. نگاه حسرتبار خود را به چشمان پدر می ریزد. سر گفت و شنود ندارد، توان سکوت را نیز در خود نمی بیند. پدر و پسر خاموشند. تنها نگاهشان حرفها می زند. پدر گویی آخرین ترانه هستی را زیر لب زمزمه می کند:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن - ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها - خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی - بگزین ره سلامت، ترک ره بلاد کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد - پس من چگونه گویم، کن درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم - با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقست چون زمرد - از برق این زمرد هین دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنر فزایی - تاریخ بو علی گو، تنبیه بوالعلا کن
مناجات شیخ عزالدین به آرامی پایان می یابد. چشمان پسر به چهره سپید پدر دوخته است، عروج بزرگی صورت می گیرد. دفتر حیات پیری عارف در برابر چشمان فرزندش بسته می شود. جنازه شیخ عزالدین در میان تأثر و اندوه فراوان در محلی به نام مصلی به خاک سپرده می شود. بدین گونه پدر شیخ بهائی در سال 984 در بحرین وفات می یابد و در همان جا به خاک سپرده می شود و اینک شیخ بهائی بار فراق پدری چون شیخ عزالدین را نیز به دوش دارد. پس از مراسم مرسوم بر کشتی می نشیند و راهی دیار می شود که حج آن سال، حج اکبر بود برای پدر.

مرگ شاه طهماسب

شاه طهماسب صفوی در پانزدهم ماه صفر سال 984 هجری قمری در سن 64 سالگی در گذشت. وی 53 سال بر ایران سلطنت نموده و در زمان وفات وی شیخ بهائی و پدرش در سفر حج بودند.
در مورد نحوه وفات شاه طهماسب، روایات مختلفی وجود دارد و از مجموع آنها چنین استنباط می شود که وی بنا به اشارت همسرش خفه شده است. همسر شاه طهماسب، مادر حیدر میرزا بود و انتظار داشت فرزندش را به سلطنت رساند، اما از بخت بد حیدر میرزا نه تنها به قدرت نرسید، بلکه وی نیز کشته شد و اسماعیل میرزا پس از نوزده سال محبوس بودن در قلعه قهقهه، آزاد و روی به پایتخت نهاد.
شاه اسماعیل دوم در 27 جمادی الاولی سال 984 در قزوین رسماً به پادشاهی رسید، اما سلطنت وی دیری نپایید و سرانجام در سیزده رمضان سال 985 در سن 43 سالگی در گذشت. وی پادشاهی بسیار کینه توز و سنگدل و بی رحم و به علت عدم لیاقت، موقعیت چندانی به دست نیاورد.
زمانی که شیخ بهائی و مادرش از سفر حج به پایتخت باز گشتند، شاه اسماعیل دوم بر اریکه قدرت تکیه داشت و دوران اقتدار شاه طهماسبی به پایان رسیده بود.
مرگ شاه طهماسب، دوران اقتدار حکومت مرکزی را در ایران به پایان برد و جانشین وی، یعنی شاه اسماعیل دوم و سپس سلطان محمد خدا بنده نیز نتوانستند وحدت کشور را حفظ نمایند و سرانجام به علت عدم کفایت، میان سرداران و رؤسای قبایل و عشایر و سپاهیان اختلاف نظر افتاد و کار به جایی رسید که به فرمان سلطان مراد عثمانی به ایران لشکر کشی شد و این امر در حالی صورت می گرفت که بین جد او یعنی سلطان خان قانونی و شاه طهماسب عهدنامه مودت منعقد شده بود، ولی اینک سپاهیان عثمانی به فرماندهی مصطفی شاه به ایران گسیل گشتند.
دیگر از قدرت و اقتدار کشور در زمان شاه طهماسب خبری نیست و سپاهیان عثمانی در ماه صفر سال 986 هجری قمری با سیصد هزار سوار و ششصد توپ و شش هزار تفنگچی به ایران روانه می شوند.
در پایتخت صفوی زمزمه های مخالفت و اعتراض نسبت به نحوه اداره کشور و عدم کفایت و کاردانی شاه صفوی به گوش می رسد. در خانه شیخ زین الدین منشار نیز طرح مسائل سیاسی و اجتماعی کم کم جای بحث و گفتگوهای فقهی و مذهبی را می گیرد. شیخ بهائی که اینک عالمی بزرگ و مجرب و فقیهی کامل و بزرگوار می باشد، اغلب جهت رفع نابسامانی کشور چاره اندیشی می کند.
شیخ بهائی 33 ساله، بیش از بیست سال در ایران زندگی نموده و نه تنها در مسائل فقهی و دینی سرآمد روزگار است، بلکه در بیشتر علوم و فنون و حتی سیاست نیز صاحبنظر و متخصص می باشد. او در غروب آن روز زمستانی به اتفاق شیخ زین الدین منشار در خانه کوچک استادش به گفتگو پرداخته است.
خلوت خانه و اتاق را تنها حضور گاه به گاه دختر شیخ منشار می شکند و این دو عالم و روحانی بزرگ در باب پریشانی اوضاع کشور سخن می گویند.
شیخ بهائی که اینک جوانی دانشمند و روحانی صاحبنظری است می گوید:
بی کفایتی و عدم درایت محمد میرزا صفوی، سلطان عثمانی را به لشکر کشی ترغیب نموده. فی الحال سپاهیانی افزون بر سیصد هزار نفر، با ساز و برگ و توپ فراوان، مرز را در نوردیده اند و به سوی شهرهای حاشیه می آیند.
شیخ زین الدین به نشانه تأیید و با افسوس تمام می گوید: متأسفانه چنین است. خبرهای واصله حاکی است که کردان اهل تسنن ولایت وان و آذربایجان نیز به عثمانیان پیوسته اند.
دختر شیخ نیز چون تحلیل گری، که در مسائل دینی و نظامی و سیاسی خبره باشد، ادامه می دهد: تاریخ نشان داده، عهدنامه و میثاق دوستی بین دول، در زمان اقتدار و حفظ موازنه قدرت، محترم شمرده شده است، اما هر گاه ضعفی در کار یکی ظاهر شد، زمان تاختن بدان سرزمین رقم خورده است.
- آری فرزندم! سلاطین عثمانی هیچ گاه دوستدار واقعی کشورهای محب خاندان رسول خدا نبوده اند. این جبر زمانه است که در برهه ای دست دوستی دراز می کنند.
شیخ بهائی سخن را چنین ادامه می دهد: فی الحال، نه تنها حدود و ثغور مملکت اسلامی در معرض تهاجم وسیع عثمانیان است، بلکه موجودیت تشیع راستین علوی نیز در خطر نابودی است. مصطفی پاشا بر خلاف مفاد عهدنامه موجود، به تعمیر و بازسازی قلعه قارص پرداخته و این نشانه عملی جنگ و حمله به ایران به شمار می رود.
شیخ زین الدین با لحن مأیوسانه ای می گوید: متأسفانه حکومت مرکزی توان ایجاد وحدت و هماهنگی و انگیزه لازم را در سپاهیان ندارد. اختلافات سران سپاه و قبایل، کار را بس مشکل نموده است.
دختر شیخ منشار که خود مسائل فقهی را به خوبی می داند می گوید: پدر! زمان صدور فتوایی در باب وحدت نیست؟
شیخ زین الدین در جواب دختر می گوید: کار وحدت نیروها از اینها گذشته، هر روز خبر شورش قبیله ای به گوش می رسد، هر چند یکبار ماجرای طغیان حکمرانی شنیده می شود. مرزهای غربی و شمال غربی پیوسته در معرض تهدید خارجی است. در قلمرو داخله نیز وضع چندان بهتری نداریم. در دربار هم بی کفایتی محض حاکم است.
شیخ بهائی خبر تازه ای را مطرح می کند: مهد علیا همه امور مملکت را در کف بی کفایت خویش دارد. این زن کینه توز و انتقام جو همه امرای سپاه را به مخالفت کشانده است. محمد میرزا نیز در قصر شاهی در کمال بی خبری به راحت طلبی پرداخته، این است تصویر عینی وضعیت مملکت دوستدار خاندان آل علی (ع). خداوند با این ملوک خفته در خواب، سرنوشت کشور را به خیر گرداند.
در این روزگار بد فرجام و در زمانی که شیخ عزالدین در سفر حج دار دنیا را وداع گفته، ما در شیخ بهائی نیز بیمار می شود و پس از چند روز در قزوین وفات می نماید. شیخ بهائی فقدان این دو مونس غمخوار را به سختی تحمل می کند. بار جدایی و از دست دادن مادر برای او بس سنگین است. شیخ بهائی دیگر به راستی تنها شده. شیخ اگر چه بیشتر اوقات را در میان مردم و جمع یاران است، اما از در و دیوار خانه غم می ریزد.
تنهایی شیخ بهائی بیشتر دوستان و شاگردانش را متوجه ساخته بود، در این میان، شیخ زین الدین منشار بیش از همه خود را سهیم می دانست. شیخ منشار از اول روز دیدار نسبت به او احساس خویشی می کرد، از آن روز که در مدخل شهر قزوین برای اولین بار او را دیده بود. از آن روز که ماجرای هجرت برای او گفته بود، مخصوصاً پس از وفات شیخ عزالدین، فرزند او را امانتی عزیز می پنداشت، حالا پس از مرگ مادر نیز این قرابت افزون شده بود.
در گذشت پدر و آن گاه وفات مادر و پریشانی اوضاع کشور، شیخ بهائی را در اندوه بزرگی فرو برده بود. اما با این حال، شیخ منشار به توصیه و کنایات تلویحی خود ادامه می داد. شیخ منشار تنهایی فرزند را نمی توانست تحمل نماید. سرانجام شیخ بهائی به اوامر مؤکد استاد و پدر گردن می نهد و به ازدواج رضایت می دهد و این عمل، سرآغاز عصر جدیدی در شکوفایی نبوغ وی می گردد.
شیخ بهائی با دختر فاضل و عالم و مجتهد شیخ زین الدین منشار وصلت می نماید و با این ازدواج میمون و مبارک دو پدیده استثنایی علوم اسلامی در چارچوب برکت زای خانه ای کوچک و مشترک، زمینه های خلق آثار بزرگی را فراهم می سازند.
انسان فطرتاً در جمع، طالع می شود. خلاقیت و نبوغ آدمی در جمع بروز می نماید. تنهایی، درد ازلی آدمی است. سرشت انسان میل به گریز از تنهایی دارد. این نی ببریده از نیستان ازلی سر وصل دارد. درد تنهایی آدمی جز لقاء الله مرهم نمی یابد، اما در حیات چند روزه این عالم نیز برای آن درمانی است. انسان در این دو روزه هستی نیز در پی علاج تنهایی است. اگر انسان، خلیفه خداست، که هست، پس رفع تنهایی با خلیفه خدا، درمانی نسبی بر این تنهایی مطلق است. جدایی و هجران، درد جانکاهی است که میل فطری اولاد آدم در زدودن آن است. انسان از تنهایی و هجران بیزار و میل به جمع دارد، اما:
شرح این هجران و این خون جگر - این زمان بگذار تا وقت دگر
باری شیخ بهائی با ازدواج شایسته خود با دختر فاضل شیخ منشار زمینه عملی بروز خلاقیتهای خود را فراهم ساخت. شیخ در آن وانفسای اجتماعی آن زمان، مونس و غمخواری مناسب اختیار کرد. این آمیزش مناسب و همگون فکری، فرصت لازم را در تحقق اهداف شیخ فراهم نمود.
اینک در اواخر سال 987 هجری قمری، اوضاع اجتماعی و سیاسی کشور همچنان پریشان است، از اقتدار حکومت مرکزی خبری نیست، کار ملک و ملت به دست بی کفایت زنان درباری افتاده و هر آن، بیم بروز وقایعی تلختر می رود؛ شیرازه اداره امور مملکت از هم گسسته است.
شیخ بهائی با حالت مضطرب و نگران کننده ای به خانه وارد می شود. سلام مهربان او را همسر پاسخ می دهد: باز هم جناب شیخ را اندوهگین می بینم! جدل در درس مدرسه محال است موجب ملال شود، یقین اصلاح امور مسلمانان، به انجام نرسیده؟
شیخ بهائی آرام و گویی با خود پاسخ می دهد: کاش ملال خاطرم از درس و بحث مدرسه بود. کار دین و ملک به یکجا به جدل کشیده، اوضاع مملکت پر آشوب است، کار بیداد زنان دربار صفوی به طغیان امرای سپاه کشیده، مهد علیا به دست گروهی قزلباش کشته شده است.
- مهد علیا کشته شد؟!
- آری، کینه جویی و بی سیاستی و دخالت و تهدیدات این زن به جایی رسیده بود که امروز گروهی از سرداران قزلباش به همراهی عده ای از نزدیکان شاه صفوی او را در حرمسرای شاهی به طرز فجیعی به قتل رسانیدند. اوضاع شهر پر آشوب است، قتل و غارت و کشتار مازندرانیان ادامه دارد. شاه و فرزندانش مخفی شده اند. که مملکت از هم گسیخته.
همسر شیخ با نگاهی مضطرب و پر معنا می گوید: سلطان مخفی شده! اینان عجب مظاهر نیکویی برای تمامیت ارضی یک کشورند! دشمن خارجی به مرزها می تازد، اختلافات داخلی خانه خرابی می آورد، نظم و نظام عمومی از هم گسسته، آن گاه پادشاهان در حرمسرای شاهی موضع می گیرند! عجب روزگاری است! خدایا کار این ملت به سامان بر!
شیخ بهائی سخنان همسر را تأیید می کند: آری، زمام امور مملکت در دست بی کفایتان افتاده، مردم نیز در غم آب و نانند. دشمن در کمین و جویای فرصت هجوم نهایی است.
- جناب شیخ! تکلیف چیست؟
شیخ سؤال همسر را پاسخ می گوید: فی الحال سعی در تحکیم وحدت توده های مردم است، چنانچه زمان ایجاب نماید، حکم جهاد نیز جایز است.
شیخ بهائی و همسر فاضلش مدتها درباره اوضاع پریشان مملکت صحبت می نمایند. قتل فجیع مهد علیا و سرانجام کشت و کشتار مازندرانیان!
شیخ بهائی از نظرهای مشورتی همسر خود سود می برد. اوضاع آشفته روز یک شنبه، اول جمادی الثانی سال 987 هجری قمری بسیار تأثرانگیز است. قزوین، پایتخت صفوی در هرج و مرج و کشتار دست و پا می زند. اموال فراوانی به غارت می رود. غروب آن روز، آتش فتنه فروکش می کند و سلطان محمد از مخفی گاه به در آمده، جسد همسرش را شبانه در امام زاده حسین قزوین به خاک می سپارد.
شیخ دیگر روز به خانه باز گشته و شرح ماوقع به همسر می دهد: امروز سران قزلباش به خدمت جمعی از روحانیان رسیدند و با سوگند، وفاداری خود را نسبت به سلطان محمد و ولیعهدش حمزه میرزا اعلام نمودند.
- شاه صفوی فجایع سه روز پیش و مرگ فجیع همسر را چگونه فراموش نمود؟!
شیخ بهائی با لحن آرامی که حکایت از بی وفایی دنیا می کند می گوید: شاه صفوی، حادثه فجیع قتل مهد علیا را به تقدیر آسمانی نسبت داده است.
همسر شیخ با شنیدن این توجیه به اندوه تمام می گوید: وسوسه قدرت، هر جنایتی را در بوته نسیان و فراموشی می اندازد. برای ادامه و استمرار حکومتی چند روزه، جنایاتی به این بزرگی فراموش می شود و شنیع ترین فجایع توجیه می گردد، اف بر این غدر و بی وفایی باد!
به هر حال، مهد علیا کشته می شود و سلطان محمد نیز از پادشاهی، تنها نام آن را به همراه می کشد. قدرت و کشور در میان سرداران سپاه قزلباش تقسیم می شود و این تقسیم برادرانه در حالی است که دشمن خارجی بر هر نقطه از خاک ایران چشم دوخته و چنگ اندازی می کند! در سالهای بعد از قتل مهد علیا قدرت حکومت مرکزی از هم گسسته شد و تهدیدات دولت عثمانی نیز هر روز به شکلی بروز می نماید، در داخل کشور نیز سران قزلباش در تقسیم منافع و ایالات و ولایات با هم در ستیز و جنگ و جدال هستند. این به هم ریختگی داخلی، عامل عمده ضعف حکومت مرکزی می گردد و تقریباً یک نوع هرج و مرج داخلی، سراسر کشور را در بر می گیرد.
سلطان محمد برای جلوگیری پیشروی سپاهیان عثمانی از قزوین به تبریز می رود. زمانی که گفتگوهای صلح میان او و سنان پاشا نماینده حکومت عثمانی جریان دارد، خبر محاصره نیشابور به قراباغ می رسد. چه درد آلود است، شرایط نامیمون انسان را بر سفره دشمن بنشاند! طرح تقسیم ملک ملت را در برابرش بنهد و همزمان، خنجری از ناحیه دوستان و یاوران بر گرده گاه نحیف وطن فرود آید.
شاه صفوی نجوا می کند: سرزمین های شمال غرب را در طبق پیشکشی خارجیان نهاده ایم، رنج و زبونی تحکم فرستادگان اجانب را به جان می خریم، اما تاب تحمل محاصره نیشابور را نداریم.
لذا زمان لشکر کشی به خراسان و هرات فرا می رسد. در دوران فترت و ناتوانی حکومت مرکزی، ضربات پیاپی دشمنان خارجی و سر سپردگان داخلی سنگین است. محاصره نیشابور از یکسو به کار صلح سال 991 سلطان محمد با علیقلی خان شاملو می انجامد و از سوی دیگر، دامنه آن به دیگر نقاط مملکت سرایت می نماید. در مناطق مرکزی به لشکر کشی کاشان و اصفهان و فارس کشیده می شود و چون کار گشودن قلعه کاشان به درازا می انجامد، از در صلح با اینان در آمده و راه اصفهان در پیش می گیرد. هنوز از اصفهان به راه فارس نیفتاده که خبر قصد تصرف هرات وسیله عبداله خان ازبک می رسد. هرج و مرج اواخر سلطنت محمد برای شیخ بهائی بسیار دشوار است، نه توان صبوری دارد و نه راه علاجی در پیش است. نه درس مدرسه سیرابش می کند: نه مسجد و محراب به دلش می نشیند. برای عالمی که از نزدیک، اقتدار نسبی دوران شاه طهماسبی را تجربه کرده، تحمل این هرج و مرج ویرانگر دشوار است.
کم کم ملال خاطر، او را به کام خویش می کشد. دیگر بار دلش هوایی دیدار یار می گردد، سال 991 در پیش است. بوی کاروان حج بیت الله الحرام می وزد. از حج آخرین، هفت سالی گذشته است. در آن حج، پدر نیز در میان بود. میل دوباره دیدار معبود به جانش می نشیند. عازم حج می شود شهر و دیار و دوستان را ترک می کند. این بار در کاروان حاجیان تنهاست، شب ها و روزهای سفر را با غم نبود پدر می گذراند. به میقات می رسد، به کعبه واصل می شود. در دریای بی کران طواف کنندگان جاری می شود. اعمال حج به جای می آورد. آرامش می یابد. چندی در اکناف حجاز و اسلامی به سیاحت می پردازد. با علمای دین به مجلس می نشیند. در هر دیار، فیض می رساند. و در هر شهر توشه ای می گیرد. شیخ با شور و حال تازه ای به ایران باز می گردد. شور و حالش در آثار به جا مانده پیداست بر حاشیه غزلی چنین می نگارد:قد سخ بالخاطر من لیلة لثلثاء خامس شهر رمضان المبارک سنه 992 ایام المعاوده من مکة المشرفه(14)
شیخ بهائی جز سفر حج سال 991 - 992 پیوسته در قزوین اقامت دارد.
آشفتگی اوضاع کشور، فرصت مسافرت دیگری نمی دهد. گرچه پریشانی اوضاع مملکت، او را به شدت منقلب نموده، اما چاره ای جز صبر و تحمل ندارد. ایام را به درس و بحث و مدرسه می گذراند. با علما و روحانیون و بزرگان شهر به مشاوره می پردازد. ذکر مصایب حاد مملکت را در هر فرصتی لازم می شمارد، اما به هر حال، جریان غم انگیز روند امور همچنان ادامه دارد.
نقطه روشن و سازنده زندگی شیخ بهائی در این سال های پریشانی، ازدواج او با دختر شیخ منشار است. او اینک در خانه، همدم و همصحبتی دارد که خود اهل علم و معرفت است. این همسویی افکار و عقاید، فرصت مطلوبی را به شیخ می دهد. شیخ در این ایام، بیشترین مطالب علمی و عرفانی و ادبی خود را تدوین می کند. فضای مطلوب خانه برای شیخ، امکان خلق آثار گرانبهایی را به وجود می آورد. آثاری که در این روزها تصنیف می کند بسیار ارزشمند است. احساس منطقی و صحیحی که همسر شیخ ابراز می نماید، خمیر مایه اصلی خلق آثار شیخ می گردد. شیخ بهائی در این دوران به مراحل کاملی از تجسس و تفحص علمی می رسد.
همسر شیخ می گوید: جناب شیخ در کار تشریح افلاکند یا غزل می سرایند. و شیخ خسته از کار روزانه پاسخ می دهد: رقص اختران فلکی بر پهنه گردون گردان، شور همواره شعر را در جان آدمی زنده می سازند که:
امشب بوزید باد طوفان آیین - چندان که برفت گرد عصیان زجبین
از عالم لامکان دو صد در نگشود - بر سینه چرخ بسکه زد گوی زمین
دوران سلطنت سلطان محمد به سختی می گذرد، شاه ضعیف و درویش مسلک و کور، همه امور مملکتی را از یاد برده و جز نامی از سلطنت ندارد.
بار دیگر در فاصله سالهای 991 - 992 هجری قمری سپاهیانی عثمانی قصد هجوم گسترده دارند. این بار سرداران عثمانی چون عثمانی پاشا و فرهاد پاشا قسمت اعظمی از شمال غربی ایران را تسخیر می نمایند.
اینک در آغاز سال 993 ه ق سپاهیان عثمان پاشا در ارز روم استقرار یافته اند، آنها آماده حمله بر آذربایجان می باشند.
شیخ بهائی چون سالهای گذشته چاره ای جز صبر و تحمل ندارد و الا بحث و گفتگو با روحانیان و بزرگان شهر کاری صورت نمی دهد، اما اکنون بسیار پریشان و مضطرب است:
سپاهیان عثمانی در پشت مرز اردو زده اند. هر لحظه، امکان و احتمال حمله به آذربایجان وجود دارد. دشمن، شمشیر از نیام بر کشیده و دندان طمع تیز کرده، اما شاه صفوی بی خبر از همه جا در حرمسرای شاهی به معاشقه و مجالست با زنان مشغول است!
همسر شیخ، کتاب در دست، تصنیف شیخ را به سوی او می آورد و در حالی که سعی می کند مقدمات نوشتن را برای شیخ فراهم سازد می گوید: پس میثاق و عهدنامه مودت شاه طهماسب و سلیمان قانونی چه شد؟
شیخ بهائی زیر لب پاسخ می دهد که: عهد نامه! میثاق مودت! دوستی! کدام دوستی؟ این صاحبان زر و زور و قدرت، در طول تاریخ، هزاران بار چنین کرده اند. هزاران بار دست دوستی را به شمشیر جفا و نامردمی بریده اند. هزار بار شرنگ تلخ هستی شکن، به جام مهربانی ریخته اند.
همسر شیخ ناراحت و متأثر در گوشه ای می نشیند و می گوید: مردان که در خانه نشینند، دشمن مجال ترکتازی می یابد. مردان را درای خسروانی بسیج می نماید که خسرو خود در خانه پایبند است.
سرانجام در روز سه شنبه 27 رمضان سال 993 ه ق تبریز به دست سپاهیان عثمان پاشا سقوط می کند. مردان زیادی به خون خود می غلتند، اموال بسیاری به غارت می رود و در پی آن، جعفر پاشا از سرداران ترک به حکومت تبریز منصوب می گردد.
حمزه میرزا اگر چه نتوانست از شهر تبریز به خوبی حفاظت کند، اما بارها در اطراف این شهر به سپاهیان عثمانی صدمات بزرگی می زند. مکرر گروه بی شماری از آنان را به خاک و خون می افکند و رشادتهای زیادی از خود بروز می دهد، اما سرانجام تبریز به چنگال دشمن می افتد.
اوضاع کشور همچنان پرآشوب و پریشان است. حکام و امرای مناطق هنوز هم خود رأی و خود سرند و دست از طغیان و عصیان بر نداشته اند. از همه غم انگیزتر تفرقه و اختلافاتی است که بین سران مملکت و به خصوص فرزندان سلطان محمد و امرای ارتش در گرفته است. این تفرقه نامناسب و بدفرجام، باعث ضعف بیشتر و عدم توانایی قلع و قمع اشرار می شود.
حکومتی که توان مقابله با شورشیان داخلی را ندارد، هرگز قدرت رویارویی و ستیز با دشمن خارجی را نخواهد داشت. حکومت عثمانی به وسیله سرداران خود همچنان بر تبریز و آذربایجان مسلط هستند و کسی را یارای مقابله نیست.
موضوع تسخیر آذربایجان و به خصوص شهر تبریز برای درباریان، مشکل احساسی و سیاسی و اجتماعی می آفریند. سلطان محمد به اتفاق حمزه میرزا برای باز پس گیری آن نواحی به آذربایجان می روند. جنگ و گریز گاه گاه ایشان، چندان ثمر بخش نیست. روز به روز از تعداد سپاهیان آنان کاسته می شود و ضعف و پریشانی بر اردوی آنها مستولی می شود و این وقایع در شرایطی صورت می گیرد که عباس میرزا در خراسان به سر می برد.
حمزه میرزا اگر چه از شهامت و شجاعت نسبی برخوردار است و بارها مشکلاتی را برای سپاهیان عثمانی فراهم می سازد، اما بر اثر عیاشی و میگساری در چهارشنبه 24 ذیحجه سال 994 ه ق در محلی به نام ابوشحمه کشته می شود. تعدادی از غلامان و ملازمان وی با کارد به او حمله می کنند و وی را به شکل فجیعی به قتل می رسانند. گویی در خاندان شاهی، قتل فجیعی، جزء آداب حکومت است و هر چند گاه، تکرار و استمرار آن، ضرورت اجتناب ناپذیر است.
به هر حال با کشته شدن حمزه میرزا توان رزمی سپاهیان ایران به کلی از میان می رود و از نظر روحی نیز ضربه بسیار سهمگینی به آنان وارد می شود و دیگر ادامه وضع با چنین حکومتی نور امیدی ندارد.
شیخ بهائی در این ایام بحرانی در قزوین به سر می برد. از دربار همچنان دور است، گوشه گیری نسبی اختیار کرده، جز تحقیق علمی و مطالعه و بعضاً درس مدرسه کاری ندارد. بیشتر وقت خود را در خانه می گذراند. همسر فاضلش در کار تصنیف و تألیف به او یاری می دهد. رساله فی مباحث الکر را در این دوران به رشته تحریر در می آورد و پیش از آن، درست در سیزدهم صفر سال 994 نیز کتاب شریف اربعین حدیثا را تألیف نموده است. همکاری و همرایی و همراهی این زن فاضل نقش مهمی در تألیفات عدیده شیخ بهائی دارد.
در اتاق کوچک ولی با صفای شیخ بهائی، مباحث علمی برقرار است. شیخ و همسرش درباره پیشرفت کار تألیفات گفتگو می کنند: اگر پریشانی اوضاع کشور، پریشانی نمی آورد، کار تحقیق و تألیف، خستگی از اعصار را از تن آدمی می زدود، اما صد افسوس که فکر پریشان، پریشانمان می سازد.
همسر شیخ، جام آب گوارا در کنار شیخ می گذارد و می گوید: سالیانی است که حکام و سران قزلباش سر از اطاعت حکومت مرکزی پیچیده اند، در چنین شرایطی ملک و ملت بهتر از این نخواهد شد؛ جناب شیخ، پریشانی بر هم می نهند تا امور مملکتی اصلاح شود!
شیخ بهائی کلام همسر را قطع می کند و می گوید: با پریشانی، خرابی امور مسلمین اصلاح نمی شود، اما تحمل درد اینان نیز اندازه دارد.
همسر شیخ سر سخن دارد: سلطان محمد پس از قتل حمزه میرزا، راهی اصفهان و فارس و صفحات جنوب گردیده تا متمردان آن دیار را سرکوب نماید، در حالی که عباس میرزا در خراسان داعیه سلطنت بلامنازع دارد.
شیخ بهائی جام سفالین را به دست می گیرد و با جرعه ای آب خوشگوار اندوه زمانه و رنج و خستگی را از چهره می زداید و خطاب به همسر می گوید: اگر تنها هجوم لشکریان خصم خارجی در میان بود، لباس جهاد هر آینه سبکبارمان می کرد، اما، اما اینک خصم بی مایه، نفس سرکش خویشتن خویش است، آن را چگونه از پای در آوریم؟! آن را چه چاره سازیم؟! اینک توان حکومتی صفوی در تجزیه ای غیر معقول به اضمحلال گراییده، حاصل آن که ملت به پریشانی دچار آمده و نواحی حاشیه مرزها تکه پاره دست اجانب گشته است.
شیخ بهائی از این که با خطبه گونه خویش، ملال بی اندازه ای بر چهره همسر نشانده، لحن سخن عوض می کند و چنان که در جلسه درس نشسته و روی در چهره شاگردان دارد می گوید: بدان که شمس و قمر دو پادشاه فلکند و دیگر کواکب، خدام و عمله ایشانند.
سخن شیخ تمام نشده، همسرش سؤال دیگر مطرح می نماید: از فلکیات و کواکب گفتید، بر من روشن نیست جناب شیخ! تا چه زمانی به سیر کهکشان و رصد ستارگان و تدوین جداول نحس و سعد و گردش اقمار و پی جویی صلاح حال کواکب مشغولند.
شیخ بهائی متفکرانه و گویی با خویشتن خویش و نه انگار خطاب به همسر می گوید: اگر چه عمری دل در پی کشف حالات اقمار فلکی در باخته ایم، دریغمان این است که کار رصد ستارگان و پی جویی احوالات کواکب به پریشانی اوضاع مملکت فروخته و خیل افکارمان بدان رهن نهاده باشیم. عثمانیان از شمال غرب می تازند، ازبکان از شمال شرق، حالی در میان این پریشانی، هر روز خبری نامساعد از اوضاع داخلی می شنویم، با این سر و سامانی، تشریح افلاک و تدوین گردش ستارگان فلکی میسور نیست، چرا که فی الحال در بند اضمحلال تمامیت ارضی یک مملکت به گرداب در افتاده ایم.
همسر شیخ سخت تحت تأثیر کلام وی قرار گرفته می گوید: به هر حال، کار نظام مملکتی را به سیاستگزاران و سپاهیان وا گذارند، چنان که تکلیف تألیف و تصنیف را به اهل قلم.
شیخ با سختی آرامتر که حکایت از تأثری عمیق می نماید می گوید: آری، قلم امانت الهی است.
آن گاه شیخ در سکوتی مختصر، گویی با خود نجوا گونه ای ساز نموده، سپس قلم نی هفت بند سرشکسته اش را در میان انگشتان می چرخاند و به چین مخطط جبینش که حاکی از تفکری ژرف است می کشاند و آن گاه نوک قلم را به سپیدی کاغذ می نهد تا باز گوید روایاتی از غم دیرینه.
- آری قلم، امانت الهی است در دست بندگان صالح خداوند، اما تألیف و تصنیف سامان نمی پذیرد، در حالی که خانه دل به مصداق ویرانی خانه میهن، پریشان باشد. تیغ دشمن شکار امیران و سرداران حکومتی به جای فرود بر تارک خصم بداندیش، جبین همرزمان را می شکافد و در این وانفسای بدفرجام، قلم بر انگشتان می خشکد و اشک دریغش به کاغذ نشسته رنگ می بازد! خداوندگارا کار نابسامان این ملت به سامان بر!

ظهور شاه عباس اول

روزگاری چند می گذرد که پریشانی بر تمامی مردم سایه افکنده است. اهل علم و دانش و معرفت نیز طریق اولی از این هرج و مرج رنج می برند، نه مدرس حوزه علمیه، دل به بحث علمی می سپارد و نه قافله سالار، حمل کالاهای تجاری دل به نای خوش اشتران می دهد. راه بادیه ها برای رهروان سخت است و خلوت خانه ها برای اهل جانگزاست. همه جا و همه کس را هاله ای از اندوه و اضطراب در بر گرفته. شیخ بهائی نیز در این ایام سخت و جانکاه، غیر از تألیف و تصنیف پاره ای کتب کاری نمی کند. کتابهایی که سالیان گذشته در ذهن پروریده و مطالبی از آنها را به رشته تحریر در آورده است، اما همین فرصت برای خلق آثاری ماندنی بسیار مغتنم و ذی قیمت است. کار تدوین خلاصة الحساب و تشریح الافلاک و چند رساله دیگر نظم و نظام می یابد و الحق همسر فاضلش در تدوین آنها سعی و تلاش بسیار می نماید.
شیخ با حالتی مضطرب به خانه وارد می شود و خطاب به همسرش می گوید: امروز دروازه های پایتخت، بی هیچ گونه مقاومتی به روی عباس میرزا فرزند بزرگ شاه صفوی گشوده شد، در حالی که پدر در اصفهان اقامت دارد، پسر بر مقر حکومت پدر می تازد تا به این دور تناوب غدر زمانه، استمرار عینی و عملی بخشد!
همسر شیخ با تعجب می پرسد: مگر حاکم قزوین قصد دفاع از شهر را ندارد؟!
شیخ پاسخ می دهد: قور خمس خان، حاکم پایتخت در انتخاب پدر و پسر مردد بود و لذا چون عباس میرزا زودتر از پدر به شهر رسید، دروازه ها را به روی او گشوده و امروز عباس میرزا، به نام شاه عباس، بر سریر سلطنت نشسته است.
همسر شیخ باز هم تعجب و مضطرب سؤال می کند: پس سرنوشت سلطان محمد به کجا می کشد؟
شیخ پاسخ می گوید: سلطان محمد و گروهی از سپاهیان وی در نزدیکی قزوین از اردو زده اند و سپاهیان گروه گروه با استفاده از تاریکی شب، خود را به پایتخت رسانده، تسلیم می شوند، خداوند این پریشانی را مقدمه ای برای سامانی بزرگ قرار دهد.
به هر حال شاه عباس - فرزند بزرگ سلطان محمد - همراه با خان استاجلو و دیگر یاوران و همراهان خود، در روز دهم ذیقعده سال 996 هجری قمری، به قزوین پایتخت سلسله صفوی وارد شد و بدون هیچ گونه مقاومتی به دولتخانه وارد گردید.
روز دیگر به فرمان شاه عباس، حاکم قزوین به اتفاق جمعی دیگر به اردوی سلطان محمد در نزدیکی قزوین رفته، پادشاه بخت برگشته را همراه با اهل حرم به پایتخت منتقل می نمایند. سلطان محمد و فرزندانش را با استقبال گرمی به شهر وارد نموده و در حرمسرای شاهی جای می دهند.
در این زمان، شاه عباس حدود هژده سال و دو ماه و نیم دارد، ولی به علت هوش و ذکاوت بسیار و نیز تعلیمات و تلقینات مکرر و مستمر مربی خود - علیقلی خان شاملو - زمینه پایه ریزی حکومتی مقتدر و عظیم را فراهم می سازد.
بدین ترتیب بعد از یک دوران نسبتاً طولانی که کشور دچار هرج و مرج و نابسامانی و تهاجمات مکرر خارجی و پریشانی اوضاع داخلی قرار گرفته بود، امید تازه ای در اذهان عمومی جان می گیرد و شیخ بهائی نیز فرصت مناسب دیگری جهت بروز نبوغ و خلاقیتهای بی نظیر علمی خویش می یابد، لذا از این پس، مجامع علمی و فرهنگی و دینی آن زمان، شاهد ظهور و حضور یکی از بزرگترین علمای آن زمان می گردد.
محرم سال 997 ه ق است. دیگر بار نظم و نظام نسبی بر شؤونات مملکتی حاکم گردیده. چهره پایتخت نیز حکایت از اقتداری در ارکان سلطنتی می نماید. مدارس علمیه رونق گذشته را باز یافته است و شیخ بهائی نیز چون دیگر علما و طلاب علوم دینیه در مدارس درس حوزه ها حاضر می شود. حالا دیگر چهره شیخ به استادی پیر و عارفی وارسته مبدل گردیده، چند سالی از نوشتن اربعین حدیثا می گذرد، همچنان که چند سالی نیز از اربعین گذر عمر شیخ سپری می گردد. او دیگر دانشمندی بزرگ و عالمی بزرگوار است و در محافل علمی و مذهبی از احترام و احتشام بسیار برخوردار می باشد.
شاه عباس جوان پس از برقراری آرامش و نظم نسبی در بیشتر نقاط کشور و گماردن والیان و امیران جوان در مناصب مختلف، اینک، اندازه ای فرصت مطالعه و بررسی اوضاع اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی کشور را دارد. از جمله با مشورت والیان و امیران جوان در مناصب مختلف، اینک تا اندازه ای فرصت مطالعه و بررسی اوضاع اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی کشور را دارد. از جمله با مشورت وکیل السلطنه و دیگر نزدیکان خود از چگونگی وضعیت مدارس علمیه و اسامی علمای بزرگ حاضر در قزوین و مسائل دیگر مربوط به حوزه اطلاعاتی کسب نموده است. اگر چه از سالها پیش نیز بزرگانی چون شیخ بهائی و عده دیگری را می شناخت و تکریم می نمود، اما اینک با تأمل و دور اندیشی لازم و با دقت فراوان به بررسی مسائل فرهنگی می پردازد و علمای بنامی جهت شور و بررسی مسائل دینی و فقهی انتخاب می کند.
در غروب پانزدهم محرم سال 997 ه ق شیخ بهائی تازه به خانه مراجعت نموده و با همسر خویش گفتگو می نماید. امروز شاه مخلوع به فرمان شاه عباس به قلعه الموت تبعید شد.
همسر شیخ با تأثر و تعجب می پرسد: چگونه فرزندی پس از خلع پدر از سریر سلطنت، این گونه گستاخ و بی پروا او را به سیاهچال غربت می فرستد و خود سرمست از باده غرور بر جای او تکیه می زند؟!
شیخ بهائی با لحنی که حکایت از تأیید گفته های همسر می کند می گوید: جذبه قدرت، همیشه تاریخ چنین بوده، تیغ هستی شکن حکومت، نه تنها گلوی پدر که بارها حلقوم اطفال خردسال خاندان سلطنتی را هم درهم دریده است. این اعمال، ضامن بقای قدرت و تحکیم مبانی حکومتی می گردد. این سنت ناروا و دهشت بار در چرخش ایام به دور تناوب نشسته و هر چند گاه بر بام هستی جمعی می نشیند و اینک شاه مخلوع، همراه برادرش سلطانعلی و نیز فرزندش ابوطالب و فرزندان خردسال حمزه میرزا به میهمانی قلعه الموت رفته اند.
همسر شیخ بهائی متأثر و ناراحت از آینده اوضاع مملکت می پرسد: عاقبت این کشتار و بی رحمی و نابسامانی چه خواهد شد؟
شیخ جواب می دهد: خداوند آگاه است، از او می خواهیم این پریشانی را مقدمه ای بر سر و سامان دهی اوضاع کشور قرار دهد.
سرانجام بعد از چندین سال برادر کشی و ناآرامی کم کم اوضاع مملکت، سر و سامان می یابد و به کشتار و خونریزی خاتمه داده می شود. علاوه بر امور فرهنگی و علمی و دینی که سخت مورد توجه شاه عباس بود، در سایر رشته های امور مملکتی از جمله تجارت و بازرگانی داخلی و خارجی نیز گامهای مؤثر و مفیدی برداشته شد. هم در این دوران بود که بزرگترین شبکه مواصلاتی دنیای آن روز در ایران ایجاد گردید. این شبکه به هم پیوسته که به نام کاروانسراهای شاه عباسی معروف و موسوم گردیدند، نقش بزرگی در بهبود اوضاع اقتصادی و تجاری آن زمان ایفا نمودند که در تمام دنیای آن زمان بی نظیر بود.
از آن جا که امور اقتصادی و معاش مردم در همه ادوار، حائز کمال اهمیت بوده و تأثیر فراوانی بر رشد سایر شؤون زندگی مردم نیز داشته، ابتکار مفید و قابل توجه ایجاد کاروانسراهای عباسی که به حدود یک هزار باب می رسید، رونق تجاری و بازرگانی منحصر به فردی در ایران به وجود آورد. این شبکه عظیم، نه تنها امور تجاری و بازرگانی داخلی را تسهیل و ترویج نمود، بلکه بر ارتباط با سایر کشورهای همجوار، ایران را به دنیای آن زمان مربوط ساخت تا جایی که بعضاً مورد رشک و حسد ممالک اروپایی واقع می شد.
شاه عباس که بعد از یک دوره فترت و پریشانی، کم کم به کلیه شؤونات و امور مملکت مسلط می گردید، به تدریج اوضاع آشفته فرهنگی و علمی را نیز مورد توجه قرار می داد و به رسیدگی امور آن می پرداخت. دانشمندان و هنرمندان و روحانیان و همه کسانی که به نحو از آنجا، در رشد و تعالی فرهنگ و علوم این مملکت مؤثر بودند را به دور خود جمع می نماید و با ابراز علاقه و بذل توجه نسبی، سعی در بارور کردن علوم و فنون و فرهنگ و نیز اقتصاد و تجارب داخلی و خارجی دارد که به تدریج، مظاهر آن در کلیه شؤون ظاهر می گردد.
شیخ بهائی و همسرش و نیز شیخ زین الدین منشار در سالهای پایانی سلطنت سلطان محمد و آغاز پادشاهی شاه عباس بیشتر به مسائل علمی و مطالعه و تعلیم و تعلم نسبی مشغول بودند و در حد مقدورات نیز به روشنگری وضعیت نابسامان مملکت به اقشار مختلف مردم می پرداختند. اما به هر حال، وضعیت زمانی و مکانی و عدم دسترسی به یک روش تبلیغی مفید و مؤثر و کارساز، باعث می شد که تبلیغات آنان چندان اثر قابل توجهی به جای نگذارد، کما این که اشخاص دیگر نیز قادر به انجام عمل مؤثری نبودند؛ از این رو بیشتر وقت شیخ بهائی در این دوران به مطالعه در زمینه های مختلف علمی صرف گردید و این خود عامل مؤثری در بروز اختلافات وی گردید، به طوری که پس از طی این دوران، وی فقیه، شاعر، ادیب، ریاضیدان، منجم، فیزیکدان و جامعه شناسی کاردان بود و در سایر علوم، چون شهر سازی و معماری، جفر (15) و شیمی و غیره نیز دستی داشت.
شیخ بهائی اینک در بیشتر علوم زمان خود استاد و یا حداقل صاحبنظر بود و در همه محافل و مجالس علمی نظرهای وی مورد توجه و ذکر جمیل وی زبانزد خاص و عام بود. دربار شاه عباس نیز به نحو شایسته ای به شیخ التفات می نمود و سعی در جلب نظر این استاد فرزانه داشت.
شاه عباس در سالهای اول سلطنت خویش با مشکلاتی داخلی و خارجی فراوانی مواجه می شد، او برای تحکیم و اقتدار حکومت خود با موانع زیادی دست و پنجه نرم می نمود، از جمله مشکلات داخلی وی، خود رایی و خودسری سران قزلباش بود. علاوه بر آن، نحوه عمل و تسلط مرشد قلیخان بر امور مملکتی وی را آزار می داد. شاه عباس چاره ای جز نابودی مرشد قلیخان نمی بیند، لذا طرحی برای نابودی وی می کشد. شبی در راه خراسان چهار تن از نزدیکانش وی را به صورت وحشتناکی در خواب به هلاکت می رسانند. با قتل مرشد قلیخان زمینه قدرت شاه عباس فراهم می شود.
در این حال، هرات سقوط کرده و غرب کشور نیز مورد دست اندازی امرای عثمانی واقع شده است. همچنین نواحی قراباغ و تبریز و همدان و نهاوند مورد تاخت و تاز سپاهیان عثمانی قرار دارد. شاه عباس که در داخل با اوضاع آشفته ای مواجه بود، راهی جز سازش با حکومت عثمانی نداشت. ابتدا به بازسازی ارکان حکومت پرداخت و به این منظور چنان که گفته شد، اول مرشد قلیخان را از سر راه برداشت، آن گاه سعی در تحکیم مبانی سلطنت و تشکیل سپاه منظم و مقتدر نمود تا در سایه اقتدار آن، شکستهای قبلی را جبران نماید و سرزمینهای از دست داده را دیگر بار باز ستاند.
شاه عباس برای تحقق اهداف بلند خویش به مشاوره و کسب نظر صاحبنظران امور مملکتی دارد. وی گرایش زیادی به مسائل دینی و مذهبی دارد و لذا به زودی روحانیان بنامی را جهت مشاوره بر می گزیند و با شیخ بهائی قرابتی معنوی به وجود می آورد و به زودی شیفته شخصیت روحانی و علمی وی می گردد. شاه عباس در تمام مجالس و محافل و مراسم رسمی، روحانیان بزرگ پایتخت را نیز در کنار خویش دارد و از جمله به شیخ بهائی احترام و احتشام زیادی نشان می دهد، به طوری که بارها رد مجلس وی حاضر می شود، و بعضاً بدون اطلاع قلبی به خانه شیخ می رود و ساعتی با وی به گفتگوی علمی و فقهی و اجتماعی و حتی سیاسی و نظامی می پردازد.
آن روز شیخ بهائی تازه از درس مدرسه به خانه آمده بود که چند مأمور حکومتی در خانه را می کوبند و بعد از سلام و احترام می گویند:
جناب شیخ! مرشد اکمل، شاه عباس صفوی تا دقایقی دیگر به بیت جناب شیخ تشریف فرما می شوند.
مأموران همراه شاه صفوی این بگفتند و با ادای احترام دور شدند. با این که وی چندین بار در این ایام با شیخ بهائی ملاقات کرده بود، اما این اولین باری بود که به خانه شیخ می آمد. بعد از دقایقی چند، شاه عباس در حلقه ای از ملتزمان و محافظان و همراهان به جلو خانه شیخ رسید. از روی قراین چنین به نظر می رسد که وی از بازدید محلی باز می گردد. همین که به جلو خانه شیخ رسیدند، با اشاره شاه عباس جز چند محافظ، بقیه همراهان به راه خود ادامه دادند و راهی دیوانخانه شدند. محافظان در مقابل در خانه ماندند و شاه عباس به تنهایی به درون خانه وارد شد. شیخ بهائی و همسرش در وسط حیاط کوچک خانه از مرشد اکمل استقبال نمودند.
- مرشد اکمل با قدوم مبارک خویش، ما را سرافراز فرمودند!
شاه عباس صفوی با لحن صمیمی و مهربانی پاسخ می دهد: جناب شیخ، آن قدر به خلوت خانه می نشینند که ما را میل بر هم زدن این خلوت به سر افتاد.
شیخ در جواب می گوید: ما در غیاب نیز خود را در حلقه ارادت مرشد اکمل می انگاریم. در خلوتمان حضور معنوی مرشد اکمل مشهود است. خداوند این حضور معنوی را مستدام بدارد.
شاه عباس و شیخ بهائی و همسرش قدری بدون تکلیف و تصنع گفتگو می کنند و هر سه به داخل اتاق محل کار و مطالعه شیخ می روند. همسر شیخ پس از چند لحظه برای تهیه مقدمات پذیرایی از اتاق خارج می شود و شیخ و شاه عباس چون دو دوست و همدرس مدرسه ای کنار یکدیگر می نشینند. شاه عباس با کنجکاوی مشغول بازدید کتب و رسالات فراوان شیخ بود و بدین منظور به اطراف اتاق می نگریست که همسر شیخ با سینی چای وارد می شود. شاه عباس با تکان دادن سر، مراتب خرسندی خود را از حضور در این مجلس انس ابراز می نماید و به تعبیری به این زندگی ساده و معنوی و روحانی غبطه می خورد. و این کار روزگار است: وزیر به شاه غبطه می خورد، شاگرد به استاد، خادم به مخدوم و شاه صفوی به سادگی و صفا و روحانیت حجره مردان حق! گویی غبطه خوردن نشانه تحقق عدالت خداوند است! مگر نه این که غبطه یعنی شادمانی و خوشحالی و آرزوی نعمت و سعادت دیگران داشتن است، بی آن که زوال آن خواسته شود! پس غبطه خوردن خود، اقرار به وجود نعمتی افزونتر در سفره قناعت دیگران است و این خود، چیزی است که رسیدن به آن بس دشوار می باشد و لذا شاه صفوی غبطه صفا و صمیمیت و روحانیت این کلبه درویشی را به مذاق جان می چشد و فی الحال از حضور در این محفل انس و الفت خرسند و خوشحال می شود و این عدالت خداوند است در موازنه تمتع از مواهب الهی. به هر حال شاه عباس در حالی که سعی می کرد لحن محاوره را از حالت رسمی خارج نماید می گوید: جناب شیخ از ویران شدن قریب الوقوع عالم خبر دارند؟!
اشاره تلویحی شاه عباس که تا اندازه ای بوی مزاح نیز می داد، به شایعاتی بود که بنا بر آن، مردم انتظار داشتند در اول محرم سال هزار، یعنی چند ماه دیگر دنیا به سر آید، لذا مردم عموماً دست از فعالیت و کسب و کار و به طور کلی مسائل دنیوی کشیده بودند و بیشتر به کار آخرت و خواندن دعا و اوراد و مسائل دینی می پرداختند. این شایعه به قدری قوت گرفته بود که شاه عباس صفوی نیز تحت تأثیر القای آن واقع شده و کم کم بر زندگی معمولی وی نیز اثر قابل ملاحظه ای گذاشته بود؛ از این رو اگر چه سؤال مطروح شاه عباس لحن مزاح گونه ای داشت، اما به هر حال از نگرانی و وحشت نسبی او نیز می داد. آخر دست شستن از دنیا و جاذبه های رنگارنگ آن برای اهل دنیا سخت دشوار است. این خوی در سرشت و فطرت آدمی نهفته است که با تمام وجود به جذبه های بی بنیاد عالم چنگ اندازد و در هر شرایطی به آن، مهری بی پایان ورزد. در این میان، تنها گروهی که دنیا را با تمام رزق و برقش به عقبی فروخته اند و در یک کلام، اهل معنایند و جوهره عرفان راستین، گوهر جانشان را به معبود ازلی وصل نموده است، از جدایی دنیا و ترک آن و مافیها، گره به جبین نمی کشند و راضی به رضای حقند.
شیخ بهائی از این شایعه و اثراتی که بر زندگی توده مردم نهاده بود، آگاهی داشت و بارها در محافل و مجالس و سخنرانیها، با اقامه دلایل منطقی، سعی در خنثی کردن این گونه تلقینات از اذهان مردم نموده بود، اما به هر حال، مردم همچنان گرفتار اثرهای مسموم این موهومات بودند و روز به روز با نزدیکتر شدن زمان موعود بر شدت آن افزوده می شد. زیرا اثرات منفی این شایعه را در وجود پادشاه کشور نیز به عینه می دید، لذا با لحن آرام و مطمئن پاسخ داد: مرشد اکمل، نیکو مستحضرند که خداوند باری تعالی هرگز چنین وعده ای نفرموده و روز موعود و یوم الحساب را با سال(16) هجری هیچ گونه ارتباطی نیست.
شاه عباس که انگار با شنیدن این جمله متین و مطمئن تا اندازه ای تغییر عقیده داده است، خطاب به شیخ بهائی می گوید: کار ساماندهی پریشانی این مردم، تنها از مردان خدا بر می آید، اطمینان لازم را به قلبشان حواله کنید!
شیخ بهائی در حالی که چای را به شاه عباس تعارف می نمود پاسخ داد: خداوند در قرآن مجید می فرماید: فاذا فرغت فانصب،(17) یعنی وقتی از کاری فارغ شدی به کار دیگری بپرداز، یعنی تکلیف تو انجام اموری است که پیش پای تو نهاده اند.
شیخ پس از بیان معنای آیه مبارکه چنین ادامه داد: مرشد اکمل استحضار دارند که سخن والای مولا علی (علیه السلام) چه تأکید بنیادی بر تعلق خاطر دنیا دارد که گویی همواره حیات از آن ماست و فی الحال چنان به کار عقبی می پردازد که انگار بانگ جرس را در گوش جان دارد، حالی در این میانه اضداد چنان باید زیست که تکلیف گردیده است، دیگر، صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
شاه عباس آرام و گویی با خود زمزمه می کند: و آن خسرو یکتا، چه خوش خسروانی می کند گردش ایام را!
و شیخ بهائی با حالتی روحانی تر از دیگر لحظه ها در حالی که حضور مرشد اکمل را به تعبیری فراموش کرده است، خود چون مرشدی پیر و پیری سالک و راهبری دلسوز، چنان که گویی، به طفل مکتب، درس زندگی می آموزد، آرام و زیر لب می گوید: در این چند روزه فرصت، به حق گرای و به حق بنگر و در این گوشه گردون گردان، چرخی به رعنایی، زن و کار خلق خدا به نیکویی اصلاح گردان که تکلیف همین است و بس.
شاه عباس که سخت تحت تأثیر حالات عرفانی شیخ بهائی واقع شده بود و انگار درس این مجلس را به نیکویی فرا گرفته، به پا خاست و در کنار اتاق کوچک، شیخ بهائی و همسر وی را بدرود گفت و در میان حلقه ای از محافظان و همراهان مانده بر پشت دیوار، راهی دیوانخانه شاهی شد.
تأثیر فراوان این ملاقات بر شاه عباس صفوی، سرآغاز نوینی در زندگانی و خط مشی و حتی روش حکومتی وی گردید، به طوری که دیگر در سفر و حضر، حتی الامکان شیخ بهائی را با خود داشت و از مصاحبت و مشاورت و راهنمایی مستقیم و غیر مستقیم وی بهره مند می شد. اگر چه این قرابت میمون و مبارک با بیشتر علمای دین آن زمان صورت پذیرفت و از جمله با تعدادی از آنها روابط بسیار نزدیکی برقرار نموده، اما شیخ بهائی در همه سالها جایگاه ویژه ای داشت.
از جمله علمای مورد توجه شاه عباس، بعد از شیخ بهائی، میر محمد باقر داماد، ملا عبدالمحسن کاشی، ملا محسن فیض، مولانا عبدالله شوشتری، شیخ لطف الله میسی عاملی و جمعی دیگر بوده اند.
شیخ بهائی با توجه به خصوصیات عرفانی و جذبه های تصوفی که داشت، چندان مشتاق نزدیکی به دربار شاهان و دستگاه حکومتی نبود و این قرابت را صرفاً به لحاظ تأثیر مثبت، بر روش اداره امور مملکت و رسیدگی به کار خلق خدا و مصالح شرعی مردم می پذیرفت، کما این که با همه این اوصاف، بارها ارتباطات درباری و حتی کار درس و بحث مدرسه را نیز رها نموده و به سفرهای عارفانه طولانی پرداخت که کار دل بود و کار دل است که آبادان می کند کویر خشک هستی شکن روزگاران را.
شیخ بهائی بارها دفتر دیوانی به سویی افکند، جامه شیخ الاسلامی بر تن درید، به مناصب کشوری پشت پا زد، وجهه قرابت درباری را به دور افکند و آن گاه قلندروار و سرخوش به کار دل پرداخت. شیخ را دیگر سر ماندن و بودن نبود که پای در رکاب رفتن داشت، شیخ بادیه ها طی می کرد، شهرها را پشت سر می نهاد تا در گوشه ای از این دنیای خاکی، همدلی یابد اهل دل و دل بدو سپارد که دل مأمن خوش خداوندگار است. شیخ به گاه سفر، کاشان و اصفهان و مشهد و هرات و تبریز و حجاز و شامات و مصر و فلسطین را زیر پا می نهاد و در هر نقطه ای به خدمت پیری اهل دل می رسید و دل بدو می سپرد.
در مصر با استاد محمد بن ابی الحسن بکری دیدار می کند و در جلب به مجلس بزرگان آن دیار می نشیند و هم در حال، جویندگان علم و معرفت را به مجلس خویش می پذیرد که این همه کار دل است.
و در سفر و حضر به دل زمزمه ای خوش دارد چنان که:
ای دل قدمی به راه حق ننهادی - شرمت بادا که سست دور افتادی
صد بار عروس توبه را بستی عقد - نایافته کام از او طلاقش دادی
یا در منظری دیگر:
در خانه کعبه دل به دست آوردم - دل بردم و گبر و بت پرست آوردم
زنار ز مار سر زلفش بستم - در قبله اسلام شکست آوردم
و شیخ در همه حال به کار دل، دل مشغول بود که هم از این راه به آسمان راهی هست.
شیخ بهائی با همه التفاتی که به امور دنیا و عقبای خلق خدا داشت و از مسجد و محراب تا مدرسه و خانقاه و نیز تا به درگاه حکام زمان، همه جا را به قصد و قربت اصلاح امور مسلمانان طی می کرد؛ با این حال، گاه سر سودایی اش، سودای دیدن یار می کرد و بی قرار و پریشانش می نمود. در این زمان، دیگر شیخ نه از آن خود بود و نه کمر بسته امور دنیوی که همه او بود و به دنبال رؤیت جمال او بادیه ها می پیمود. شیخ از حلب و شامات تا اسیوط و اسوان، که راه آشنای هم مسلکانش بود، سفر می کرد، راهی که پیر قبادیان به قصد کعبه بارها پیمود و اینک شیخ سودا زده، پای در مسیر روحانی او دارد، گاه به راه حجاز است و زمانی قلمرو عثمانی را زیر پا می نهد که در مجلس درس عارفی زانو زند و توشه گیرد.
شیخ بهائی بارها قلندروار و صوفی منش، دیار به دیار می گشت و هو هو به دل می زد که زبان را در کام کشیده بود؛ در آن حال، چاره ساز سخن با محبوب می شد.
شیخ به دنبال محبوب، همه جا را سر می زند و از فیض حضور خلوت خلوت گزیدگان زمان بهره ها می گرفت. شیخ معمولاً پس از ایامی چند که کام جان، سیراب از باده ازلی می شد، دیگر بار به جمع در خاک افتادگان باز می گشت که حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند.
شیخ به هر طریق او را می جست، اینک پس از غربتی طولانی هوای دیدن یاران می نمود و دیگر بار به جنگ حل امور خلق می پرداخت.
شیخ بهائی سفرهای مکرری به اصفهان داشت، از جمله در سال 998 ه ق در التزام شاه عباس مدتی در اصفهان بود و از اوضاع اجتماعی، فرهنگی و جغرافیایی آن اطلاع کافی داشت. شیخ از وضعیت حوزه علمیه اصفهان آگاهی بسیار داشت و لذا به حضور در این محفل علمی علاقه نشان می داد.
در همان سفر یعنی در بهار 998 ه ق بود که شیخ بهائی در معیت شاه عباس از اصفهان به شیراز عزیمت نمود و فرصت دیدن این خطه زیبای ایران زمین را نیز پیدا کرد.
گویند شاه عباس ظاهراً برای گشت و گذار و خوش گذرانی عازم شیراز شد، ولی حاکم فارس یعنی یعقوب خان از سفر شاه عباس استقبال نکرد و به قلعه استخر پناه برد و حتی با پیام شخص شاه حاضر به ترک قلعه نشد و شرط حضور در مجلس شاه عباس را دریافت امان نامه قرار داد و لذا شاه عباس، سوگند نامه ای ممهور به مهر خویش، توسط شیخ بهائی به قلعه استخر فرستاد و شیخ او را متقاعد نمود تا به حضور شاه رسید و او چنین کرد، ولی آن گونه که در تاریخ عباسی - تألیف جلال الدین محمد - آمده است، به طرز فجیعی به دست مردم کشته شد و سرش را به قلعه استخر فرستادند تا عبرت مدافعان قلعه شود و سپس قلعه نیز به دست سپاهیان کشته شد و سرش را به قلعه استخر فرستادند تا عبرت مدافعان قلعه شود و سپس قلعه نیز به دست سپاهیان شاه عباس تسخیر گردید و شاه عباس و ملازمانش به اصفهان باز گشتند.
شاه عباس بنا به دلایلی مختلف و از جمله بادهای شدید قزوین و هوای نامتعادل آن سرزمین، تمایل چندانی به پایتخت بودن قزوین نداشت و از طرفی، وضعیت جغرافیایی مطلوب و مرکزیت اصفهان و اعتدال آب و هوای چهار فصل آن و تا اندازه ای تحت تأثیر شایعه سر آمدن عمر دنیا در سال یک هزار ه ق تصمیم به انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان گرفت و اگر چه در اجرای تصمیم خود علی رغم مطالعات گروهی از درباریان و خبرگان هنوز هم مردد بود، اما به هر حال، نظرهای مشورتی علما و کارشناسان و حتی منجمان را به کار بست و در حدود سال یک هزار ه ق تصمیم قطعی انتقال پایتخت را اعلام نمود.
اقدامات عملی انتقال تا حدود سال 1006 ه ق به طول انجامید و پس از پایان سال یک هزار ه ق و فراغت خاطر از استمرار حیات و گردش افلاک، کم کم موجبات نقل مکان به اصفهان فراهم شد. در این زمان، روحانیان بنام و علمای اعلام پایتخت نیز بنا به تمایل و دعوت شاه می بایست در تدارک مهاجرت به اصفهان باشند. شیخ بهائی که از سال 966 ه ق به ایران آمده بود، اینک حدود چهل سال در ایران و اکثراً در قزوین به سر برده بود، الا مدت کوتاهی که در جوار بارگاه امام هشتم رحل اقامت افکنده و یا زمانی که به همراه پدر به سفر حج رفته بود و یا چند سفر کوتاه دیگر.
شیخ بهائی بار دیگر مهیای هجرت می شود. جبل عامل مبدأ هجرت پیشین به قزوین و اینک اصفهان مقصد هجرت دیگری است.
در سالهای نخستین هزاره دوم هجری قمری، زمانی که انتقال پایتخت از قزوین به اصفهان محرز گردیده، کم کم طبقات مختلفی از جمله روحانیان در تدارک هجرت به اصفهان هستند.
شیخ بهائی و همسرش و شیخ زین الدین منشار که همچنان در دربار شاه عباس، قرب و منزلتی همانند دربار شاه طهماسب دارند، جهت عزیمت به اصفهان مشورت می نمایند. اگر چه بعد از ازدواج شیخ بهائی با دختر زین الدین منشار، آن دو در خانه مستقل و کوچک خود زندگی می کردند، اما قرابت و انس و الفت بی مانند شیخ بهائی به شیخ منشار، عموماً آنها را در کنار هم قرار می داد و مخصوصاً همسر وی از این حسن ارتباط بیشترین نصیب و بهره معنوی را می گرفت، زیرا فرصت مغتنم در محضر دو روحانی بزرگ و بنام را یکجا کسب نموده بود و الحق وی نیز به نحو مطلوب و شایسته ای از این فرصت خدادادی نهایت استفاده را نمود، به طوری که در همان سالهای جوانی به علوم فقهی فراوانی دست یافت و کمالات زیادی تحصیل نمود و به زودی فقیهی بلند مرتبه گردید که در دنیای آن زمان، کمتر نمونه داشت و لذا اینک در آستانه هجرت دسته جمعی به اصفهان، هر سه به نیکویی با هم به مشاوره نشسته اند و تدارک سفر به پایتخت تازه صفوی را می بینند.
توضیحات:
1. اگر مجموع مواهب و تمتع مادی و معنوی ممکن برای هر فرد را عددی فی المثل معادل صد در نظر گیریم، بدیهی است عدد مذکور، حاصل جمع عداد جزء بسیاری است که تعداد آنها از میلیاردها نیز در می گذرد و هر یک از این اجزای کوچک، نشانه بهره وری و تمتع خاصی است که شخص یا به صورت مادی یا به شکل معنوی از محیط اطراف خود در طول زمان حیات می برد و به هر حال، جمع نهایی همه آنها عدد فرضی صد می گردد. حال اگر فردی فی المثل از جزء کوچک شماره مثلاً 525 تمتع برابر پنج ببرد، بدیهی است، در جزء کوچک شماره 726 بهره کمتری می یابد تا به هر صورت، جمع کلی اجزای ریز هر فرد در طول زمان حیات، همان صد شود که فلان پادشاه یا بهمان وزیر و یا فلان کارگر ساده نیز همان را دارد و این همان تمثیل عددی و گویای عدل الهی است که همه بندگان خداوند به یک اندازه از مواهب مادی و معنوی محیط اطراف خود در طول حیات خویش تمتع می برند و لذا شاه صفوی به روحانیت کلبه شیخ بهائی غبطه می خورد و این خود نشانه ای از توزیع عادلانه تمتع و مواهب الهی است.